مقاله‌ی هفته (۸6): چرا کارکنان خوب، سازمان را ترک می‌کنند؟

“رضایت شغلی” یکی از گم‌شده‌های بزرگ این روزهای بسیاری از محیط‌های کاری است. مدیران از توان‌مندی و بهره‌وری پایین همکاران‌شان گلایه دارند و کارکنان هم از پایین بودن کیفیت زندگی شغلی‌شان ناراحت‌اند. در این میان آن چیزی که قربانی می‌شود، کیفیت کار و دستیابی به اهداف کلی سازمان است. بدون هیچ تعارفی واقعیت این‌ است که هر دو گروه در گلایه‌های‌شان محق هستند. بسیاری از ما به‌عنوان نیروی انسانی سازمان‌ها، دارای تخصص و از آن بدتر، مهارت‌های کار حرفه‌ای چندان بالایی نیستیم و در نتیجه نمی‌توانیم انتظارات سازمان محل کارمان را برآورده سازیم (به‌تر است صادق باشیم و حداقل پیش وجدان حرفه‌ای‌مان توجیه را کنار بگذاریم!) در برابر آن متأسفانه بسیاری از مدیران و سازمان‌های ما نیز با ساده‌ترین اصول مدیریت و حرفه‌ای‌گری و به‌صورت خاص مدیریت منابع انسانی و انگیزش بیگانه‌اند. نتیجه‌‌ی این تعارض، افزایش هر روز گلایه و شکایت در فرهنگ کاری است که متأسفانه قبح گناه “غیبت” و “دروغ” در آن از بین رفته است و انصاف نیز گوهر نایابی است که آن را نصیب هر کسی نکرده‌اند! وقتی این را کنار عدم آشنایی و احساس نیاز به گفتگو در میان ما بگذارید، علت بسیاری از اتفاقات بد کاری که هر روز شاهد آن هستیم را بیش از پیش در خواهید یافت.

من در نوشته‌های‌م در گزاره‌ها تلاش کرده‌ام تا در مورد مهارت‌های کار حرفه‌ای تا حد امکان نکاتی را ارائه دهم. این بار و در مقاله‌ی این هفته با الهام‌گیری از مقاله‌ی تراویس برادبری در سایت مجله‌ی اینک به‌سراغ مدیران می‌رویم و فهرست‌وار به آن‌ها نشان می‌دهیم که باید نگران ترک سازمان توسط کارکنان خوب‌شان باشند؛ چون:

1- کارکنان خوب از حجم کاری وحشتناک و اضافه‌کاری بدون حتی یک تشکر ساده که به بهانه‌ی کیفیت کاری بالا به آن‌ها تحمیل می‌شود، خسته می‌شوند!

2- آن‌ها در برابر کمیت و کیفیت بالای کارشان از سازمان هیچ تقدیر و پاداشی دریافت نمی‌کنند.

3- آن‌ها حس می‌کنند که برای سازمان و مدیرشان هیچ ارزشی ندارند!

4- آن‌ها به هر دلیلی از نتیجه‌ی کارشان راضی نیستند و به آن افتخار نمی‌کنند!

5- آن‌ها شاهد استخدام و و ارتقای شغلی افراد نامناسب و نادرست هستند!

6- به آن‌ها اجازه داده نمی‌شود که در کارشان به‌دنبال رؤیاها و شور و اشتیاق‌های درونی‌شان باشند!

7- سازمان هیچ تلاشی برای آموزش و توسعه‌ی دانش و مهارت‌های آن‌ها نمی‌کند!

8- هیچ کس در سازمان برای خلاقیت آن‌ها احترامی قائل نیست و این خلاقیت را ارج نمی‌نهد!

9- کارشان معمولی و شبیه عادت‌های روزمره است و هیچ چالشی را برای آن‌ها ایجاد نمی‌کند!

این دلایل باعث می‌شود تا کم‌کم کارکنان خوب از کار کردن در سازمان دل‌سرد شوند. این دل‌سرد شدن اغلب به‌شکل کاهش بهره‌وری و کیفیت کار و افسردگی و سردی و تشنج در روابط کاری بروز می‌کند و متأسفانه در اغلب موارد به زبان نمی‌آید. با گذشت زمان اگر مدیران سازمان متوجه موضوع نشوند، این دل‌سرد شدن کم‌کم به دل‌زدگی تبدیل می‌شود و در نهایت، به استعفاها و ترک شغل‌های ناگهانی می‌انجامد.

متأسفم که بگویم با وجود این‌که مبحث انگیزش یکی از پایه‌ترین مباحث مدیریتی است که در دوره‌های مدیریت به مدیران آموزش داده می‌شود و با وجود این‌که عوامل و نشانه‌های مشکلات انگیزشی در سازمان که در این نوشته به آن‌ها اشاره شد بسیار شایع هستند و در بسیاری از کتب‌ و مقالات مدیریتی به آن‌ها اشاره شده؛ اما اغلب مدیران در عمل آن‌ها را فراموش می‌کنند. واقعیت تلخ‌تر این است که برای افزایش کیفیت زندگی کاری و انگیزش نیروی انسانی، هزینه کردن یکی از آخرین گزینه‌ها است؛ اما برای اغلب مدیران به رسم قدیمی‌ترین الگوی علمی مدیریت ـ یعنی نگاه آقای تیلور به انسان به‌مثابه ماشین ـ اولین گزینه به‌نظر می‌رسد. بنابراین در اقتصاد در حال رکود امروزی که شرکت‌ها در تأمین ساده‌ترین و مهم‌ترین هزینه‌های خود از جمله: سرمایه‌ی در گردش و حقوق و دستمزد درمانده‌اند؛ برای مدیران بدیهی است که انگیزش کارکنان با هزینه‌ کردن کار نشدنی است! اما مشکل همین‌جا است که آن‌ها اصلا فکر نمی‌کنند که روش‌هایی برای انگیزش بدون هزینه‌ نیز وجود دارند …

“رضایت شغلی” یک امر نسبی است و البته که ایجاد آن بسیار دشوارتر از ایجاد “نارضایتی شغلی” است. با این حال خوب است اگر مدیریت واحد کاری یا سازمانی را برعهده داریم، فراموش نکنیم که جمع شدن قطره‌قطره‌های نارضایتی به‌ناگاه سیلی ویران‌گر را به‌وجود خواهد آورد. در دنیایی که یکی از اصلی‌ترین شایستگی‌ها و مزیت‌های رقابتی کسب‌وکارها نیروی انسانی آن‌ها است و در دنیایی که جذب نیروی انسانی متخصص به سازمان یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های پیش روی مدیران است؛ نباید اجازه دهیم چالش‌های بزرگی نظیر مشکلات مالی و فروش، ما را از نیروی انسانی شاغل و باکیفیت سازمان غافل سازد. حداقل می‌توانید از قدرت سازنده‌ی روی خوش و لبخند غافل نشوید!

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۵4): چهار عنصر یک زندگی کاری باکیفیت

“ژاوی گفت: سران باشگاه پیراهنی که در هفت‌صدمین بازی‌ام بر تن داشتم را در موزه‌ی بارسا خواهند گذاشت. با وجود تمام اخبار منتشره، هدفم این است که در بارسلونا بمانم. ژاوی در مورد عملکرد تیم‌ش در این بازی گفت: ما دراین بازی لذت زیادی بردیم. فوتبال خوبی ارائه کردیم و به من خوش گذشت. یک سال دیگر از حضور در بارسا لذت می‌برم. حس می‌کنم که بازیکن مهمی هستم. بیش‌تر از این دیگر چه می‌خواهم؟” (این‌جا)

کیفیت زندگی کاری در سال‌های اخیر به یکی از مهم‌ترین موضوعات مورد توجه سازمان‌ها در سراسر جهان تبدیل شده است. ایده‌ی داستان خیلی ساده است: آدم‌ها بخش عمده‌ای از زندگی‌شان را در سازمان محل کارشان می‌گذرانند. از این ره‌گذر آن‌ها نباید از حضور در سازمان احساس بدی داشته باشند. پایین‌ترین سطح آن، رضایت مادی و معنوی نیروی انسانی از شغل و محل‌ کارشان است. در بالاترین سطح، به رضایت از زندگی و تحلیل تجربیات زندگی‌ می‌رسیم: من زمان و عمری را پای این سازمان و شغل صرف کرده‌ام. در گذر از این زمان ـ که دیگر به عمر من باز نمی‌گردد ـ چه به‌دست آورده‌ام؟

ژاوی ـ اسطوره‌ی کهنه‌کار بارسا ـ در روزهای پایانی یک مسیر طولانی، سخت و جذاب به این سؤال پاسخی در خور تأمل داده است. ژاوی می‌گوید 4 عنصر اصلی یک زندگی کاری باکیفیت عبارتند از:

1- لذت بردن از کاری که انجام می‌دهی؛

2- اثربخشی در انجام کار و به‌دست آوردن دستاوردهای درخشانی از آن؛

3- دل‌پذیر بودن زمان‌ حضور در سازمان؛

4- حس اهمیت داشتن برای سازمان و شغل و مسئولیت.

پیش از این هم نوشته‌ام که کیفیت زندگی کاری موضوعی است که برای هر دو طرف سازمان و مدیران / کارمندان آن اهمیت دارد. البته می‌دانم که احتمالا پاسخ بسیاری از ما وقتی چنین چیزهایی را می‌شنوم چیزهایی شبیه این‌ها است: “این حرف‌ها مال سازمان‌های کشورهای پیش‌رفته است، دخلی به ما ندارد!” یا “ما در کار روزمره‌مان مانده‌ایم؛ این حرف‌ها مال الان نیست!” یا “حقوق ما را سر وقت بدهند، کیفیت زندگی کاری پیش‌کش!” این‌ها و ده‌ها تحلیل و بهانه‌ی دیگر، همگی می‌توانند درست باشند و نباشند.

چون بحث‌م بیش‌تر معطوف به سازمان‌ها است، برای بررسی اهمیت کیفیت زندگی کاری برای افراد شاغل در سازمان‌ها شما را به این یادداشت قبلی گزاره‌ها ارجاع می‌دهم. اما در مورد سازمان‌ها:

این روزها یکی از کلیدی‌ترین گلوگاه‌های سازمان‌های کشور، جذب نیروی انسانی باکیفیت، نوآور و خلاق است. “جنگ جذب استعدادها” موضوعی است که شاید در نرخ بی‌کاری بالای امروز ایران عجیب باشد؛ اما کاملا واقعی است. تقریبا تمامی سازمان‌هایی که با آن‌ها ارتباط و همکاری دارم در چالش یافتن و جذب و نگهداشت نیروی انسانی بااستعداد خود دچار مشکل هستند. برای حل این مشکل، سازمان‌ها معمولا از استراتژی پیشنهاد “حقوق بالاتر” به استعدادهای محدود دسترس (که اغلب در شرکت‌های رقیب‌شان هم کار می‌کنند) استفاده کنند. اما آیا تمام جذابیت یک سازمان برای یک فرد بااستعداد، پول است؟

چالش مهم دیگر سازمان‌ها حفظ نیروهای بااستعداد خود است. شاخص ریزش نیروی انسانی از قدیم یکی از شاخص‌های کلیدی مدیریت منابع انسانی شرکت‌ها محسوب می‌شده؛ اما معمولا خیلی به آن توجه نمی‌شود یا اگر هم بشود، راه‌کاری برای آن وجود ندارد.

حالا به این فکر کنید که شرکت‌های بزرگ دنیا مثل گوگل و فیس‌بوک و … چطور با نمایش محیط‌های کاری جذاب‌شان استعدادها را به خود جلب می‌کنند و چطور با خلق یک تجربه‌ی زندگی کاری متفاوت، آن‌ها را حفظ می‌نمایند.

یک لحظه صبر کنید. خلق یک تجربه‌ی کاری متفاوت برای کارکنان‌تان اصلا نیازمند هزینه‌های بالا و کارهای عجیب نیست. اشکال داستان همین‌جاست. مدیران ما تصور می‌کنند که تنها حق کارکنان حقوق و دست‌مزدشان است و بالاتر از آن، تنها افزایش بی‌رویه‌ی هزینه‌ها (آن هم در یک اقتصاد در حال رکود.) اما راه‌های فروان بدون هزینه‌ای هم برای بالا بردن کیفیت زندگی کاری سازمان‌تان وجود دارند. آیا به آن‌ها فکر کرده‌اید؟ اين‌جا را ببينيد.

“مدیریت کیفیت زندگی کاری” یکی از مهم‌ترین استراتژی‌های سازمان‌ها در دنیای رقابتی امروز است؛ چرا که “استعدادهای کم‌یاب” مهم‌ترین دارایی و شایستگی سازمان‌های برتر امروزی را می‌سازند.

تجربه‌هاي زيباي زندگي شغلي من

در پست چهارشنبه شب درس‌هايي از فوتبال براي كسب و كار (اين‌جا) در مورد تأثيرات تجربيات ما از زندگي سازماني و شغلي‌مان بر رضايت و پيش‌رفت شغلي و اهميت آن براي انتخاب شغل و سازمان مطلوب نوشته بودم. آن‌جا وعده دادم كه در يك پست مستقل در مورد تجربه‌هاي زيبا و دوست‌داشتني و مهم زندگي شغلي‌ام از كار كردن در چند سازمان مختلف بنويسم. با چند ساعت (!) تأخير، اين پست را براي‌تان مي‌نويسم:

1- سازمان محل كارم به من فرصت انجام / مشاركت در انجام كارهاي بزرگ و تأثيرگذار ـ از جمله حل مسائل بزرگ براي سازمان‌هاي بزرگ و تأثيرگذار كشور ـ را داده است. 

2- سازمان محل كارم به من فرصت انجام كارهايي را داده است كه دوست داشته‌ام و بعد از انجام آن‌ها باكيفيت مطلوب، به كارم افتخار كرده‌ام. از جمله مثلا اطرافيان من ديده‌اند كه وقتي در مورد يك پروژه‌ي خاص حرف مي‌زنم، چشمان‌م چه برقي مي‌زند و در همان حال، درون‌م هم سرشار است از لذت و شادي ناشي از انجام يك كار بسيار بسيار بزرگ …

3- سازمان محل كارم به من فرصت رشد كردن را داده است؛ چه رشد عمودي و در سلسله‌مراتب ساختاري باشد و چه از آن مهم‌تر، رشد دانش و تجربه و مهارت.  من توانسته‌ام در طي سال‌هاي كارم با مسائل مختلفي مواجه شوم و حتي به‌دنبال راه‌حل‌هاي جديدي براي مسائل قديمي‌تر باشم. 

4- سازمان محل كارم به من فرصت رؤيا ديدن و جاه‌طلبي (از نوع مثبت‌ش!) را داده است: من در سازماني كار مي‌كنم كه ارتفاع سقف‌ش فراتر از بزرگ‌ترين رؤياهاي من است. من اين‌جا مي‌توانم به‌دنبال ايده‌هاي شخصي خودم باشم و حتي ايده‌هاي كسب و كاري خودم را با حوزه‌هاي كاري شركت پيوند بزنم و با اين هم‌افزايي، منفعتي بزرگ‌تر را براي هر دو طرف به‌وجود بياورم.

5- سازمان محل كارم با اعتماد به من، به من اجازه‌ي اشتباهات بزرگ و از آن مهم‌تر، جبران اشتباهات‌م را داده است. سازمان، به ارزش افزوده‌ي من و ارزش كلي خروجي‌هاي من براي سازمان در كنار هم نگاه كرده است و نه يك خروجي خاص و مقطعي. اين يكي از همه‌ي تجربه‌هاي سازماني من، براي من مهم‌تر بوده است.

6- سازمان محل كارم به من فرصت شبكه‌سازي حرفه‌اي و آشنا شدن و دوستي و هم‌كاري با آدم‌هاي متخصص و حرفه‌اي در حوزه‌هاي مختلف را داده است كه از آن‌ها بسيار آموخته‌ام و تجربيات خوبي را هم در كنار آن‌ها كسب كرده‌ام. همين آدم‌ها هم در جاي خودش، فرصت‌هاي بسيار ديگري را براي من ساخته‌اند.

7- سازمان محل كار من، از نظر نظام ارزشي با ارزش‌هاي من سازگاري بسياري داشته است. از جمله مهم‌ترينِ آن‌ها هم، تن ندادن به فساد مالي ـ كه متأسفانه اين روزها دامان اقتصاد كشور را گرفته ـ حتي به‌قيمت از دست دادن پروژه‌هاي بسيار بزرگ و سودآور بوده است.

نوشتن تجربيات دل‌پذير بالا به‌ اين معنا نيست كه سازمان‌هاي محل كار من، كاملا ايده‌آل بوده و هستند و هيچ مشكلي وجود ندارد. مشكلات و فشارهاي شغلي هميشه و همه‌جا همراه ما هستند؛ اما به‌نظرم در زندگي شغلي، ديدن تصوير بزرگ‌تر در هم‌‌كاري با يك سازمان و بسنده نكردن به ديدن تصاوير مقطعي ـ مثل حقوق و دست‌مزد در يك بازه‌ي زماني خاص ـ براي لذت بردن از زندگي شغلي و پيش‌رفت بسيار ضروري است.

شما هم اگر دوست داشتيد، از تجربيات زيباي زندگي شغلي‌تان براي‌م بنويسيد.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (90)

«هنوز می‌گویم انگلیس قوی‌ترین است. در انگلیس اگر بازیکنی را بخواهید او را راحت می‌خرید و او مشتاق به حضور در لیگ برتر است. تا زمانی که این اتفاق می‌افتد انگلیس قوی‌ترین لیگ اروپا است. انگلیس بهترین است چون این جا چیزهای بیش‌تری نسبت به بقیه لیگ‌ها داریم. این‌جا بحث نحوه‌ي تجربه کردن فوتبال هم مطرح می‌شود. عمیقا بر این باور هستم و بازیکنان هم همین را می‌گویند.» (آرسن ونگر؛ اين‌جا)

قبلا اين‌جا در مورد “مدل كيفيت زندگي كاري” براي‌تان نوشته‌ام. مدلي كه در آن پست تشريح كردم، مدل مؤسسه‌ي والت براي رتبه‌بندي “به‌ترين شركت‌هاي مشاوره براي كار كردن” بود. هر ساله مؤسسات متعددي به انتشار چنين رتبه‌بندي‌هايي مي‌پردازند و شركت‌هاي بزرگ و سرشناس هم هر كاري مي‌كنند تا در اين رتبه‌بندي جايگاه بالاتري كسب كنند تا بتوانند استعدادهاي به‌تر و بيش‌تري را در مقايسه با رقبا جذب كنند. اگر كمي دقت كنيد، شاخص‌هاي چنين مدل‌هايي در تلاش‌اند تا ميزان “احساس خوب” يا “كيفيت تجربيات كاركنان” را در محيط كاري‌شان تبديل به معياري قابل اندازه‌گيري و قابل مقايسه با ديگر شركت‌ها تبديل كنند. اين ماجرا يك درس بسيار بزرگ را به مديران سازمان‌ها ياد‌آوري مي‌كند كه  كه استاد ونگر هم دقيقن به آن اشاره كرده است: “احساس تجربيات خوب كاركنان در سازمان در دنياي شديدا رقابتي امروز براي جذب نيروي انساني باكيفيت، تبديل به يك مزيت رقابتي براي سازمان‌ها شده است.”

حالا بياييد از زاويه‌ي ديد فردي به ماجرا نگاه كنيم. به‌نظرم اين‌طوري ماجرا جالب‌تر هم مي‌شود. “تجربيات خوب سازماني!” اين‌ دقيقن يكي از كليدي‌تري معيارهاي انتخاب سازمان‌ محل كار و شغل‌ است؛ چيزي كه ما آن را معمولا جزو آخرين معيارهاي ما براي انتخاب است. معمولا معيارهايي مثل حقوق بيش‌تر، مثل پست و جايگاه‌مان در سازمان و چيزهايي از اين قبيل اولويت دارند. اگر چه اين معيارها هم بسيار مهم‌اند؛ اما آن چيزي كه در پايان براي‌مان مي‌ماند، “تجربه‌‌”هاي‌ خوب و بد و زيبا و نازيباي ما از سازمان است. ارمغان ما از زندگي در سازمان‌ها همين تجربه‌هاست … هر جايي كه هستيد كمي به تجربه‌هاي سازماني‌تان فكر كنيد: اگر شاغل هستيد به اين فكر كنيد كه در سازمان محل كار كنوني‌تان ـ و احتمالا محل كارهاي قبلي‌تان ـ چه چيزهايي را تجربه كرده‌ايد و اين تجربيات آيا هماني بوده‌اند كه براي احساس لذت و شادي و البته پيش‌رفت و رشد حرفه‌اي‌تان به آن‌ها نياز داشته‌ايد؟ و چه شاغل هستيد و چه نه، به اين فكر كنيد كه دوست داريد در زندگي شغلي‌تان چه چيزهايي را تجربه كنيد. با ديگران در اين مورد حرف بزنيد و بخوانيد و ببينيد و ياد بگيريد. بعدها در زمان تغيير شغل يا سازمان‌تان به اين ايده‌هاي “تجربيات مطلوب” خيلي نياز خواهيد داشت.

من تعدادي از تجربيات و ايده‌‌آل‌هاي تجربي‌ام از كار كردن در سازمان‌ها را يادداشت كرده‌ام كه براي طولاني نشدن اين پست، نوشتن آن‌ها را به روز شنبه‌ي آينده و پستي كه در قالب مجموعه‌ پست‌هاي كار حرفه‌اي گزاره‌ها منتشر خواهد شد، موكول مي‌كنم. منتظر باشيد. 🙂

معيارهاي سنجش کيفيت زندگي کاري

شما وقتي مي‌خواهيد تصميم بگيريد براي يک سازمان کار بکنيد يا کار نکنيد، وقتي که مي‌خواهيد تصميم بگيريد در يک سازمان باقي بمانيد يا به سازمان ديگري برويد به چه عواملي توجه مي‌کنيد؟ حقوق و مزايا؟ تسهيلات رفاهي؟ امکان پيشرفت در سازمان؟ يا چيزهاي ديگر؟

اگر يک مدل مشخص براي سنجش چيزهايي که در کار کردن در يک سازمان بايد براي آدم‌ها مهم باشد در دست داشته باشيم، تصميم‌گيري در اين مورد براي‌مان راحت‌تر خواهد بود. داشتن چنين مدلي کاربردهاي مختلفي مي‌تواند داشته باشد، از جمله:

  • اول و مهم‌تر از همه: تعيين معيارهاي مهم براي من در تصميم‌گيري در مورد انتخاب سازمان محل کارم.
  • پاسخ به اين سؤال که من چقدر از محل کاري کنوني خودم راضي هستم و اين رضايت در چه حوزه‌هايي بيش‌تر است و در چه حوزه‌هايي کم‌تر.
  • مقايسه‌ي ميان محيط کاري کنوني با محيط‌هاي کاري احتمالي براي تصميم‌گيري در مورد ماندن يا ترک محل کارم.
  • مقايسه ميان چند گزينه‌ي کاري و انتخاب يکي از ميان آن‌ها.

علاوه بر کاربردهاي فوق که مزاياي وجود چنين مدلي براي افراد را نشان مي‌دهند، سازمان‌ها نيز مي‌توانند دل‌خواه بودن‌شان را براي منابع انساني ام‌روز و فرداي خود براساس اين معيارها بسنجند و به اين ترتيب با تعيين نقاط ضعف و قوت خود، بتوانند سرمايه‌ي انساني خود را تقويت کنند.

مدت‌ها است قصد دارم مؤسسه‌ي Vault را که يک مؤسسه‌ي معتبر در زمينه‌ي ارايه‌ي خدمات مشاوره‌ي شغلي است، در اين‌جا معرفي کنم. ام‌شب ديدن اين پست در وبلاگ‌هاي سايت اين مؤسسه هم انگيزه‌ي نوشتن اين پست شد و هم انگيزه‌ي معرفي اين مؤسسه. بيش از هر چيز خواهش مي‌کنم توجه کنيد که کار Vault کاريابي مستقيم نيست؛ بلکه به افراد ياد مي‌دهد که براي پيدا کردن کار متناسب با توانايي‌ها و علايق‌شان بايد چه کار کنند؟ (مثلا راه‌نماهايي در مورد رزومه‌نويسي، ويژگي‌هاي MBA و شيوه‌ي اپلاي کردن براي آن و بازار کار پس از فارغ‌التحصيلي و … دارد.) اما مدل کسب و کار اين مؤسسه البته فقط محدود به اين حوزه نيست و در کنار آن خدمات ديگري هم ارايه مي‌دهد. از جمله‌ي اين خدمات، رتبه‌بندي معتبر اين مؤسسه براي شرکت‌هاي برتر جهاني در حوزه‌ي مشاوره‌ي مديريت است که در پست جداگانه‌اي به آن خواهم پرداخت.

يکي ديگر از رتبه‌بندي‌هاي مؤسسه‌ي Vault، رتبه‌بندي به‌ترين شرکت‌ها براي کار کردن (Best to work for) در ميان شرکت‌هاي مشاوره است که اخيرا رتبه‌بندي آن براي سال 2011 منتشر شده است (علت انتشار براي سال 2011 از الان اين است که کاربرد اين رتبه‌بندي در اصل براي خود شرکت‌هاي مشاوره در جذب آدم‌هاي بااستعداد و معمولا تازه فارغ‌التحصيل شده از دانشکده‌هاي MBA است. در واقع قرار گرفتن در بين 50 شرکت اين فهرست و از آن بالاتر، رتبه‌ي هر چه به‌تر مي‌تواند به‌عنوان يک مزيت در رقابت براي جذب افراد براي يک شرکت مشاوره مطرح شود؛ کما اين‌که مثلا من ديده‌ام که اکسنچر هميشه به رتبه‌اش در اين فهرست استناد مي‌کند. بنابراين چون کاربرد اين رتبه‌بندي براي آينده است و نه ام‌روز، از هم‌اکنون براي سال آينده منتشر مي‌شود.)

مدل Vault براي رتبه‌بندي به‌ترين شرکت‌ها براي کار کردن، مدل سنجش کيفيت زندگي کاري (Quality of Life) ناميده شده است که پاسخ سؤالي است که در ابتداي همين پست مطرح شد: چه معيارهايي براي تصميم‌گيري در مورد کار کردن براي يک سازمان مهم‌اند؟ اين مدل که به صورت مخفف QOL ناميده شده داراي 14 معيار اصلي است. براي سنجش هر يک از اين معيارها از يک طيف ساده‌ي 10 تايي (يعني از يک به معني بدترين تا ده به معني به‌ترين) استفاده شده و از مشاوران شرکت‌هاي مورد ارزيابي خواسته شده که رتبه‌ي شرکت‌شان را در هر يک از معيارها در قالب طيف ده تايي مذکور مشخص کنند. از مجموع امتيازات داده شده توسط مشاوران هر شرکت‌، امتياز هر شرکت در آن معيار و از مجموع امتيازات معيارهاي 14 گانه، امتياز نهايي شرکت به دست آمده که به اين ترتيب، گروه مشاوره‌ي بوستون (BCG) به‌عنوان به‌ترين شرکت مشاوره‌ي دنيا براي کار کردن شناخته شده است.

معيارهاي 14 گانه‌ي مدل Vault به قرار زير است (در مورد هر معيار، مثالي از شرکتي که در آن معيار به‌ترين شناخته شده آورده شده است):

  1. رضايت کلي از محل کار: مک‌کنزي (من نمي‌توانم هيچ محيط کاري را جذاب‌تر از اين‌جا تصور کنم!)
  2. فرهنگ سازماني: Bain (يک عضو بين هيچ گاه نمي‌گذارد که يک عضو ديگر بين شکست بخورد!)
  3. ميزان ساعات کاري: Triage Consulting Group (من هرگز بيش‌تر از 55 ساعت در هفته کار نمي‌کنم.)
  4. تعادل ميان زندگي شغلي و زندگي شخصي: Triage Consulting Group (در تعطيلات، شرکت ترجيح مي‌دهد من به گردش بروم يا بيس‌بال بازي‌ کنم به جاي اين‌که سر کارم حاضر شوم.)
  5. نياز به سفر: Cornerstone Research (اگر مجبور به سفر کاري شويد، در حقيقت اين سفر چيزي بيش‌تر از يک افتخار است!)
  6. رابطه با سرپرستان: مک‌کنزي (آن‌ها به شکل شگفت‌آوري پشتيبان افراد با برخوردي گرم و دل‌پذير هستند.)
  7. ارتباط با مشتريان: Corporate Executive Board (توانايي منحصر به فرد شرکت ما در جذب چندين مشتري تنها در يک روز!)
  8. آموزش رسمي: مک‌کنزي (من هرگز سازماني را نديده ام که تا اين اندازه روي توسعه‌ي انسان‌ها متمرکز باشد.)
  9. سياست‌هاي ارتقاي افراد: مک‌کنزي (توجه به شايسته‌سالاري)
  10. حقوق و مزايا: گروه مشاوره‌ي بوستون (BCG) (به شکل وحشت‌ناکي بالا؛ بسيار بالاتر از رقباي ما)
  11. فرايند جذب: مک‌کنزي (مک‌کنزي پيش از هر مرحله‌ مصاحبه، مربياني را براي آموزش کيس‌ها به افراد تعيين مي‌کند که براي داوطلبان بسيار مفيدند!)
  12. ابتکارات سبز / زيست محيطي: Triage Consulting Group (جعبه‌هاي کامپوزيتي قابل بازيافت، توالت‌هاي سربسته، پرينت گرفتن روي دو طرف کاغذ، اعطاي کمک هزينه‌ي هزار دلاري به کارکنان براي خريد وسيله‌ي نقليه‌ي هيبريد، مايع‌هاي تميزکننده‌ي اورگانيک / طبيعي، فنجان‌هاي پلاستيکي قابل تجزيه‌ شيميايي در طبيعت و …)
  13. آينده‌ي کسب و کار شرکت: مک‌کنزي (مشتريان جديد در حال از راه رسيدن‌اند!)
  14. ره‌بري سازمان: مک‌کنزي (مديران ارزش ـ محور)

فکر مي‌کنم که اين معيارها در هر سازماني با هر نوع کسب و کاري و براي هر فردي قابل استفاده‌اند؛ هر چند هر کس مي‌تواند براساس اهداف، ارزش‌ها، نيازها و قابليت‌هاي خود يک يا چند معيار را از اين معيارهاي 14 گانه حذف کند.

خروج از نسخه موبایل