مدیر یا رهبر؟ یکی از بزرگترین سؤالات تاریخ کسبوکار تفاوت میان همین دو واژهی ظاهرا دارای معنی مشابه است. از همان زمانی که تیلور با ابداع روشهای کارسنجی و پایهگذاری مهندسی صنایع، علم مدیریت را پایهگذاری کرد تا زمانی که پیتر دراکر بزرگ، اصول مدیریت مدرن را تدوین نمود و پس از آن تا همین امروز، همیشه این سؤال ساده پیش روی متفکران مدیریت و مدیران بزرگ دنیا بوده است: چگونه به نتیجهای که میخواهیم برسیم؟ داستان دلانگیز توسعهی علم مدیریت از مدیریت علمی تیلور تا نظریات متأخر بزرگانی چون زندهیاد وارن بنیس در واقع جستجوی پاسخ همین سؤال بوده است.
این پاسخ، این روزها روشنتر بهنظر میآید. اگر زمانی مدیریت را “انجام کارها توسط دیگران” تعریف میکردند؛ امروز حتی برای مدیریت هم تعریفی از جنس رهبری ارائه میدهند: “فرایند رساندن کارها به نتیجه با مشارکت جمعی از دل و جان!” اینکه چطور باید آدمها را رهبری کرد، چالشی است که سالها است پیش روی پژوهشگران و مدیران قرار دارد و هنوز هیچ پاسخ استاندارد و کاملی برای آن وجود ندارد.
با این حال رهبری آنقدرها هم موضوع عجیب و پیچیدهای نیست. اگر بپذیریم که نظریات رهبری قدیمی که مدعی ذاتی بودن توان رهبری بودند، تمام حقیقت را نشان نمیدهند؛ آنوقت میشود به راه و روشهایی برای اجرای رهبری در دنیای واقعی هم فکر کرد.
اب اِمم در مقالهی این هفته سه روش کاربردی را در این زمینه پیشنهاد میکند:
1- رهبران هماهنگی و مشارکت ایجاد میکنند: هیچکس بهتنهایی نمیتواند کار بزرگی انجام دهد و البته هماهنگ کردن آدمهای مختلف با ویژگیهای شخصیتی، سلایق و عقاید مختلف در مورد کار، بسیار سخت است. یک رهبر بزرگ کار را با حضور و کمک همه به نتیجه میرساند.
2- رهبران بزرگ روی استعدادها سرمایهگذاری میکنند: یک مدیر برای انجام کار خود بهدنبال فرد متخصصی میگردد که بتواند همان کاری را که مورد نظر او است با همان کیفیتی که از نتیجهی کار انتظار میرود، انجام دهد. اما یک رهبر بهجای آن به دنبال توانمندیهای بالقوه میگردد: فردی که بتواند یاد بگیرد و رشد کند و کار را عم به انجام برساند.
3- رهبران بزرگ چشمانداز بلندمدت دارند: و البته آنها فراموش نمیکنند که انتقال این چشمانداز به دیگران و انگیزش و هدایت آنها در راه رسیدن به چشمانداز، کار رهبر است نه مدیر! 🙂
این آگهی مربوط است به صندوق سرمایهگذاری خطرپذیر گروه مالی پاسارگاد است که در یکی دو سال اخیر با آنها همکاریهایی را از دور و نزدیک داشتهام. اگر بهدنبال یک محیط جوان، پویا و جذاب برای فعالیت در حوزهی تحلیل و توسعهی کسبوکارهای نوپا میگردید، گزینهی مناسبی برای شما خواهد بود:
“با تشکر از پپ، من به بازیکن بهتری تبدیل شدم. در پستهای مختلف میتوانم بازی کنم. با همبازیانم در حین بازی دائما پستهایمان را عوض میکنیم تا حریف سردرگم شود. احساس میکنم که دائما در حال بهتر شدن هستم. مشخصا نسبت به فصل پیش بهتر شدیم، چون همدیگر را بهتر میشناسیم و درک بهتری از بازی یکدیگر داریم. این چیزی است که مربی میخواهد در بازی ما ببینید.” (فرانك ريبري؛ اينجا)
توصيف فرانك ريبري بدقلق و بداخلاق از پپ بسيار جذاب است. ريبري به نكتهي شگفتانگيزي اشاره ميكند كه پيش از اين در حرفهاي اولي هوينس در مورد پپ هم آن را شنيده بوديم: حس خوب رشد و پيشرفت هميشگي و دائمي. بزرگترين كار يك رهبر و مدير همين است: بهتر كردن آدمها، آموزش آنها، كمك به آنها براي خودشكوفايي و ايجاد اين حس در آنها كه “تو داري هر روز بهتر ميشوي.” اما اين جملهي آخري، همان چيزي است كه يك مدير و رهبر بزرگ را از ديگر همتايانش متفاوت ميكند. مديران و رهبران سازماني! به آدمها كمك كنيد بهتر شوند، اين بهتر شدن را به خود آنها نشان دهيد و حس خوب بهتر شدن را هم در درون آنها بيدار كنيد!
اما مقايسهي حرفهاي ريبري با هوينس يك نكتهي مهم دربارهي برندسازي شخصي را هم به ذهن ميآورد: وقتي آدمهاي متفاوتي دربارهي تو حرف يكساني ميزنند، يعني برند شخصي تو ساخته شده است! حالا اين برند ميتواند خودساخته و روي ويژگيهاي مثبت تو باشد و ميتواند با گفتار و رفتار و منش تو بهصورت ناخواسته ايجاد شده باشد.
هفتهي پرمحتوايي بود و مجبور شدم چند لينك خوب را براي رعايت چارچوب تعداد مطالب منتخب در اين پست حذف كنم. چند دوست عزيز هم سايتهاي خوبشان را به من معرفي كردند كه از هفتهي بعد رصد مطالبشان را آغاز خواهم كرد. 🙂
پیش از شروع:
برای دیدن مطالبی که این پست برگزیدهی آنهاست، میتوانید فید لینکدونی گزارهها را در فیدخوانتان (اینوریدر بهیاد مرحوم گودر!) دنبال کنید.
لینک مطالبی که توصیه میکنم حتما بخوانید، با رنگ قرمز نمایش داده میشوند. ضمنا لینکهایی را که از نظر من تنها خواندن عنوانشان کفایت میکند، با پسزمینهی زرد رنگ نمایش میدهم.
وبلاگها و سایتهای خودتان یا مورد علاقهتان را به من معرفی کنید تا فهرست خواندنیهای من (و البته خود شما!) کاملتر شود.
من مسئولیتی در مورد دزدی محتوا در سایتهای مورد مطالعهام ندارم. اگر چنین اشتباهی صورت بپذیرد، مسئولیت با نویسندهی سایت مورد نظر است. اما لطفا اعتراضتان را برایم بنویسید تا مطلب مورد نظر را از این فهرست منتخب حذفش کنم.
“آردا توران خارقالعاده است. او قلب بزرگی دارد و همیشه میخواهد همه توانش را در زمین بگذارد. وقتی به تیم آمدم به من گفته شد که آردا نمیدود و برای دفاع کردن به عقب برنمیگردد؛ اما من فکر میکنم او باهوشترین بازیکنی است که ما داریم. گاهی او ترجیح میدهد جایش را حفظ کند و آرام بازی کند بنابراین خیلی خودش را خسته نمیکند. وقتی به زمین میرود، بسیار خلاق و تأثیر گذار است.” (ديهگو سيمئونه؛ اينجا)
اتسان موجودي اجتماعي است. همهي ما تقريبا در تكتك لحظات زندگيمان عضو گروهي از اجتماع هستيم: خانواده، گروه كاري، كلاس دانشگاه، كلاس آموزش هنري، تيم فعاليت خيريه يا داوطلبانه و … در تمامي اين لحظات عضويت در كار تيمي، ما حقوقي داريم و انتظاراتي و در مقابل، تيم نيز در برابر ما حقوق و انتظاراتي دارد! مشكل اصلي آنجايي پيش ميآيد كه ما بخش اول جملهي قبل را هميشه بهياد ميآوريم و بخش دوم را بهصورت موردي ـ اگر كلا آن را فراموش نكنيم!
جملهي سيمئونه به بخشي از داستان عضويت در يك تيم اشاره دارد. هدف ما از عضويت در تيمهاي مختلف دوران زندگيمان خلق نتيجهاي بزرگ است كه بهتنهايي نميتوانيم آن را محقق كنيم. براي اين كار، لازم است در تيمي كه در آن عضويت داريم حضوري اثربخش داشته باشيم. بهصورت كلاسيك، “كار تيمي” يك مهارت كليدي ارزشمند ارتباطي و حرفهاي است كه لازم است حتما آموخته شود؛ اما پيشفرض جدي همهي ما اين است كه اين مهارت را ذاتا خداوند متعال در وجود ما تعبيه كرده است!
ديهگو سيمئونه بهعنوان مربي تيمي كه شايد بيش از هر تيم ديگري در دنياي امروز فوتبال بتوان آن را “تيم واقعي” ناميد، به چند ويژگي بسيار مهم يك بازيگر اثربخش اشاره كرده است:
1- قلب بزرگي داشتن، بخشودن و بخشيدن و اولويت دادن به موفقيت تيم نه موفقيت شخصي؛
2- صرف تمام توانمندي براي موفقيت تيم؛
3- حفظ تعادل در پررنگي و كمرنگي نقش در تيم و بودن و نبودن براي جلوگيري از فرسودگي روحي و ذهني و جسمي و استمرار جضور.
اين روزها در حال مطالعهي يك كتاب مديريتي فوتبالي هستم. “محرمانهي پپ” روايتي است شورانگيز و دلانگيز از فرايندي كه منجر به حضور پپ گوارديولا در بايرن مونيخ شد. در بخشي از اين كتاب، با مانوئل استيارته ـ دستيار پپ در بارسا و بايرن و گوش شنوا و محرم راز او در اين سالها ـ آشنا ميشويم. استيارته اسطورهي واترپلوي بارسا و تيم ملي اسپانيا است. استيارته گلزني بينظير و جادويي در دنياي واترپلو بوده است؛ اما او نقصي بزرگ در رزومهي حرفهايش داشت: در تمامي رقابتهاي بزرگ جهان نظير مسابقات جهاني و المپيك او هميشه با فاصلهي زياد، بهترين بازيكن رقابتها بود؛ اما تيم ملي اسپانيا نهايتا به مدالي ارزشمندتر از برنز نميرسيد. استيارته در سالهاي آخر بازيگريش با پپ ـ جوان اول آن سالهاي بارساي لوئي فنخال ـ آشنا ميشود و از پپ توصيهاي را ميگيرد كه مبناي فلسفي تيمهاي جادويي پپ در طول اين سالها بوده است: مشاركت در كار گروهي، حمايت ديگران و فراتر رفتن از خود! استيارته با پذيرش توصيهي پپ، سال 1996 در المپيك بارسلون و سال 1998 در مسابقات جهاني، تيم ملي اسپانيا را براي رسيدن به مدال طلا رهبري كرد. جالب است بدانيد آقاي استيارته اينبار خودش بهترين بازيكن و گلزن مسابقات هم نشد!
جملهي درخشان لوئيزا مي آلكات نويسندهي برجستهي رمان معروف “زنان كوچك” حسن ختام اين پست است: “براي افروختن آتش، به دو سنگ چخماق نياز است!”
برای دیدن مطالبی که این پست برگزیدهی آنهاست، میتوانید فید لینکدونی گزارهها را در فیدخوانتان (اینوریدر بهیاد مرحوم گودر!) دنبال کنید.
لینک مطالبی که توصیه میکنم حتما بخوانید، با رنگ قرمز نمایش داده میشوند. ضمنا لینکهایی را که از نظر من تنها خواندن عنوانشان کفایت میکند، با پسزمینهی زرد رنگ نمایش میدهم.
وبلاگها و سایتهای خودتان یا مورد علاقهتان را به من معرفی کنید تا فهرست خواندنیهای من (و البته خود شما!) کاملتر شود.
من مسئولیتی در مورد دزدی محتوا در سایتهای مورد مطالعهام ندارم. اگر چنین اشتباهی صورت بپذیرد، مسئولیت با نویسندهی سایت مورد نظر است. اما لطفا اعتراضتان را برایم بنویسید تا مطلب مورد نظر را از این فهرست منتخب حذفش کنم.
«من با خودم فکر می کردم:”میتوانم در بایرن بمانم و برای سه سال دیگر روی نیمکت قرار بگیرم و سه جام دیگر کسب کنم یا اینکه دنبال رشد بهعنوان یک انسان و یک بازیکن هستم؟” ترک کردن بایرن کار سختی بود؛ ولی من از وقتی بچه بودم، رؤیای بازی در ایتالیا را در سر داشتم. شاید بعضیها نتوانند این را درک کنند. چون آنها فقط به فتح جام فکر میکنند، ولی شاید وقتی به پایان کارنامهی ورزشیات نزدیک شوی، حس کنی که مهمتر از فتح جام، یادگیری زبانی جدید است.» (ماریو گومز؛ اینجا)
با متر و معیارهای عادی انتقال ماریو گومز در ابتدای فصل پیش از بایرن مونیخ به تیمی رده پایینتر مثل فیورنتینا قابل درک نیست؛ مگر چیزی مهمتر از بردن جام در دنیای فوتبال وجود دارد؟ گومز با حرفهایش نشان میدهد که بله. بهقول منزوی “آنچه زنده و زیباست نفس این سفر است!”
خیلی از ما در طول دوران شغلیمان فراموش میکنیم که با یک مسیر مواجهیم. یک سفر. مسیر و سفر از اساس با حرکت و پویایی سر و کار دارد؛ نه با نشستن و نگریستن به گذر جوی و عمر. اما افسوس که در زندگی اغلب ما “اینرسی” یکجانشینی جذابتر از حرکت کردن است! “تجربهی زندگی” (Life Experience) همان عامل پنهانی است که ماریو گومز از آن سخن میگوید و ما خیلی در طول زندگی ـ مخصوصا در زندگی شغلی ـ به آن توجهی نداریم.
شاید بد نباشد هر از گاهی به لحظات پایان یک دورهی زندگی (مثلا دوران بازنشستگی!) و یا حتا پایان زندگی و حسرتهایی که از عمر برایمان باقی میماند، فکر کنیم. شاید روی انتخابهایمان در زندگی، زمانبندی و هدفگذاریمان تأثیرگذار باشد.
فراموش نکنیم در نهایت آنچه برای ما باقی میماند تجربیات ما در زندگی است.
برای دیدن مطالبی که این پست برگزیدهی آنهاست، میتوانید فید لینکدونی گزارهها را در فیدخوانتان (اینوریدر بهیاد مرحوم گودر!) دنبال کنید.
لینک مطالبی که توصیه میکنم حتما بخوانید، با رنگ قرمز نمایش داده میشوند. ضمنا لینکهایی را که از نظر من تنها خواندن عنوانشان کفایت میکند، با پسزمینهی زرد رنگ نمایش میدهم.
وبلاگها و سایتهای خودتان یا مورد علاقهتان را به من معرفی کنید تا فهرست خواندنیهای من (و البته خود شما!) کاملتر شود.
من مسئولیتی در مورد دزدی محتوا در سایتهای مورد مطالعهام ندارم. اگر چنین اشتباهی صورت بپذیرد، مسئولیت با نویسندهی سایت مورد نظر است. اما لطفا اعتراضتان را برایم بنویسید تا مطلب مورد نظر را از این فهرست منتخب حذفش کنم.
“ونگر در مورد تمدید قراردادش با آرسنال گفت: مذاکرات «بهخوبی پیش میروند و مشکلی وجود ندارد؛ اما اگر نتوانم کارم را بهخوبی در باشگاه انجام بدهم، نمیخواهم تا پایان عمرم در اینجا بمانم. آیندهی من بستگی به کیفیت کار من دارد.»” (اینجا)
ونگر به اهمیت امروز برای فردا اشاره کرده است. قبلا هم دربارهی رابطهی امروز و فردا نوشتهام: آن چیزی که معمولا فراموش میشود. داستان از اینجا شروع میشود که روزمرگی بسیار شیرین است و تلاش، بسیار سخت و تلخ. کار امروز با امید فردا برای بسیاری از ما بیهوده مینماید. “تلاش برای چه؟ برای رسیدن به کجا؟ وقتی نمیشود و نمیخواهند و نمیگذارند!” این جملات ترجیعبند حرفهای بسیاری از ما در این روزها است. در این میان آنچه فراموش میشود این است که امروز، بازتابی از دیروز ماست و فردا هم حاصل امروز ما. همانقدر که از نشستن دیروز، امروز نصیبمان شد، از رخوت امروز نیز فردایی بهدست میآید که در بهترین حالت چیزی شبیه امروز است.
بارها و بارها برایم این سؤالات مطرح شده که چرا آدمها به یکنواختی زندگی و روزمرگی عادت میکنند؟ آیا از این سبک زندگی خسته نمیشوند؟ چرا حتی راه نمیافتند تا برسند؟ چیزی که دیدهام، شنیدهام و تجربه کردهام این است که راز داستان بیش از هر چیز در “ندانستن” و “نخواستن” نهفته است. آدمها نمیدانند که باید چه بخواهند. نمیدانند که میتوانند چه کنند. نمیدانند چطور باید زندگی و کار کنند. اما درد اصلی “نخواستن” است. این خواستی که از آن صحبت میکنم، تنها داشتن آرزو نیست. آرزویی است که با تلاش برای رسیدن به آن همراه میشود.