گاهي اوقات آدم به زندگي عجيب و غريب آدمهايي برخورد ميکند که حتي تصور قرار گرفتن در موقعيت آنها هم حسابي ترسناک است! ناندو پارادو در سال 1972 يکي از شانزده مسافر نجات يافتهي پرواز 571 خطوط هوايي اروگوئه بود که بر روي سلسله کوههاي آند سقوط کرد. او که مادر و خواهرش را در اين پرواز از دست داده بود، همراه با ديگر نجاتيافتگان 70 روز را در ميان برفها و يخهاي کوههاي آند بدون دسترسي به غذا و آب گذراند تا نجات يابد. براي نجات پيدا کردن هم او همراه با يک نفر ديگر، 10 روز از کوهها بالا رفتند؛ در حالي که تلاش آنها توسط ديگر اعضاي گروه به شکلهاي مختلفي حمايت ميشد.
آقاي پارادو که امروز يک بيزينس من موفق است، عامل موفقيت خود را درسي ميداند که از آن روزهاي پرماجرا گرفت: “تصميمگيري براي من راحته؛ چون من ميدونم بدترين چيزي که ممکنه اتفاق بيفته اينه که من اشتباه کنم!“
وقتي پارادو به خانه بازگشت اعضاي خانواده به خيال مردن او، لباسهاياش را به کسان ديگري بخشيده بودند و خواهر ديگرش به اتاق او نقل مکان کرده بود. اما قسمت غمانگيز ماجرا که ناندو را آزار ميداد اين بود که مادر و خواهرش به دعوت او سوار آن هواپيماي شوم شده بودند …
“روابطتون با ديگران را از دست نديد. آدمهايي که دور و برتون هستند را ببوسيد … هيچ کس نميدونه فردا قراره چه اتفاقي بيفته.” براي آقاي پارادو درس دوم مهمتر بود: مهمترين چيز در زندگي هر چه باشد، قطعا کار کردن نيست!
اول از همه يک توضيح اينکه خيلي از لينکهاي اين هفته مال هفتههاي قبل هستند ولي من اين هفته فرصت کردهام بخوانمشان. با اين توضيح لينکهاي اين هفته را مرور ميکنيم:
احسان اردستاني اين هفته هم نوشت: ابزارهای تحلیل محیطی (در پروژههاي استراتژي) و پيشنهادي براي وبلاگ هاي فاخر (در اين پست پيشنهاد کرده من و چندنفر ديگه آرشيو وبلاگمون را به صورت فايل PDF روي جايي مثل رپيدشير بگذاريم. در اين مورد نکتهاي وجود داره که فردا مينويسم.)
امير مهراني اين هفته کلا پستهايي نوشت که حسابي آن چيزي که بهش علاقه داره يعني سوشال مديا را روي وبلاگاش فعال کرد! در واقع امير يک بحثي را مطرح کرد و ديگران هم کلي نظر دادند که ببينيد و بخوانيد نظراتشان را: مذاکره در آسانسور و بحث و گفتگو: چرا در کار تیمی موفق نمی شویم؟
و بالاخره به صورت اتفاقي کشف کردم که دکتر مهدي عسلي دوباره و اين بار روي دامنهي شخصي وبلاگنويسي را آغاز کردهاند. فعلا اين مطلب ايشان را علي الحساب داشته باشيد: پنجاه سالگی اوپک – مروری بر دستاوردها و چالشها
لزوم آموزش منافع بلندمدت رعايت اخلاقيات به دانشجويان مديريت سوگندها كافي نيستند (در نقد سوگندنامهي مدرسهي مديريت هاروارد؛ بهويژه با اين نکتهي جالب: “هدف از دروس مديريتي انديشيدن به مسائل دراز مدت، بررسي اثرات تصميمات مقامات بالا و داشتن نگاهي به آينده در رابطه با نتايج هر تصميم است. بسياري از دانشجويان MBA به اين موضوع آگاه نیستند.”)
نگاه منبع بیکران سود و زیان بازار (از لودويگ فون ميزس؛ نکتهي جالباش: در نقد اقتصاد بازار گفته ميشود که سود يکي با ضرر ديگري همراه است. اما در واقعيت اين تعارض وجود ندارد و سود، پاداش پيشبيني درستتر در رقابت با ديگران است!)
زاويه اقتصاددانها به سراغ شبکه اعصاب میروند (نکتهي جالب اين مقاله: “اگر از این شواهد یک واقعیت بتوان بیرون کشید، آن این است که آدمها در تصمیمگیریهایشان کاملا سازگار یا عقلایی نیستند. پیتر بوسارتس، استاد اقتصاد موسسه تکنولوژی کالیفرنیا، به این نتیجه رسیده است که مغز انسان ریسک و پاداش را جداگانه ارزیابی میکند، در حالی که اقتصاددانان اغلب فکر میکنند که مطلوبیت انتظاری گزینههای تصمیم، از محاسبهای یکپارچه به دست میآید.)
سرعت ذهن چقدر است؟ (“واکنش بدن ما در برابر احساس اشيای گوناگون در همه جا نيز به يک سرعت نخواهد بود. مثلاً ما دربرابر صدا واکنش سريعتری داريم تا در برابر نور. در برابر نور شديد واکنشمان سریعتر است تا در برابر نور ملايم. همينطور نور قرمز از نور سفيد، واکنش تندتری در ما ايجاد ميکند.از چيزهای خوش و دلپزير به ما واکنش کندتری دست ميدهد تا از چيزهای بد و ناگوار”)
چهار کاری که یک شرکت خدماتی باید به خوبی انجام دهد (مهمتريناش اين: “برای طراحی یک سیستم مدیریت کارکنان خوب کار را با پرسیدن این دو سوال از خودتان آغاز کنید. اول اینکه: چه چیزی کارکنان را قادر به انجام دادن کارهایشان به صورت عالی میکند؟ و سپس: چه چیزی انگیزه لازم برای عالی انجام دادن کارها را به کارکنان میدهد؟ پاسخهای دقیق این سوالات به برنامهها و سیاستهای سازمان در موارد مختلف میانجامد.
اگر سازمان شما برای شاد کردن مشتریان به فداکاری کارکنانتان نیازمند است، بدانید که طراحی خدماتتان ایراد دارد. فداکاری کارکنان به ندرت یک منبع پایانناپذیر است. بهتر است به جایش سیستمی را طراحی کنید که در آن یک کارمند متوسط هم بتواند مشتری را در حد نهایت خشنود کند.” چقدر هم ما رعايت ميکنيم!)
پ.ن. 1. لطفا اگر وبلاگي، پستي يا مطلبي را من نديده بودم يا نميشناسم، کامنت بگذاريد و معرفي بفرماييد براي يادگيري بيشتر.
پ.ن.2. اگر دوست داشتيد توئيتر گزارهها را براي ديدن ايدهها و حال و احوال روزانهي من و گودر گزارهها را براي ديدن متن کامل اين مطالب و ساير مقالات و اخبار مربوط به مديريت، مشاوره، فناوري اطلاعات و البته اقتصاد، روانشناسي و جامعهشناسي (و گاهي هم که خيلي هيجانزده ميشوم، علم!) دنبال کنيد.
همهي ما در زندگيمان و از جمله در محل کار به دلايلي از بعضي از آدمها خوشمان ميآيد و از بعضي ديگر نه. اين دو گانهي دوست داشتن يا نداشتن، گاهي دليل منطقي دارد و گاهي صرفا يک احساس خوب يا بد در مورد آدمها است. هميشه هم در هر حالتي حق با ماست و بقيه هستند که مشکل دارند! من خودم تجربهي يک مشکل قديمي را با يک همکار محترمي دارم که هر چند هميشه هم ميدانستهام که هميشه هم حق با من نيست، اما خوب آن “احساسِ” بد، مانع از اين ميشده که آن آدم را همان چيزي ببينم که هست: يک آدم کاملا معمولي (همين سوگيري به صورت برعکس هم در ميان برخي ديگر از همکاران وجود دارد که آن آدم را بسيار فوقالعاده ميدانند!)
يادم هست چند سال پيش مجموعهي کلاژ مانندي از شبکهي چهار پخش ميشد با نام: تلخند. تلخند روايتي نو بود از داستانهاي کهن ايراني که با آن صورتکهاي پست مدرناش حسابي جذاب بود! اين برنامه يک شعر محوري داشت که در تيتراژش هميشه خوانده ميشد:
گر تو از ديد عنايت نگري جانب ديو / ديو اندر نظرت رشتهوش و حور لقاست
و گر از ديدهي انکار به يوسف نگري / يوسف اندر نظرت زشترخ و نازيباست!
و اين باز هم به آن احساس و ديدگاه آدمي نسبت به ديگران برميگردد!
چند روز پيش اينجا مطلبي خواندم در نقد شعار تبليغاتي فيلم “فيسبوک” ديويد فينچر؛ يعني: شما نميتوانيد موفق شويد مگر اينکه چند تا دشمن براي خودتان درست کنيد! نويسنده ـ آقاي جفري ففر ـ معتقد است که نبايد علت موفقيت مارک زوکربرگ را در دشمن داشتن دانست؛ زوکربرگ هم مثل سايرين يک انسان معمولي است با نقاط ضعف خاص خودش، و طبيعي است که در مسير زندگي، براي خودش دشمنتراشي کرده باشد.
آقاي ففر يک گام به جلوتر هم ميگذارد: اصلا چرا ما بايد حتما دشمن داشته باشيم؟ يا بهعبارت بهتر چرا بايد آدمها را سياه و سفيد ببينيم؟ جفري فرر با آن کليشههايي که از شنيدن اين عبارت آخر به ذهن آدم ميرسد هيچ کاري ندارد. بلکه به سادگي چهار اشکالي که تقسيمبندي آدمها به خوب و بد ايجاد ميکند، را بيان مينمايد. اين هم آن چهار اشکال:
اول: اين تقسيمبنديها يادگيري را به تعويق مياندازند. وقتي آدمها يک نفر را با برچسب بد يا مشکلدار نشانهگذاري ميکنند، بعدتر به اين نتيجه هم ميرسند که چيز زيادي هم نيست که از آن فرد ياد بگيرند. اين اشتباه است ـ ما بايد بر روي يادگيري از همهي انسانها و همهي موقعيتها تمرکز داشته باشيم. چرا؟ حداقلاش اين است که طبق تحقيقات انجام شده، ما ميتوانيم از شکستها هم به همان اندازهي پيروزيها درس بگيريم. به تجربه ثابت شده حتي بدترين رهبران نيز نقطهي قوتي دارند که ارزش ياد گرفتن داشته باشد!
دوم: خلاصه کردن يک انسان چند بعدي در چند دستهي خاص مثل خوب يا بد، بيترديد باعث فريب ما ميشود. اين ديدگاه باعث ناديده گرفته شدن اختلافاتِ ظريفِ آدمها و سادهسازي طبيعت پيچيدهي رفتار و زندگي اجتماعي آدمي ميگردد. يک ديدگاه تقليلگرايانه ممکن است باعث شود چيزها روشنتر به نظر بيايند؛ اما در عين حال ديدگاهي چندان واقعي هم نسبت به جهان و آدمهايي که مجبوريم با آنها تعامل داشته باشيم براي ما فراهم نميکند.
سوم: چنين تقسيمبندي باعث ميشود در برابر تجديد نظر در ديدگاهتان نسبت به آدمها مقاومت پيدا کنيد. وقتي ما کسي را در دستهي خاصي جاي ميدهيم، توجه به رفتار واقعي آنها را متوقف ميکنيم و بهجاي آن همه چيز را موافق قضاوتي که خودمان شکل دادهايم، تفسير ميکنيم. به اين شيوه، ما تواناييمان را براي تعامل اثربخش با دنياي اطرافمان تنظيم ميکنيم. به خوبها ما بيش از حد اعتماد ميکنيم و احتمال اينکه طرف به نفع خودش کار کند را نميدهيم. در مورد بدها ما خودمان را از مزاياي احتمالي روابط با ديگران محروم ميکنيم.
چهارم و احتمالا از همه مهمتر اينکه: قهرمانسازي و شيطانسازي از آدمها به صورت بالقوه خطر ايجاد رخوت و سستي را در آن آدمها به همراه دارد. مايکل اريک دايسونِ نويسنده و مربي، به بياني شيوا اين خطر را بهعنوان “خطر شير کردن رهبران” ناميده است! دکتر مارتين لوترکينگ مثال خوبي است: “تأکيد بر کمال کينگ باعث ميشود تا انسانيتِ هواداران او را ناديده بگيريم.” دايسون معتقد است که بهتر است ما به آدمها اجازه بدهيم که نقايصشان را بدانند: “با يک نگاه دقيق به عملکرد و ضعفهاي دکتر کينگ، ما بايد مجذوب ايجاد تغيير در جامعهمان شويم و براي اين کار به اين عقيده که چيزهاي خوب ميتوانند توسط آدمهاي ناکامل تحقق يابند، تکيه کنيم.” به شکل مشابه دايسون با اشاره به ماجراي فرزند نامشروع جسي جکسون به اين اشاره ميکند که: “رهبران احتمالا نميتوانند خلوصي را که بعضيها انتظار دارند در عمل داشته باشند” و رهبراني که خود را همچون قهرمان ميپندارند، “چنان خودپسندي از خود نشان ميدهند که رهبري واقعي را در نطفه خفه ميسازد.” رهبران و ديگراني که ميدانند همهي آدمها خوبي و بدي دارند، احتمالا در عمل محتاطانه، بدون اعتماد به نفس کاذب و البته متواضعانهتر با ساير آدمها رفتار خواهند کرد.
خوب ظاهرا اشکالات ديدگاه منفي من نسبت به آن همکار محترم، خيلي بيشتر از چيزي بود که فکر ميکردم!
چرا شاد نيستيم؟ از نظر لغوي ريشه کلمه شادي در زبان انگليسي، کلمه ايسلندي happ است که به معني خوششانسي يا شانس است. اما آيا ريشهي شاد نبودن ما نيز در تصادفي بودن شادي است؟
دالايي لاما ـ بهعنوان مردي شاد و زيرک ـ در کتاب خود “هنر شاد بودن: مرجعي براي زندگي” ميگويد که شادي تنها با تمرين دادن ذهن حاصل ميشود. خوب پس اين هم يک فهرستِ تمرينِ پيشنهادي براي شاد بودن:
لبخند بزنيد: لبخند زدن مستقيما با شاد بودن در ارتباط است. در بلندمدت مغز ميان لبخند زدن و شاد بودن رابطه برقرار ميکند. باور نميکنيد؟ اين را امتحان کنيد: لبخند بزنيد (يک لبخند بزرگ!) و تلاش کنيد در مورد يک موضوع ناراحتکننده فکر کنيد: در اين حالت يا لبخند را کنار ميگذاريد يا آن فکر ناراحتکننده را!
نگراني را متوقف کنيد: نگراني يکي از بهترين ويژگيهاي بشر است. نگراني احساسي است که پشتِ سرِ آيندهنگري، برنامهريزي و پيشبيني قرار دارد. ما نگران ميشويم؛ چون برخي پيشامدهاي آينده نامشخص هستند و اين احساس، راهنمايي است براي ما تا شروع به فکر کردن دربارهي شيوه برخورد با آن پيشامدها کنيم. مشکل اينجا است که ما دربارهي چيزهايي که خارج از کنترل ما هستند زياد فکر ميکنيم (مثلا اوضاع اقتصادي کشور.) نگراني يکي از علل اصلي بيماريهاي رواني است. بنابراين يک نفس عميق بکشيد و نگراني را از خودتان دور کنيد!
يک زنگ تفريح به خودتان بدهيد: زنگ تفريحها فرصت مناسبي را براي تأمل کردن فراهم ميآورند . اغلب، در چنين زمانهايي است که ايدههاي برتر و عميقترين ادراکات بشري پديدار ميشوند.
کارها را از روش متفاوتي انجام دهيد: بخشي از مشکلات کاري براي بسياري از افراد ملال و خستگي است. ما به يک روش انجام کار که از ابتداي انجام يک کار ياد گرفتهايم ميچسبيم و آن را بارها و بارها انجام ميدهيم. اشتياق خود را به کار، با انجام دادن آن از يک روش متفاوت بازگردانيد. همهي تلاش خود را براي ياد گرفتن، براي رشد کردن و براي به چالش کشيدن خود به کار بگيريد. مسئوليت بيشتري بپذيريد يا تلاش کنيد کارهايي را انجام دهيد که روزي فکر ميکرديد هرگز موفق به انجام آنها نخواهيد شد. حتي اگر مسئوليتپذيريتان خيلي به شما اجازه انعطافپذيري را نميدهد، ديدگاه متفاوتي را نسبت به مسئوليتهاي کنونيتان اختيار کنيد.
مديريت را متوقف کنيد و رهبري را آغاز کنيد: اگر شما مدير هستيد، به يافتن راههايي براي انگيزش و تهييج کارکنانتان نيازمنديد. چگونه؟ ذهن آنها را گسترش دهيد. تيم خودتان را با دادن مسئوليتهاي بيشتر، قدرت بيشتر تصميمگيري و خودگرداني بيشتر تقويت کنيد. يک نکتهي به همان اندازه مهم، جامعنگري است: آنچه در شرکت بهعنوان يک موجوديت کلان رخ ميدهد را بيان کنيد و در کارکنانتان ديدگاه گستردهتري نسبت به اينکه چگونه کارهاي آنها کل کسب و کار را تحت تأثير قرار ميدهد ايجاد کنيد.
تفويض اختيار کنيد: يکي از مخربترين و ضد بهرهورترين محصولات فرعي عصر کوچکسازي، ترس است ـ بسياري از مديران از اين ميترسند که انجام چنين کاري آنها را در سازمان کهنه و بهدردنخور سازد! من خبرهاي بدي براي شما دارم: اگر اين طور فکر ميکنيد، واقعا کهنه و بهدردنخور هستيد! کنترل دايمي براي کسب و کار شما و البته سلامت جسمي و روحي شما مضر است. بهترين رهبران معمولا براي کارکنانشان بهتر، زيرکتر و باظرفيتتر از واقعيت وجوديشان به نظر ميآيند.
از کارتان لذت ببريد: خوب اين هم چند تا توصيه در اين زمينه: اگر کاري را که انجام ميدهيد دوست نداريد، انجاماش را متوقف کنيد. زندگي کوتاهتر از آن است که آدم در آن سرگرمي نداشته باشد. من به کاري که انجام ميدهم عشق ميورزم و وقتي عشقم ته کشيد، ديگر آن کار را نميکنم. حتي در اين دوران سخت اقتصادي، شما هواخواهان زيادي را در ميان کافرمايان خواهيد داشت اگر در کارتان واقعا خوب باشيد ـ و البته بتوانيد آن را با لبخندي بر لبانتان انجام دهيد!
ديروز با بهترين خيالهاياش شروع شد: من صبح با يك احساس مبهم در مورد اينكه بايد به چه چيزي دست يابم وارد دفترم شدم. سپس روي صندلي نشستم و رايانهام را روشن كردم و ميلهايام را چك كردم. دو ساعت بعد و بعد از خاموش كردن چند آتشسوزي، حل كردن مسائل ديگران و درگير شدن با هر چيزي كه از طريق رايانهام و تلفن به سمت من پرتاب شد؛ من به سختي ميتوانستم به ياد بياورم كه اول كه رايانهام را روشن كردم قصد داشتم چه كاري را انجام بدهم! من قرباني كمينگاه دشمن شده بودم؛ ولي در عين حال چيزهاي بيشتري ميدانستم …
وقتي مديريت زمان تدريس ميكنم؛ اغلب با سؤالهايي مانند اينها كارم را شروع ميكنم: چند نفر از شما زمان زيادي دارد كه براي انجام كارهاياش در آن زمان، كافي نيست؟ در ده سال گذشته حتي يك نفر هم دستاش را بالا نبرده است!
اين بدان معنا است كه ما هر روز را با دانستن اينكه قصد نداريم امروز كارهايمان را كامل كنيم شروع ميكنيم. بنابراين اينكه چگونه زمانمان را مصرف ميكنيم يك تصميم استراتژيك است. و به همين دليل است كه اين ايده خوبي است كه يك ” فهرست كارهاي ضروري براي انجام شدن (To-Do List)” و يك “فهرست كارهاي ناديده انگاشته شده (Ignore List)” درست كنيم. سختترين چيزي كه بايد روي آن تمركز داشته باشيم، خودمان هستيم.
با اين حال حتي با داشتن چنين فهرستهايي، چالش اصلي اغلب، اجراي آنها است. چگونه ميتوانيم به يك طرح بچسبيم وقتي كه چيزهاي زيادي آن را تهديد به انحراف ميكنند؟ چگونه ميتوانيد بر كارهاي محدود و مهم تمركز كنيد وقتي چيزهاي زياد توجه شما را به خود ميطلبند؟
ما به يك ترفند نيازمنديم.
جك لالين ـ مربي بدسازي ـ همه چيز را در مورد ترفندها ميداند؛ وي براي دستبند زدن به خودش و سپس شنا كردن مسافت يك مايلي يا بيشتر همراه با كشيدن قايقهاي بزرگي كه مملو از آدمها هستند معروف شده است! با اين حال او چيزي فراتر از يك شومن است. وي چند دستگاه تمرين بدنسازي از جمله دستگاهي كه داراي قرقرهها و وزنهاي قابل انتخاب است، ابداع كرده كه در تمام باشگاههاي بدنسازي دنيا استفاده ميشود. و شوي معروف تلويزيوني او “شو جك لالين” با پخش در 34 سال طولانيترين برنامه بدنسازي تلويزيوني بوده است.
هيچ يك از ويژگيها يا کارهاي جك مرا تحت تأثير قرار نداده است؛ البته جز ترفندي كه به نظر من قدرت واقعي او در آن پنهان است: آيينِ كاري او.
در 94 سالگي او هنوز دو ساعت اول روز كارياش را به تمرين كردن ميپردازد: 90 دقيقه وزنه زدن و 30 دقيقه شنا يا پيادهروي. هر روز صبح او نياز به انجام چنين كارهايي دارد تا به اهدافاش برسد: در تولد 95 سالگياش او قصد دارد از ساحل كاليفرنيا تا جزيره سانتا كاتالينا شنا كند كه فاصلهاي حدود 20 مايل دارند. همچنين او شيفته گفتن اين جمله است كه: ” من قصد مردن ندارم چون تصوير من را در جامعه خراب ميكند!”
بنابراين او همچنان استوار و انديشمندانه به سمت اهدافاش گام بر ميدارد. او از سلامتياش مراقبت ميكند و آن را در برنامه كارياش گنجانده است.
مديريت زمان نيز نيازمند انجام آييني است؛ البته نه به سادگي داشتن يك فهرست يا يك احساس مبهم در مورد اولويتهايمان! اين كارها استوار و انديشمندانه نيستند. مديريت زمان نيازمند انجام به صورت يك فرايند مداوم است كه بدون توجه به اينكه چه چيزي ما را بر روي اولويتهايمان در طول روز متمركز نگاه ميدارد آن را دنبال كنيم.
فكر ميكنم ميتوانيم اين فرايند را در سه گام كه كمتر از 18 دقيقه در 9 ساعت كاريمان طول ميكشد انجام دهيم:
گام اول (5 دقيقه) ـ برنامهريزي روز كاري:قبل از روشن كردن رايانهتان پشت ميزتان بنشينيد و تصميم بگيريد چه كارهايي آن روز كاري را تا حد بسيار زيادي موفق ميكنند. تصميماتتان را روي يك برگه كاغذ بنويسيد. سؤال اين است: به صورت واقعبينانه چه كارهايي را ميتوانيد كامل كنيد كه بر پيشبرد دستيابي به اهدافتان تأثيرگذار بگذارند و به شما امكان داشتن احساس بهرهور و مفيد بودن روز كاري را بدهند. آن كارها را بنويسيد.
در مرحله بعد بسيار مهم است كه كارهايي كه در مرحله قبل تعيين شدهاند را به صورت بستههاي زماني برنامهريزي و زمانبندي كنيد؛ به شكلي كه سختترين و مهمترين كارها در ابتداي روز انجام شوند. منظور من از ابتداي روز كاري ـ در صورت امكان ـ حتي پيش از چك كردن ميلهايتان است. اگر تمام كارهاي موجود در فهرستتان در تقويم كاريتان جا نميگيرند آنها را اولويتبندي كنيد. تصميمگيري در اين زمينه كه در چه زماني و در كجا قصد داريد كاري را انجام دهيد، قدرت بسيار زيادي را به شما ميدهد.
در يك تحقيق كه در آن معتادان دارو (ميتوانيد افرادي با استرس بيشتر از آنها پيدا كنيد) موافقت كردند در زمان قطع دارو مطلبي را قبل از ساعت 5 بعدازظهر بنويسند. در يك روز خاص 80% كساني كه گفته بودند كي و كجا آن مطلب را مينويسند، آن را نوشته بودند. هيچ يك از ساير افراد اين كار را نكرده بودند.
اگر ميخواهيد يك كار را انجام دهيد، تصميم بگيريد كه چه زماني و در كجا قصد داريد آن را انجام دهيد. در غير اين صورت، آن كار را از ليستتان خارج كنيد!
گام دوم (يك دقيقه در هر ساعت) ـ تمركز دوباره: ساعت، تلفن يا رايانهتان را طوري تنظيم كنيد كه در هر ساعت يك بار به شما هشدار بدهد. وقتي هشدار را دريافت كرديد، يك نفس عميق بكشيد، به فهرستتان نگاه كنيد و از خودتان بپرسيد آيا ساعت قبل را به صورت بهرهور و مفيد گذراندهايد يا خير؟ سپس به تقويمتان نگاه كنيد و به اين فكر كنيد كه چطور ميخواهيد ساعت بعديتان را بگذرانيد. زمان روز كاريتان را ساعت به ساعت مديريت كنيد. اجازه ندهيد كه ساعتها شما را مديريت كنيد!
گام سوم (5 دقيقه) ـ مرور: رايانهتان را در 5 دقيقه آخر كارتان خاموش كنيد و روز كاريتان را مرور كنيد. چه كارهايي كرديد؟ بر روي چه چيزهايي تمركز داشتهايد؟ در كجاها از كارتان منحرف شدهايد؟ چه درسهايي ياد گرفتهايد كه به شما براي بهرهور بودن در روز كاري بعد كمك ميكنند؟
قدرت آيينها در پيشبينيپذير بودن آنها نهفته است. شما كارهاي مشابه را از راهي مشابه و به صورت مداوم انجام ميدهيم. در نتيجه پيآمد يك آيين قابل پيشبيني است. اگر شما نقطه تمركزتان را سنجيده و هوشمندانه انتخاب كنيد و به صورت استوار و ثابتقدم نقطه تمركزتان را به خودتان يادآوري كنيد، متمركز باقي خواهيد ماند. به همين سادگي!
اين آيين خاص البته به شما در عبور از كانال انگليس در حال كشيدن كشتي با دستان بسته كمك نميكند. اما ممكن است به شما در داشتن احساس بهرهوري و موفق بودن در زمان ترك محل كارتان در پايان روز کاري كمك كند.
و در پايان روز، بررسي کنيد که آيا اولويت ديگري وجود ندارد؟
طنز و کاريکاتور، خيلي وقتها بهترين زبان براي بيان موضوعاتي هستند که اگر جدي گفته شوند؛ نه تنها تأثيري ندارند، بلکه ممکن است جنجال و دعوا و دلخوري پيش بيايد. طنز چون اساساش بر تلنگر زدن بر آدمها در عين جدي نبودن است، بهترين سلاح براي مبارزه با کژيها و زشتيها در هر حوزهاي زندگي بشر است.
مدتها است قصد دارم که به بهانهاي وبلاگ Geek and Poke را معرفي کنم. گيک اند پوک، کاريکاتوريستي است که کاملا بر روي صنعت آيتي و حاشيههاياش ـ بهويژه آنچه در پروژههاي برنامهنويسي و مشاوره ميگذرد ـ متمرکز است. هر کاريکاتور جديد گيک اند پوک به باور من، کشف جديدي در زمينهي اشکالات کارهايي است که ما فعالان صنعت آيتي انجام ميدهيم و بسياريشان را هم خودمان ميدانيم و به روي مبارک نميآوريم! شايد اين طوري با افشاي اين اشکالات، ما ديگر مجبور شويم که آنها را برطرف کنيم.
نکتهي جالب در مورد کارهاي گيک اند پوک، شباهت عجيب آنها به فضاي کاري ما ايرانيها است، و اينکه اين اشکالات در فضاي کاري حرفهاي و بسيار پيشرفتهتر غرب نسبت به ايران وجود دارند؛ آدم را اميدوار ميکند که خيلي هم در اين حوزهها عقب نيستيم (خودتحويلگيري از نوع ايراني) و شايد اگر بخواهيم، بتوانيم در حوزههايي خاص در کار توسعهي سيستم و مشاوره محصولات قابل قبولي در سطح جهاني نيز عرضه کنيم (حالا اگر آخرش معلوم نشود که خود اين کاريکاتوريست ايراني است!) چيز ديگري هم در کارهاي اين کاريکاتوريست براي من جالب است و آن، تسلط او به واژههاي کليدي و اصطلاحات دنياي فناوري اطلاعات است.
بهانهي معرفي گيک اند پوک، کاريکاتور امروزش بود و بهويژه، نتيجهگيري اخلاقياش. ببينيد و از آن جملهي آخرش لذت ببريد که وصف حال نه فقط ما آيتي کاران که کل کشور ما است: The Fools With The Tools Make The Rules!
همانطور در پست لينکهاي هفتهي شمارهي 8 قبلا اطلاعرساني کرده بودم، امروز يعني روز 15 اکتبر، روزي است که در آن قرار است وبلاگنويسان جهان براي جلب توجه جهان به اهميت تأمين آب آشاميدني سالم براي همهي انسانهاي روي کرهي زمين، در وبلاگشان بنويسند. من هم براي شرکت در اين برنامه ثبتنام کرده بودم که بر اين اساس در اين مورد مينويسم.
با وجود اينکه اين روز، براي يادآوري وضعيت ناسالم آب در سراسر دنيا است؛ اما من نميتوانم محروميتهايي را که با چشمهاي خودم در کشور ديدهام فراموش کنم و به سراغ محروميتهاي مردم ديگر نقاط جهان بروم. چند تصوير تلخ از اين محروميتها که با چشمهاي خودم ديدهام:
دوران کودکي و نوجواني در همين کرج؛ بيخ گوش تهران: آب سد کرج به هيچ خانهاي در شهر کرج نميرسد؛ چون تهرانيها واجبترند! در 24 ساعت مجموعا 6 ساعت آب وصل است و خانههاي نقلي محل، اگر تانکر نداشته باشند در طول روز در تشنگيِ آب ميسوزند.
سال 1383 ـ سفر اول به خوزستان: آب آشاميدني سالم در تقريبا هيچ نقطهاي از استان خوزستان وجود ندارد. مجبوريم از آب تانکرها و آب معدني استفاده کنيم.
سال 1384 ـ سفر به چهار محال و بختياري: از رود زيباي زايندهرود که سرچشمهاش در اين استان است، حتي يک قطره آب هم به مردم محروم اين استان نميرسد؛ چون اينجا اصفهانيها واجبترند!
سال 1387 ـ سفر به خراسان شمالي: شهر سرخس که در مجاورت يکي از بزرگترين پالايشگاههاي گاز کشور (خانگيران) واقع شده، آب آشاميدني سالم ندارد!
سال 1389 ـ سفر دوم به خوزستان: اين بار فقط خرمشهر و آبادان را ميبينيم؛ وضعيت آب همان است که بود. ميگويند قرار است به زودي سيستم آب لولهکشي شهر براي چندمين بار افتتاح شود …
هر وقت در رفت و آمد در شهر تهران، جايي ميبينم که مردم با آب لولهکشِ تصفيه شده در حال آبياري باغچههايشان يا شستن خودروهايشان هستند (حالا کارهايي مثل پر کردن استخر را که همه ميشنويم قلم گرفتم)، به ياد همين تصاوير دردناک ميافتم. اين، براي من هميشه يک دغدغهي جدي بوده که چرا مايي که از اين نعمت برخورداريم، ذرهاي به اين فکر نميکنيم که براي برخي ديگر از هموطنان عزيزمان، همين قطرات به ظاهر بيارزش آب، حکم کيميا را دارند …
اين يادداشت به دنبال يادآوري مسئوليت اخلاقي تک تک ما در برابر دسترسي به نعمتي به نام آب آشاميدني سالم است. همهي ما مسئوليم تا جايي که ميتوانيم:
اولا: در مصرف آبِ تصفيه شده صرفهجويي کنيم. با توجه به هزينهي هنگفتي که براي تصفيهي آب صرف ميشود، صرفهجويي بنده و شما باعث ميشود که با کاهش هزينهها، منابع مالي لازم براي پروژههاي آبرساني در نقاط مختلف کشور فراهم شود (حالا گيرم که عملا اين اتفاق نيفتد؛ وظيفهي اخلاقي ما که ساقط نميشود!)
ثانيا : اگر توان تأثيرگذاري داريم (چه بر دولت و چه بر مردم) براي انجام پروژههاي آبرساني در نقاط محروم کشور تلاش کنيم.
ثالثا: هر از چند گاهي در مورد موضوعاتي مثل همين دسترسي به آب سالم که بر حيات جمعي ما تأثيرگذار است، در وبلاگهايمان يا گودرمان مطلب بنويسيم و در اختيار سايرين بگذاريم.
از ماه آينده، پروژهاي با شرکت آبفاي کشور خواهيم داشت که شايد در طي آن، بتوانم در زمينهي آب يادداشتهاي تکميلي بنويسم.
اين پست را با آرزوي دور نبودن روزي که دسترسي به آب آشاميدني سالم بهعنوان يکي از حقوق اوليهي هر انسان، براي هيچ انساني در سطح کرهي خاکي آرزو نباشد، به پايان ميبرم.