دو درس در رهبري
دارم کتاب اجرا را ميخوانم. اجرا کتابي است دربارهي اينکه براي موفقيت تنها برنامهريزي و فهميدن اينکه به کجا بايد برويم کافي نيست؛ بلکه از آن مهمتر ياد گرفتن اين است که چطور طرحها و برنامهها را اجرا کنيم. کتاب مثالهاي جذابي دارد دربارهي کساني که به علت بلد نبودن اجرا شکست خوردند و البته کساني که پيروز شدند چون ميدانستند چطور اجرا کنند!
يکي از مديراني که اجرا را بلد بود و به همين دليل به پيروزيهاي بزرگي دست يافت ديک براون مديرعامل سابق شرکت EDS (مطابق ويکيپديا در حال حاضر بخش خدماتي شرکت HP) بود. وقتي او وارد EDS شد، وضعيت EDS شبيه وضعيتي بود که لويي گشنر در ابتداي ورودش به IBM با آن روبرو بود (اينجا را ببينيد) و در نهايت هم به دليل بلد بودن آيين اجرا موفق شد که شرکتاش را نجات دهد. براون متوجه شد شرکت EDS داراي توان لازم براي ارايهي خدمات به مشترياناش و ورود به حوزههاي کاري جديد است؛ اما فرهنگ سازماني و شيوهي سازماندهي باعث کندي و سنگيني آن شده است. بنابراين دو راهکار اصلي او براي نجات EDS تغيير فرهنگ سازماني و بازنگري در ساختار سطح استراتژيک (Corporate Governance) بود. خيلي به جزييات کارهايي که براون کرد نميپردازم، اينجا تنها به دو درس رهبري بسيار جالب را که در کتاب به نقل از براون ذکر شده اشاره ميکنم:
اولين درس وقتي است که مديران از فشار وارد شده از سوي براون براي تغيير سريع و بنيادين شرکت در جلسات مديريتي ماهانه، اظهار نگراني يکنند. براون در پاسخ آنها ميگويد: «ببينيد، اين يک آزمون رهبري است. دوست دارم هر کس در اين جلسه واقعا نگران جايي است که ميخواهيم برويم و دغدغهي اين را دارد که ممکن است شکست بخوريم، نظر خود را همين الان به من بگويد. از اظهار نگراني خود نترسيد. اگر فکر ميکنيد داريم اشتباه بزرگي ميکنيم و به جاي آب به دنبال سراب هستيم، همين الان بگوييد.»
«هيچ کس چيزي نگفت. بنابراين گفتم: اگر شما نگراني نداريد، پس چه چيزي موجب نگراني ميشود؟ من که نگران نيستم، شما هم نگراني نداريد. پس چرا بعضي از شما زبانتان چيزي ميگويد و زبان بدنتان چيزي ديگر؟ هر سازماني که در اثر نگراني دستهاي خود را به هم فشار دهد، به شايعات گوش دهد، و دربارهي آينده دلواپس و مضطرب باشد، نشانهي اين است که رهبر آن سازمان داراي همين خصوصيات است. کارکنان از رهبران خود تقليد ميکنند. اگر سازمان شما نگران است و خودتان ميگوييد نگران نيستيد، به طور قطع با مشکلي روبرو هستيد.»
«و نتيجهگيري کردم: در اينجا شما با آزمون رهبري خود روبرو هستيد؛ برويد و سازمانتان را آرام کنيد و به آنها اطلاعات بدهيد؛ مستقيما به قلب نگراني آنها حمله کنيد. نميتوانم بپذيرم که نگراني آنها ناشي از واقعيت باشد. بلکه معتقدم نگراني آنها ناشي از ناآگاهيشان است. چنانچه اين طور باشد، کوتاهي از شما بوده است.»
و درس دوم دربارهي ارتباطات: «بايد يکديگر را بشناسيم تا وقتي با مشارکت هم کاري ميکنيم هر يادداشت، ايميل يا نامهاي را که دريافت ميکنيم يا نامي را ميشنويم، چهرهاي را در ذهنمان تداعي کند. همهي ما در تيم واحدي قرار داريم، و تنها در صورتي ميتوانيم به هدف خود برسيم که با يکديگر همکاري کنيم.»
جالب است که آقاي براون هم مثل لويي گشنر از همان روز اول ارتباط با پايينترين سطوح سازماني را وظيفهي خود تلقي ميکند و با آنها از طريق ايميل ارتباط برقرار ميکند؛ ارتباطي ساده و کمهزينه اما بسيار مؤثر!
پ.ن. به ترتيب در اينجا و اينجا مقالهاي را در مورد آيين اجرا در دو قسمت بخوانيد.
