درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (82)

“این فصل مسائلی را احساس کردم كه تا پیش از این هرگز احساس نکرده بودم. من احساس کردم که با من به نحوی برخورد شده که انتظارش را نداشتم. این رفتارها، آن‌طوری که درزمان امضای قرارداد در موردش صحبت می‌شد، نبود. ما بحث‌ها و صحبت‌های زیادی داشتیم و درپایان فصل دوباره صحبت خواهیم کرد تا ببینم که آینده‌ام به چه ترتیب خواهد بود. چرا که آن‌چه که در طول این فصل گذشت، جایگاه من نیست. من از شرایطم راضی نیستم.یک برد مثل برد مونیخ، به کنار … می‌خواهم به من بگویند که در آینده اوضاع چطور خواهد بود.” (فرناندو تورس در مورد آينده‌اش در چلسي؛ اين‌جا)

حكايت بسياري از ما با سازمان‌هاي محل كارمان همين است … در دل نكته‌‌ي به‌ظاهر ساده‌اي كه تورس به آن اشاره كرده، چند نكته‌ي مهم هم براي مديران و هم براي كاركنان سارمان‌ها وجود دارد:

1- براي مديران: براي رضايت پرسنل از سازمان، لازم است همه‌ي شرايط واقعي ـ و حتا احتمالي ـ كار كردن را در زمان استخدام يا ابتداي سال يا زماني كه مشكل به‌وجود مي‌آيد يا اتفاق خوبي مي‌افتد، به آدم‌ها بگوييد. / براي كاركنان: از مديرتان بخواهيد كه همه‌ي واقعيت‌ها را به شما بگويد. مثال: سازمان مشكل مالي دارد و ممكن است در پرداخت حقوق كمي تأخير داشته باشد.

2- براي مديران: بخشي از رضايت كاركنان از سازمان محل كارشان، به اين برمي‌گردد كه از آينده‌ي سازمان مورد نظر آگاه باشند. / براي كاركنان: در زمان  تصميم‌‌گيري براي ماندن يا رفتن از يك سازمان، فكر كردن به آينده‌ي اين سازمان را هم جزو معيارهاي تصميم‌گيري‌تان قرار دهيد. مثال: آيا اين سازمان براي آينده‌ش بلندپرواز و ريسك‌پذير است يا نه؟ آيا احتمال دارد پروژه‌ي بزرگ و جالبي وارد سازمان شود كه هم از نظر مالي شرايط را به‌تر كند و هم در آن كلي چيز جديد ياد بگيريم؟

مشتري‌مداري، كچل كردن مشتري نيست!

“مشتري‌مداري” از آن اصطلاحات زيبايي است كه اين روزها ورد زبان همه شده و يكي از مُدهاي مديريتي اين روزهاي ايران است. اين‌كه چقدر مشتري خوب است و قربان صدقه‌‌اش برويم و اين حرف‌ها. 🙂 بالاخره مشتري دارد نان ما را مي‌دهد ديگر! اما امان از زماني كه مشتري‌مداري تبديل بشود به مشتري‌آزاري.

چند تجربه‌ي بد خودم را در اين زمينه مي‌نويسم تا به خودم و ديگران يادآوري كنم مشتري‌مداري چه چيزي نيست:

1- تا به‌امروز دو بار مسئوليت مذاكره انتخاب مشاور ايزو را براي شركت برعهده داشته‌ام. طبق روال معمول اين كار، چند شركت را از طريق سايت‌شان شناسايي كردم و از آن‌ها خواستم پيشنهادشان را براي من به‌عنوان “نماينده‌ي شركت” ارسال كنند. دوستان مشاور هم زحمت كشيدند و پيشنهادات‌شان را ارسال كردند. من هم پيشنهادات را براي تصميم‌گيري در اختيار مديران ارشد شركت گذاشتم. در همان حالي كه آقايان در حال ارزيابي و تصميم‌گيري بودند، من هر روز توسط تلفن‌هاي مشاوران بمباران مي‌شدم! (تجربه‌ي اول‌م مربوط به سه سال پيش است. يكي از آقايان مشاور هنوز هم به من زنگ مي‌زند!) در اين اوضاع بسيار بسيار بد بازار مشاوره كه گرفتن كار بسيار سخت است، شايد پي‌گيري براي گرفتن كاري كه درخواست‌ش ارائه شده خوب باشد، اما هر چيزي حدي دارد. پي‌گيري بيش از حد تا مرز كچل شدن (!) مشتري مطمئنا نتيجه‌ي عكس دارد. شك نكنيد (يكي‌شون امروز باز زنگ زده بود! سطح رو.)

2- لپ‌تاپ جديدم را كه مي‌خرم فروشنده به من مي‌گويد ضمانت‌نامه‌‌اش بايد از شركت اصلي صادر شود و فرايندش دو هفته‌اي طول مي‌كشد. دو هفته بعد  مراجعه مي‌كنم و به آقاي فروشنده مي‌گويم براي گرفتن ضمانت‌نامه آمده‌ام. در همين گير و دار فردي وارد فروشگاه مي‌شود و جوياي قيمت يك لپ‌تاپ پشت ويترين مي‌شود. آقاي فروشنده من را رها مي‌كند و به‌سراغ آقاي تازه‌وارد مي‌رود. بيست دقيقه‌اي معطل مي‌شوم تا آقاي تازه‌وارد تصميم بگيرد نمي‌خواهد خريد كند و برود. آقاي فروشنده به‌سراغ من كه مشتري بالفعل‌ش بودم مي‌آيد و نمي‌داند كه ديگر از او خريد نخواهم كرد!

3- براي خريد بليط سفر يك تور خارجي به يك آژانس مسافرتي رفته‌ام. راه‌نمايي مي‌شوم تا نزد يكي از خانم‌هاي متصدي بروم. خانم در حال توضيح دادن شرايط تور هستند كه تلفن‌شان زنگ مي‌خورد و ظاهرا پشت خط، يكي از مشتريان دائمي‌شان است. يك ربعي معطل مي‌شوم تا مذاكرات استراتژيك طرفين به پايان برسد. خانم دوباره مشغول توضيح دادن به من مي‌شوند!

لطفا فقط و فقط كمي براي وقت و شخصيت مشتري‌ ارزش قائل باشيد!

نامه‌ای به یک دوست نادیده: راه‌نماي كوچك موفقيت شغلي و زندگي

نااميدي از آينده و احساس شكست‌خورده بودن از آشناترين احساسات اين روزهاي زندگي ماست. من پيام‌هاي زيادي دريافت مي‌كنم كه از من براي رهايي از اين احساس و موفقيت كمك مي‌خواهند. در اين پست نامه‌اي را كه همين اواخر براي دوستي ناديده فرستادم منتشر مي‌كنم؛ شايد به كار ديگران هم آمد:

دوست عزيز! متأسفم در چنين شرايطي قرار گرفته‌ايد و كاملا درك‌تان مي‌كنم. سال گذشته من هم در يك حلقه از حوادث بد قرار گرفتم؛ چه در زندگي شغلي‌ام و چه در زندگي شخصي. مهم‌تر از همه فوت پدربزرگ عزيزتر از جانم بود كه براي من چيزي بيش‌تر از يك پدر بود … اما اتفاقات بد بسيار ديگري هم براي‌ام افتادند: كل سال را درگير يك شكست عاطفي شديد بودم، مدير پروژه‌اي بودم كه شكست خورد و فشار و استرس بسيار بسيار زيادي را تحمل كردم. چند ماهي دنبال كار بودم و پيدا نكردم و دست آخر امسال را با بي‌كاري خودخواسته شروع كردم. براي من در آن روزها آينده، چيزي شبيه يك شوخي تلخ به‌نظر مي‌رسيد. مدام به اين فكر مي‌كردم كه چون گذشته و امروز آن‌طوري كه من مي‌خواسته‌ام نبوده و چون من پشت سر هم بد مي‌آورم، آينده هم چيزي شبيه به گذشته است و حتا بدتر … اما چه شد و چه كردم تا خوب شدم و زندگي را هم درست كردم؟ مي‌خواهم براي شما همين را بنويسم. حواس‌ت باشد كه من فقط مي‌توانم در مورد مسير درست حركت از عمق دره به اوج قله را صحبت كنم و نه اين‌كه شما درست است چه كار بكني. اميدوارم تجربه‌ي من براي‌ت مفيد باشد:

1- اول از همه و مهم‌ترين نكته: دوست بسيار بزرگواري روزي به من اين تلنگر را زدند كه چرا آينده را به گذشته وصل مي‌كني؟ از آن بدتر چرا فكر مي‌كني آينده، همان گذشته است؟ روزهاي زيادي به اين سؤال‌ها فكر كردم. حق با آن دوست بود. شايد بديهي به‌نظر برسد؛ اما خيلي از ما به‌صورت ناخودآگاه اين پيش‌فرض را در مورد آينده داريم و براي همين، نااميديم. واقعيت اين است كه آينده مي‌تواند امتداد گذشته و امروز باشد؛ اما نه لزوما. ما مي‌توانيم آينده را از امروز متفاوت كنيم؛ به‌شرط اين‌كه فكر كردن و غصه خوردن در مورد گذشته را كنار بگذاريم. به‌شرط اين‌كه درباره‌ي آينده با ذهنيت گذشته و ديروزمان فكر نكنيم. به‌شرط اين‌كه بفهميم آينده، همان تكرار گذشته نيست. به‌شرط اين‌كه بدانيم زياد شكست خوردن به‌معني هميشه شكسته خوردن نيست! وقتي اين ذهنيت را كنار گذاشتم، 80 درصد ماجرا حل شد؛ چون حالا مي‌‌دانستم آينده، فرق بزرگي با گذشته‌ دارد: امروزي كه مي‌توانم با آن فردا را بسازم. 

2- مرحله‌ي بعد: تصميم گرفتم كه موفق بشوم؛ با وجود تمام نداشته‌ها، شكست‌ها و مشكلات‌م.

3- مرحله‌ي سوم: نشستم و به اين فكر كردم كه من چه دارم و چه ندارم. چه جاهايي قوي هستم و چه مهارت‌هايي دارم (دانش تخصصي، مهارت‌هاي رفتاري، مهارت‌هاي رايانه‌اي و هر چيز ديگري كه بشود اسم‌ش را نقطه‌ي قوت گذاشت.)مثلا: من در زمينه‌ي مديريت دانش، تخصصي داشتم و هم‌چنين شبكه‌ي بزرگي از دوستان متخصصي كه از طريق وبلاگ‌م و دنياي مجازي با آن‌ها آشنا شده بودم. بعد با همين چارچوب به اين فكر كردم چه چيزهايي ندارم. مثلا: من در روابط شخصي‌ام با آدم‌‌ها كم‌رو بودم و اسمش را گذاشته بودم حجب و حيا و همين باعث شده بود خيلي جاها حق‌م خورده شود. همين‌جا هم خطر نااميدي و ناواقع‌گرايي شديدا وجود دارد: خوش‌بينانه به خودمان نگاه كنيم. حتما نقاط قوت بسياري داريم! در عين حال لازم است با خودمان صادق باشيم: حتما نقطه‌ي ضعف هم داريم.

4- قدم بعد: در محيط چه فرصت‌هايي وجود داشت كه من مي‌توانستم از آن‌ها استفاده كنم؟ مثلا: فرصت اين‌كه برخي شركت‌هاي خصوصي بزرگ به يك مشاور متخصص و در عين حال جوان در حوزه‌ي مديريت براي مديريت ارشد سازمان نياز داشتند. در عين حال تهديدهايي هم وجود داشت. مثلا: من به آن مديرعامل‌ها دسترسي نداشتم!

5- نتيجه‌ي گام‌هاي سه و چهار را كنار هم گذاشتم و از ابزاري به‌نام تحليل SWOT استفاده كردم تا ببينم حالا كه قرار است آينده را بسازم بايد چه كار كنم؟ مثال: مي‌توانستم با تكيه بر دانش و تخصصي‌ام و رزومه‌ام از شبكه‌ي آدم‌هاي متخصص اطراف‌م بخواهم به من كمك كنند تا از فرصتِ نيازِ شركت‌ها به مشاور مديريت استفاده كنم.

6- حالا وقت اقدام رسيده بود. اقداماتي كه بايد انجام مي‌دادم اولويت‌بندي كردم و اجراي‌شان را شروع كردم. در طي مسير هم حواس‌م بود كه: طول و عرض شادی چيست، تعريف موفقيت چيست، اين‌كه بايد کنترل کنم، نه فرار!، اين‌كه اميد آخرين چيزي است كه مي‌ميرد، و چيزهايي شبيه اين‌ها. ضمنا یاد گرفتم رؤیاهای‌م را زندگی‌کنم و راز موفقیت را از مثلث طلایی بارسا و معادله‌ی جیم وولفنزون و  شریل سندبرگ آموختم.

7- تصميم براي رها كردن گذشته و ساختن فردا با امروز، تصميم آساني نبود. در واقع اين تصميم سخت‌ترين تصميم ممكن بود. اما من اين تصميم را گرفتم و موفق شدم: زندگي شغلي و شخصي من در فاصله‌ي چند ماه از اين رو به آن رو شد. آرامشي كه اين روزها در زندگي‌ام تجربه مي‌كنم را سال‌ها بود كه گم كرده بودم … جالب است كه امروز با نگاهي به ماجراهاي اين چند ماه اخير، مي‌بينم كه مهم‌ترين نكته همان رها كردن فكر كردن به آينده با تفكر گذشته بود!

حالا نوبت شماست: فقط و فقط بايد اين سخت‌ترين تصميم را بگيريد و شروع كنيد. همين حالا و همين لحظه. حالا وقت دوباره شروع كردن است …

(منبع عكس)

مقاله‌ی هفته (۱8): نگاهي به تغيير استراتژي گوگل در سال‌هاي اخير

تراويس هوييوم اين‌جا به نكته‌ي جالبي در مورد گوگل اشاره مي‌كند: تغيير استراتژي گوگل از “نوآوري” به “ابداع”. او تعريف جالبي از نوآوري در برابر “ابداع” دارد: ابداع عبارت است از فرايند تبديل پول به ايده؛ در حالي كه نوآوري يعني تبديل ايده‌ به پول!

هوييوم شاهد اين امر را كاهش معنادار محصولات نوآورانه‌ي گوگل و تمركز روي توسعه‌ي كسب و كار از طريق تمليك كسب و كارهاي نوآور ديگران مي‌داند. گوگل در دو سال گذشته هزينه‌اي بالغ بر 500 ميليون دلار را براي خريد بيش از 60 شركت هزينه كرده است و اين يعني خريد هر دو هفته يك بار، يك شركت. اين در حالي است كه هم‌چنان كسب و كار اصلي گوگل، پول درآوردن از تبليغات مرتبط با جستجو است. 

نكته‌اي كه هوييوم به آن اشاره كرده بسيار جاي تأمل دارد. گوگل در دو سال اخير و به‌ويژه بعد از مديرعاملي لري پيج به‌وضوح دارد تلاش مي‌كند خودش را از “غول جستجو” به “غول شبكه‌هاي اجتماعي” تبديل كند. در واقع در اين استراتژي جديد، پلت‌فرم گوگل پلاس محور تمامي فعاليت‌هاي گوگل شده است. تمركز بر تركيب تمامي محصولات گوگل با گوگل پلاس و حذف سرويس‌هاي پرطرفداري مانند گودر و تعطيل كردن بسياري از محصولات و اپليكيشن‌هاي ديگر  (از جمله گوگل باز، گوگل ويو و …) براي مجبور كردن كاربران به مهاجرت به گوگل پلاس از مهم‌ترين اقدامات گوگل در اين راستا بوده است. گوگل به اين ترتيب مي‌خواهد به ما بگويد كه محصول اصلي‌ش يك پلت‌فرم شبكه‌ي اجتماعي است كه با سبدي غني و متنوعي از محصولات ـ از جستجو گرفته تا كتابخانه‌ي عظيم ويدئوي يوتيوب ـ تكميل مي‌شود. در خبرهاي اين يك سال اخير شنيده‌ايم كه لري پيج دو برنامه‌ي بسيار مهم را كه منبع اصلي بزرگ‌ترين نوآوري‌هاي گوگل در سال‌هاي حيات‌ش بوده‌اند تعطيل كرده تا كاركنان‌ش را روي بهبود حداكثري گوگل پلاس متمركز كند: گوگل لبز و صرف 20 درصد زمان هفتگي روي پروژه‌هاي شخصي. 

امروز كه كمي بيش از يك سال از عرضه‌ي گوگل پلاس به بازار شبكه‌هاي اجتماعي مي‌گذرد، به‌نظر مي‌رسد با دقت بيش‌تري مي‌توان در مورد نتيجه‌بخش بودن اين تغيير استراتژي قضاوت كرد. نتايج گوگل با “پلاس”ش در برابر مهم‌ترين رقيب‌ موجود يعني فيس‌بوك چيزي جز نااميدي در پي نداشته است (هر چند بعيد به‌نظر مي‌رسد گوگل به اين زودي‌ها به شكست‌ش اعتراف كند.) به همين دليل به‌نظرم نقدي كه سال گذشته در روز حذف گودر به تغيير استراتژي گوگل داشتم (اين‌جا) به‌شدت هنوز معنادار است. 

هوييوم در ادامه‌ي مقاله‌اش يك مثال جالب مي‌زند: HP كه در دهه‌ي 1930 براي “نوآوري” در صنايع الكترونيك پايه‌گذاري شده بود، با خريد شركت كامپك ـ يكي از رقباي اصلي خود ـ دست به تغيير استراتژي خود از نوآوري به “تعالي در عميات” زد و ديگر نتوانست سابقه‌ي درخشان‌ش را تكرار كند. ضمن اين‌كه كامپك هم از بين رفت!

استراتژي تعالي در عمليات دقيقن همان چيزي است كه گوگل با پلاس در پيش گرفته است. اميدوارم گوگل به نتيجه‌اي مانند HP نرسد كه بعد از چندين سال  از خريد كامپك، عملا آن‌قدر در كسب و كار اصلي خود ـ يعني توليد سخت‌افزار ـ از نظر رقابتي ضعيف شد كه تصميم گرفت توليد PC را از سبد محصولات‌ش حذف كند.

()

لینک‌های هفته (۱۰3)

یک هفته‌ی خيلي بارمق!

پیش از شروع:

  1. برای دیدن مطالبی که این پست برگزیده‌ی آن‌هاست، می‌توانید فید لینک‌دونی گزاره‌ها را در فیدخوان یا گودرتان دنبال کنید.
  2. لینک‌های توصیه شده توسط من با رنگ قرمز نمایش داده می‌شوند.
  3. برای مرور سریع‌تر مطالب، لینک‌هایی را که از نظر من تنها خواندن عنوان‌شان کفایت می‌کند، با پس‌زمینه‌ی زرد رنگ نمایش می‌دهم.

جامعه‌شناسی، سلامت و روان‌شناسی و کار حرفه‌ای:

کنترل‌گری (زهرا جم؛ تراوش‌هاي ذهن يك مشاور)

مادران شاغل، سالم‌ترند

کشف ژن شادی در زنان (كه آقايون ندارندش …)

فقدان ژن آرامش در افرادی که بی‌خوابی دارند/ ارثی بودن بی‌خوابی 

مدیریت، تحلیل کسب و کار و کارآفرینی:

زندگی ما٬ کسب و کار ما (۱) / عطش سبقت و خط سرعت (مسيح كريميان) (عااالي!)

همیشه اولین‌ها به یاد می‌مانند (استاد پرويز درگي) (عااااالي!)

پنج موردی که تیم کوک بهتر از استیو جابز عمل کرد (مهران نصر؛ رسانه‌هاي امروز)

بررسی نتیجه دادگاه جنجالی سامسونگ و اپل: برنده و بازنده واقعی کیست؟ (علي ارغوان؛ نويسنده‌ي مهمان يك پزشك)

ایجاد فرض اولیه حل مسئله مشاوره و مشخصه‌های فرایند حل مسئله در مکنزی (ابراهيم حيدري) (براي مشاوران مديريت خواندن اين دو پست الزامي است!)

چه کسی مشتریِ من است؟ (زينب جم؛ همينا)

یک پاسخ ساده یا یک حقیقت تلخ؟ (علي واحد؛ وبلاگ رادمان)

فاز دو راه اندازی کسب و کار اینترنتی ـ شناسایی فرصت (قسمت پایانی) (سید رضا علوی؛ فارسی‌بیز)

چرا درون‌گراها می‌توانند به بهترین رهبران مبدل گردند (عالي!)

چرا جوانان از كارآفرینی می‌ترسند؟

پنجره‌ای تازه رو به آفتاب ساختن (نگاهي ديگر به خلاقيت)

کارهایی که ماریسا مایر باید در یاهو انجام دهد

استراتزی‌های پیش روی جانشین استیو جابز در سال 2013 برای اپل (البته اينا تاكتيك هستند نه استراتژي. كاش نويسنده‌ي محترم فرق اين دو تا را بلد بود.)

فیس‌بوک کارمندان خود را ملزم به استفاده از اندروید کرد! (فارنت) (نكته‌ي استراتژي داره توش …)

فناوري اطلاعات و ارتباطات:

محصول جدید سامسونگ: دوربین گلکسی! (دكتر علي رضا مجيدي؛ يك پزشك)

حجم داده‌های فیس‌بوک در یک روز چقدر است؟ (حامد همائي؛ نويسنده‌ي مهمان يك پزشك)

آیا کامپیوتر شما در برابر جاوا آسیب پذیر است؟ (iClub) (بسيار مهم) 

اخبار حيرت‌انگيز اين هفته: در جنگ حقوقی با اپل؛ سامسونگ گناهکار شناخته شد! (فارنت) در برابر پیروزی سامسونگ بر اپل در دادگاه ژاپن (نارنجي) و اين يكي: گوگل و اپل ظاهرا به دنبال مصالحه بر سر پتنت‌ها هستند! (فارنت)

مایکروسافت چطور لوگوی جدید خود را طراحی کرده است؟ (سعيد اميرلو؛ وب‌بلاگ فارسي)

توییتر به بنیاد لینوکس پیوست (آزادراه)

ویندوز ۸ نام تمام برنامه‌هایی که نصب می‌کنید را به مایکروسافت می‌فرستد! (فارنت)

مورچه‌ها میلیون‌ها سال است از الگوریتم اینترنت استفاده می‌کنند! (فارنت)

آيا اينترنت از ارزش محتوايي مي‌كاهد؟ (مجله‌ي شبكه)

شکاف جنسیتی در دنیای آی‌تی همچنان ادامه دارد

رونقی که رسانه‌های اجتماعی به کسب‌وکار دادند (گفتگو با دكتر يونس شكرخواه)

صنعت فاوا در ايران:

نگاهی به تغییرات جدید رتبه‌بندی شورای‌ عالی انفورماتیک

گفت‌وگو با مدیرعامل شرکت ثبت‌کننده دامنه‌های مربوط به ایران

 چند درصد وب‌گردها هنوز دايل‌آپي هستند؟ (فاجعه)

پهناي باند اينترنت بين‌الملل افزايش 37 برابري خواهد داشت (خالي‌بندي‌هاي تمام نشدني آقاي وزير.) اين خبر را بگذاريد در برابر اين يكي: جایگاه باورنکردنی “ایران” در نمودار جهانی سرعت دانلود اینترنت!

تصویب آیین‌نامه کارت هوشمند ملی

اقتصاد:

برای یکصد سالگی میلتون فریدمن (علی دادپی؛ اقتصاد خرد، بازار و خانوار)

شباهت و تفاوت ایران و نروژ (حجت قندي؛ اقتصادانه)

سرنوشت اقتصاد در سایه تحریم و در گذشت زمان (حجت قندي؛ اقتصادانه)

نرخ تورم منطقه یورو افزایش یافت

هزینه‌های مصرفی در اقتصاد آمریکا به بالاترین حد در پنج ماه اخیر رسید (اين نشانه‌ي خوبيه براي خروج از ركود اقتصادي)

7 راز موفقيت سر ريچارد برانسون

سر ريچارد برانسون كارآفرين و ثروت‌مند مشهور انگليسي است كه به‌دليل مالكيت گروه معروف شركت‌هاي‌ش ـ ويرجين ـ شناخته مي‌شود. او مالك بيش از 400 شركت است كه در زمينه‌هاي متعددي ـ از صنعت هوايي و مسابقات فرمول يك گرفته تا اوازم تزئيني و حتا حمل و نقل فضايي ـ فعال‌اند. ثروت آقاي برانسون بيش از 4.2 ميليارد دلار برآورد شده است.

اين‌جا به 7 راز موفقيت آقاي برانسون اشاره شده است:

1- “بله” گفتن لذت‌بخش است!

2- حالا كه مي‌خواهيد رؤيا ببينيد، رؤياي بزرگي ببينيد! از يك پسرك روزنامه‌فروش تا فردي كه 8 شركت ميليارد دلاري راه‌ انداخته چقدر فاصله است؟ (معلوم است كه آن پسرك، خود استاد است!)

3- لذت بردن، خودش لذت‌بخش است! استاد جايي گفته: “لذت ببريد، سخت كار كنيد و پول خودش مي‌آيد.”

4- ريسك‌هاي حساب شده بكنيد: به‌‌همين دليل است كه “بله” گفتن براي آقاي برانسون راحت‌ است.

5- در لحظه و براي همين الان زندگي كنيد: از كار سخت هم لذت ببريد.

6- هميشه و به همه احترام بگذاريد.

7- گشاده‌دست و بخشنده باشيد.