تفکر ژورناليستي
وبلاگهاي مدرسه مديريت هاروارد را براي نکات جالب، کاربردي و ايدههاي عجيب و غريبشان دوست دارم. امشب اين پست را ميخواندم که در مورد “تفکر طراحي” (Design Thinking) است. ايده اين است که امروز براي موفقيت در کسب و کار، تنها وجود مديراني که با سمت چپ مغزشان مديريت ميکنند کافي نيست و نيازمند کساني هستيم که با سمت راست مغزشان کار ميکنند (فرق اين دو تا اين است که سمت چپ مسئول عمليات رياضي و منطقي مغز است و بخش سمت راست، مسئول خلاقيت و هنر و اينجور چيزها.) بنابراين امروز نيازمند “خلاقيت” و “نوآوري” در کنار “عقلانيت ابزاري” هستيم.
اما نکته جالب اين مقاله براي من اين نبود. آخرهاي مقاله نويسنده به انواع ديگري از تفکر اشاره ميکند که ميتواند به موفقيت در دنياي کسب و کار کمک کند؛ از جمله تفکر ژورناليستي: جمعآوري اطلاعات، غربال کردن آنها و پيدا کردن ايده و مطلب اصلي و بازگويي مختصر و مفيد (و البته به زبان ساده و همهفهم) آن. ايده جالبي است که فکر ميکنم براي کساني که کار مشاوره ميکنند بسيار کاربردي و آموزنده باشد.
نويسنده علاوه بر تفکر ژورناليستي به برخي ديگر از انواع تفکر که ميتوانند به موفقيت کسب و کارها کمک کنند بهعنوان نمونه اشاره ميکند: تفکر کتابخانهاي، تفکر تاريخي و تفکر هنرمندانه و حتي شايد تفکر خطاطانه (استيو جابز!)
آيا انواع ديگر تفکر هم وجود دارند که بايد کشف شوند؟ ويژگيهاي آنها چيست؟ موضوع جالبي است براي فکر کردن!
زندگي در زمانه پنهان شدن سنگ امتحان
امشب داشتم مثنوي ميخواندم؛ ديدم که مولانا چه زيبا شرح حال اين روزهاي ما و آنها را داده است:
الحذر اي مؤمنان کان در شماست در شما بس عالم بيمنتهاست
جمله هفتاد و دو ملت در تو است وه که روزي آن بر آرد از تو دست
هر آه او را برگ آن ايمان بود همچو برگ از بيم اين لرزان بود
بر بليس و ديو از آن خنديدهاي که تو خود را نيك مردم ديدهاي
چون کند جان باژگونه پوستين چند وا ويلا برآيد ز اهل دين
بر دکان هر زرنما خندان شده ست ز آنكه سنگ امتحان پنهان شده ست
پرده اي ستار از ما بر مگير باش اندر امتحان ما مجير
قلب پهلو ميزند با زر به شب انتظار روز ميدارد ذهب
با زبان حال زر گويد که باش اي مزور تا برآيد روز فاش
صد هزاران سال ابليس لعين بود ز ابدال و اميرالمؤمنين
پنجه زد با آدم از نازي که داشت گشت رسوا همچو سرگين وقت چاشت …
فقط توضيح اينکه در بيت اول منظور، تکبر است.
مثنوي؛ دفتر اول
Google Showcase
اين گوگل هر روز يک شاهکار جديد براي متعجب شدن و هيجانزده شدن ما رو ميکند! امروز بعد از مدتها به صفحه iGoogleام نگاه جدي انداختم ديدم يک نوشته آن بالا گوشه چپ دارد راجع به يک ويژگي جديد: Google Showcase و واقعا باز هم شاهکاري جديد …
Google Showcase از همان علاقه هميشگي آدمها به زندگي سلبريتيها استفاده کرده است و اينبار شما ميتوانيد در صفحه اصلي آن در اين آدرس، صفحه iGoogle برخي از آدمهاي معروف را ببينيد: بازيگران، بيزينسمنها، دانشمندان و حتي آدمهاي سياسي: از ال گور گرفته تا دمي مور (فيلم که يادتان هست!) و از ملکه رانيا (ملکه اردن) تا وينت سرف پدر www.
روي هر اسم که کليک کنيد عکسي از صفحه iGoogle آن فرد را ميبينيد. در زير اين عکس امکان انتخاب تم و گجتهاي مورد استفاده آن آدم وجود دارد. در سمت راست صفحه هم عکسي از فرد مورد نظرتان را همراه با توضيحاتي در مورد او ميبينيد؛ همراه با کليدي که اگر روي آن کليک کنيد ميتوانيد iGoogleي که داريد ميبينيد را کلا بهعنوان يک تب (Tab) جديد به iGoogle خودتان اضافه کنيد!
من اميدوارم اين صفحه هر روز گسترش بيابد. شخصا خيلي دوست دارم صفحه iGoogle بنيانگذاران گوگل ـ لاري پيج و سرگي برين ـ را ببينم!
داريد عصباني ميشويد؟ از آن فرار کنيد!
مقدمه ـ اين اولين پستي است كه در مجموعه مديريت بر خود (Manage Yourself) نوشته ميشود. مطالب اين بخش عمدتا برگرفته است از وبلاگهاي فوقالعاده مدرسه مديريت هاروارد. اميدوارم اين نکات مورد استفاده خودم و دوستان قرار گيرد.
در اين روزها که بحران اقتصادي همه جا را فرا گرفته است؛ هر کس با مشکلات بسيار بزرگي در زندگياش روبرو است: ممکن است کارش را از دست داده باشد يا در شرف از دست دادن کارش باشد و يا حتي براي کسي که امنيت شغلياش برقرار است باز هم مشکل برقرار است بحران اقتصادي خود را در دستمزدها نشان ميدهد!
نمود اين مشکلات در زندگي شخصيمان به گونههاي مختلف اما مشابهي است: عصبانيت و درگيري بدون دليل با همکاران و حتي اعضاي خانواده، بيحوصلگي و تمايل به کار نکردن (و حتي علاقه شديد به خوابيدن براي روزهاي متمادي که البته اين يکي نتيجهاي جز بيخوابي در شبهاي متوالي به همراه ندارد!) مشکلاتي هستند که شايد بسياري از ما با آنها برخورد کرده باشيم. خوب چطور ميتوانيم از اين وضعيت خلاص شويم؟
پيش از هر چيز بايد به اين نکته توجه کرد که در شرايط سختي همانند امروز، انسانها تمايل دارند به رفتار پيشفرض (Default Behaviors) خود در روابط اجتماعي تکيه کنند؛ روشهايي که به آنها احساس برابري با ديگران را ميدهد و يا حداقل اين اطمينان را ايجاد ميکند که آن چيزهاي اندک در دسترسشان را همچنان خواهند داشت.
رفتار پيشفرض بسياري از انسانها از واکنش منطقي نسبت به دنياي بيرون بروز نميکند، بلکه برعکس آنها استراتژيهايي هستند که انسانها در طول زندگيشان ياد ميگيرند و در هنگام کاربردشان توجه زيادي به آنها ندارند. شايد بهتر است بگوئيم در مورد اين رفتارها در بسياري از اوقات آگاهي اندکي نسبت به آن کاري که داريم انجام ميدهيم داريم!
راه فرار از مشکلات ناشي از اين گونه رفتارها اين است که تلاش شود تا حد امکان اين نوع رفتار در ارتباط با ديگران از نوع خوباش باشد و نه نوع بدش (اين موضوع براي رهبران اهميت بسياري دارد؛ چرا که شکافهاي پديد آمده ميان اعضاي سازمانها يا تيمها در شرايط بد بسيار گستردهتر است.) بنابراين:
1- صبر کنيد، ببينيد و گوش دهيد: در اين شرايط بد، زمينه ايجاد انفجارهاي شديد در روابط انساني وجود دارد و تنها نياز به يک جرقه کوچک است … بنابراين مهم است که به نشانهها توجه کنيد و براساس آنها تصميم بگيريد (و البته لطفا ترس يا فرار کردن را انتخاب نکنيد.)
2- از اطرافيانتان بپرسيد چه احساسي دارند: اين روزها هر کس داستان خاصي دارد که ميتواند ديگران را هم تحت تأثير قرار دهد. به ديگران اطمينان بدهيد تا بتوانند به شما اعتماد کنند؛ حتي اگر حل مشکلشان از دست شما خارج باشد. شما تنها ميتوانيد با نشان دادن توجه و نگرانيتان در مورد مشکلات ديگران به آنها کمک کنيد.
3- سه تا چهار کاري را که بايد در محل کارتان حتما انجام دهيد مشخص کنيد: اين کارها را با ايجاد موازنه ميان آنچه بايد انجام دهيد تا از بقاي سازمانتان مطمئن شويد، اينکه چگونه بايد به اطرافيانتان کمک کنيد و اينکه چطور ميتوانيد اين احساس را در خود ايجاد کنيد که دستيابي به کدام هدف ممکن است و از چه راهي بايد به آن رسيد انتخاب کنيد.
4- مواظب خودتان و کساني که شما را دوست دارند باشيد: زماني را براي ارتباط و پشتيباني و توجه به آنها اختصاص دهيد. اين روزها زماني است که جنبههاي شخصيت واقعيتان آزموده ميشوند. چه کسي هستيد؟ و دوست داريد چه باشيد؟
کمک به ديگران؟
از پدرم و بهويژه مادر عزيزم ياد گرفتهام بايد در زندگي تا ميشود به ديگران کمک کرد. ارزشهاي اخلاقي و دينيام هم بر اين تأکيد دارند که هر کاري کردي نبايد هيچ انتظاري از ديگران داشته باشي. کمک به ديگران يک وظيفه اخلاقي است و آن احساس رضايت دروني که نتيجه آن است براي انسان کافي است.
اما گاهي اوقات احساس ميکنم وقتي آدمي بعضي از کارها را انجام ميدهد و چند بار آن را تکرار ميکند دو نتيجه بد نصيباش ميشود:
1. آن کار تبديل به “وظيفهاش” ميشود و ديگر مجبور است آن را کار انجام دهد!
2. بعضي از آدمها شخصيتشان طوري است که تا وقتي ميتواني کاري انجام بدهي و حتي از آن بدتر، تا وقتي کاري انجام ميدهي دوستات دارند و در ساير اوقات طبيعي است که برايشان ديگر وجود نداري يا اگر هم وجود داري و ميبينندت خيلي فرقي نميکند!
اين آدمها هر چند در اطراف من هستند و هر چند شايد خيلي از آنها جزو دوستان نزديک من محسوب شوند، اما قطعا از خوانندگان اين وبلاگ نيستند. اين را گفتم که از دست من شاکي نشويد!
اين از دلتنگيهاي بسيار متنوع اين روزهايام است. دلتنگيها و دغدغههايي که اين روزها به شدت ذهنم را درگير خود کردهاند و جاي افکار خوب و شاد را حسابي تنگ کردهاند.
دلتنگم! همين.
پ.ن: اين مطلب را كه نوشتم و گذاشتم اينجا بلافاصله جوابام را گرفتم. اين سخنراني جالب استاد مصطفي ملكيان را حتما ببينيد. حرف اصلي استاد اين است كه من با اخلاقي زيستن بيشتر از همه به خودم كمك ميكنم. در واقع آرامش و لذت اين شيوه زندگي (در اينجا كمك به ديگران) چيزي است كه در درجه اول سلامت روحي و در درجه دوم سلامت جسمي و فيزيكي مرا بهتر ميكنند يا در حد نرمالي حفظ ميكنند. بنابراين ديگران هر چه ميخواهند فكر كنند و هر چه ميخواهند عمل كنند: آنها با كارشان تنها به خودشان ضرر يا سود ميرسانند!
ارتباطات اجتماعي و موفقيت شغلي
اين چيزي که ميخواهم بنويسم ربطي به آن چيزي که معمولا از ارتباط به ذهن ما ايرانيها خطور ميکند ندارد. اين روزها با از فيلتر درآمدن سايت فيسبوک و ايجاد شور و شوق فيسبوکبازي، شايد يک نگراني عمده (براي مديران البته!) اين باشد که اين کارها به معضل اتلاف وقت در ميان کارکنان دامن بزند (بهويژه در شرکتهايي که دسترسي تمام وقت به اينترنت دارند.) اما بررسي انجام شده توسط شرکت IBM به نتيجه جالب و قابل توجهي رسيده است: هر چه مشارکت در سايتهاي اينترنتي وب 2 (يا همان سايتهاي مشارکت اجتماعي) مثل فيسبوک، توئيتر و … بيشتر باشد ارتباطات اجتماعي فرد مناسبتر است. افرادي که در وب اجتماعي حضور بيشتري دارند، عموما در دنياي واقعي نيز روابط اجتماعي بهتري را ميتوانند برقرار کنند. اينگونه افراد در محيط کار نيز ارتباط مناسبي را با مديرانشان برقرار ميکنند و در نتيجه به صورت متوسط نسبت به همکاران همسطحشان درآمد بيشتري دارند. در مقابل افرادي که در وب اجتماعي مشارکت چنداني ندارند، در دنياي واقعي نيز افرادي هستند که در ارتباط برقرار کردن مشکل دارند و در محيط کار، به شدت از نظر زمان انجام کارها و حجم کارهايي که بايد انجام دهند با مديرانشان دچار مشکل هستند. اين افراد به صورت متوسط درآمد کمتري نسبت به افراد همسطحشان دارند.
من به صورت شهودي با نتايج اين پيمايش موافقام و براي هر دو دسته تعيين شده براي آدمها در اين گزارش مثالهايي هم از محيط کارم به ذهنام ميرسد. فقط به نظرم بايد به چند نکته در اين مورد توجه بيشتري کرد:
1- فکر ميکنم مشارکت در اينجا به معني بودن در سايتهاي اجتماعي نيست. يعني منظور اين نيست که من مثلا فقط عضو فيسبوک باشم و هر از چند گاهي با گذاشتن چند تا عکس يا انجام يک تست سعي کنم اثري را از خودم در فيسبوک بهجا بگذارم. مشارکت را مثلا بايد از تعداد دوستان من يا تعداد کامنتهايي که براي ديگران ميگذارم سنجيد.
2- توانايي ارتباط برقرار کردن با ديگران و حفظ و گسترش اين ارتباطات در موفقيت شغلي واقعا تأثيرگذار است. مثلا در يک شرکت پروژهاي مثل شرکت ما، من اگر فرضا روزي ديگر نخواهم با مديرم کار بکنم اگر با ساير مديران ارتباط دوستانهاي داشته باشم احتمالا ميتوانم پروژهام را عوض کنم. ولي وقتي کسي نميخواهد اين ارتباط را برقرار کند، خوب وقتي با يک نفر به مشکل برخورد ديگر نميتواند ادامه بدهد (بدترين مثال ممکن را زدم! البته علتاش اين بود که چيز بهتري به ذهنم نرسيد.)
3- وقتي چنين تحقيقاتي را ميبينم و در کنارش مثلا اين بررسي را در مورد اتلاف وقت کارکنان آمريکايي ميبينم، اين باور که آدمها در سراسر دنيا چقدر در کار کردن شبيه هم هستند و تا چه اندازه مشکلات مديران در کشورهاي گوناگون به هم شبيهند، بيشتر در ذهنام تقويت ميشود. همين شايد باعث شود بتوان کمي ناراحتيهايي را که در محيط کار از دست بد کار کردن يا وقت تلف کردن و از همه بدتر کار نکردن دور و بريها به آدم دست ميدهد را راحتتر توجيه کرد و پذيرفت. آدمها همين هستند؛ شايد نظريه مديريت X درست ميگويد که انسانها به صورت پيشفرض از زير کار در رو هستند! (بررسي انجام شده نشان ميدهد کارکنان آمريکايي به صورت متوسط از 9 ساعت کار روزانهشان، 2 ساعت از وقتشان را علاوه بر يک ساعت وقت ناهار تلف ميکنند. اين در حالي است که حد ايدهآل اتلاف وقت براي مديران در طول روز 2 ساعت ـ يک ساعت وقت ناهار و يک ساعت ديگر اتلاف وقت به صورت نرمال ـ است.)
طولاني شد. ببخشيد!
دكتر طبيبيان (3)
“هر وقت كسي براي حل يك مشكل گفت بايد “فرهنگسازي” كرد بدانيد كه يا نميداند علت ايجاد آن مشكل چيست يا اينكه بيسواد است!”
اين روزها كه درباره اصلاح الگوي مصرف زياد ميشنويم بايد فرهنگسازي شود اين جمله مدام در ذهنام است. جالب اينجا است كه سياست اصلي يكي از شركتهاي مهم و مؤثر در اين زمينه هم فرهنگسازي است (با تبليغات تلويزيونيشان) و نه اصلاح قيمت محصول خود كه البته وقتي قيمتگذاري دست خود اين شركت نيست طبيعي است.
کتابخوان
در اين تعطيلات بالاخره پس از مدتها انگيزه فيلم ديدن را در خودم بيدار کردم و نشستم فيلم کتابخوان () ـ ساخته و با بازي حيرتانگيز (که به حق اسکار بهترين بازيگر نقش اول زن امسال را براياش به ارمغان آورد) ـ را نگاه کردم.
فيلم را ميتوان به سه بخش تقسيم کرد: بخش اول که تقريبا 45 دقيقه اول فيلم را در بر ميگيرد درباره روابط عاشقانه يک پسر نوجوان (مايکل برگ با بازي ديويد کروس) با يک زن جوان آلماني (هانا اشميت با بازي کيت وينسلت) در ميانههاي جنگ جهاني دوم است. اين بخش با ناپديد شدن ناگهاني زن جوان به پايان ميرسد. در بخش دوم که به نظر من مهمترين بخش فيلم است در کنار پسر جوان ـ که اکنون يک دانشجوي جوان حقوق است ـ شاهد محاکمه زن جوان ـ در هيأت يک مأمور اساس که باعث قتلعام 300 زن و کودک يهودي شده است ـ هستيم. بخش سوم هم در سال 1995 اتفاق ميافتد و در آن سرنوشت دو کاراکتر اصلي فيلم را ميبينيم.
کتابخوان از آن فيلمهايي است که حسابي آدم را به خود مشغول ميکند. بهويژه بخش دوم فيلم که پر است از خطابههاي پرشور اخلاقي و حقوقي: کشاکش قاضي دادگاه با هانا اشميت را در کنار مباحثات حقوقي پرشور مايکل با يکي از همکلاسيها و استادش بگذاريد به اين پرسشهاي عجيب و غريب ميرسيد که من واقعا چند روز دارم رويشان فکر ميکنم و هنوز به نتيجهاي نرسيدهام:
1- اداره جوامع انساني بايد براساس اخلاق باشد يا قانون؟ (استاد مايکل ميگويد قانون.) اين سؤال را ميتوان اينطور هم مطرح کرد که در قضاوت درباره خير بودن يا شر بودن يک کنش انساني بايد اخلاق را بهعنوان مرجع در نظر گرفت يا قانون؟سؤال بسيار سختي است؛ مخصوصا وقتي که در همانجاي داستان استاد به نسبي بودن قوانين اشاره ميکند و اين قضيه را پيچيدهتر ميکند: وقتي فعلي در زماني قانوني بوده و الان نيست و طرف براساس قانون امروز محاکمه ميشود آيا اين قضاوت درباره رفتار فرد درست است؟ (هانا در دادگاه اشاره ميکند که ما مأمور بوديم و معذور.) فرضام هم ثابت بودن قواعد اخلاقي در طول دوران زندگي آن انسان است.
2- استاد ميگويد بايد در حقوق براي اثبات خير يا شر بودن فعل يک انسان در زندگي اجتماعي خود (در اينجا اثبات قتل عمد) بايد نيت او را اثبات کرد و حقوق اين را ميگويد. دو پرسش اساسي در اين مورد وجود دارد: اولي اينکه چطور نيت را اثبات کنيم؟ (من با ساز و کارهاي حقوقياش کار ندارم؛ چون تخصصي در اين زمينه ندارم.) و دومي اينکه گيرم که نيت طرف خير بود، وقتي نتيجه کارش باعث ضرر به تعدادي انسان ديگر شده آيا نيت تأثيرگذار است؟
3- من يک رازي را ميدانم که اگر آن را فاش نکنم، صاحب آن راز به شدت آسيب خواهد ديد. اما خود او اين راز را برملا نکرده و خودخواسته به ضرر پيامد آن تن داده است. من بايد چه کاري کنم؟ رازداري يا فاش کردن راز و نجات آن فرد؟
نظر شما چيست؟
چند نکته حاشيهاي:
1- شاهکارترين ديالوگ فيلم از زبان هانا وقتي است که آخرهاي فيلم مايکل از او ميپرسد چه احساسي داري و او ميگويد: “هيچ اهميتي ندارد که من چه احساسي دارم يا چه فکري. مردهها همچنان مردهاند!”
2- زيباترين بخش فيلم براي من جايي بود که مايکل براي هاناي در زندان کتابهاي صوتي درست ميکند و هانا با استفاده از آنها و با نگاه کردن کتابها باسواد ميشود!
3- بازي کيت وينسلت واقعا عالي است؛ مخصوصا وقتي که با حرکات چشماش به خوبي بيسواد بودن کاراکتر خودش را نشان ميدهد!
4- موسيقي متن فيلم با غم پنهاني که در صداي پيانو موج ميزند آنقدر شنيدني است که من توصيه ميکنم آلبوم موسيقي متن فيلم را جايي کنار دستتان داشته باشيد براي هر از گاهي گوش دادن!
سال نو مبارک!
باز هم تا چشم به هم بگذاريم سال تمام شد. يک سال ديگر گذشت با همه خوبيها و بديهاياش و همه شيرينيها و تلخيهاياش. و اين شب آخر سال نشستهام و نگاهي دارم به درازاي يک سال به بخشي از ماجراي زندگيام!
سال 87 سال خوبي بود: کلاسهاي دانشگاهام شروع شد، دوستان خوب و جديدي پيدا کردم، لحظات شيريني را در کنار خانواده و دوستانام سپري کردم، و البته کتابهاي خوبي خواندم، فيلمهاي جديدي ديدم و در کنار همه اينها زندگي کردم!
سال 87 سال خوبي نبود: يکي از بهترين دوستانام را از دست دادم، در مقاطعي از سال از نظر روحي و جسمي مشکلاتي پيدا کردم و خوب وقتام را هم کم تلف نکردم!
در هر حال اميدوارم که سال رو به پايان را با شادي به سال جديد تحويل دهيد. در لحظه تحويل سال از ته دل آرزو ميکنم سال آينده براي همه مردم دنيا سالي سرشار از صلح، زيبايي و شادي باشد و هر کسي، حداقل به بخشي از آرزوهاياش برسد.
به نظرم دعاي تحويل سال يکي از زيباترين دعاهايي است که اگر با صميميت خوانده شود تأثيرش را در کل سال احساس خواهيم کرد:
يا مقلب قلوب و الابصار
يا مدبر الليل والنهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال …
سال نو مبارک.
