خط خوردن فاصله
من فقط به کلمات روشن فکر میکنم
به خط خوردن خطهای فاصله
به مهربانی و سبدهای سیب
به فرصتی که دست در دست آبی بیکران
در سرتاسر زمین
گسترده خواهد شد …
محمد رضا عبدالملکیان
من فقط به کلمات روشن فکر میکنم
به خط خوردن خطهای فاصله
به مهربانی و سبدهای سیب
به فرصتی که دست در دست آبی بیکران
در سرتاسر زمین
گسترده خواهد شد …
محمد رضا عبدالملکیان
“چه زمانی احساس ناکامی میکنید؟ من هیچ وقت این احساس را لمس نکردهام. از سویی من به خودم اعتماد دارم و از سوی دیگر شکست را بهعنوان بخشی از بازی میدانم، به عنوان یکی از ۴ گزینهای که در یک بازی با آن روبرو میشوی: ممکن است ببری، بازی مساوی شود، ببازی و یا بازی به خاطر برف و باران لغو شود. هرچند که یکی از این ۴ گزینه مد نظر تو است، ولی یکی از آنها اتفاق میافتد!” (رافا بنیتس؛ اینجا)
این هم نگاه جالبی به ماجرای موفقیت و شکست: همهی حالات پیش رویتان (اعم از موفقیت / شکست / بیتفاوتی) را از قبل تحلیل کنید تا وقتی هر کدام رخ داد نه تعجب کنید، نه ناراحت شوید و نه بدتر از همه خشمگین!
مدتها دوستش داشتم اما جرأت گفتن دوست داشتنم را نه. وقتی بالاخره این را به او گفتم، پاسخش خیلی ساده بود: “نه!” و من ویران شدم …
***
این روزها بیش از یک سال از آن ماجرا گذشته. من خوب شدم و به زندگی عادی بازگشتهام. این همان ماجرایی بود که به نوشتن این پست منجر شد. آنجا نوشتم که چه کردم تا خوب شدم. سخت بود؛ اما ممکن.
***
در تمام این یک سال و اندی به این فکر میکردم که چه شد که به آن نقطهی ویرانی رسیدم. انواع و اقسام علتها و حالتها را بررسی کردم (تحلیلگر سیستم بودن اینجا در زندگی شخصیام هم بهدردم خورد!) حالا میدانم ماجرا خیلی سادهتر از چیزی بوده که من در تحلیلهایم به آنها فکر کرده بودم. در حقیقت، جدا از اشتباهاتی که هر دوی ما مرتکب شدیم، ریشهی اصلی ماجرا در این بود: من “آدمِ مهمِ داستانِ زندگی او” نبودم. این در حالی بود که فکر میکردم آن آدم من هستم. و این تضاد در مورد نقشم در یک رابطه دوستانه به یک فاجعه در زندگی من انجامید. وقتی در این یک سال عاشقانههای بیفرجام خیلی از دوستانم را شنیدم؛ متوجه شدم که این “اشتباه” خاص من نیست. تقریبا تمامی ما بلااستثنا مرتکب این اشتباه میشویم.
اما چرا این اتفاق میافتد؟ در مباحث مربوط به علم تصمیمگیری و نظریهی بازیها، مبحثی هست با نام “تصمیمگیری با اطلاعات نامتقارن.” در آنجا گفته میشود که یکی از علل اصلی تصمیمات اشتباه، این است که یکی از طرفین ماجرا براساس اطلاعات ناقص تصمیم میگیرد. خیلی وقتها ریشهی اصلی ماجرا در رفتار طرف مقابل ما است. این روزها روابط ما در هر سطحی ـ از روابط خانوادگی و دوستانه گرفته تا روابط کاری ـ آلودهی دروغها و مصلحتها است. علاوه بر این، خیلی وقتها “غرور”ی که ما داریم، جلوی بیان واقعیت را میگیرد. و بههمین سادگی رابطهای شکل میگیرد، ادامه پیدا میکند و با ویرانی طرفین پایان میپذیرد.
اما تمام تقصیر ماجرا بر دوش “روابط پرابهام” ما نیست و ما خودمان مقصرتریم! بخش مهمتری از ماجرا به چیزی برمیگردد در مباحث روانشناسی شناخت و تصمیمگیری از آن با نام “خطاهای تصمیمگیری” یاد میشود. خیلی ساده خطاهای تصمیمگیری عبارتند از الگوهای اشتباه تصمیمگیری که ما برای تصمیمگیری سریع از آنها استفاده میکنیم (داستان فیل مولانا را بهیاد بیاورید! در آنجا آدمهای داستان مرتکب چند تا از مهمترین خطاهای شناختی میشوند.)
من کمی گشتم و متوجه شدم تصمیم “عاشق شدن” در معرض خطاهای تصمیمگیری زیر است:
۱- اثر ابهام: تصمیمگیری در جایی که کمبود اطلاعات، باعث شده احتمال موفقیت نامعلوم باشد.
۲- خطای توجه: جایی که تصمیمگیری براساس احساسات، باعث میشود تا برخی اطلاعات بسیار مهم برای تصمیمگیری درست را نادیده بگیریم.
۳- اثر پس زدن: جایی که برای باور نکردن واقعیت که آنگونه است که ما نمیخواهیم، بهسراغ توهم میرویم!
با این حال نباید فراموش کنیم که یک رابطهی عاشقانه، همچنان یک رابطهی عاشقانه است و احساسات در آن تأثیرگذار. اما برای جلوگیری از ویرانی زندگیمان در آینده، شاید بد نباشد همین امروز اگر در یک رابطهی عاشقانه هنوز نامستحکم هستیم و یا اگر قصد شروع یک رابطهی جدید را داریم کمی به این نکات فکر کنیم.
***
اشتباه “توهم دربارهی آدم مهم داستان بودن” فقط در روابط عاشقانه برای ما رخ نمیدهد. وقتی این اشتباه را کشف کردم موقعیتهای بسیار دیگری را در در روابط دوستانه و بدتر از آن کاریام بهیاد آوردم که باعث ناراحتیهای بسیاری برایم شده بودند. ماجرا در آنجا هم همین بود: من یا طرف مقابل نقشی فراتر از آنچه واقعا بودیم برای خودمان قائل شده بودیم. نتیجهی ماجرا هم ناراحتی برای هر دو طرف بود. شاید اگر از ابتدا هر دو میدانستیم که برای طرف مقابل در چه جایگاهی قرار داریم، این اختلافات، دلخوریها و قهرها بهوجود نمیآمدند.
برای همین است که فکر میکنم لازم است یک بازنگری اساسی در مورد جایگاهمان در روابط با اعضای خانواده، دوستان و همکارانمان داشته باشیم. باید شروع کنیم به فکر کردن، گفتگو و تعامل با دیگران، سؤال پرسیدن از خودمان و طرف مقابل و دیگران و در نهایت تصمیمگیری با بهحداقل رساندن عامل “احساسات.” این روزها فکر میکنم یکی از کلیدهای خوشبختی، همین بازنگری سخت اما لازم جایگاهمان در داستان زندگی دیگران است.
پ.ن. این پست را براساس تجربهی خودم برای دوست عزیزی نوشتم که این روزها حسابی درگیر و دار همین مسائل است. امیدوارم او هم بتواند بر مشکلات احساسیش غلبه کند.
توفان فکری (Brainstorming) سالهاست که یکی از روشهای محبوب ایدهسازی و تصمیمگیری و خلاقیت جمعی است. این در حالی است که بسیاری از مطالعات نشان دادهاند که این روش چندان برای خلافیت جمعی روش اثربخشی نیست. در واقع خلاقیت آدمها وقتی دور از دیگران باشند، بیشتر شکوفا میشود. با این حال با ۴ قانون سادهی زیر میتوان همچنان از این روش بهخوبی بهره برد:
۱- برای جلسات توفان فکری قوانینی تعیین کنید و آنها را هم بهدقت اجرا کنید.
۲- به شرکتکنندگان زمان مشخصی را برای فکر کردن و ایدهسازی و خلاقیت بدهید.
۳- مشارکت و اظهارنظر همهی شرکتکنندگان را در جلسه اجباری کنید.
۴- این قانون را بگذارید که برای مخالفت با هر ایده، باید حتمن گزینهی دیگری را ارائه کرد.
چه تجربهی کار در جایی دیگر را داشته باشید و چه نه، احتمالا اسم اصطلاح “ساختار سازمانی” (یا چارت سازمانی) به گوشتان خورده است. وقتی از ساختار سازمانی صحبت میکنیم اصولا همه بهیاد چارتهای سازمانی عریض و طویل سازمانها میافتند. جایی که مشخص میشود هر کسی در کدام واحد سازمانی یا چه پستی باید مشغول کار بشود، مدیرش کیست و همکاران و زیردستانش چه کسانی هستند، شرح شغلش کدام است و چیزهایی شبیه اینها که در همهی سازمانها کمابیش وجود دارند.
اینها اگر چه برای “سازماندهی” لازماند؛ اما روح واقعی آن چیزی که در مدیریت به آن سازماندهی گفته میشود را نشان نمیدهند. در سازماندهی خیلی ساده بهدنبال این هستیم که هر کسی در سازمان بداند باید چه کاری انجام بدهد (و چه بهتر که بداند چرا.) فرض بر این است که نظم اصولا چیز خوبی است و با منظم کردن کارها و تعیین مسئول برای هر کار در سازمان، کارها با کارایی و اثربخشی بیشتری انجام خواهند شد.
فرقی ندارد در مورد ساختار سازمانی به ساختار پیچیده و حجیم یک شرکت چند ملیتی حرف بزنیم یا تقسیمبندی مسئولیت کارها در یک استارتآپ تازه تأسیس. در هر حال باید مشخص باشد که هر کسی:
۱- چه کارهایی باید انجام بدهد؟ وظایف، اختیارات و مسئولیتهای او کداماند؟
۲- مرز بین مسئولیتهای او با دیگران چیست؟
۳- باید به چه کسی پاسخگو باشد؟ (توجه کنید پاسخگویی لزوما بهمعنی رابطهی رئیس و زیردست نیست! میتواند هدفش ایجاد هماهنگی بین افراد و بخشهای مختلف باشد.)
۴- باید با چه کسانی در ارتباط باشد؟ این ارتباط باید از چه طریقی برقرار شود؟ (بهصورت مستقیم / از طریق مدیرش / …)
همانطور که میبینید برخلاف آن چیزی که در ذهن ما نقش بسته، سازماندهی بیشتر از آنکه دربارهی “زورگویی” مدیران باشد، دربارهی این است که هر کس بداند در سازمان چه کاره است. بدین ترتیب دو اتفاق خوب میافتد:
۱- افراد بهصورت بیهدف کار نمیکنند و در نتیجه جلوی افسردگی ناشی از احساس “بطالت” گرفته میشود.
۲- چون آدمها میدانند چه کارهاند، هر کسی همانقدر که باید کار میکند و از انجام کارهایی که به او ربطی ندارد خودداری میکند. بهاین ترتیب هم کارها از نظر حجم کار بهتناسب میان افراد تقسیم میشود و هم از ناهماهنگی بین افراد و دوبارهکاری و …. جلوگیری میشود.
اما قبل از هر چیز لازم است توجه کنیم که سازماندهی براساس تخصص افراد موجود انجام نمیشود. در سازماندهی بهجای اینکه ببینیم چه کسی الان اینجاست و از دستش چه کاری برمیآید، باید ببینیم چه کارهایی لازم است انجام دهیم، برای انجام آن کارها به چه تخصصی نیاز داریم و آیا آن تخصص را در میان افراد حاضر در میان افراد همکار با کسب و کار کوچکمان داریم یا خیر؟ اگر نداریم باید این تخصص را به تیم یا سازمانمان وارد کنیم.
سازماندهی در یک کسب و کار کوچک (بهویژه در مرحلهی راهاندازی و استارتآپ بودن) کار عجیب و غریبی نیست. اصولا ما نیازمند چارت سازمانی عریض و طویلی نیستیم. ما تنها لازم است یک تیم برجسته بسازیم. بنابراین در همان روز اولی که تصمیم گرفتید کار را شروع کنید، خیلی ساده کارهای زیر را انجام دهید:
۱- ببینید چه کارهایی باید در اینجا انجام شود. کارها را فقط به مسائل فنی (مثل برنامهنویسی) منحصر نکنید. نوشتن طرح تجاری، تهیهی پول، بازاریابی، حسابداری، مدیریت نیروی انسانی و … هم جزو فهرست کارهای شما هستند.
۲- ببینید برای انجام این کارها نیازمند چه تخصصهایی هستید. کدام تخصصها را در میان تیم فعلیتان دارید و کدامها را نه.
۳- با توجه به سه معیار تناسب تخصص و مسئولیت، تناسب حجم کاری و هزینهها کارها را به افراد تخصیص دهید. ناگفته پیداست که هر فرد باید کاری را انجام بدهد که در آن متخصص است. حجم کاری افراد هم باید متناسب باشد و اینگونه نباشد که من چند برابر همکارم کار داشته باشم و او زمان خالی برای فیسبوکبازی. در نهایت باید ببینید که آیا میارزد یک کار را به یک فرد تخصیص داد یا نه؟ با چند مثال سعی میکنم این موضوع را توضیح بدهم:
ـ آیا میارزد کار تلفن جواب دادن را به یک دولوپر بدهیم؟ آدم ارزانتری برای این کار در تیم ما نیست؟
ـ آیا میارزد کار را به یک متخصص داخلی بدهیم یا بهتر است کار را برونسپاری کنیم؟ (مثلا شاید بهتر باشد در کارهایی مثل حسابداری را به مشاوران متخصص واگذار کنیم.)
ـ آیا نمیشود این کار را با سیستمهای خودکار انجام داد و هزینهی انسانی را حذف کرد؟ (مثلا برای پاسخگویی به مشتری، بهجای تلفن از سیستم تیکتینگ روی سایت استفاده کرد.)
۴- حالا یک جدول درست کنید: اسامی آدمها را یک طرف بنویسید و فهرست وظایف و مسئولیتهایشان را روبروی اسم آنها. این جدول را به تکتک اعضای تیم بدهید و روی یک کاغذ بزرگ هم پرینت بگیرید و آن را در دفتر کاریتان جایی که همه ببینند نصب کنید.
۵- حالا براساس این طرح هر کسی مشغول کار خودش میشود. بهتر است که یک نفر مسئول (بهعنوان مدیر) کنترل انجام درست وظایف و ایجاد هماهنگی میان افراد شود. هر از گاهی هم بد نیست دور هم بنشینید و در مورد بازنگری جدولتان با هم گفتگو کنید.
پایان درس یازدهم. هفتهی آینده در مورد منبعیابی صحبت میکنیم.
اینجا لطیفهای مدیریتی دیدم: واحد حسابداری یک سازمان، فهرستی از کارهای غیربهرهور برای سازمان را تهیه میکند و از کارکنان سازمان میخواهد تا در گزارش کارکرد ماهانه دقیقا مشخص کنند که چه زمانی در انجام چه کاری بههدر رفته! بعضیهایشان قابل پیشبینی و بعضیهایشان قابل تأمل. از جمله “احساس غمگین بودن” و “بیحوصلگی” … از خواندن این دو مورد حسابی به فکر افتادم. من آدمی هستم حساس که هر از چند گاهی وارد یک دورهی غمزدگی یا بیحوصلگی میشوم و در این دورهها، بازدهم بهشدت کاهش مییابد. این را میدانستم؛ اما تا حالا اینجوری به ماجرا نگاه نکرده بودم: در دورههایی که آدم درگیر احساسات منفی است، شاید بهتر باشد کار کردن را کنار بگذارد و برود مرخصی. کیفیت کار آدم در این زمانها طوری است که حتا اگر وقتش را تلف هم نکند، برای سازمان خروجی بهدرد بخوری ندارد. بنابراین حتا انجام وظیفهی مسئولانه هم در چنین دورههایی، معادل همان کار نکردن است!
عجب! جالب بود.
با وجود تمامی لذتی که پیکسار به جابز بخشید، این نکست بود که او را به اپل بازگرداند. در سال ۱۹۹۶ و در پی شکست در طراحی یک معماری جدید نرمافزار برای مک و از بین رفتن یک همکاری مشترک با آیبیام، اپل در حال کشیدن نفسهای آخرش بود. نکست یک سیستمعامل مدرن و قدرتمند و البته یک داستانگوی متقاعدکننده در اختیار داشت که توانست مدیرعامل اپل جیل آملیو را راضی کند که این شرکت فرزندخواندهی اپل میتواند قایق نجات اپل باشد. در اواخر سال ۱۹۹۶ جابز نکست را بهقیمت ۴۰۰ میلیون دلار به اپل فروخت و از این پول برای بازپرداخت سرمایههای دریافت شده از پروت، کانون و چند سرمایهگذار اولیهی دیگر استفاده کرد. شش ماه بعد، جابز در طی یک توطئهی از پیش برنامهریزی شده تبدیل به “آیمدیرعامل” (iCEO) اپل شد که در آن حرف آی نماد چیزی بود که بعدها ثابت شد کاملا نادرست است: جابز مدیرعامل “موقت” (Interim) اپل شد.
داستانِ پس از آن ـ یعنی روایت حماسهی اپل نوین ـ بهسادگی داستان مردی است که از ۱۱ سال تحصیل در مدرسهی مدیریت بازگشت و درسهایی را که در دوران تحصیلش فرا گرفته بود در اپل پیاده کرد. البته درست مثل زمان راهاندازی پیکسار و نکست، جابز در ابتدای بازگشت به اپل هم در مورد جزئیات اشتباه کرد. او تصور میکرد که کسب و کار شرکت همواره فروش رایانه خواهد بود. او فکر میکرد آن چیزی که بعدها “بزرگراه اطلاعاتی” نامیده شد، زمینهی اصلی مورد علاقهی کسب و کارها خواهد بود. او این ایده را که شبکههای رایانهای میتوانند حجم عظیمی از ویدئو را جابهجا کنند رد میکرد.
اما سالهای دشوار نکست و پیکسار که به او آموخته بود چگونه منابع مالی سازمان را توسعه دهد به او کمک کرد تا مشکلات دو سال اول بازگشتش به اپل را تاب بیاورد ـ زمانی که اپل هنوز بر یک مجموعهی محصولات ضعیف تکیه داشت. در چارچوب نظم جدید، او بهسرعت خطوط محصول شرکت را ساده اما اثربخش کرد. و همانند پیکسار، تمام شرکت را در راستای این پروژهها متحد کرد. در چارچوب روشی که پیش از این در یک شرکت فناوری امتحان نشده بود ـ و شبیه سازماندهی یک استودیوی انیمیشن برای عرضهی یک فیلم در هر سال بهنظر میرسید ـ جابز سازمانی قدرتمند بنا کرد که بتواند به موفقیتی در پی موفقیت دیگر دست یابد. موفقیتهایی که هر یک جایگاه اپل را بهعنوان یک قطب محصولات مصرفی دیجیتال ارتقا بخشیدند و هر یک بهخوبی موفقیت قبلی بودند. تنها چیزی که میتواند با موفقیتهای اپل در طول دههی گذشته ـ شامل: آیمک، پاوربوک، آیپاد، آیتونز، آیفون و آیپد ـ برابری داشته باشد، فیلمهای پرفروش و برندهی اسکار پیکسار ـ شامل: داستان اسباببازی، شرکت هیولاها، پیدا کردن نمو، شگفتانگیزان، والای و بالا ـ هستند. این محصولات واقعا عالی تنها میتوانستند از شرکتهایی واقعا عالی بیرون بیایند. جابز یاد گرفته بود که چطور چنین شرکتهایی را بسازد.
جابز یاد گرفت چگونه با افراد مستعد پیکسار رفتار کند. او دربارهی همکارانش در پیکسار در مقایسه با همکارانش در نکست بهگونهی متفاوتی سخت میگفت. زمانی که به اپل بازگشت؛ در مورد تیم مدیریت ارشد خودش بههمان هیجان صحبت میکرد (البته همیشه استثنا وجود دارد!) همانطور که او انیماتورها و برنامهنویسان را در پیکسار با هم متحد کرد، در اپل نیز طراحان و متخصصان فناوری را در کنار هم قرار داد. او تیمی را ایجاد کرد که میتوانست روی آنها حساب کند. تیمی که رهبری آن برعهدهی طراحی بزرگ بهنام جاناتان آیو بود؛ کسی که در اپل نقشی همانند لستر در پیکسار را ایفا میکرد. جابز به من گفت: “بعد از تولید خیلی از محصولات سختافزاری جانی و من به هم نگاه میاندازیم و میگوییم: «ما نمیدانیم چطور باید بهتر از این میساختیمش. واقعا نمیدانیم باید چطور این کار را انجام میدادیم.» اما ما همیشه این کار را انجام میدهیم و برایش راهی پیدا میکنیم. و کمی از عرضهی محصول جدید نگذشته که به محصول قدیمیتر نگاهی میاندازیم و میگوییم: « چطور توانستیم این کار را انجام دهیم؟»”
زمانی که ماه قبل دوباره به این حرفهای جابز گوش دادم، تحت تأثیر چیز دیگری هم قرار گرفتم: ترکیب انعطافپذیری با کشف و شهود که بعدها ثابت شد برای بهپاخاستن اپل حیاتی بودهاند. جابز ممکن است زمانهایی عجولانه عمل کرده باشد؛ اما او همیشه روشمند کار میکرد. این نوع طبیعت مناسب فردی خودآموخته با ذوقی سختگیرانه است. نیرویی درونی که او را همانند یک مهندس مجبور به خودآزاری بیصبرانه برای حل یک مشکل مربوط به فشار دادن یک چیز ـ که باید به سرعت حل شود ـ میکرد یا به او این امکان را میداد تا به یک ایده اجازه دهد بهاندازهی کافی خیس بخورد و رشد کند تا زمانش فرا برسد. به این دلیل است که جابز اغلب تصور درستی در مورد تصویر بزرگتر ماجرا داشت؛ حتی زمانی که در مورد جزئیات اشتباه میکرد. حقوقهای شفاف یک مسئلهی احمقانهی مربوط به جزئیات سازمان باز بود, اما ایدهی اصلی او یعنی محل کاری که در آن هر فرد اهداف کلان شرکت را بفهمد چیزی است که اغلب سازمانها در مورد آن اشتباه میکنند و اپل برای بیش از یک دهه بهکمک آن پیش رفته است. اگر جابز در ابتدا در مورد ورود اپل به بازار تلفن و دستگاههای دستی (Handheld devices) اشتباه کرده بود؛ ایدهی بزرگ او در مورد لزوم قرار گرفتن رایانه در مرکز کهکشان فناوری دیجیتال درست بود. در نتیجه اپل توانست پس از عرضهی آیپد یک فروشگاه عالی مثل آیتونز ایجاد کند؛ با وجود اینکه در مورد آیتونز از قبل برنامهریزی خاصی نشده بود. بههمین ترتیب “آیفون” هم ـ بدون توجه به رد شدن ایدهی دستگاههای همه کارهی دیجیتال بهمثابه “چاقوی ارتش سوئیس” توسط جابز ـ عالی عمل کرد.
او از ماجراجوییهایش در هالیوود درس بزرگ دیگری هم آموخت: آدمها داستانها را بیشتر از محصولات به یاد میآورند. یک بار به من گفت: “فناوری که ما در طول ۲۰ سال گذشته روی آن کار کردهایم، جزو رسوبات ذهنی آدمها شده است. در حالی که زمان عرضهی سفید برفی (در سال ۲۰۰۱ روی دیویدی) ما یکی از ۲۸ میلیون خانوادهای بودیم که بیرون رفتیم و یک کپی از آن را خریدیم. این انیمیشن ۶۰ سال دارد؛ اما پسر من آن را میبیند و عاشقش است. من فکر نمیکنم هیچ کسی ۶۰ سال بعد مکینتاش را یادش بیاید.”
زمانی که متوجه شد واقعا در حال مرگ است؛ بهسرعت شروع به فکر کردن دربارهی داستان زندگیش و مخلوقاتش کرد. در مراسم یاد بود او لورن اشاره کرد چیزی که واقعا در شناخت شخصیت واقعی جابز او را بیش از هر چیز تحت تأثیر قرار داد، “حس زیباییشناختی کاملا شکل گرفته”ی او” بود. جابز دقیقا میدانست که چه چیزی را دوست دارد و میتوانست آن چیز را اینقدر تحلیل کند تا مختصر و مفید به تو بگوید چرا دوستش دارد. جابز اغلب احساس میکرد پایدارترین تأثیر زیباییشناسی یک فرد در سبک معماری او تجلی مییابد و بدین ترتیب آن فرد از مرزهای زندگی خودش فراتر میرود. بنابراین عجیب نبود که آخرین حضور او در انظار عمومی در جلسهی شورای شهر کوپرتینو برای پردهبرداری از طرح ساخت یک ساختمان نفسگیر چهارطبقه با شکلی شبیه بشقابپرنده بود که نزدیک نیم مایل قطر داشت و روزی دفتر مرکزی اپل خواهد شد.
البته جابز دوست داشت که داستان زندگی خودش هم داستانی در خور خود او باشد. بنابراین از والتر ایساکسون ـ نویسندهی زندگینامههای پرفروش بنجامین فرانکلین، آلبرت انیشتین و هنری کسینجر ـ خواست تا داستان او را هم تعریف کند. همانند آن غولها جابز نیز مردی است که تاریخ بارها و بارها در موردش قضاوتها و گزارشهایی جدید خواهد داشت. در بازگویی این داستانها درسهای زندگی “فراموششده”ی او در سالیان “وحشتآور” زندگیش از همه جذابتر بهنظر میرسند.
چه هفتهی پر و پیمانی!
این هفته آقای واحد عزیز در وبلاگ رادمان اعلام کردند که بعد از ده سال از شرکت رادمان جدا میشوند تا به برخی مسائل خانوادگیشان رسیدگی کنند. برای ایشان آرزوی شادی و بهروزی و برای رادمان هم در غیاب ایشان آرزوی موفقیت روزافزون را دارم.
پیش از شروع:
جامعهشناسی، سلامت و روانشناسی و کار حرفهای:
هیچ قطعهی اضافهای وجود ندارد! (امیر مهرانی؛ The Coach) (عااااااااااالی!)
دنیا خیلی بزرگ است، یا ما خیلی کوچکیم (میلاد اسلامیزاد؛ اضافات و افاضات) (این چیزی که میلاد نوشته دغدغهی من هم هست این روزها …)
آدمهای خوب در خاطرات مردم زنده میمونن (جادی؛ کیبورد آزاد)
۱۰ نکته از رهبران بزرگ دنیای فنآوری (مصطفی لامعی؛ iCulb)
قانونهای جورج اورول برای نوشتن (مهران نصر؛ رسانههای امروز)
۱۰ نکته ارزشمند برای کسانی که در دنیای دیجیتال به دنبال شغل میگردند (زومیت)
۱۰ افسانه در مورد درونگرایان که باید بدانید! (منو میگهها!)
تجاربی از المپیک برای خبرنگاران (این نوشتهی بانمک مازیار ناظمی را بخوانید که در مورد ویژگیهای یک خبرنگار حرفهای صحبت میکند. نکاتی که نوشته شده بهدرد ما غیرخبرنگارها هم میخورد طبعا.)
کار نامنظم، به ویژه در شب، سبب افزایش احتمال حمله قلبی میشود
مدیریت و کارآفرینی:
باید و نبایدهای یک گروه چریکی در شرایط جنگی (مجید آواژ؛ روزنوشتهای بهساد)
تجربه اجاره آپارتمان و CRM بنگاه (در جستجوی معنا)
خطاهای خود ارزیابی کارکنان، در ارزیابی عملکرد (شهرام کریمی؛ یادداشتهای صنایعی) (جالب!)
چرا باید در ایران چابک شد؟ و چرا نمیتوان چابک شد؟ (اسد صفری؛ دنیای چابک)
مدیریت تغییر استراتژیک (۱) (ابراهیم حیدری)
اولین کتاب صوتی (الهام اعتدالی)
اخلاق در معامله! (زینب جم؛ همینا)
ده اشتباه مهلک رهبران بزرگ (محمد سالاری)
مبتلا شدن اپل به سندرم آزبورن! (دکتر علی رضا مجیدی؛ یک پزشک)
“مشتری مداری، آمازون را در مقابل نوسانات ایمن می کند” عنوان مصاحبه مجله خلاقیت با اینجانب درباره آمازون (استاد پرویز درگی)
استفان الوپ :سهلانگاری کردیم
فناوری اطلاعات و ارتباطات:
آیا شرکت فنلاندی «جُلا»، مبدل به فِراری دنیای گوشیهای هوشمند خواهد شد؟ (دکتر علی رضا مجیدی؛ یک پزشک)
با دستخط خود در گوگل جستجو کنید (مصطفی لامعی؛ iCulb)
تصویر پیشفرض پسزمینه ویندوز ۸ به بیرون درز کرد (زومیت)
بعد از جیتاک، توییتر نیز از دسترس خارج شد (وبلاگینا)
حساب و کتاب خود را برعهده ماشین حساب حرفهای گوگل بگذارید! (فارنت)
رشد ۳۰۰ درصدی بدافزارهای اندرویدی در ۳ماهه دوم ۲۰۱۲/ هند و آمریکا در صدر
آیتی مهمترین اولیت برای سرمایهگذاری (جالبه)
تعداد کاربران تلفن همراه از جمعیت جهان بیشتر میشود
سرویس اینترنت ۱ گیگابیتی گوگل فیبر راه اندازی شد (نارنجی) (بعله …)
نخستین گزارش مالی فیسبوک منتشر شد (نارنجی)
شبکههای اجتماعی:
چگونه در شبکههای اجتماعی نقد کنیم (عاااالی!)
فناوری اجتماعی؛ یک رویه اجتماعی است (جواد افتاده؛ رسانههای اجتماعی)
صنعت فاوا در ایران:
علت رقابت بر سر مرکز تحقیقات ICT چیست؟
کمیته مخابرات مجلس به کمیته ICT تغییر نام داد/کمیته فناوریهای نوین تشکیل میشود
اقتصاد:
دلایل پنجگانه تورم در ایران (حجت قندی؛ اقتصادانه)
تورم منفی، اینبار تهدید بزرگ علیه اقتصاد اروپا (حجت قندی؛ اقتصادانه) (عاااالی!)
کاهش شدید صادرات نفتی ایران (اقتصادانه)
جوانان اروپا چرا اعتراض؟ (مجلۀ اقتصادی IRPD ONLINE JOURNAL)
این مرغهای بخت برگشتۀ بی زبان (مجلۀ اقتصادی IRPD ONLINE JOURNAL)
برآورد زیان اقتصادی توقف توییتر در ۴۰ دقیقه
بهمنی: دغدغهام نقدینگی است (واقعن!؟)
برنانکه: نرخ بهرهی بانکی باید نزدیک به صفر باشد (استدلالها رو مقایسه کنید با لینک بالایی)
برای انجام کارهای بزرگ ما نهتنها لازم است که دست به عمل بزنیم، بلکه باید رؤیا هم ببینیم. ما نباید تنها برنامهریزی بکنیم: باید باور داشته باشیم.
آناتول فرانس
” همه روی کار مربی تمرکز کردهاند و من دلیل آن را نمیدانم. من بهتنهایی نمیتوانم کاری انجام دهم. فوتبال یک ورزش فردی نیست. موفقیت به کیفیت بازیکنان و ساختار باشگاه بستگی دارد. من تنها از بازیکنانم بهترین بازی را میگیرم. من به آنها فرصت می دهم تا بازی خودشان را انجام دهند. من استعداد آنها را شکوفا میکنم و به آنها اجازه میدهم تا تصمیمات خودشان را بگیرند. هیچ دیکتاتوری وجود ندارد.” (آندره ویلاس بوآس در مورد فلسفهی مربیگریاش؛ اینجا)
بدون شرح: اینجوری مدیریت و رهبری کنید لطفا!