5 گام تا مديريت نااطميناني‌هاي زندگي

همه‌ي ما لحظاتي را در زندگي تجربه كرده‌ايم كه در آن نامشخص نبودن آينده‌، آن‌چنان بر دوش‌مان سنگيني مي‌كند كه گويي زندگي متوقف مي‌شود. لحظاتي كه در آن، تمام وجودمان از ترس از آينده، يخ مي‌زند و درمانده‌ي “حكمت‌هاي فراوان زندگي” مي‌شويم:

1- اين روزهاي بد، تمامي ندارند؟ آيا آينده هم براي من، چيزي جز دريغ و درد و اشك و آه همراه ندارد؟

2- آيا آينده، آني مي‌شود كه من مي‌خواهم بشود؟ 

3- من اميدي واهي به روزهاي زيباي آينده دارم. مي‌دانم كه نمي‌شود! 

اين روزها زندگي فردي و اجتماعي اغلب ما در حلقه‌اي از مشكلات و ناكامي‌ها و غم‌ها و دردها گير افتاده است؛ حلقه‌اي كه به‌نظر بي‌پايان مي‌رسد. امروز، آينده از هميشه نامشخص‌تر و از آن بدتر، دردناك‌تر به‌نظر مي‌رسد. اميد، گم‌شده‌ي بزرگ اين روزگار است. اما از آن بدتر، داشتن اين احساس است كه آينده در دستان من نيست: دنيا با من سر سازگاري نداشته و ندارد و من، تسليمِ محضِ عواملي هستم كه روي آن‌ها كوچك‌ترين تأثيري ندارم! زندگي طرحي است تكراري از رخ‌دادهاي بيرون از اختيار من كه در آن، خوبي‌ها و زيبايي‌ها “اتفاق‌”اند” و بدي‌ها و زشتي‌ها “الگوهاي ثابت زندگي.”

شايد. در روزهاي بد زندگي، عميقا اين گزاره‌ها را تجربه‌ كرده‌ام. به‌عنوان فردي كه نااميدي را تا جايي نزديك به آخرش رفته است، از تجربيات خودم به‌ياد مي‌آوردم كه در آن روزها، نااطميناني از آينده‌‌اي خوش و زيبا، بيش‌تر از غم و درد ديروز و امروز آن روزها‌ی‌م آزارم مي‌داد. هر چند كه بالاخره راه فرار از اين چرخه‌ي ظاهرا بي‌پايان نااميدي را به‌سبك خودم پيدا كرد: كنترل كن نه فرار!

همين اواخر نوشته‌ي لورنا ناپ را در همين مورد خواندم. لورنا در نوشته‌اش به دوره‌اي از اتفاقات بد پياپي در زندگي‌اش اشاره مي‌كند. اتفاقاتي كه هر كدام‌شان براي به‌زانو درآوردن يك انسان معمولي كفايت مي‌كنند: شكست در عشق، بي‌كار شدن و از همه بدتر، مبتلا شدن پدرش به بيماري سرطان …

لورنا اما از راه‌هايي مي‌گويد كه براي فرار از حس‌هاي دردناك زندگي‌اش آموخته و خودش هم تأثير آن‌ها را عميقا تجربه كرده است. راه‌هايي ساده اما اثرگذار. به‌نظرم رسيد در اين جو نااميدي و نااطميناني كه اين روزها گريبان‌گير زندگي تك‌تك ماست، مرور اين تجربيات مي‌تواند راه‌گشا باشد. بنابراين خلاصه‌اي از 5 راه لورنا براي مديريت نااطميناني‌هاي آينده را با هم در ادامه‌ي پست مي‌خوانيم:

1- به‌ياد بياوريم آينده‌ي قابل پيش‌بيني كسل‌كننده است: همان‌طور كه از اتفاقات خوب ناگهاني سرشار از لذتي فراموش‌نشدني مي‌شويم، اتفاقات بد احتمالي هم بخشي از زندگي هستند. خيلي وقت‌ها آينده، نتيجه‌ي تصميمات امروز خود ماست. ما هم كه تلاش مي‌كنيم به‌ترين تصميم را براي آينده براساس اطلاعات امروز بگيريم. بسيار خوب پس چرا در امروز كه منتظر آينده‌ايم، در انتظار آن اتفاقات خوب نباشيم؟ غصه‌ي گذشته كم نيست كه خودمان را گرفتار دردِ غمِ آينده كنيم؟ هيجانِ رسيدنِ آينده، لذت بيش‌تري دارد!

2- بپذيريم كه اغلب اوقات،ترس‌هاي ما بي‌مورد هستند: مغزهاي ما براي تمركز بر جنبه‌ي منفي ماجرا سيم‌كشي شده‌اند. اما مشكل اين‌جا است كه وقتي اين‌گونه نگاه بكنيم، تنها براي رخ ندادن ترس‌هاي‌مان و اتفاقات بد احتمالي تلاش مي‌كنيم و نه براي اتفاقات خوبي كه وابسته به تلاش خود ما هستند! نگراني در مورد آينده، جلوي تلاش براي عمل‌كردهاي عالي را مي‌گيرد (به‌ترين مثال‌ش براي ما ايراني‌ها نگراني براي كنكور است! يادتان هست؟)

3- دامنه‌ي پذيرش ابهام‌مان را افزايش دهيم: تغيير، دردناك است. اما … روي ديگر تغيير، احتمالات مثبت ماجرا است. لورنا به زماني فكر مي‌كند كه گرفتار آينده‌ي مبهم و دردناك آينده بود. لورنا مي‌توانست اين‌گونه هم اوضاع را بررسي بكند: “اگر در عشق با اين آدم شكست بخورم، ممكن است خيلي زود با يك محبوب جديد و سازگارتر با خواسته‌هاي‌م روبرو شوم!” (که آن محبوب هم پیدا شد!) يا “اگر بي‌كار بشوم،  از دست شغلي پراسترس و تمام‌وقت‌م راحت مي‌شوم. شغلي دوست‌نداشتني كه تنها جنبه‌ي مثبت‌اش درآمدش است. بنابراين مي‌توانم مشغول به‌ كاري بشوم كه دوست‌اش دارم!” (که این هم اتفاق افتاد!) (تجربه‌ي خود منِ مترجم هم مي‌گويد كه خيلي وقت‌ها ريسك رها كردن گذشته و حال نامطلوب، در ذهن ماست. چون فكر مي‌كنيم آينده‌، همان گذشته است و حتا بدتر. من از رها كردن گذشته ضرري نكردم؛ شما هم امتحان‌ش كنيد!)

4- شكرگذاري را تمرين كنيم: هميشه در بدترين روزهاي زندگي هم مي‌توانيم چيزي پيدا كنيم كه از ديدن‌اش و تجربه كردن‌اش لذت ببريم: لورنا درخت كريسمسي را به‌ياد مي‌آورد كه با مادرش تزيين كرده بودند. او از طبيعت زيباي شهر محل زندگي‌اش لذت مي‌برد و چيزهايي شبيه اين‌ها. (براي خود مترجم هم گاهي اوقات گوش كردن يك موسيقي زيبا يا خوردن يك ليوان قهوه معجزه مي‌كند!) لورنا حتا مي‌گويد شكرگذار اين است كه خانواده‌اي دارد و دوستاني كه مي‌تواند دردهاي‌اش را با آن‌ها تقسيم كند …

5- بپذيريم كه واقعيت، همين امروز است. همين لحظه: لورنا به‌ياد مي‌آورد كه براي درمان پدرش هر كاري كه از دست‌ش برآمد انجام داد. اما … پدر لورنا در نهايت درگذشت (اين‌جاي متن اصلي اين‌قدر دردناك است كه گريه كردم! ـ مترجم) او مي‌گويد كه بزرگ‌ترين درس زندگي‌اش را همين‌جا گرفت: او با تمركز بر آينده‌ و اين‌كه براي درمان پدرش چه مي‌تواند بكند، لذتِ بودن در روزهاي آخر با پدرش را از دست داد. او با نگراني براي از دست دادن عشق‌ش، دست به كارهايي زد كه باعث شدند فرايند جدايي سريع‌تر جلو برود. او نمي‌خواست غرق شود؛ اما غافل از اين بود كه در مرداب تفكرات خودش گير كرده و با دست و پا زدن، هر لحظه بيش‌تر به فرو رفتنی بازگشت‌ناپذیر نزديك مي‌شود … شايد بد نباشد در چنين روزهايي به‌ياد بياوريم پدري را كه در روزهاي آخر زندگي‌اش كاشف شد

براي‌تان آينده‌اي زيبا و دوست‌داشتني همان‌طور كه امروز رؤياي‌ش را مي‌بينيد آرزو مي‌كنم. 🙂 

7 comments

  1. شك گذرگاهي خوب اما محل توقف بدي است(امام علي عليه السلام)

  2. بله. درست است. اما مسئله این است که شک، محل توقف خوبی نیست 🙂 ممنون از شما

  3. با سلام
    باید عرض کنم نا اطمینانی در برخی موارد میتونه مفید باشد؛ در برخی موارد نیاز است تا لحظه ای با شک و تردید به ادامه راه نگاه کرد!
    ولی در کل با شما موافقم، باید از بالا نگاه کرد…
    سربلندباشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *