“فصل گذشته سخت کار کردم … این دستاورد بزرگی برای من بود که توانستم بهترین گلزن فصل آرسنال بشوم. من همان کاری را انجام دادم که پیش از این، بازیکنانی مانند آنری، برگکمپ و فن پرسی انجام دادند و حالا میخواهم فصل آینده عملکرد بهتری داشته باشم و به باشگاه هم کمک کنم تا نتایج بهتری بگیرد. از عملکرد خودم در فصل گذشته بسیار راضی هستم؛ نه فقط به خاطر گلها، بلکه به خاطر نقشی که در نتایج تیم داشتم. این باعث شده تا کمی به خودم اعتماد بیشتری پیدا کنم. اگر بتوانم، میخواهم فصل آینده گلهای بیشتری برای آرسنال بزنم.” (تئو والکات؛ اینجا)
یکی از بزرگترین آفتهای ذهنی ما در دنیای حرفهای، متمرکز شدن روی نتایج شخصی در زندگی سازمانی است. اینکه من بهکجا رسیدم و به چه چیزی. اینکه این کار چه دستاوردی برای من داشته است. در این میان آنچه فراموش میشود این است که یک فرد حرفهای، بهعنوان بخشی از پازل موفقیت یک تیم عمل میکند. فرقی نمیکند که فوتبال باشد یا کسبوکار، هر جا هدف افراد، موفقیت فردی خودشان و دست یافتن به هدفهای شخصیشان باشد و تیم و اهداف جمعی فراموش شود، شکست دور از انتظار نیست.
والکات هم بههمین اشاره میکند: اینکه موفقیت فردی او برایش اهمیتی درجه دوم را دارد. او خوشحال است چون در موفقیت تیمش اثری داشته است.
“من” یا “ما”؛ کدام مهمتر است؟ در زندگی سازمانی، همیشه ما بر من ارجحیت دارد.
“آردا توران خارقالعاده است. او قلب بزرگی دارد و همیشه میخواهد همه توانش را در زمین بگذارد. وقتی به تیم آمدم به من گفته شد که آردا نمیدود و برای دفاع کردن به عقب برنمیگردد؛ اما من فکر میکنم او باهوشترین بازیکنی است که ما داریم. گاهی او ترجیح میدهد جایش را حفظ کند و آرام بازی کند بنابراین خیلی خودش را خسته نمیکند. وقتی به زمین میرود، بسیار خلاق و تأثیر گذار است.” (ديهگو سيمئونه؛ اينجا)
اتسان موجودي اجتماعي است. همهي ما تقريبا در تكتك لحظات زندگيمان عضو گروهي از اجتماع هستيم: خانواده، گروه كاري، كلاس دانشگاه، كلاس آموزش هنري، تيم فعاليت خيريه يا داوطلبانه و … در تمامي اين لحظات عضويت در كار تيمي، ما حقوقي داريم و انتظاراتي و در مقابل، تيم نيز در برابر ما حقوق و انتظاراتي دارد! مشكل اصلي آنجايي پيش ميآيد كه ما بخش اول جملهي قبل را هميشه بهياد ميآوريم و بخش دوم را بهصورت موردي ـ اگر كلا آن را فراموش نكنيم!
جملهي سيمئونه به بخشي از داستان عضويت در يك تيم اشاره دارد. هدف ما از عضويت در تيمهاي مختلف دوران زندگيمان خلق نتيجهاي بزرگ است كه بهتنهايي نميتوانيم آن را محقق كنيم. براي اين كار، لازم است در تيمي كه در آن عضويت داريم حضوري اثربخش داشته باشيم. بهصورت كلاسيك، “كار تيمي” يك مهارت كليدي ارزشمند ارتباطي و حرفهاي است كه لازم است حتما آموخته شود؛ اما پيشفرض جدي همهي ما اين است كه اين مهارت را ذاتا خداوند متعال در وجود ما تعبيه كرده است!
ديهگو سيمئونه بهعنوان مربي تيمي كه شايد بيش از هر تيم ديگري در دنياي امروز فوتبال بتوان آن را “تيم واقعي” ناميد، به چند ويژگي بسيار مهم يك بازيگر اثربخش اشاره كرده است:
1- قلب بزرگي داشتن، بخشودن و بخشيدن و اولويت دادن به موفقيت تيم نه موفقيت شخصي؛
2- صرف تمام توانمندي براي موفقيت تيم؛
3- حفظ تعادل در پررنگي و كمرنگي نقش در تيم و بودن و نبودن براي جلوگيري از فرسودگي روحي و ذهني و جسمي و استمرار جضور.
اين روزها در حال مطالعهي يك كتاب مديريتي فوتبالي هستم. “محرمانهي پپ” روايتي است شورانگيز و دلانگيز از فرايندي كه منجر به حضور پپ گوارديولا در بايرن مونيخ شد. در بخشي از اين كتاب، با مانوئل استيارته ـ دستيار پپ در بارسا و بايرن و گوش شنوا و محرم راز او در اين سالها ـ آشنا ميشويم. استيارته اسطورهي واترپلوي بارسا و تيم ملي اسپانيا است. استيارته گلزني بينظير و جادويي در دنياي واترپلو بوده است؛ اما او نقصي بزرگ در رزومهي حرفهايش داشت: در تمامي رقابتهاي بزرگ جهان نظير مسابقات جهاني و المپيك او هميشه با فاصلهي زياد، بهترين بازيكن رقابتها بود؛ اما تيم ملي اسپانيا نهايتا به مدالي ارزشمندتر از برنز نميرسيد. استيارته در سالهاي آخر بازيگريش با پپ ـ جوان اول آن سالهاي بارساي لوئي فنخال ـ آشنا ميشود و از پپ توصيهاي را ميگيرد كه مبناي فلسفي تيمهاي جادويي پپ در طول اين سالها بوده است: مشاركت در كار گروهي، حمايت ديگران و فراتر رفتن از خود! استيارته با پذيرش توصيهي پپ، سال 1996 در المپيك بارسلون و سال 1998 در مسابقات جهاني، تيم ملي اسپانيا را براي رسيدن به مدال طلا رهبري كرد. جالب است بدانيد آقاي استيارته اينبار خودش بهترين بازيكن و گلزن مسابقات هم نشد!
جملهي درخشان لوئيزا مي آلكات نويسندهي برجستهي رمان معروف “زنان كوچك” حسن ختام اين پست است: “براي افروختن آتش، به دو سنگ چخماق نياز است!”
در اخبار داشتيم که در چين، ظرف 6 روز هتلي 15 طبقه ساخته شد! به اين خبر خيلي توجه نکردم تا اينکه يکي از دوستان، فيلم کوتاه تبليغاتي را که در مورد اين رکورد جالب چينيها ساخته شده بود را برايام فرستاد. (فيلم را از اينجا به صورت مستقيم دانلود کنيد.)
وقتي اين فيلم را نگاه ميکردم به چهرهي باانگيزه و مصمم آدمها دقت کردم. به اينکه هر کس داشت تلاش ميکرد که کارش را با سرعت هر چه تمامتر و البته با کيفيت مناسب انجام بدهد. بعد به اين فکر فرو رفتم که راز اين انگيزهي عجيب و غريب چيست؟ مديران پروژه چه کردند که اين آدمها توانستند اين کار بزرگ را انجام بدهند!؟
تحليل پشت صحنهي ماجرا چندان سخت نبود: آدمها به اين دليل باانگيزه بودند که باور کرده بودند در تيمي عضويت دارند که قرار است کار بزرگي انجام دهد و نتيجهي اين کار بزرگ، بدون تلاشهاي کوچک تکتک آدمهاي درگير در پروژه دستيافتني نيست.
نقش مديران / رهبران پروژه دقيقا همينجا مشخص ميشود: ايجاد اين باور در آدمها که جزيي از عوامل پديدآورندهي يک نتيجهي بزرگ هستند!
سايت گودريدز مصاحبهي جالبي کرده با پل آستر نويسندهي معروفِ آمريکايي آثاري چون تيموبکتو (چون خودم اينو ازش خوندم!) و البته سه گانهي نيويورک. يک جاي اين گفتگو، مصاحبهگر از آستر ميخواد که بگه رابطهاش با همسر رماننويساش سيري هوستوت چطوريه. آستر هم کلي از همسرش تعريف ميکنه و ميگه من هر روز نوشتههام را زير بغلام ميزنم و به خونه مي برم تا سيري در موردشون نظر بده و البته در مقابل، اولين نسخهي رمانهاي همسرش را هم هميشه آستر ميخونه. آستر ميگه ما 30 ساله داريم اين طوري کار ميکنيم و يادم نمياد حتي يک بار کامنت نامربوطي به هم داده باشيم.
اما نکتهي مهم و انگيزهي نوشتن اين پست: آستر در آخر پاسخاش به همين سؤال يک جملهي بسيار جالب داره که به نظرم براي کار تيمي مخصوصا وقتي تيم از گروهي از آدمهاي متخصص دور هم جمع ميشوند، بسيار مهم و کاربرديه. آستر ميگه:
We do our thing separately but we share it.
من هم هميشه ترجيحام در کار اين بوده که کار را جدا انجام بدهيم و آخرش که تمام شد (يا اگر لازم هست در حين انجام کار) بهاشتراکاش بگذاريم؛ اما خوب هميشه هم به تکروي و فرار از کار تيمي متهم شدهام!