يک سؤال فلسفي: استخدام شوم يا استارت ـ آپ راه بياندازم!؟

شايد مهم‌ترين دغدغه‌ي هر جوان محصلي، شغلي باشد که بعد از فارغ‌التحصيلي دنبال خواهد کرد. آيا براي يک سازمان بزرگ و پيش‌رو کار خواهد کرد؟ آيا وارد کسب و کار خانوادگي‌اش خواهد شد؟ آيا در حوزه‌ي تخصص خودش فعاليت خواهد کرد يا درسي که خوانده به دردش نخواهد خورد؟ و شايد هم آيا کسب و کار خودش را راه خواهد انداخت؟ اما اين تمام ماجرا نيست. افراد شاغل هم در هر نقطه‌ از مسير شغلي خودشان، با همين سؤالات روبرو هستند؛ اين‌که مي‌خواهند در سازمان فعلي کارشان را ادامه بدهند يا خير مهم‌ترين سؤال براي آن‌ها است.

در دنياي امروز فرد پيش از تصميم‌گيري براي انتخاب شغل، دو مسير متفاوت شغلي را پيش روي خود خواهد ديد: کار کردن براي ديگري و کار کردن براي خود (راه انداختن استارت ـ آپ.) اين تصميم، اولين و مهم‌ترين گام در فرايند جستجوي شغل ودر نتيجه مهم‌ترين سؤال در ميان سؤالات مذکور است.

اغلب ما احتمالا ترجيح مي‌دهيم براي خودمان کار کنيم تا هم کنترل کارمان را کامل در دست داشته باشيم و هم حاصل دست‌رنج (!) ما به جيب ديگري نرود. خيلي از ما رؤياي روزي را داريم که توانسته باشيم گوگلي، فيس‌بوکي، مايکروسافتي، اپلي و … تأسيس کرده باشيم؛ اما خوب باز هم اغلب ما معتقديم که: “هنوز زمان‌اش نرسيده! بگذار به وقت‌اش.” اما آيا به اين فکر کرده‌ايم که آن روز موعود کي فرا خواهد رسيد؟ تصميم با خود ماست.

خوب حالا اگر خواستيم تصميم بگيريم که براي ديگري کار کنيم يا خودمان آستين‌ها را بالا بزنيم، به چه معيارهاي تصميم‌گيري بايد توجه کنيم؟ مروري مي‌کنيم بر اين معيارها:

  • پول: حواس‌تان باشد که بيش از 90 درصد استارت ـ آپ‌ها شکست مي‌خورند. حقوق‌ها در استارت ـ ـ آپ‌ها معمولا پايين‌تر از ميانگين بازار است. پاداش‌ها معمولا به صورت وعده‌ي سر خرمن (يعني سهام موفق شرکت) داده مي‌شوند. بنابراين اگر پول براي‌تان خيلي مهم است و طاقت سختي کشيدن بابت‌اش را نداريد، حقوق‌بگير شويد نه حقوق بده!
  • مسئوليت: دامنه‌ي مسئوليت‌ها در يک سازمان جاافتاده و در حال کار، مشخص است. معلوم است که بايد چه کار بکنيد و مي‌توانيد عملکردتان را هم در مقايسه با همکاران بسنجيد. تازه به‌تر از همه معلوم است که کار روزانه‌تان کي تمام مي‌شود! در مقابل در استارت ـ آپ‌ها اصلا معلوم نيست که چه کسي بايد چه بکند و از آن بدتر، فهرست کارهاي لازم الاجرا (To-Do List) هيچ وقت به انتها نمي‌رسد!
  • توازن شغل با زندگي شخصي: در يک سازمان در حال کار، شما هفته‌اي لازم است بين 40 تا 50 ساعت کار کنيد. اما در يک استارت ـ آپ حجم کار موجود، کم‌تر از 80 ساعت در هفته نيست!
  • تغيير: در يک کلام بايد گفت که اگر دنبال عوض کردن جهان با دستان خودتان هستيد، راه‌تان از استارت ـ آپ‌ها مي‌گذرد!
  • رزومه‌سازي: اگر دنبال کار گرفتن و جابه‌جا شدن در ميان سازمان‌هاي موجود هستيد، به يکي از آن‌ها بپيونديد و کار را شروع کنيد. رزومه‌ي يک کارآفرين فقط به درد راه‌انداختن يک استارت ـ آپ جديد مي‌خورد!
  • امنيت شغلي: استارت ـ آپ‌ها اغلب شکست مي‌خورند؛ اما نگران نباشيد. آدم با کيفيت روي زمين نمي‌ماند، مي‌رود به استارت ـ آپ‌هاي ديگر. با توجه به وضعيت فعلي بازار کار، عملا کار کردن در سازمان‌هاي موجود هم امنيت زيادي به دنبال ندارد. بنابراين در مورد اين معيار، تفاوت زيادي وجود ندارد.
  • راضي کردن والدين (!): اين خطاب به جوانان جوياي نام تازه فارغ‌التحصيل است. اگر مي‌خواهيد همين که کار کردن را شروع کرديد پدر و مادرتان بتوانند به فرزند دسته‌ي گل‌شان جلوي فاميل و دوستان افتخار کنند، استارت ـ آپ‌ها را بي‌خيال شويد!

منبع

در ستايش شادي …

شادي معمولا يک محصول جانبي است؛ چيزي که احتمالا وابسته به سرشت چيزها است و بنابراين مي‌تواند درون هر آن چيزي که من مي‌شناسم، پنهان باشد. با اين حال شادي چيزي نيست که بتوان آن را از زندگي طلب کرد؛ و در نتيجه اگر شما شاد نيستيد، به‌تر است نگراني را در اين‌باره کنار بگذاريد و به جاي‌اش ببينيد چه گنجي را مي‌توانيد از درون اين زندگي ناشادِ مايه‌ي افتخارتان به دست آوريد.

رابرتسون ديويس

10 واژه‌اي که نبايد در رزومه‌تان بنويسيد

اغلب اوقات تکرار زياد هر چيزي باعث از بين رفتن تأثير آن در عمل مي‌شود. کليشه‌ها مثال بسيار روشني از اين موضوع هستند. رزومه نوشتن هم از اين امر مستثنا نيست و به‌تر است برخي واژه‌ها را که همه در رزومه‌هاي‌شان از آن‌ها استفاده مي‌کنند را از رزومه‌مان حذف کنيم. چرا؟ براي اين‌که خودمان را در انجام کار متفاوت از ديگران نشان دهيم و نه خودمان را! حواس‌مان باشد براي کارفرماي احتمالي اين‌که چه کاري مي‌توانيم انجام دهيم مهم است؛ نه اين‌که چه کسي هستيم!

بنابراين لطفا 10 واژه‌ي زير را که طبق تحليل‌هاي LinkedIn در رزومه‌هاي ام‌سال بسيار تکرار شده‌اند، از رزومه‌تان حذف کنيد:

  1. تجربه‌ي گسترده
  2. نوآور و خلاق
  3. باانگيزه
  4. نتيجه‌گرا
  5. پويا
  6. ثبت‌کننده‌ي کليه‌ي سوابق
  7. داراي مهارت کار گروهي
  8. سريع
  9. داراي توانايي حل مسئله
  10. کارآفرين

منبع

کجا کار کنيم!؟(1)

“يک بار برايان موينيهان مديرعامل بانک آمريکا در يک گردهمايي عمومي شرکت گفت که عاشقِ بردن است. چه کسي دوست دارد براي سازماني کار کند که حتا نمي‌خواهد امتحان کند که چگونه خود را از ديگر سازمان‌ها متفاوت کند و به‌واقع خود را يکتا سازد!؟”

از خلال گفتگو با يک کارمند بانک آمريکا

پ.ن. قبل‌تر نوشته‌اي داشتم با عنوان معيارهاي سنجش کيفيت زندگي کاري که در آن مدلي را براي تصميم‌گيري در مورد محل کار معرفي کرده بودم. در تکميل آن پست، اين مجموعه پست‌ها به چنين نقل قول‌هايي مي‌پردازد تا ببينيم يک سازمان ايده‌آل براي کار کردن چه ويژگي‌هايي بايد داشته باشد؟

لينک‌هاي هفته (19)

پيش از شروع سه نکته:

  1. لينک‌هايي که به نظرم بايد حتما و تحت هر شرايطي خوانده بشوند را با رنگ قرمز از ساير لينک‌ها متمايز مي‌کنم.
  2. براي ديدن لينک‌هاي کليه‌ي قسمت‌هاي قبل، مي‌توانيد به اين‌جا مراجعه بفرماييد.
  3. اين مجموعه پست‌ها در حکم يک دفترچه‌ي يادداشت مطالب مهم براي من هستند. اگر لينک اخبار را هم مي‌گذارم، براي اين است که به نظرم برخي اخبار حداقل تيترشان بايد توسط کساني که در حوزه مشاور‌ه‌ي مديريت و آي‌تي فعال هستند، ديده شوند. بنابراين اگر تعداد لينک‌ها زياد هستند، اولا ببخشيد و ثانيا اين‌که حداقل به تيترها نگاهي بياندازيد؛ ضرر نمي‌کنيد!

با اين توضيحات لينکهاي هفته را مرور مي‌کنيم:

مديريت:

احسان اردستاني اين هفته پستي نوشت تحت عنوان آداب ايميل درباره‌ي چگونه اي‌ميل زدن در محل کار. اين پست منجر به پست آیا “عصر ايميل” به آخر خط رسیده است؟ آيدين کسايي و پست چگونه يک Email را طوري بازنگري کنيم که ديگران آن را بخوانند در گزاره‌ها شد.

هم‌چنين روايت احسان را از کنفرانس مديريت امسال در کنفرانس مدیریت و پست های کنفرانس (1) – سرچ در اینترنت بخوانيد.

آقای زاکربرگ ۲۶ ساله (ايراني‌اش را مي‌توانيم داشته باشيم!؟) و کار مورد علاقه بعد از ۳۰ سال (امير مهراني)

مدیریت پروژه با طعم هدفمندی یارانه ها (پيشنهاداتي براي کاهش هزينه‌هاي پروژه‌ها) و فعالیتهای پس از جلسه (مهدي عرب عامري)

جوجه ی برتراند راسل (در تحقيق فقط حواس‌تان به متغيرهاي اصلي نباشد. گاهي اوقات متغيرهاي فرعي و تعديل‌کننده مهم‌ترند!) (نيام يراقي)

ارتقاي تصادفي يا هردنبيلي*؟ و تصميماتي كه احساسي نبود (آيدين کسايي)

چگونه در شرایط بحرانی تصمیم بگیریم؟ (وبلاگ همينا)

حضور زنان در سمت‌های مدیریتی (” تحقیقات داخلی در شرکت HP نشان داد که زنان تنها زمانی که فکر مي‌کنند 100 درصد معیارهای لازم را دارند، درخواست شغل مي‌دهند؛ در حالی که مردان اگر احساس کنند 60 درصد شرایط لازم را دارند، تقاضای کار مي‌دهند.”)

به بهانه حذف دوباره دایی از فوتبال ایران (علي دايي که برگشت؛ اما يک جمله‌ي شاه‌کار داشت مازيار ناظمي عزيز در اين متن: “من روزگاری دایی را یک نخبه می دانستم و دلم می خواست با افق فکری بلندش حداقل نیم قرن ! جلوتر از این فوتبال ایرانی حرکت کند و نقشی تعیین کننده برای توسعه این فوتبال داشته باشد ولی افسوس که او هم مثل من و تو ، فقط خودش را دید.“)

مورد كاوي نرم‌افزار کد باز: راه نجات یا خودکشی؟ (“در همه صنایع، سازمان‌هایی هستند که رویکردشان به مشتریانشان بیشتر از همه به تعریفشان از موفقیت برمي‌گردد.
برای مثال، صنعت تلفن همراه را در نظر بگیرید. برای Apple موفقیت در قدم اول توانایی تعریف کردن یک تلفن عالی است و آیفون یک قطعه زیبا از تکنولوژی است که با قیمت زیادی در دسترس عموم است. ولی این سازمان در سال 2007 تنها 4 میلیون از این گوشی‌ها را فروخت. در حالی که نوکیا در سال 400 میلیون تلفن مي‌فروشد. چرا که تعریف نوکیا از موفقیت بزرگ‌ترین تولیدکننده تلفن همراه بودن در دنیا است. سازمانی با این تعریف مسلما مي‌خواهد محصولاتش را به هر چقدر بازار بزرگ‌تری که امکان دارد بفروشد.”)

بازاريابي 5 عامل مهم بازاریابی (به ترتيب چرا، چه کسي، چی و چه موقع و کجا!)

مشاوره‌ي مديريت:

مهارت‌هاي برنامه‌نويسي (“ناگفته پيدا است که يک مشاور هم بايد چنين قابليت‌هايي را داشته باشد؛ البته با تعريفي ديگر!”)

ادغام بخش مشاوره‌ي IT زيمنس و شرکت مشاوره‌ي Atos و ايجاد بزرگ‌ترين شرکت مشاوره‌ي IT اروپا

فناوري اطلاعات:

10 پيش‌بيني؛ صنعت آي‌تي در سال 2011

بهترین مدارک بین الملی آی تی در سال ۲۰۱۰ و ده گجت خوش اقبال که در سال آینده میلادی می درخشند و (مهرداد نايب)

چند پست عالي دکتر مجيدي عزيز در يک پزشک: بررسی آماری واژه‌های پنج میلیون کتاب با محصول جدید گوگل، تبلت چگونه زندگی مجازی شما را متحول می‌کند؟! تجربه شخصی من از کار با «گلکسی تب» (الان جو گرفت برم بخرم!) و ۱۰ پیشبینی در مورد رسانه‌ها در سال ۲۰۱۱

فاینشنال تایمز منتشر کرد ارزشمندترین شرکت‌های تکنولوژی جهان

15 شکست بزرگ فناوری 2010

پیش بینی جدال فیس بوک و گوگل در سال ۲۰۱۱

دورکاری؟ اینجا ایران است! (افشين دبيري در اين پست از عدم بلوغ کافي نيروي کاري ادارات دولتي براي دورکاري مي‌گويد.)

اقتصاد:

اقتصاد براي همه چرا تبعيض قيمتي آنقدرها هم بد نيست؟ و مالكيت: سنگ بناي نظام اقتصادي

پاسخ‌هایی به یک منتقد رادیکال: پول دانش‌کده‌های اقتصاد از کجا می‌آید؟ (من به سهم خودم از حامد قدوسي عزيز براي دادن پاسخ‌هاي منطقي به اين حضرات چپ تشکر مي‌کنم!)

جدولی برای قیمت ها (جدول مقايسه‌اي قيمت‌هاي با يارانه و بي‌يارانه که زحمت‌اش را خانم سميه توحيدلو کشيده‌اند.)

90 شاخص موثر بر قيمت مسكن (در تهران به روايت شهرداري)

نگاه مصائب اقتصادی سوسیالیسم (نوشته‌ي ميزس: “مصرف‌کننده، هم خریدار است هم نوعی کارفرما. وقتی از فروشگاهی بیرون می‌آیید ممکن است این یادداشت را روی در ببینید که: «از خرید و حمایت شما متشکریم. به امید دیدار مجدد.» اما اگر در کشوری تمامیت خواه به فروشگاه بروید فروشنده می‌گوید: «يادت باشد حزب كمونيست را به خاطر وجود این کالا شکر کنی.» در کشورهای سوسیالیستی به جای فروشنده این خریدار است که سپاسگزاری می‌کند. شهروند ريیس نیست، ريیس، کمیته مرکزی است. کمیته‌های سوسیالیستی و رهبرانشان ارباب اند و مردم کاری جز اطاعت ندارند.”)

گفت‌وگو با ريچارد ايسترلين درباره‌ي اقتصاد خوش‌بختي (“با افزايش درآمد، تغييراتي در ساير قلمروهاي زندگي به وجود مي‌آيد كه براي خوشبختي مهم هستند و اثر افزايش امكانات و كالاها را خنثي مي‌كنند. نه فقط آرزوها تمايل به پرواز دارند بلكه مردم اضطراب بيشتري درباره كار، روابط خانوادگي، همسايه‌ها و غيره پيدا مي‌كنند.”)

رئیس کل بانک مرکزی: بانک‌ها با محدودیت شدید منابع مواجه‌اند

معاون بانک مرکزی: روند تورم تا آبان ۱۳۹۰ افزایشی خواهد بود

جامعه‌شناسي، روان‌شناسي و کار حرفه‌اي:

۱۱ درس زندگی که بچه ها به ما می آموزند

خُلق مثبت، مغز را خلاق می‌کند (“افرادی که دارای خلق مثبت هستند می‌توانند نگاه روشن‌تری نسبت به وقایعی که در اطرافشان می‌گذرد داشته باشند، اطلاعات حاصل را بهتر در ذهن خود سازمان‌دهی کنند و به نوآوری در تفکر دست یابند.”)

شيوه‌هاي پیشگیری از درگیری

ذهن انسان و مشکل چندوظیفه‌ای

درمان 9 مرحله‌اي مدیران سرسخت (اصول علمي پاچه‌خواري!!!)

بررسی رفتار مدیران موفق مدیران موفق همیشه افراد برون‌گرایی نیستند (“به طور جالب توجهی‌، هیچ یک از مدیران درون‌گرا و برون‌گرا نسبت به گروه دیگر بهره‌وری یا سوددهی بیشتری از خود نشان ندادند‌. تفاوتی که گرانت و محققانش در‌اين رابطه یافتند در نحوه کنار هم قرارگرفتن مدیران و کارمندان بود. او می‌گوید‌: «با وجود همکاری با گروه‌های مختلفی از کارمندان، هر دو روش مدیریت درون گرا و برون گرا به یک اندازه موثر هستند. به عنوان یک دانشمند علوم اجتماعی ‌اين مسا‌له برایم جالب است که شخصیت کارمندان در سازمان‌ها به اندازه کافی پیچیده هستند و به ندرت می‌توان نتیجه‌گیری کرد که کدام روش نسبت به دیگری مفیدتر است‌. طبق تحقیقات انجام شده به ‌اين نتیجه رسیدیم که به جای مطرح کردن‌ اين سوال که کدام روش کارآمدتر است‌، بهتر است بپرسیم در چه زمانی روشی مفید است.»”)

آیا زنان از مردان قابل اعتمادترند؟ (“در تحقیقی که در نشریه روانشناسی کاربردی به چاپ رسیده است محققان متوجه شدند طی یک مکالمه 10 دقیقه نزدیک به 60 درصد مردم حداقل یک بار دروغ می‌گویند. در حالی که متوسط تعداد دروغ‌هایی که یک فرد در این مدت می‌گوید 2.92 دروغ است. نوع دروغ‌هایی که مردان و زنان می‌گویند کاملا متفاوت است. مردان معمولا از دروغ گفتن برای بهبود چهره خود در نظر دیگران استفاده می‌کنند. این در حالی است که زنان برای آن‌که طرف مقابلشان حس بهتری داشته باشد دروغ می‌گویند.”)

مغز تنها در مدت 15 دقیقه یک واژه خارجی را یاد می گیرد

گوش كردن به آواز پرندگان راهی برای مقابله با افسردگی (البته در زمستان!)

نوشيدن قهوه شيرين شما را باهوش‌تر مي‌كند

پ.ن. 1. لطفا اگر وبلاگي، پستي يا مطلبي را من نديده بودم يا نمي‌شناسم، کامنت بگذاريد و معرفي بفرماييد براي يادگيري بيش‌تر.

پ.ن.2. اگر دوست داشتيد توئيتر گزاره‌ها را براي ديدن ايده‌ها و حال و احوال روزانه‌ي من و گودر گزاره‌ها را براي ديدن متن کامل اين مطالب و ساير مقالات و اخبار مربوط به مديريت، مشاوره، فناوري اطلاعات و البته اقتصاد، روان‌شناسي و جامعه‌شناسي (و گاهي هم که خيلي هيجان‌زده مي‌شوم، علم!) دنبال کنيد.

درس‌هايي از فوتبال براي کسب و کار (3)

مديريت تماما درباره‌ي تصميم‌گيري است. همين. بعضي وقت‌ها تصميمات شما مثبت و خوب‌اند. بعضي وقت‌ها هم احساس مي‌کنيد که تصميم نادرستي گرفته‌ايد و بايد به آن مسئله به شکل ديگري حمله کرد!”

مصاحبه‌ي سر الکس فرگوسن با سايت گل بين‌المللي

گزاره‌ها (38)

آدم‌هايي هستند که وقتي با آن‌ها حرف مي‌زنيد به جاي گوش کردن به حرف شما، دارند به حرف‌هايي که مي‌خواهند به شما بزنند گوش مي‌کنند!

آلبرت گينن

چند خاطره براي «شادگویی شبانه»

امير مهراني اين‌جا من را دعوت کرده به يک بازي وبلاگي براي نوشتن خاطراتي براي شاد شدن در شب يلدا. از اين خاطرات که زياده ولي چند تايي را که به ذهنم مي‌رسد را مي‌نويسم:

1 – ترم اول دوره‌ي ليسانس يادم نيست چرا نرسيدم ساعت اول کلاس درس شيرين فيزيک را بروم. ساعت بعدش را رفتم. استاد آخر کلاس حضور و غياب کرد و گفت: اسم کسي مونده؟ دستم را بردم بالا گفتم استاد من مال ساعت پيش هستم اسم‌ام را نخونديد!

2- رفتم آشپزخانه‌ي شرکت، ظرف غذاي خودم را بيارم. جو گرفت گفتم مال بقيه را هم ببرم بالا. رفتم بالا رسيدم ديدم ظرف همه رو بردم الا خودم! 😉

3- درسي را خيلي خيلي خوب بلد بودم و شب امتحان به يکي از دوستان تدريس کردم. نتيجه: دوست من 20 گرفت و خودم افتادم!!!

4- ترم اول دوره‌ي فوق ليسانس، در درس زبان تخصصي استاد محترم پاش را کرد توي يک کفش که بايد پرزنت انگليسي بدهي. من هم که به عمرم پرزنت فارسي هم نداده بودم کلي گفتم بابا بي‌خيال شو. گفت راه نداره بايد بياي. خلاصه رفتم به پرزنت کردن و اين‌قدر پرزنت‌ام خوب بود که استاد گفت برو هفته‌ي ديگه بيا!

5- يک بار داشتم گزارشي مي‌نوشتم که داخلش يک واژه‌ي تخصصي بود. کلي سرچ کردم نه به زبان فارسي تعريف درست و درمان داشت نه حتا به انگليسي. خيلي اتفاقي ديدم در ويکي‌پدياي آلماني (!) تعريف‌اش وجود داره. خلاصه تعريف آلماني را با گوگل ترنسليت ترجمه کردم و بعد تو صفحه‌ي انگليسي ويکي‌پديا براي‌اش مدخل جديدي درست کردم و تعريف ترجمه شده را کپي پيست کردم! بعد هم گزارش رفرنس‌داري نوشتم!

6- رفته بودم اولين خان از شونصد خان معافيت سربازي را بگذرانم. دو ساعت نشستم تو نوبت. وقتي رفتم پاي باجه، فهميدم اصل‌ نامه‌ي گواهي ليسانس‌ام را نبردم!

7- ولي شاه‌کار من هيچ کدوم از اين‌ها نبوده: من موقع كنكور ليسانس دانش‌گاه امام صادق راهم انتخاب كرده بودم و اگر نماز جمعه مي‌رفتم (!) شايد الان فوق ليسانس اقتصاد يا مديريت اين دانشگاه بودم! (خدا رو شکر که الان افتخارم پلي‌تکنيکي بودنه!) موقع مصاحبه معمولا از داوطلب مي‌پرسند كه كسي از اساتيد اين‌جا را مي‌شناسيد كه معرف‌تان باشد؟ من قرار بود يكي از آشنايان خاله‌ام اين‌ها را معرفي كنم كه اصلا نديده بودمش و ايشان هم همين‌طور، من را نديده بود. روز مصاحبه اين سؤال را كه از من پرسيدند زود گفتم: بله، حاج آقا فلاني! روحاني مصاحبه‌كننده سرش را تكان داد و گفت: بعله، بعله … بعد گفت: “ايشون را ببيني مي‌شناسي؟” با کمال اعتماد به نفس گفتم: بعله … خلاصه چند وقت گذشت و من هم در دانش‌گاه مذكور قبول نشدم. يك بار در يك ميهماني منزل خاله‌ام همان روحاني مصاحبه‌گر را ديدم و تازه فهميدم كه “حاج آقا فلاني” كي بوده!!!

من در همين راستا از شيث، سماع، شهرام، علي رضا، احسان اردستاني، امين، پوريا منزه، پروشات، دامون و آنا ماريا و هم‌چنين کليه‌ي دوستان گودري به‌ويژه استاد امير فرخ دعوت مي‌کنم، در اين بازي شرکت کنند.

آيا زندگي = کار!؟

روزها و شب‌هاي به شدت شلوغي را مي‌گذرانم؛ پر از لحظه‌هايي که يا کار دارم يا دغدغه‌ي کار! به To-Do ليستم که نگاه مي‌کنم هر چقدر هم که جلو مي‌روم تعداد کارها کم نمي‌شود و تازه از جاهايي که آدم فکرش را هم نمي‌کند، کارهاي بيش‌تري خراب مي‌شود روي سر آدم! اين روزها خسته‌ام از اين‌ها:

  • مدير محترمي با تو سر کاري توافق مي‌کند و دو روز بعد زنگ مي‌زند که: “آقا براي اين‌که کارت زياد نشه مديريت کار را دادم به يکي ديگه. شما باهاش کار کن!” (اين جناب “يکي ديگه” محض رضاي خدا يک ثانيه هم سابقه‌ي کار ندارد!)
  • دوست عزيزي گزارشي را براي پروژه‌اش نوشته. بنده اصلا روحم هم خبر ندارد که چه شده، چه صحبت‌‌هايي با کارفرما شده و اصلا قرار بوده چه بشود! اين وسطه کارفرما گير اساسي به متدولوژي کار داده و يک روش من‌درآ وردي را هم به اين بنده خدا انداخته. طبيعي است که من به‌عنوان يک MBA خوانده، بايد گزارش را از نظر علمي اصلاح کنم. گزارش را مي‌بينم سرم سوت مي‌کشد. AHP به شکل بسيار نبوغ‌آميزي به کار برده‌اند و بنده بايد ظرف چند ساعت براي اين روش جديدالخلقه (که اجداد ساعتي بنده خدا را در گور مي‌لرزاند!) ادبيات علمي بسازم!
  • مديرعامل دستور داده فلان پروژه را متوقف کنيد. ما هم حسب امر ايشان، اين کار را کرده‌ايم. کارشناس محترم کارفرما، صبح و بعد از ظهر زنگ مي‌زند که کجايي!؟ چرا نيومدي؟ عرض مي‌کنم که شرکت خودمون هستم! مضمون جواب اين است که بي‌خود کردي نيومدي اين‌جا! (حضور و غياب روزانه داريم از سوي کارفرما …)
  • سر کلاس استاد دارد درس مي‌دهد. گوشي‌ام زنگ مي‌خورد؛ شماره‌ي کارفرما است. بلند مي‌شوم که جواب‌اش را بدهم براي فرار از نق زدن‌هاي بعدي‌اش که قطع مي‌شود. دوباره و سه باره همين اتفاق. استاد، بنده را با واژه‌هاي محترمانه‌اي جلوي هم‌کلاسي‌هاي‌ام مورد مرحمت قرار مي‌دهند …
  • با قول و قراري مسئوليتي به بنده در شرکت داده شده. وقتي براي امضاي تايم شيت 2 ساعت کاري که در اين زمينه انجام داده‌ام پيش مدير مربوطه مي‌روم، چنان نگاهي به من مي‌کند که از خودم بودن پشيمان مي‌شوم!
  • مثلا داريم يک سال است براي شرکت يک خبرنامه‌ي آموزشي هفتگي در مي‌آوريم. وقتي هر هفته هست، هيچ کس رغبتي نمي‌کند حتا در حد يک جمله براي اين خبرنامه بنويسد و من بايد 5-6 ساعتي را وقت بگذارم تا تهيه‌اش کنم. وقتي هم که فرصت ندارم و نيست، همه دنبال اين هستند که چرا نيست!
  • دوست محترمي براي کاري از من مشاوره مي‌خواهد. وقتي مي‌گويم وقت ندارم؛ اين‌قدر دلخور مي‌شود که پشيمان‌ام مي‌کند. خوب مشاوره دادن به ايشان هم وقت مي‌خواهد ديگر!
  • صبح رفته‌ام براي کاري جايي مصاحبه‌ي شناخت وضع موجود داشته‌ام. ساعت 11 شب گوشي‌ام زنگ مي‌خورد: “آقا من شنيدم شما کار را کامل نشناختي.” مي‌گويم: در اين مرحله اطلاعاتي که مي‌خواستم گرفتم. جواب در اين مايه‌ها است که حواس‌ات باشه که حواسم بهت هست که نپيچوني!
  • هفته‌ها است پنجشنبه و جمعه و روز تعطيل و غيرتعطيل با هم فرقي ندارند …

خوب در مقابل اين همه، دست آخر به چه مي‌رسي؟ به اين‌که همه طلب‌کارند و تو بده‌کار؛ به اين‌که هميشه اشتباهات يا کار تو است يا اين‌که تو بايد درست‌شان کني و حق اعتراض هم نداري چون که “آن‌ها” يا بالادست تو هستند يا کارفرما هستند، به اين‌که “آقا شما پيشنهاد بده درست‌اش کنيم” و دست آخر هم “نشد و نمي‌شه”، به اين‌که  داغان پاغان‌ترين آدمي که باهاش مواجه مي‌شوي هم احساس مي‌کند بيش‌تر از تو مي‌فهمد و بدتر اين‌که فکر مي‌کند خودش آدم است و تو نيستي، به اين‌که هفته‌ها مي‌گذرد و فيلمي را که گذاشتي سر فرصت ببيني را نمي‌رسي ببيني، به اين‌که شب با حسرت خواندن يک صفحه کتاب مي‌خوابي، به اين‌که هميشه از زندگي عقبي، به اين‌که چهار سال درآمدت را خرج گرفتن يک مدرک MBA کردي و دست آخر “برو بگذار لب کوزه آبش را بخور”: به‌روز بودن و دانستن و خواندن و نوشتن نه در کار مهم است و نه در زندگي، به اين‌که اولويت‌هاي زندگي‌ات و معيارهايي که براي تو مهم‌اند براي هيچ کسي (به‌ويژه …) اصلا مهم نيست، به اين‌که …

در مقابل‌اش هم، حرص آدم در مي‌آيد از موجودات بي‌سواد و از آن بدتر بي‌ادبي که اين طرف و آن طرف مي‌بيني. کساني که با حقوق‌هاي آن چناني (فاجعه‌اش بخش خصوصي است نه دولتي!) در حال کارهاي اين چنيني هستند و تنها فرق‌شان با تو اين است که يا شانس آورده‌اند چند سال زودتر پا به اين کره‌ي خاکي گذاشته‌اند و يا اين‌که شانس آورده‌اند و خانواده‌ي محترم‌شان کاره‌اي بوده‌اند! و خوب حضرت عالي هم چشم‌ات کور که از اين شانس‌ها نداشتي، زير دست‌شان و براي‌شان کار کن و يک کلمه هم حق اعتراض نداري …

اين طوري مي‌شود که هر چقدر از کار کردن لذت مي‌برم؛ گاهي اوقات واقعا کم مي‌آورم و اصلا فکر مي‌کنم که همه چيز را تعطيل کنم و چند ماهي بروم بشينم خانه. کتاب بخوانم، فيلم ببينم، سفر بروم‌ (که چقدر هم الان لازم‌اش دارم) و از زندگي لذت ببرم. ولي خوب نمي‌شود؛ لابد بايد ماند و مبارزه کرد؛ و گر نه تو يک شکست خورده‌اي!

بحث نااميدي و گله و شکايت نيست؛ نکته‌هاي مثبت زندگي هم کم نيستند. فقط غرض اين‌که اين روزها خسته‌ام به شدت. همين. شايد کلا مدتي در اين‌جا را هم تخته کردم.

پ.ن. همکاران محترم من در شرکت و دوستان‌ام، متن را به خودشان نگيرند. شايد بعضي جاهاي‌اش خيالي باشد.

خروج از نسخه موبایل