درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۹3): چه کسی بود صدا زد کاپیتان؟

نیمار فقط برای لذت بردن فوتبال بازی می‌کند. او کاپیتان به دنیا نیامده است و نمی‌تواند وظیفه یک کاپیتان را در زمین به‌عهده گیرد. به‌نظر من بهتر است که کسی دیگری را به عنوان کاپیتان برزیل انتخاب کرد. باید به نیمار اجازه داد تا تنها به فوتبال کردن فکر کند. بسیاری از ستاره‌های بزرگ فوتبال بوده‌اند که هیچ‌گاه بازوبند کاپیتانی را بر بازو نبسته‌اند. نباید نیمار را هم درگیر بازوبند کرد. بازوبند کاپیتانی برای او بسیار زود است. نباید او را کاپیتان می‌کردند.” (کافو کاپیتان سابق تیم ملی برزیل؛ این‌جا)

کافو را با بازوبند کاپیتانی برزیل در جام جهانی 2002 به‌یاد می‌آوریم؛ جایی که با بالا بردن جام جهانی جاودانه شد. حالا با گذر سال‌ها از آن روزها او درباره‌ی فشاری که کاپیتانی برزیل به نیمار وارد کرده سخن گفته و معتقد است که دلیل عکس‌العمل‌های عصبی و بی‌انضباطی‌های نیمار این است که او ویژگی‌های لازم را برای کاپیتانی ندارد.

فارغ از این‌که عقیده‌ی کافو در مورد نیمار درست است یا نه، انتخاب نیمار توسط دونگا سرمربی و کاپیتان سابق تیم ملی برزیل به کاپیتانی، من را به‌یاد سازمان‌های بسیاری انداخت که در این سال‌ها در آن‌ها کار کرده یا مشاوره داده‌ام؛ جایی که به‌دلیل کوچکی اندازه‌ی سازمان برای جلب رضایت کارشناسان ستاره‌ی سازمان، تنها راه‌حل پیش رو ارتقای آن فرد به جایگاه مدیریت بود؛ حتی اگر این ارتقا صوری باشد. اما پیچیدگی ماجرا در این‌جا است که همه‌ی داستان به ارتقای شغلی افراد با عملکرد بالا برای جلب رضایت شغلی آن‌ها باز نمی‌گردد. یک علت دیگر اتخاذ چنین تصمیماتی توسط مدیران ارشد این پیش‌فرض ساده و در عین حال بسیار خطرناک است: هر فردی که عملکرد تخصصی قابل توجهی دارد، حتما عملکرد مدیریتی قابل توجه هم خواهد داشت! این در حالی است که امروزه آوازه‌ی “لزوم تناسب شاغل با شغل” بیش از هر زمان دیگری در دنیای مدیریت پیچیده است.

هدفم از این نوشته یادآوری این نکته‌ی مهم بود که “هر کسی را بهر کاری ساختند.” به‌تر است به‌عنوان یک مدیر ارشد زمانی که قصد تغییر شغل یا جایگاه افراد در سازمان را داریم، پیش از هر تصمیمی از تناسب شخصیت، توان‌مندی و مهارت و تجربه‌ی فرد با مسئولیت و وظایفی که قرار است به او محول شود، اطمینان حاصل کنیم.

پیشنهاد می‌کنم برای کسب اطلاعات بیش‌تر در این زمینه نوشته‌های استاد وفا کمالیان عزیز را در وبلاگ ارزشمند رفتار سازمانی حتما دنبال کنید.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۴9): در باب اهمیت تجربه‌ی زندگی

«من با خودم فکر می کردم:”می‌توانم در بایرن بمانم و برای سه سال دیگر روی نیمکت قرار بگیرم و سه جام دیگر کسب کنم یا این‌که دنبال رشد به‌عنوان یک انسان و یک بازیکن هستم؟” ترک کردن بایرن کار سختی بود؛ ولی من از وقتی بچه بودم، رؤیای بازی در ایتالیا را در سر داشتم. شاید بعضی‌ها نتوانند این را درک کنند. چون آن‌ها فقط به فتح جام فکر می‌کنند، ولی شاید وقتی به پایان کارنامه‌ی ورزشی‌ات نزدیک شوی، حس کنی که مهم‌تر از فتح جام، یادگیری زبانی جدید است.» (ماریو گومز؛ این‌جا)

با متر و معیارهای عادی انتقال ماریو گومز در ابتدای فصل پیش از بایرن مونیخ به تیمی رده پایین‌تر مثل فیورنتینا قابل درک نیست؛ مگر چیزی مهم‌تر از بردن جام در دنیای فوتبال وجود دارد؟ گومز با حرف‌های‌ش نشان می‌دهد که بله. به‌قول منزوی “آن‌چه زنده و زیباست نفس این سفر است!”

خیلی از ما در طول دوران شغلی‌مان فراموش می‌کنیم که با یک مسیر مواجهیم. یک سفر. مسیر و سفر از اساس با حرکت و پویایی سر و کار دارد؛ نه با نشستن و نگریستن به گذر جوی و عمر. اما افسوس که در زندگی اغلب ما “اینرسی” یک‌جانشینی جذاب‌تر از حرکت کردن است! “تجربه‌ی زندگی” (Life Experience) همان عامل پنهانی است که ماریو گومز از آن سخن می‌گوید و ما خیلی در طول زندگی ـ مخصوصا در زندگی شغلی ـ به‌ آن توجهی نداریم.

شاید بد نباشد هر از گاهی به لحظات پایان یک دوره‌ی زندگی (مثلا دوران بازنشستگی!) و یا حتا پایان زندگی و حسرت‌هایی که از عمر برای‌مان باقی می‌ماند، فکر کنیم. شاید روی انتخاب‌های‌مان در زندگی، زمان‌بندی و هدف‌گذاری‌مان تأثیرگذار باشد.

فراموش نکنیم در نهایت آن‌چه برای ما باقی می‌ماند تجربیات ما در زندگی است.

سه تصویر و سه تغییر: داستان بزرگ‌ترین شکست‌های کارراهه‌ی شغلی من

من معمولا داستان سه تغییر بزرگ کارراهه‌ی شغلی‌ام که ریشه در سه شکست بزرگ داشتند را در گپ‌های دوستان و کلاس‌ها و سخنرانی‌‌های‌ام زیاد توضیح می‌دهم. بد ندیدم این تجربه را در گزاره‌ها هم مستند کنم:

تصویر اول ـ ابتدای سال 1388: سه سال است که در یک شرکت مشاوره‌ی معتبر به‌عنوان کارشناس کار می‌کنم. حس‌م این است که در این شرکت دیگر جایی برای پیش‌رفت ندارم. هر کاری که می‌شده در این شرکت یاد گرفته‌ام و هر تجربه‌ای که لازم بوده، کسب کرده‌ام. من کارشناس بالغی شده‌ام که در این شرکت در حال هرز رفتن هستم! چون به‌اندازه‌ی توان‌م مسئولیت به من نمی‌دهند. چون به‌اندازه‌ی دانش‌م کار تخصصی انجام نمی‌دهم. و ده‌ها چون دیگر! پس حالا وقت یک تغییر بزرگ است! با این تصور، کارم را عوض کردم. یک ماه در یک شرکت مشاوره‌ی معتبر و مشهور دیگر کار کردم. اما شکست خوردم و به شرکت قبلی برگشتم! تجربه‌ی این تغییر به من آموخت که برای رسیدن زمان تغییر بزرگ باید به‌اندازه‌ی کافی صبور باشی و به نشانه‌ها توجه کنی. فهمیدم که تغییر شغل با هدف ترک محیط کاری غیرجذاب و ظاهرا غیرقابل تحمل ـ و نه با هدف رفتن به یک محیط کاری جذاب ـ انتخاب درستی نیست!

تصویر دوم ـ انتهای سال 1390: سه سال از آن تغییر قبلی گذشته است. در این سه سالی که از ادامه دادن به کار در شرکت اول گذشته، تجربیات بسیار ارزشمندی کسب کرده‌ام: تجربه‌ی تولید محتوا (خبرنامه‌ی آموزشی شرکت که هنوز از محتوای آن گاهی وقت‌ها در یادداشت‌های مطبوعاتی‌ام استفاده می‌کنم!)، تجربه‌ی نوشتن انواع و اقسام پروپوزال و تهیه‌ی پیشنهاد پروژه و شرکت در مناقصات، تجربه‌ی مذاکره در سطوح مختلف مدیریتی و فنی، تجربه‌ی مدیریت پروژه‌، تجربه‌ی فضای ارتباطی از سالم تا مسموم و … مدرک کارشناسی ارشدم را هم همان سال گرفته بودم. از سوی دیگر این‌بار به‌دلایل مختلف برای‌م روشن بود که عمر حضور من در آن سازمان به‌پایان رسیده است (تصمیم به تغییر البته از میانه‌های سال 90 شروع شد که شاید بعدها در مورد اتفاقات آن دوره بنویسم.) چهار ماه پایانی سال 90 هم برای من چه از نظر شخصی (با مرگ دو نفر از عزیزترین آدم‌های زندگی‌ام و ماجراهای دردناک پیامد آن‌ها …) و چه از نظر شغلی دردناک و غیرقابل تحمل بود. (و هنوز نمی‌دانم که چطور تاب آوردم …)

در روزهای پایانی سال کم‌کم به نتیجه رسیدم که شکست‌های پی در پی من در زندگی شخصی و شغلی نشانه‌های رسیدن زمان تغییر هستند. دیگر اطمینان داشتم که زمان تغییر فرا رسیده است. یک مرحله‌ی زندگی به‌پایان رسیده بود و من با اصرار به باقی ماندن در آن مرحله، روز به‌روز در هم شکسته‌تر می‌شدم. اما خوبی ماجرا این بود که می‌شد مرحله‌ی بعد را شروع کرد (هر چند نمی‌دانستم چگونه؟) بدین ترتیب بود که سال 91 را با بی‌کاری خودساخته شروع کردم. یک ماهی لذت بی‌دغدغه‌گی بی‌کاری را تجربه کردم، مسئولیت‌های قبلی‌ام را به‌پایان رساندم و بعد از چند سال کار شبانه‌روزی کمی استراحت کردم. خیلی زود مرحله‌ی جدید زندگی شغلی‌ام با شروع به‌کار در شرکتی تازه‌تأسیس با موضوع فعالیت جذاب آغاز شد. این مرحله‌ی جدید با تجربیات بسیار جذاب‌تری ادامه یافت. تلاش‌های‌م در طول سال‌های قبل در همین گزاره‌ها بی‌اجر نماند و من از طریق مخاطبان و دوستان بزرگ‌وارم موفق شدم همکاری با شرکت‌ها و سازمان‌های مختلفی را در حوزه‌ی مورد علاقه‌ام ـ تدوین استراتژی ـ تجربه کنم. تجربه‌ی این بار تغییر به من آموخت که کارمندی برای دیگران، تنها مسیر شغلی پیش روی آدم‌ها نیست و می‌شود کارمند هم نبود!

تصویر سوم ـ میانه‌های سال 1392: دو سال بعد از تغییر بزرگ قبلی را به کار در همان شرکت گذراندم. تجربیات جالبی در این کار کسب کردم. با حوزه‌ی کسب و کاری جذابی آشنا شدم که بعدها در موردش در همین گزاره‌ها خواهید خواند و با تخصص من هم در ارتباط بود. درگیر چند پروژه‌ی تحلیل و طراحی کسب و  کار شدم. شبکه‌ی ارتباطی حرفه‌ای‌ام گسترش بیش‌تری یافت. در همین دوران دچار چند بحران هویتی بزرگ شدم: من کی‌ام؟ تخصص‌م چیست؟ در چه حوزه‌ای می‌توانم کار کنم؟ اصلا چشم‌انداز شغلی‌ام چیست؟ دوباره در کارم دچار تردید و مشکل شدم و به‌دلیل همین بحران‌های هویتی، چندین و چند موقعیت شغلی و پروژه‌ی جذاب را از دست دادم. خودم می‌دانستم مشکل کجاست: درد تغییر بزرگ داشت باز هم مرا آزار می‌داد … شروع به فکر کردن و تحقیق کردم. در عین حال به پیشنهاد یکی از دوستان، سه ماه پایانی سال 92 هم تجربه‌ی کار کردن در یک سازمان بزرگ را (که همیشه می‌دانستم یکی از ضعف‌های جدی من است) به‌دست آوردم. این تجربه‌ی آخری اما مرا به پاسخ درست پرسش‌ام بزرگ‌ام “کی‌ام من؟” نزدیک‌تر کرد. و سرانجام از مجموع این تجربه‌ها، تغییر بزرگ بعدی خودش را به من نشان داد: نمی‌شود کارمند بود؛ من برای کارمندی ساخته نشدم! (درباره‌ی این راه‌یافتگی و رهایی از سردرگمی هم بعدها خواهم نوشت.)

امروز که به این تجربه‌ها نگاه می‌کنم (و در نگاهی گسترده‌تر به کل زندگی‌ام در این 30 سال) می‌بینم که چه درسی عمیق در پس روزهای سخت و سهل زندگی نهفته است:

  1. هر تغییر بزرگی زمان خاص خودش را دارد و گذشتن به‌سلامت از این گردنه، پاداش کسانی است که به‌اندازه‌ی کافی صبورند.
  2. هر تغییر بزرگی با دردی بسیار بزرگ آغاز می‌شود؛ دردی که به جان آدم می‌افتد و زندگی را به پایین‌ترین نقطه‌ی نمودار سینوسی زندگی می‌کشاند؛ اما … إن مع العسر یسرا! در پی هر سختی، گشایشی بزرگ در راه است.
  3. هر تغییر بزرگی نشانه‌های درخشانی دارد که دیدن‌شان کار سختی نیست؛ تنها کافی است به‌اندازه‌ی کافی به شور درون باور و ایمان داشته باشی و هیچ‌وقت و هرگز دست از تلاش برای رسیدن برنداری!

نگاه به آینده. تلاش برای تغییر. شور درون. اعتقاد و اعتماد به “مقصد خود راه می‌تواند باشد.” بلند شدن بعد از بزرگ‌ترین شکست‌ها. وقتی به این سه تصویر و سه تغییر در پی آن‌ها فکر می‌کنم، لبخندی از رضایت بر لبان‌ام می‌نشیند و به‌ياد مي‌آورم زیبایی داستان زندگی‌ام در این است که هنوز برای تلاش و انتظار رسیدن، زمانی هر چند اندک‌تر از قبل باقی است. 🙂

یک فرمول جادویی برای انتخاب مسیر شغلی موفق

در طول سال‌های دوران کاری‌ام بارها و بارها در این موقعیت قرار گرفته‌ام که باید از بین چند گزینه و شغل موجود ـ که همه هم در نگاه اول بسیار جذاب‌اند و خواسته‌ی همیشگی من بوده‌اند ـ یکی را انتخاب کنم. در نگاه اول تصمیم‌گیری اصلا آسان نیست و من مشغول سبک و سنگین کردن گزینه‌های‌م می‌شود. اما در نهایت، دشواری یک انتخاب است که ماجرا را پیچیده‌تر می‌کند. در عمل اضطراب ناشی از همین انتخاب سخت، زندگی را به کام انسان به‌شدت تلخ می‌کند و در بسیاری از موارد، مانع از انتخاب درست می‌شود. من خودم در طول این هشت سال انتخاب‌های درستی داشته‌ام و انتخاب‌های نادرستی؛ اما همیشه این سؤال برای‌م مطرح بوده که واقعا چگونه می‌توانم احتمال موفقیت‌م را بالا ببرم؛ آن هم زمانی که نمي‌شود و نمي‌داني باید به كدام ايده و مسير شغلي نه بگويي و كدام را باید دنبال كني (شايد همه‌شان را!؟)

من وقتي در چنين شرايطي قرار مي‌گيرم پيش از هر تصميم‌گيري يك كار مي‌كنم: مدل تصميم‌گيري‌ام را استخراج مي‌كنم. اين مدل تصميم‌گيري كه مي‌گويم خيلي چيز عجيب و غريبي نيست و خيلي خيلي هم ساده است: يكي دو ساعتي با خودتان خلوت كنيد و به اين سؤالات عميقا فكر كنيد:

1- من براي چي كار مي‌كنم؟ (پول / لذت / رشد و تعالي و …)

2- چه چيزهايي در كاري كه انجام مي‌دهم براي من مهم هستند؟ (درآمد بالا / احساس خوب / استفاده از دانش و مهارت‌ها و …)

پاسخ‌هاي اين دو سؤال را در قالب چند متغير كلي خلاصه كنيد. بعد به متغيرها وزن بدهيد (در مقايسه‌ي بين متغيرها كدام متغير چند برابر ديگران مهم است؟) مثلا مدل من چيزي شبيه اين است:

5 *لذت+ 3*كمك به رشد و تعالي + درآمد + آرامش و عدم استرس در كار (مدل تصميم‌گيري من،واقعا همين‌قدر ساده است! معادل رياضي‌اش هم مي‌شود چيزي شبيه 5X+3Y+Z+A)

خب حالا متغيرها و فرمول تصميم‌گيري را داريم. كار بعدي‌مان اين است كه كل گزينه‌ها را بگذاريم جلوي روي‌مان و در مورد هر متغير، امتيازي بين يك تا 5 به هر گزينه بدهيم (مثلا اگر به‌دنبال کارراهه‌ی تدریس باشم، نتیجه‌ی مدل تصمیم‌گیری‌ام مي‌شود اين: 5 ضرب‌در 4+ 3 ضرب در 5 + 2 + 3 كه نتيجه‌اش مي‌شود عدد 40. در مقابل، برای كار مشاوره نتیجه این‌گونه مي‌شود: 5 ضرب در 5+ 3 ضرب در 5+ 4+3 كه نتيجه‌اش مي‌شود عدد 47.)

به‌ازاي هر كدام از گزينه‌ها عدد نهايي را محاسبه كنيد. اما باز هنوز وقت تصميم‌گيري نهايي نيست. در اين مرحله بايد سه گزينه‌اي كه بالاترين امتياز را دارند انتخاب كنيد و بعد باز هم عميقا به سؤالات زير فكر كنيد:

1- پنج سال ديگر در همين روز من اگر در اين شغل باشم چقدر موفقم (چه از نظر شرايط اجتماعي و اقتصادي و چه از نظر احساس رضايت شخصي)

2- چقدر در اين مسير شغلي امكان جلو رفتن دارم؟ (مثلا من چشم‌اندازم اين است كه به‌ترين مشاور استراتژي در كشور بشوم! بايد ارزيابي كنم كه شدني است يا خير؟)

3- تا كجا مي‌خواهم جلو بروم و چقدر اين جلو رفتن براي‌م مطلوبيت دارد؟ (مثلا ممكن است براي فردي يك معلم ساده بودن مهم‌تر باشد نسبت به رسيدن به جايگاه يك استاد بسيار معروف و ثروتمند يا براي فرد ديگري خود نوآوري داشتن مهم‌تر باشد تا كسب درآمد از آن نوآوري!)

4- با تمركز روي اين حوزه يا مسير شغلي، چقدر خاص و متمايز مي‌شوم؟ (مثلا من آدمي هستم كه در جزئيات هميشه گير مي‌كنم و بايد روي كليات كار كنم. براي همين احتمالا در حوزه‌ي مشاوره‌ي استراتژي موفق‌تر خواهم شد تا مشاوره‌ي كيفيت.)

5- بازار چقدر به خاص بودن من و خدمات و قابليت‌هاي‌ام بها مي‌دهد و حاضر است بابت‌ش پول بدهد؟ به‌عبارت بهتر: تا 5 سال آينده مجموع درآمد كدام كار بيش‌تر است؟

6- آيا امكان كار كردن هم‌زمان روي مسيرهاي شغلي متفاوت وجود دارد؟ (يعني مثلا من مي‌توانم هم‌زمان روي مشاوره‌ي استراتژي، تدريس، راه‌اندازي يك بيزينس براي پول درآوردن و … كار كنم؟) و چقدر بايد روي هر كدام وقت و انرژي بگذارم و حتي هزينه (مثلا براي آموزش دیدن یا کسب مدارک حرفه‌ای) صرف كنم؟

در نهايت با پاسخ دادن به اين سؤالات مي‌توانيم به‌صورت شهودي به يك “انتخاب” برسيم. توصيه‌ي من هم اين است كه انتخاب نهايي را شهودي انجام دهيد و به قلب‌تان اعتماد كنيد كه معمولا اشتباه نمي‌كند!

این فرمول در چند سال اخیر برای من بسیار مؤثر بوده و به‌کمکش انتخاب‌های خوبی داشته‌ام. امیدوارم برای شما هم مفید باشد. آرزو دارم در یک کارراهه‌ی جذاب، شاد و موفق باشید!

پ.ن. بحث استراتژی شغلی را هفته‌ی آینده پی خواهیم گرفت.

تجربه‌هاي زيباي زندگي شغلي من

در پست چهارشنبه شب درس‌هايي از فوتبال براي كسب و كار (اين‌جا) در مورد تأثيرات تجربيات ما از زندگي سازماني و شغلي‌مان بر رضايت و پيش‌رفت شغلي و اهميت آن براي انتخاب شغل و سازمان مطلوب نوشته بودم. آن‌جا وعده دادم كه در يك پست مستقل در مورد تجربه‌هاي زيبا و دوست‌داشتني و مهم زندگي شغلي‌ام از كار كردن در چند سازمان مختلف بنويسم. با چند ساعت (!) تأخير، اين پست را براي‌تان مي‌نويسم:

1- سازمان محل كارم به من فرصت انجام / مشاركت در انجام كارهاي بزرگ و تأثيرگذار ـ از جمله حل مسائل بزرگ براي سازمان‌هاي بزرگ و تأثيرگذار كشور ـ را داده است. 

2- سازمان محل كارم به من فرصت انجام كارهايي را داده است كه دوست داشته‌ام و بعد از انجام آن‌ها باكيفيت مطلوب، به كارم افتخار كرده‌ام. از جمله مثلا اطرافيان من ديده‌اند كه وقتي در مورد يك پروژه‌ي خاص حرف مي‌زنم، چشمان‌م چه برقي مي‌زند و در همان حال، درون‌م هم سرشار است از لذت و شادي ناشي از انجام يك كار بسيار بسيار بزرگ …

3- سازمان محل كارم به من فرصت رشد كردن را داده است؛ چه رشد عمودي و در سلسله‌مراتب ساختاري باشد و چه از آن مهم‌تر، رشد دانش و تجربه و مهارت.  من توانسته‌ام در طي سال‌هاي كارم با مسائل مختلفي مواجه شوم و حتي به‌دنبال راه‌حل‌هاي جديدي براي مسائل قديمي‌تر باشم. 

4- سازمان محل كارم به من فرصت رؤيا ديدن و جاه‌طلبي (از نوع مثبت‌ش!) را داده است: من در سازماني كار مي‌كنم كه ارتفاع سقف‌ش فراتر از بزرگ‌ترين رؤياهاي من است. من اين‌جا مي‌توانم به‌دنبال ايده‌هاي شخصي خودم باشم و حتي ايده‌هاي كسب و كاري خودم را با حوزه‌هاي كاري شركت پيوند بزنم و با اين هم‌افزايي، منفعتي بزرگ‌تر را براي هر دو طرف به‌وجود بياورم.

5- سازمان محل كارم با اعتماد به من، به من اجازه‌ي اشتباهات بزرگ و از آن مهم‌تر، جبران اشتباهات‌م را داده است. سازمان، به ارزش افزوده‌ي من و ارزش كلي خروجي‌هاي من براي سازمان در كنار هم نگاه كرده است و نه يك خروجي خاص و مقطعي. اين يكي از همه‌ي تجربه‌هاي سازماني من، براي من مهم‌تر بوده است.

6- سازمان محل كارم به من فرصت شبكه‌سازي حرفه‌اي و آشنا شدن و دوستي و هم‌كاري با آدم‌هاي متخصص و حرفه‌اي در حوزه‌هاي مختلف را داده است كه از آن‌ها بسيار آموخته‌ام و تجربيات خوبي را هم در كنار آن‌ها كسب كرده‌ام. همين آدم‌ها هم در جاي خودش، فرصت‌هاي بسيار ديگري را براي من ساخته‌اند.

7- سازمان محل كار من، از نظر نظام ارزشي با ارزش‌هاي من سازگاري بسياري داشته است. از جمله مهم‌ترينِ آن‌ها هم، تن ندادن به فساد مالي ـ كه متأسفانه اين روزها دامان اقتصاد كشور را گرفته ـ حتي به‌قيمت از دست دادن پروژه‌هاي بسيار بزرگ و سودآور بوده است.

نوشتن تجربيات دل‌پذير بالا به‌ اين معنا نيست كه سازمان‌هاي محل كار من، كاملا ايده‌آل بوده و هستند و هيچ مشكلي وجود ندارد. مشكلات و فشارهاي شغلي هميشه و همه‌جا همراه ما هستند؛ اما به‌نظرم در زندگي شغلي، ديدن تصوير بزرگ‌تر در هم‌‌كاري با يك سازمان و بسنده نكردن به ديدن تصاوير مقطعي ـ مثل حقوق و دست‌مزد در يك بازه‌ي زماني خاص ـ براي لذت بردن از زندگي شغلي و پيش‌رفت بسيار ضروري است.

شما هم اگر دوست داشتيد، از تجربيات زيباي زندگي شغلي‌تان براي‌م بنويسيد.

خروج از نسخه موبایل