نامه‌اي به يك دوست ناديده: تصميم بگير كه موفق بشوي

دوست ناديده‌اي از ميان خوانندگان اين‌جا چند روز پيش به من اي‌ميل زده بودند و براي مقابله با بي‌انگيزگي راه‌كار خواسته بودند. نكته‌‌ي جالب اي‌ميل ايشان، اشتراكي بود كه با هم داشتيم. با خواندن حرف‌هاي اين دوست به‌ياد ماجراهاي چند سال قبل افتادم و مسيري كه من را به نقطه‌ي امروز رسانده است. بنابراين براي آن دوست نوشتم كه زندگي در شهر زيباي و تاريخي تفرش براي من چه به‌همراه داشت:

“دوست عزيز ما با هم يك نقطه‌ي مشترك جالب داريم: من هم در رشته‌ي مهندسي صنايع دانشگاه تفرش درس خوانده‌ام؛ البته آن زماني كه هنوز دانشگاه صنعتيِ تفرشِ امروز، زيرمجموعه‌ي دانشگاه صنعتي اميركبير بود. براي همين مي‌خواهم براي شما داستان زندگي در آن كوه و كمرهاي دانشگاه تفرش و تأثير عميق‌ش را بر زندگي‌ام تعريف كنم؛ شايد كمك‌تان كرد …

من آدمي بودم وابسته به خانواده و بسيار حساس. تا قبل از رفتن به دانشگاه ـ آن هم در شهر كوچكي مثل تفرش و وسط آن همه كوه و بيابان ـ شايد جز چند روزي از خانواده جدا نشده بودم. و اين تجربه‌ي سه ساله براي بزرگ شدن و مستقل شدن و محكم شدن‌م بسيار به كارم آمد. خوب در دانشگاه با آدم‌هايي از شهرهاي مختلف و فرهنگ‌هاي مختلف روبرو شدم، ياد گرفتم كه همه‌ي پيش‌فرض‌هاي ذهني من در مورد درست‌ها و نادرست‌ها لزوما درست نيستند، ياد گرفتم دنيا خيلي بزرگ‌تر از تجربيات و محيط اطراف من است و خيلي چيزهاي ديگر. اما باز هم آن‌چه زندگي در دانشگاه و شهر تفرش به من براي موفق شدن دادند، اين‌ها نبودند.

احتمالن شما فشار و شرايط به‌تري نسبت به زمان ما تجربه كرده‌ايد (البته اميدوارم!) مثلا وقتي ما وارد دانشگاه شديم، خيلي از ساختمان‌هايي كه الان مي‌بينيد وجود نداشتند: نه سلفي بود و نه مركز كامپيوتري، نه كتابخانه‌اي بود و نه حتا مسير رفت و آمد بين دانشكده‌ها و خوابگاه‌ها! حتا ساختمان‌هاي كارگاه‌هاي جوش و ريخته‌گري در سال‌هاي بعد ساخته شدند. به اين شرايط سخت اين را اضافه كنيد كه ما اسما دانشجوي دانشگاه صنعتي اميركبير بوديم؛ اما در عمل هيچ نمي‌ديديم: نه استادي، نه كلاسي و نه امكانات جانبي مثل بازديد از كارخانه‌ها و … از آن بدتر اين بود كه ما رسما توسط دانشگاه مادر به‌عنوان دانشجويان تحميلي (كه حالا ماجراي‌ش مفصل است) و وصله‌ي نچسب ديده مي‌شديم و از هيچ كاري براي ما تحقير كردن ما خودداري نمي‌شد!

اما اين شرايط بد باعث شد چند اتفاق خوب در زندگي من و دوستان‌م بيافتد:

1- ياد گرفتيم چطور سختي‌ها را تحمل كنيم.

2- ياد گرفتيم كه “ياد گرفتن” وظيفه‌ي اصلي خود ما در تمامي زندگي است و هيچ كس وظيفه‌اي براي “ياد دادن” به ما ندارد!

3- ما متوجه شديم آدم‌هاي توان‌مندي هستيم كه به‌ هر دليلي عده‌اي عمدا دارند براي ما محدوديت ايجاد مي‌كنند. تازه از اين محدوديت‌هاي عمدي تحميل شده توسط دانشگاه مادر هم كه بگذريم، محدوديت‌هايي كه جوان‌هاي هم‌سن و سال آن موقع من و اين روزهاي شما با آن‌ها روبرو هستند هم كم نبودند! اما ما تصميم گرفتيم به‌جاي غر زدن و نشستن و لعنت فرستادن به بخت بد، براي اثبات توان‌مندي‌مان دست‌مان را روي زانوي خودمان بگذاريم و خودمان تلاش كنيم: از همان بيابان‌هاي دانشگاه تفرش در كلاس سي و چند نفره‌ي صنايع ما تا به‌امروز تنها 4-5 نفر هستند كه به درجات كارشناسي ارشد يا دكترا ـ آن‌ هم در به‌ترين دانشگاه‌هاي داخل و خارج كشور از جمله همان دانشگاه مادر (!) ـ نرسيد‌ه‌اند. ما آن‌جا بدون هيچ‌گونه كلاس‌ كنكوري، رتبه‌هاي تك‌رقمي زيادي در كنكور كارشناسي ارشد داشتيم. خيلي از دوستان ما اين روزها در دانشگاه‌هاي خوب داخل و كشور در حال گذراندن دوره‌ي دكترا هستند. آن‌هايي هم كه وارد بازار كار شدند، يكي از يكي موفق‌ترند.

شايد داستان موفقيت من و دوستان‌م در نگاه اول ساده و مثل ديگر “‌قصه‌”هاي موفقيت به‌نظر برسد كه اين روزها اين طرف و آن طرف مي‌خوانيم‌شان؛ اما واقعيت اين است كه ما با همين چند اصل ساده توانستيم به موفقيت برسيم. اگر ما توانستيم از آن‌جا به اين‌جا برسيم، چرا شما نتوانيد به آن‌جايي كه مي‌خواهيد برسيد؟

بنابراين به‌ياد داشته باشيد كه: مهم شروع كردن است و پيش رفتن و تاب آوردن. به گذشته نگاه نكنيد. به آينده‌ي زيباي پيش رو فكر كنيد و براي حركت و موفق شدن، تصميم بگيريد. اولين قدم در راه موفقيت، تصميم گرفتن براي موفق شدن است …”

پ.ن. راست‌ش احساس مي‌كنم كم‌كم داريم فراموش مي‌كنيم به‌ترين الگوي موفقيت در زندگي، خودمان هستيم! بنابراين به درس‌هاي آموخته از موفقيت‌هاي گذشته‌تان فكر كنيد و در زندگي‌تان به‌كارشان بگيريد.

70 سالگي گل‌آقاي ملت ايران

«… من از کيومرث صابري (گل‌آقا) سپاس‌گزارم که دو بار باعث شد جماعت مرا تشويق کنند. افسوس که ديگر نمي‌توانم به‌جاي او تشويق بشوم. اما بايد راه‌اش را پيدا کنم و ببينم او در طنز چه کار کرده که بين مخاطبان اين همه هوادار داشت.» (عمران صلاحي)

«من در هر کاري، متوسط بودن را دوست ندارم. شايد ناشي از صفت خودخواهي باشد، ولي خيال مي‌کنم يا نبايد کاري کنم يا اگر کردم، آن کار بايد در سطح خوب و حتي‌الامکان، منحصر به فرد باشد …» (احتمالا جواب گل‌آقا به سؤال عمران صلاحي!)

*****

1- گل‌آقا از آن شخصيت‌هايي است که هر چند از دوران کودکي و نوجواني هميشه جزو آدم‌هاي محبوب زندگي‌ام بودند؛ اما متأسفانه دير کشف‌شان کردم. و در اين يک سال اخير که با مؤسسه‌ي گل‌آقا همکاري دارم و به‌ويژه همين چند وقت پيش که زندگي‌نامه‌ي اين مرد بزرگ را خواندم، افسوس‌ام هر روز بيش‌تر و بيش‌تر شد.

2- دو نقل قول بالا را از کتاب «گل‌آقا: کيومرث صابري فومني» نوشته‌ي رؤيا صدر از انتشارات مؤسسه‌ي گل‌آقا برداشته‌ام. کتابي که خواندن‌اش با بغض شروع مي‌شود، با لبخندهاي شيرين ـ از نوع گل‌آقايي‌اش ـ ادامه مي‌يابد و با اشک به‌پايان مي‌رسد …

3- زندگي آدم‌هاي بزرگ معمولا براي من نشان‌گر معمولي بودن و کوچک بودن دردها و غم‌هاي‌ بزرگ زندگي‌‌ام هستند. اين‌که مسير زندگي اين آدم‌ها از کجا آغاز مي‌شود و در کجا به‌پايان‌ مي‌رسد و در اين سفر زندگي‌شان چه روي مي‌دهد و آن‌ها چه مي‌کنند هم به جاي خودش. خواندن زندگي اين آدم‌ها تحمل “بار هستي” را براي من آسان‌تر مي‌کند …

4- وقتي به کودکي فکر مي‌کنم که داشتن تنها يک کتاب بزرگ‌ترين آرزوي‌اش بود، وقتي به ياد جوانک معلمي مي‌افتم که به‌قول خودش هم‌زمان «معلم، ناظم، مدير و خدمت‌گزار» يک مدرسه‌ي دورافتاده‌ي روستايي بود و وقتي تصوير مردي در ذهن‌ام مي‌آيد که در تمام زندگي‌اش بار بزرگ رنج‌هاي مردم‌اش را به دوش کشيد و تلاش کرد تا اين بار را با نشاندن لبخند بر لبان همان مردم سبک‌تر کند، “احترام گذاشتن به روح بلندش” براي‌ام عبارتي پيش پا افتاده و تهي از معنا به‌نظر مي‌رسد …

5- کتاب زندگي‌ گل‌آقا از آن کتاب‌هايي است که بايد بارها و بارها خواند‌شان. پس لطفا يادتان نرود از اين‌جا تهيه‌اش بکنيد و البته بخوانيدش!

*****

هفتم شهريور ماه، هفتادمين سال تولد بزرگ‌مردي که نمي‌توان نام‌ او را جدا از پسوند “ملت ايران”‌اش به خاطر آورد، بر دوست‌داران‌اش ـ و به‌ويژه گل‌نساي عزيزم ـ مبارک!

مديريت بر خود به سبک فاميل دور!

امسال هم عيد نوروز را با نوستالژي و خيال روزهاي خوش کودکي‌مان سپري کرديم: کلاه قرمزي و پسرخاله! کلاه قرمزي با آن معصوميت و سادگي و شيطنت‌اش و پسرخاله با آن احساس مسئوليت و پرکاري‌اش، دو شخصيت محبوب دوران کودکي همه‌ي ما هستند (و من اصلا تعجب نمي‌کنم که نسل جديد و بچه‌هاي اين روزها، آن‌قدر که از پنگول خوش‌شان مي‌آيد، با کلاه قرمزي و حتا عروسکي که پنگول از نظر ظاهري از روي آن کپي پيست شده‌ ـ يعني مخمل محبوب ما ـ ارتباط برقرار نمي‌کنند. بگذريم.)

امسال مجموعه‌ي کلاه قرمزي چند سورپريز جدي داشت؛ اما در ميان همه‌ي آن‌ها شخصيت فاميل دور براي من بسيار جالب بود. آدمي ساده و سن‌ و سال دار که هنوز خوش‌بختانه دارد براساس کودک درون‌اش زندگي مي‌کند!

اما چرا به رغم جذابيت بسيار زياد شخصيت‌هاي ديگر کلاه قرمزي، فاميل دور براي من جالب بود!؟ چون فاميل دور ويژگي‌هايي داشت که در مباحث مديريت بر خود بسيار به آن‌ها اشاره مي‌شود. چند تا از جالب‌ترين‌هاي‌شان را با هم مرور کنيم:

  • “من الان چطوري‌ام!؟” ترجيع‌بند صحبت‌هاي فاميل دور اين سؤال بود. در زندگي شخصي‌ و کاري‌مان، اگر مي‌خواهيم که در جا نزنيم و آن‌جايي که هستيم نمانيم، هميشه بايد دنبال پاسخ اين سؤال باشيم؛ اما هميشه هم يادمان مي‌رود! من چطوري‌ام!؟ کجا هستم؟ چطور آدمي هستم؟ چه ويژگي‌هاي مثبت و منفي دارم؟ چه نقاط قوت و ضعفي دارم؟ اولين گام در به‌بود زندگي‌مان، پرسيدن اين سؤال‌ها از خودمان و ديگران است که همگي در همان سؤال ساده‌ي فاميل دور جمع شده‌اند: “من الان چطوري‌ام!؟” فقط لطفا مثل فاميل دور تنها به اين اکتفا نکنيد در همين لحظه چطوريد. اين چطور بودن، محرکي است براي شروع فرايند توسعه و به‌بود خود.
  • خودتان باشيد. اين ويژگي‌ مثبت تمام شخصيت‌هاي کلاه قرمزي است. آن‌ها با تمام کلک‌ها و کودکي‌هاي‌شان، هميشه خودشان هستند. وقتي خودتان باشيد، نه خودتان را گول مي‌زنيد و نه ديگران را. مي‌فهميد که شما هم آدمي هستيد مثل ديگران؛ با ضعف‌ها و قوت‌هاي خاص خودتان. مي‌فهميد که جايگاه واقعي‌تان کجاست و بايد به کجا برويد. اين طوري ديگران هم از بودن با شما احساس خوبي به‌دست مي‌آورند.
  • تهديد را به فرصت تبديل کنيد: فاميل دور از ببعي مي‌ترسيد؛ اما بعدتر جنبه‌هاي مثبت ببعي را ديد و جنبه‌هاي منفي‌اش را کنار گذاشت. اين طوري، تهديدِ ببعي را به فرصتي براي نمايش توانايي‌هاي خودش (به‌عنوان يک مربي و منتور که خودش جاي حرف زياد دارد) تبديل کرد!
  • خوش‌بين باشيد. فاميل دور به همه چيز و همه کس خوش‌بين بود. به قول خودش “من در اين ببعي [البته بااستعداد برنامه] افق‌هاي روشني مي‌بينم!”
  • بر تخصص حرفه‌اي خود تمرکز کنيد: فاميل دور، “در ـ کار” بود و دنيا را از زاويه‌ي ديد تخصص‌ خودش يعني “در” مي‌ديد و تفسير مي‌کرد. براي همه چيز راه‌حلي از جنس “در” داشت. کارش را دوست داشت و به آن افتخار مي‌کرد. نمونه‌ي عالي درک اين‌که “تخصص من چيست” يعني اين!

مرتبط: ۵ نکته کاری که می‌توان از “کلاه‌قرمزی” آموخت (از امير مهراني)

خاطره‌هاي غيرمرتبط با چهارشنبه سوري!

امروز چهارشنبه سوري بود و من توسط امير مهراني عزيز و آقاي آواژ به نوشتن خاطره‌ي فال‌گوشي در زمينه‌ي چهارشنبه سوري دعوت شدم. اما خوب با توجه به اين‌که خاطره‌‌اي از چهارشنبه سوري يادم نيامد، گفتم به جاي‌اش دو تا خاطره‌ي بانمک فال‌گوشي را اين آخر سالي تعريف کنم دور همي کمي شاد باشيم:

  • هم‌کاري داشتيم بسيار باکلاس و اتوکشيده‌. ما هم که يک مشت جوان تازه از دانشگاه بيرون آمده بوديم، طبعا هميشه به حال ايشان غبطه مي‌خورديم. تا اين‌که يک روز هم‌کار محترم با غرور اعلام فرمودند که من همراه همسرم در ناسا (!) استخدام شديم و باي باي و از اين حرفا. چند ماه بعد روي ميز يکي از هم‌کارانِ ديگر که با آن هم‌کار قديمي سابقه‌ي دوستي داشت يک کارت ويزيت ديدم: شرکت خدمات نظافت X با مديريت Y. اين Y همان هم‌کار قديمي ما بود!
  • براي كاري به آموزش دانش‌گاه رفته بودم. يكي از اساتيد رشته رياضي داشت به مسئول آموزش اعتراض مي‌كرد كه من با اين آقا چه كار كنم؟ برگه‌ي امتحان آن بنده خدا را به مسئول آموزش نشان داد. در امتحان يكي از دروس تخصصي رشته‌ي رياضي به جاي جواب، چند بيت شعر نوشته بود!

چند خاطره براي «شادگویی شبانه»

امير مهراني اين‌جا من را دعوت کرده به يک بازي وبلاگي براي نوشتن خاطراتي براي شاد شدن در شب يلدا. از اين خاطرات که زياده ولي چند تايي را که به ذهنم مي‌رسد را مي‌نويسم:

1 – ترم اول دوره‌ي ليسانس يادم نيست چرا نرسيدم ساعت اول کلاس درس شيرين فيزيک را بروم. ساعت بعدش را رفتم. استاد آخر کلاس حضور و غياب کرد و گفت: اسم کسي مونده؟ دستم را بردم بالا گفتم استاد من مال ساعت پيش هستم اسم‌ام را نخونديد!

2- رفتم آشپزخانه‌ي شرکت، ظرف غذاي خودم را بيارم. جو گرفت گفتم مال بقيه را هم ببرم بالا. رفتم بالا رسيدم ديدم ظرف همه رو بردم الا خودم! 😉

3- درسي را خيلي خيلي خوب بلد بودم و شب امتحان به يکي از دوستان تدريس کردم. نتيجه: دوست من 20 گرفت و خودم افتادم!!!

4- ترم اول دوره‌ي فوق ليسانس، در درس زبان تخصصي استاد محترم پاش را کرد توي يک کفش که بايد پرزنت انگليسي بدهي. من هم که به عمرم پرزنت فارسي هم نداده بودم کلي گفتم بابا بي‌خيال شو. گفت راه نداره بايد بياي. خلاصه رفتم به پرزنت کردن و اين‌قدر پرزنت‌ام خوب بود که استاد گفت برو هفته‌ي ديگه بيا!

5- يک بار داشتم گزارشي مي‌نوشتم که داخلش يک واژه‌ي تخصصي بود. کلي سرچ کردم نه به زبان فارسي تعريف درست و درمان داشت نه حتا به انگليسي. خيلي اتفاقي ديدم در ويکي‌پدياي آلماني (!) تعريف‌اش وجود داره. خلاصه تعريف آلماني را با گوگل ترنسليت ترجمه کردم و بعد تو صفحه‌ي انگليسي ويکي‌پديا براي‌اش مدخل جديدي درست کردم و تعريف ترجمه شده را کپي پيست کردم! بعد هم گزارش رفرنس‌داري نوشتم!

6- رفته بودم اولين خان از شونصد خان معافيت سربازي را بگذرانم. دو ساعت نشستم تو نوبت. وقتي رفتم پاي باجه، فهميدم اصل‌ نامه‌ي گواهي ليسانس‌ام را نبردم!

7- ولي شاه‌کار من هيچ کدوم از اين‌ها نبوده: من موقع كنكور ليسانس دانش‌گاه امام صادق راهم انتخاب كرده بودم و اگر نماز جمعه مي‌رفتم (!) شايد الان فوق ليسانس اقتصاد يا مديريت اين دانشگاه بودم! (خدا رو شکر که الان افتخارم پلي‌تکنيکي بودنه!) موقع مصاحبه معمولا از داوطلب مي‌پرسند كه كسي از اساتيد اين‌جا را مي‌شناسيد كه معرف‌تان باشد؟ من قرار بود يكي از آشنايان خاله‌ام اين‌ها را معرفي كنم كه اصلا نديده بودمش و ايشان هم همين‌طور، من را نديده بود. روز مصاحبه اين سؤال را كه از من پرسيدند زود گفتم: بله، حاج آقا فلاني! روحاني مصاحبه‌كننده سرش را تكان داد و گفت: بعله، بعله … بعد گفت: “ايشون را ببيني مي‌شناسي؟” با کمال اعتماد به نفس گفتم: بعله … خلاصه چند وقت گذشت و من هم در دانش‌گاه مذكور قبول نشدم. يك بار در يك ميهماني منزل خاله‌ام همان روحاني مصاحبه‌گر را ديدم و تازه فهميدم كه “حاج آقا فلاني” كي بوده!!!

من در همين راستا از شيث، سماع، شهرام، علي رضا، احسان اردستاني، امين، پوريا منزه، پروشات، دامون و آنا ماريا و هم‌چنين کليه‌ي دوستان گودري به‌ويژه استاد امير فرخ دعوت مي‌کنم، در اين بازي شرکت کنند.

طعم چاي در استکان‌هاي شاغلام

1. خيلي خيلي بچه بودم که اگر اشتباه نکنم با گل‌ آقا و شاغلام و آبدارخانه‌ي همايوني در کتاب‌خانه‌اي که در آن‌جا بزرگ شدم آشنا شدم. پدرم هم هر از چند گاهي گل‌ آقا مي‌خريد و من هم با اين که 120 درصد (!) مطالب‌اش را نمي‌فهميدم با شوق ورق‌اش مي‌زدم. چيزي که از گل‌ آقاي آن دوره در ياد من مانده يکي کاريکاتور هميشگي دکتر حبيبي روي جلد است و ديگري آن شعر معروف روي جلد: يک دهان دارم دو تا دندان لق / مي‌زنم تا مي‌توانم حرف حق! (آن زمان ماهيت پهلوانانه‌ي اين يک بيت شعر را نمي‌فهميدم و از آن بدتر نمي‌دانستم که زدن دو کلمه حرف حساب مي‌تواند براي آدم چه تبعاتي به دنبال داشته باشد …) آن دو کلمه حرف حساب صفحه‌ي اول و گير دادن‌هاي هميشگي گل آقا به اصحاب آبدارخانه و به‌ويژه شاغلام بنده خدا هم هميشه براي‌ام جذاب و خواندني بود. راستي چايي‌هاي شاغلام توي آن استکان‌هاي کمرباريک چقدر خواستني بودند!

2. سال 81 که شنيدم گل‌ آقا خودشان تصميم به تعطيلي هفته‌نامه گرفته‌اند شوکه شدم. چرا؟ هيچ وقت نفهميدم و نخواستم هم که بفهمم.

3. ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۳: خبر بسيار تلخ بود. گل‌آقاي ملت ايران آسماني شد …

4. شنيدم دور جديد هفته‌نامه‌ي گل آقا دارد توسط دخترشان ـ گل‌نسا ـ منتشر مي‌شود. مشتري هفتگي‌اش شدم تا تعطيلي دوباره …

5. و بالاخره 22 شهريور ماه 1389: بالاخره به آرزوي‌ام رسيدم و منِ چايي‌نخور، طعم چايي را در استکان‌هاي کمر باريک شاغلام چشيدم. و اعتراف مي‌کنم اين‌قدر خوش‌طعم بود که به اندازه‌ي تقريبا يک سال‌ام امروز چايي خوردم! (راستي شاغلام همين آقاي عزيزي بود که امروز کلي به خاطر ما به زحمت افتاد؟)

امروز در اتاق گل‌ آقا مهمان خانم پوپک صابري بودم. اتاقي ساده‌ ولي زيبا با آن سماورهاي بزرگ و چند گانه‌اش، با آن کمدهاي پر از يادگاري‌هاي گل‌ آقا و با آن ميز محکم و قشنگي که گل آقا هنوز پشت‌اش نشسته و دارد لبخند مي‌زند (با خود گل آقا که متأسفانه نشد؛ مي‌خواستم با اتاق گل آقا عکس يادگاري بگيرم و در رزومه‌ام و همين‌جا بگذارم که فرصت نشد اجازه‌ي اين کار را بگيرم!) خوب در کنار اين زيارت (که اميدوارم قبول باشد!) يک ساعت گفتگوي شوخي و جدي با گل‌نساي عزيز در مورد همان چيزهايي که دغدغه‌ي اين روزهاي همه ماست و البته در مورد گودر و همين وبلاگ و نوشته‌هاي بنده و طبعا گل انداختن لپ‌هاي من! 😉

از مهمان‌نوازي‌تان و هداياي‌تان صميمانه متشکرم خانم صابري عزيز!

ماجراهاي يک هم‌کلاسي خارجي!

خوب اين روزها که به سلامتي کلاس‌هاي فوق ما بعد از يک سال انتظار شروع شده‌اند و سر کلاس مي‌رويم؛ جاي شما خالي. معمولا هر روز ماجراهاي خيلي بامزه‌اي اتفاق مي‌افتند که اين ماجراها را از اين پس هر از چند گاهي اين‌جا مي‌نويسم. اما براي شروع:

ما يک هم‌کلاسي داريم که خيلي فکر مي‌کند خارجي است (خوب شايد هم هست!) البته زبان‌اش خوب است و سر کلاس زبان تخصصي عين بلبل انگليسي حرف مي‌زند. اين بنده خدا ظاهرا اين‌قدر خارجي است که همان‌طور که من سر کلاس زبان، حرف‌هاي استاد و بچه‌ها را براي خودم به فارسي ترجمه مي‌کنم تا بفهمم (!)، ايشان هم صحبت‌هاي فارسي را به انگليسي ترجمه مي‌کند تا بفهمد! دو هفته پيش دکتر طبيبيان سر کلاس اقتصاد خرد داشتند راجع به اين‌که تئوري چيست توضيح مي‌دادند. اول‌اش گفتند بچه‌ها شما نظرتان راجع به اين موضوع چيست. دوست خارجي‌مان يک هو پريد وسط و گفت: “استاد ببخشيد؛ من دو مفهوم بلدم که در انگليسي به آن‌ها مي‌گوئيم Theory و Hypothesis. من نمي‌دانم فارسي‌شان چي مي‌شه!”

امروز سر کلاس روش تحقيق استاد راجع به بررسي ابعاد يک موضوع صحبت مي‌کردند که همين دوست خارجي‌مان دوباره براي‌اش سؤال پيش آمد: “ببخشيد استاد منظورتان از بعد Aspects است؟” استاد هم که جا خورده بودند گفتند: “نه! Dimension است!”