نوارهای گم‌شده‌ی استیو جابز ـ قسمت دوم

نويسنده: برنت شلندر / ترجمه: علي نعمتي شهاب

استيو جابز نگران پرتاب شدن بي‌هدف به دوران وحشت‌آور پس از اخراج از اپل در سال 1985 نبود. او سرباز شادمانی نبود؛ بسياري وقت‌ها مست بود، در آتش انتقام از کساني که او را از وطن‌ش تبعيد کردند مي‌سوخت و اثبات اين‌ به جهان که يک انسان تک‌بّعدي نيست براي‌ش تبديل به عقده شده بود. در طي چند روز او به‌سرعت کل سهام خود در اپل را ـ به‌جز يک سهم ـ فروخت و مبلغ کمي در حدود 70 ميليون دلار به‌دست آورد که آن را در ايجاد يک شرکت رايانه‌اي ديگر به‌نام نکست به‌کار گرفت. اين بنگاه جديد ظاهرا در پی ابزاري براي ايجاد يک انقلاب در آموزش عالي با استفاده از رايانه‌هاي زيبا و قدرت‌مند بود. در واقع نکست شرط‌بندي بود که جابز مي‌خواست به‌کمک آن ثابت کند مي‌تواند روزي بهتر از اپل باشد.

در طول سال‌هايي که جابز از اپل دور بود، من نمي‌توانستم بدون پيش کشيده شدن حرف‌هايي در مورد بي‌شرمي‌های اين شرکت با او گفتگويي داشته باشم. آن اوايل او در مورد اين‌که چطور مديرعامل وقت جان اسکولي فرهنگ اپل را “مسموم” کرده بود، غرولند مي‌کرد. چند سال بعد وقتي ديگر براي اپل آينده‌ا‌ي متصور نبود، حملات جابز هدف‌دارتر شدند. در ميانه‌ي دهه‌ي 1990 يک بار به من گفت: “امروز من مثل ساحره‌ي ضعيف فيلم جادوگر شهر اُز مي‌مانم: در حال ذوب شدن هستم.” و اضافه کرد: “بازي ديگر تمام شده. به‌نظر مي‌رسد آن‌ها نمي‌توانند يک رايانه‌‌ي عالي را براي نجات جان‌شان به بازار عرضه کنند. آن‌ها نيازمند تمرکز شديد روي طراحي صنعتي و بازتعريف معيار زيبايي هستند. اما آن‌ها به‌جاي آن جيل آمليو را به‌عنوان مديرعامل استخدام کردند؛ چيزي شبيه اين‌که نايک يک فروشنده‌ي کفش‌هاي مدل کيني خودش را به‌عنوان مدیرعامل استخدام کند.”

جابزِ لعنتي در نکست داشت در ارائه‌ي يک رايانه‌ي عالي به‌خوبي موفق مي‌شد. او قصد داشت اين کار را با منابعي بسيار عظيم ـ چيزي بيش از 100 ميليون دلار که از کساني اچ راس. پروت، شرکت ژاپني سازنده‌ي چاپگرهای کانون و دانشگاه کارنگي ملون جذب شده بود ـ انجام دهد. او قصد داشت کارخانه‌‌اي را ـ که به‌طرز حيرت‌انگيزي خودکار بود ـ در فرمونت کاليفرنيا احداث کند؛ جايي که دیوارها و تجهیزات نصب شده در آن باید به‌رنگ‌های خاکستري، مشکي و سفيد در می‌آمدند. او قصد داشت اين کار را به‌سبک خاصي انجام دهد و براي همين با يک معمار تمام‌وقت کار مي‌کرد. این همکاری به دفتر مرکزي شرکت در شهر ردوود زيبايي تيره‌رنگ و متمايزی بخشيد. دفتر مرکز تکست طرحي شبيه طراحي داخلي فروشگاه‌هاي اپل امروزي داشت. نقطه‌ي مرکزي ساختمان، پلکاني بود که به‌نظر مي‌رسید در هوا شناور است.

او هم‌چنين قصد داشت همين کار را با يک سازمان انقلابي انجام دهد؛ چيزي که او “شرکت باز” (Open Corporation) مي‌ناميد. او مي‌گفت: “اين‌گونه فکر کنيد: اگر به بدن خودتان نگاه کنيد، سلول‌هاي شما هر يک کارکرد خاصي دارند؛ اما هر يک از آن‌ها بخشی از نقشه‌ي کلان کل بدن انسان هستند. ما فکر مي‌کنيم شرکت ما مي‌تواند بهترين شرکت باشد؛ اگر و تنها اگر هر يک از افرادي که در اين‌جا کار مي‌کنند نقشه‌ي کلي اين‌جا را درک کنند و بتوانند آن را به‌عنوان معیاری براي تصميم‌گيري‌های در نظر بگيرند. ما فکر مي‌کنيم اگر آدم‌هاي ما اين را بدانند، بسياري از تصميمات خرد و متوسط و کلان مي‌توانند بهتر گرفته شوند.” اين يک تئوري برجسته بود.

اگر وقت‌گذراني جابز در تبعيدگاه‌ش همانند سفري طولاني در يک مدرسه‌ي مديريت در نظر گرفته شود، شروع عجولانه‌ي نکست شبیه روزهاي اولي است که در آن دانش‌جو فکر مي‌کند همه چيز را مي‌داند و مي‌خواهد اين را به دنيا ثابت کند. اما در حقيقت جابز در مورد همه‌ی جزئيات اشتباه مي‌کرد. “شرکت باز” در عمل يک شکست نااميدکننده بود. تنها ويژگي متمايز آن مخفي نگه نداشتن دستمزدهاي پرسنل بود؛ آن‌ها حتي يک بار تلاش کردند تا پاداش‌هاي يکساني را وضع کنند. البته اين در عمل کار نکرد و امتيازهاي جانبي هم نتوانستند کارکنان کليدي را راضي کنند.

از آن بدتر این‌که طرح کسب و کار جابز کاملا غلط بود. دو سال به عرضه‌ي محصول نکست به مشتريان‌ش باقي مانده بود. و زماني که رايانه‌ي “نکست‌کيوب” (NeXTcube) سرانجام از راه رسيد، براي حکم‌فرمايي براي دستيابي به يک سهم بازار مهم خیلی گران‌ بود. سرانجام جابز مجبور شد اعتراف کند این ماشين بدون‌ترديد زيبا که او و مهندسان‌ش ساخته‌اند، چيزي جز يک محصول شکست‌خورده نيست. او بسياري از کارکنان‌ش را اخراج کرد و شرکت را از يک شرکت سخت‌افزاري به يک شرکت نرم‌افزاري تبديل کرد. او اين کار را به‌ دو دليل انجام داد:

  1. بازنويسي سيستم‌‌عامل نکست ـ که “نکست‌استپ” (NextSTEP) نام داشت ـ براي رايانه‌هاي مبتني بر معماري اينتل؛
  2. طراحي يک محيط توسعه‌ي نرم‌افزار با نام “وب‌آبجکت” (WebObjects) که در نهايت پرفروش‌ترين نرم‌افزار شرکت شد.

در آن زمان جابز نمي‌دانست که وب‌آبجکت در آينده تبديل به ابزار اصلي در ساختن يک فروشگاه آن‌لاين براي اپل ـ يعني آي‌تونز ـ مي‌شود يا اين‌که نکست‌استپ بليط بازگشت او به اپل است. راه پيش روي نکست همواره سنگلاخ بود؛ چيزي که احتمالا براي مخلوقی که با آرزوي انتقام متولد شده بود طبيعي است. خوبي ماجرا اين بود که او کار جانبي ديگري هم داشت! [منظور شرکت پیکسار است که در هفته‌ی آینده به ماجرای جابز در آن خواهیم پرداخت ـ توضیح مترجم]

ادامه دارد …

منبع

لینک‌های هفته (۹4)

چه هفته‌ي پرمحتوايي!

پیش از شروع:

  1. برای دیدن مطالبی که این پست برگزیده‌ی آن‌هاست، می‌توانید فید لینک‌دونی گزاره‌ها  را در فیدخوان یا گودرتان دنبال کنید.
  2. لینک‌های توصیه شده توسط من با رنگ قرمز نمایش داده می‌شوند.
  3. برای مرور سریع‌تر مطالب، لینک‌هایی را که از نظر من تنها خواندن عنوان‌شان کفایت می‌کند، با پس‌زمینه‌ی زرد رنگ نمایش می‌دهم.

جامعه‌شناسی، سلامت و روان‌شناسی و کار حرفه‌ای:

خلاصه اي از DISC (وفا کمالیان؛ رفتار سازمانی و کاربردهای آن در مدیریت) (عااالي!)

چه وقت کار رایگان انجام دهیم؟ (نوشته‌ي بسيار عالي رضا بهرامي‌نژاد عزيز در سايت فوتون؛ رسانه‌ي هنر و تكنولوژي)

داستان غرور (3) و داستان غرور (4) (زهرا جم؛ تراوش‌های ذهن یک مشاور) (عاااااااالی!)

چرا باید گاهی اوقات با نگرانی‌های‌مان مواجهه شویم؟

کنار آمدن با همکاران بد خلق

فکرهای نو ،زندگی زیبا (مطلبي عالي درباره‌ي خلاقيت)

خرید به مهار استرس احتمالی کمک می‌کند 🙂

ده وضعیت خطرناک برای انتخاب همسر (به اين‌جا شايد ربطي نداشته باشد؛ اما براي جوان‌هاي همسن و سال من بسيار نكات مهمي دارد.)

مديريت و كارآفريني:

مدير شدن چالش است (وفا کمالیان؛ رفتار سازمانی و کاربردهای آن در مدیریت) (عااالي!)

باز تعریفی از امور خیریه (مجيد آواژ؛ روزنوشت‌هاي بهساد) (در راستاي همان ايده‌ي عالي “انجمن كسب و كارهاي سالم”)

چرخ‌هایی که از ابتدا اختراع می‌شوند (امير مهراني؛ The Coach)

ایده‌ی آقای مدیر دزدیده شد! (يك علي) (عاااااااالي!!!)

الفاتحه مع الصلوات (علي واحد؛ وبلاگ رادمان) (اگر اين جملات را آخر پروژه گفتيد …)

اگه مشتری حرف می‌زد (الهام اعتدالي؛ تجربه‌ها و ترجمه‌ها)

سرمایه‌گذار ما که دیوونه شد و رفت (توصيه‌هاي شايان شليله به صاحبان جوان استارت‌آپ‌هاي اينترنتي)

درس‌هایی از استیو جابز برای ارائه و سخنرانی (مهران نصر؛ رسانه‌هاي امروز)

مدیریت رفتار سازمانی، چرا؟ (وفا کمالیان؛ رفتار سازمانی و کاربردهای آن در مدیریت)

مسئوليت چك شركت با کیست؟

فناوري اطلاعات و ارتباطات:

از جورج اورول تا وبلاگستان – انگیزه‌های ما برای نوشتن (دكتر علي‌رضا مجيدي؛ يك پزشك) (خيلي عالي! من در مورد انگيزه‌هاي‌م يك پست جداگانه در هفته‌ي آينده خواهم نوشت.)

صدمین سال تولد الن تورینگ- بیوگرافی و کارهای علمی بزرگ تورینگ (دكتر علي‌رضا مجيدي؛ يك پزشك) (پدر علم رايانه)

۱۲ شغل برتر حوزه IT و مهندسی در سال ۲۰۱۲ (زوميت)

رونمایی گوگل از اندروید نسخه ۴.۱: جیلی بیلی (نارنجي)

سرویس “مختصات نقشه گوگل” برای استفاده‌های تجاری معرفی شد (زوميت) (عجب سرويس جالبيه! ما چند وقت پيش براي يك پروژه مي‌خواستيم خودمون با گوگل‌مپز اين كار را بكنيم! :))

امکان استفاده از Google Docs بصورت آفلاین میسر شد (زوميت)

ركورد رمزگشايي شكست!

پنگوئن گوگل

بدافزار فلیم ‘به جز جاسوسی، خراب‌کاری هم می‌کند’

اروپا و توقف سرمایه‌گذاری در صنعت آی‌تی (راه پرداخت)

Google Aims At Facebook Timeline, Lets Google+ Import All Your Past Social Media Updates | Fast Company

شبكه‌هاي اجتماعي:

علامت‌هایی از ارتباط ناسالم با رسانه‌های اجتماعی (مهران نصر؛ رسانه‌هاي امروز)

انحصارطلبی فیس‌بوک ، این بار در سرویس ایمیل (سعید امیرلو؛ وب‌بلاگ فارسی)

مقالات برتر همایش روز رسانه‌های اجتماعی

حضور نخستین زن در هیات مدیره فیس‌بوک (عالي! ورود خانم شريل سندبرگ به هيأت مديره‌ي فيس‌بوك)

 فیس‌بوک بلک‌بری را می‌خرد؟

صنعت فاوا در ايران:

تغییر و تحولات در وزارت ارتباطات/ انتصاب رئیس جدید سازمان تنظیم مقررات

نظارت بر اپراتورها یکی از برنامه‌های سازمان تنظیم مقررات ارتباطات است (رگولاتور مگه كار ديگري هم داره!؟)

زمين سيستم عامل بومی کشور می‌آيد

نحوه دريافت مجوز شبکه‌های اجتماعی

برنامه شورای فضای مجازی برای اینترنت ملی/ ساماندهی مجوز فعالیت‌های مجازی

اقتصاد:

سایت اطلاعات بازار مسکن به نفع کیست؟ (مجلۀ اقتصادی IRPD ONLINE JOURNAL) (تحليل جالب!)

بحث کلم بروکلی در دیوان عالی آمریکا! (مجلۀ اقتصادی IRPD ONLINE JOURNAL)

توليد داخلي و نرخ ارز (يك يادداشت عالي كه به زبان ساده ماجراي واقعي رابطه‌ي اين دو را تعريف مي‌كند!)

مقایسه گوشت خوری ایرانیان و دیگران (حجت قندي؛ اقتصادانه)

نتیجه سیاست‌های اقتصادی چپ‌گراها در آرژانتین (پويان مشايخ؛ خاكريز اقتصاد)

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (72)

“مصطفی دنیزلی پس از تساوی بدون گل پرسپولیس برابر ذوب‌آهن عنوان کرد:‌ امروز از انگیزه‌ي بازیکنان راضی هستم. ما برای اولین بار نه گل خوردیم و نه گل زدیم. اگرچه تنها مشکل ما گل نزدن در این دیدار بود؛ اما بازیکنان انتظارات مرا برآورده کردند.” (اين‌جا)

همه‌ي دوستان‌م مي‌دانند كه من آبي استقلالي هستم؛ اما اين پيرمرد ترك‌زبان را كه اين هفته با فوتبال ايران خداحافظي كرد، نمي‌شود دوست نداشت! اين جمله‌ي استاد چيزي است در حد گفته‌هاي پپ بزرگ. قابل توجه مديران و ره‌بران سازماني: موفقيت در دست‌يابي به اهداف مهم است؛ اما نتيجه هر چه باشد شما در پايان بايد از انگيزه داشتن هم‌كاران‌تان براي رسيدن به‌موفقيت، براي انجام كارهاي درست و انجام درست كار راضي باشيد!

اين انگيزه كليد پيروزي‌هاي امروز و آينده است.

15 مدرك حرفه‌اي داراي بالاترين درآمد در حوزه‌ي IT

چند سالي است تب مدارك حرفه‌اي در ايران هم مثل جهان داغ شده است و افرادي كه تمايل دارند تخصص خود را در چارچوب استانداردهاي جهاني به‌روزرساني كنند و توسعه دهند و به سازمان‌ها عرضه كنند، به‌سراغ اين مدارك مي‌روند. البته طبيعي است كه “مُدِ روز” شدن مدارك حرفه‌اي هم در اين ميان بي‌‌تأثير نبوده است. به‌نظرم داشتن مدارك حرفه‌اي دو نشان‌ي خوب از متخصص بودن فرد به‌حساب مي‌آيند؛ چون:

1- نشان مي‌دهد كه فرد از دانش روز دنيا در حوزه‌‌ي تخصص دنيا و مطابق با استانداردهاي حرفه‌اي مورد نظر برخوردار است.

2- نشان مي‌دهد فرد داراي سابقه‌ي تجربي مناسبي است (براي شركت در امتحان بسياري از مدارك، لازم است چند سال سابقه‌ي كار داشته باشيد.)

در هر حوزه‌‌ي حرفه‌اي و هر رسته‌ي شغلي مدارك تخصصي متفاوتي وجود دارند كه بسياري از آن‌ها هم با يك‌ديگر هم‌پوشاني دارند. اخذ بسياري از اين مدارك هم فرايندي زمان‌بر و پرهزينه است. بنابراين افراد مجبورند از ميان مدارك تخصصي مختلف دست به‌انتخاب بزنند. بخشي از معيارهاي انتخاب در اين زمينه، مي‌توانند موارد زير باشند:

1- ميزان اعتبار مدرك مورد نظر در دنيا و كشور مورد نظر (مثلا در ايران تقريبا همه PMP را مي‌شناسند؛ ولي كم‌تر كسي مثلا مدرك +Project را مي‌شناسد)؛

2- گستره‌ي استفاده از تخصص مربوط به مدرك (مثلا PMP مستقل از نوع پروژه به همه‌ي پروژه‌ها مربوط است)؛

3- ميزان درآمد مدرك حرفه‌اي در مقايسه با ساير مدارك مشابه / مرتبط؛

4- ميزان زمان و هزينه‌اي كه فرد بايد براي كسب مدرك صرف كند (از جمله: حجم مطالب جديدي كه فرد بايد ياد بگيرد، هزينه‌ي ساعت‌هاي آموزش اجباري، هزينه‌ي مسافرت به خارج از كشور براي مداركي كه در ايران امتحان‌شان برگزار نمي‌شود و …)

5- ميزان حداقل سابقه‌ي كاري مورد نياز (مثلا در مورد PMP اين‌جا را ببينيد.)

چندي پيش اين‌جا ديدم كه اطلاعات مربوط به معيار “ميزان درآمد مدارك حرفه‌اي” در حوزه‌ي فناوري اطلاعات ارائه شده است. بد نديدم هم كمي در مورد مدارك حرفه‌اي بنويسم و هم فهرست اين مدارك و حقوق و دستمزد آن‌ها را. بنابراين 15 مدرك حرفه‌اي داراي بالاترين درآمد در حوزه‌ي IT را با هم مرور مي‌كنيم:

1- PMP: با حقوقي برابر 111,209 دلار؛

2- CISSP: با حقوقي برابر 342دلار؛

3- CCDA: با حقوقي برابر 101,915 دلار؛

4- ITIL v3 Foundation: با حقوقي برابر 97,691 دلار؛

5- MCSE: با حقوقي برابر 91,650 دلار؛

6- VCP: با حقوقي برابر 91,648 دلار؛

7- CCNP: با حقوقي برابر 90,457 دلار؛

8- +CompTIA Server: با حقوقي برابر 84,997 دلار؛

9- MCITP: با حقوقي برابر 84,330 دلار؛

10- CCNA: با حقوقي برابر 82,923 دلار؛

11- MCSA:با حقوقي برابر 82,923 دلار؛

12- +CompTIA Security: با حقوقي برابر 80,066 دلار؛

13- MCP: با حقوقي برابر 79,363 دلار؛

14- CCENT: با حقوقي برابر 74,764 دلار؛

15- +CompTIA Network: با حقوقي برابر 71,207 دلار.

عكس از اين‌جا

لینک‌های هفته (۹3)

آقاي آواژ عزيز فراخواني داده‌اند براي اتحاد در زمينه‌ي مقابله با رشوه و فساد در كسب و كار. پي‌گيري ايشان در اين زمينه واقعن ستودني است. ضمن اعلام حمايت مجدد از ايده‌ي عالي ايشان، توصيه مي‌كنم به صفحه‌ي مربوط به فراخوان مراجعه كنيد و پرسش‌نامه‌ي تهيه شده را تكميل نماييد.

پیش از شروع:

  1. برای دیدن مطالبی که این پست برگزیده‌ی آن‌هاست، می‌توانید فید لینک‌دونی گزاره‌ها را در فیدخوان یا گودرتان دنبال کنید.
  2. لینک‌های توصیه شده توسط من با رنگ قرمز نمایش داده می‌شوند.
  3. برای مرور سریع‌تر مطالب، لینک‌هایی را که از نظر من تنها خواندن عنوان‌شان کفایت می‌کند، با پس‌زمینه‌ی زرد رنگ نمایش می‌دهم.

جامعه‌شناسی، سلامت و روان‌شناسی و کار حرفه‌ای:

 داستان غرور (1) (زهرا جم؛ تراوش‌های ذهن یک مشاور) (عاااااااالي!)

بهترین تسک منیجر دنیا (ميلاد اسلامي‌زاد؛ افاضات و اضافات)

نقاط اشتراك (محسن صحراگرد؛ وبلاگ تجربه)

چه زمانی ریسک ها را مدیریت نکنیم! (نيام يراقي؛ يادداشت‌هاي مديريت ريسك) (خوش‌حال‌م نيام فعال شده و هر هفته اين‌قدر مطلب خوب مي‌نويسد و ترجمه مي‌كند كه من در انتخاب لينك‌هاي هفته دچار مشكل مي‌شوم! ;))

پرسش‌های پیش از هر ارائه و سخنرانی (مهران نصر؛ رسانه‌هاي امروز)

ارتقای شغلی احتمال ابتلا به بیماری قلبی را کاهش می‌دهد

مديريت و كارآفريني:

باشگاه وب ايران | استارتاپ ویکند چیست؟ (برنامه‌ي بسيار جالبي كه در شهريور امسال برگزار خواهد شد و من هم افتخار همكاري در آن را دارم. :))

معیارهای سنجش در عملکرد و نمره ورزش (شهرام كريمي؛ يادداشت‌هاي صنايعي) (عاالي!)

راهنمای قدم به قدم بهترین مدیر دنیا بودن (نيام يراقي؛ يادداشت‌هاي مديريت ريسك)

بد نیست کمی با هم حرف بزنیم (مهدي عرب عامري؛ PMPlus) (چه عجب ما نوشته‌اي از مهدي ديديم :))

۱۰ درس از درون اپل: شگفت‌انگیزترین و مخفی‌کارترین شرکت آمریکا – بخش اول (سهيل عباسي؛ نويسنده‌ي مهمان وبلاگ يك پزشك)

نباید بهروز را می‌فروختم … (گفتگو با بهروز فروتن) (عااالي!)

عناصر چهارگانه استراتژی

فناوري اطلاعات و ارتباطات:

آقای همساده و سندرم نجیب‌زاده آلمانی، فریب هویت‌ها و ادعاهای کاذب را در اینترنت نخوریم! (دكتر علي رضا مجيدي؛ يك پزشك) (عاااالي!)

سرفیس مایکروسافت، تعریف دوباره تبلت (دكتر علي رضا مجيدي؛ يك پزشك)

۱۳ صدای مرتبط با فناوری که دیگر کمتر آنها را می‌شنوید! (دكتر علي رضا مجيدي؛ يك پزشك)

برای نخستین بار: فروش کتاب های الکترونیک از کتاب های کاغذی پیشی گرفت (نارنجي)

خبررسانی عینکی (ياسر كراچيان؛ خط قرمز) (اين هم يك ايده‌ي عالي براي كسب و كار آن‌لاين! ;))

معرفی «ویندوزفون ۸» از سوی مایکروسافت (فارنت)

اتحاد بینگ با بریتانیکا برای جنگ با گوگل

گوگل روزانه ۹۵۰۰ وب‌سایت حاوی بدافزار را شناسایی می‌کند

61 درصد ترافيك اينترنت در دنيا بيسيم مي‌شود

شبكه‌هاي اجتماعي:

مدير فني فيس‌بوك استعفا كرد

صنعت فاوا در ايران:

اجرای طرح تخفیف 20 درصدی پهنای باند/ اینترنت امسال ارزان نمی‌شود

صداوسیما، شهرداری، وزارت دفاع و بنیاد مستضعفان چهار مالک اپراتور چهارم (اپراتور چهارم اپراتور فيبر نوري هست‌. ضمنا معناي جديد بخش خصوصي را هم فهميديم! اين چهار تا نهاد شدند سهام‌دار 80 درصدي كه بايد به بخش خصوصي مي‌دادند! ;))

ورود امضای الکترونیکی به عرصه مالیاتی کشور

اقتصاد:

جستاری در دغدغه‌های اقتصادی-اجتماعی مردم شهرهای مختلف ایران (كافه اقتصاد) (اين مطلب بلاترديد به‌ترين مطلب هفته بود. يك تحقيق بسيار جالب: بررسي دغدغه‌هاي اقتصادي ـ اجتماعي مردم شهرهاي مختلف ايران براساس كلمات كليدي جستجو شده در گوگل!)

پیش‌بینی بازار سهام با توئیتر (نيام يراقي؛ يادداشت‌هاي مديريت ريسك)

با چه قیمت نفتی بودجه دولت تأمین می‌شود؟ (حجت قندي؛ اقتصادانه) (فاجعه!)

تلفن همراه و مرگ و میر جاده‌ای (مجلۀ اقتصادی IRPD ONLINE JOURNAL)

آفتاب شرق رو به طلوع است (علي سرزعيم؛ دوست‌دار سقراط)

انتخابات پارلمانی یونان (پويان مشايخ؛ خاكريز اقتصاد)

مطالبات شركت های پیمانكاری از دولت حدود 12 هزار میلیارد تومان

چند میلیون، میلیونر در جهان وجود دارد؟

چشم امید اقتصادهای بحران‌زده به قهرمانی در اروپا

نوارهای گم‌شده‌ی استیو جابز ـ قسمت اول

اشاره: برنت شلندر ـ روزنامه‌نگار و از دوستان نزدیک جابز ـ گزارش استثنایی را در مورد روزهای دوری جابز از اپل و درس‌هایی که جابز از راه‌اندازی نکست و پیکسار و زندگی در این دوران به‌دست آورد برای شماره‌ی می ۲۰۱۲ مجله‌ی فست‌کمپانی (این‌جا) براساس مصاحبه‌های مفصلی که با جابز در اوایل دهه‌ی ۱۹۹۰ انجام داده ـ و وجود آن‌ها را هم فراموش کرده بوده ـ نوشته است. شلندر بعد از سال‌ها کمی پس از مرگ جابز، به‌صورت اتفاقی نوارهای‌ این مصاحبه‌ها را در انبار منزل‌ش پیدا می‌کند و این آغاز ماجرایی است که به نوشتن این گزارش ختم می‌شود. من این گزارش را برای شماره‌ی خرداد ماه مجله‌ی پنجره‌ی خلاقیت ترجمه کرده بودم. با توجه به انتشار شماره‌ی تیر ماه این نشریه، از امشب به‌مدت شش هفته می‌توانید شنبه‌ شب‌ها بخشی از این گزارش زیبا و انرژی‌بخش را در گزاره‌ها بخوانید. این شما و این هم قسمت اول “نوارهای گم‌شده‌ی استیو جابز”:

اگر نمايش‌نامه‌ي زندگي استيو جابز به‌عنوان يک اپرا به‌روي صحنه بيايد، يك تراژدي در سه پرده خواهد بود. سه پرده‌اي که نام‌هاي‌شان احتمالا چيزي شبيه اين‌ها است: پرده‌ي اول ـ بنيان‌گذاري اپل و ابداع صنعت رايانه‌هاي شخصي. پرده‌ي دوم: سال‌هاي وحشت‌آور. و پرده‌ي آخر: بازگشت باشکوه و مرگ تراژيک.

پرده‌ي اول يک کمدي گزنده درباره‌ي بي‌باکي نوابغ و جسارت جابز جوان است که به‌سرعت تبديل به ماجرايي غم‌ناک مي‌شود؛ جايي که قهرمان جوان ما از قلمرو خويش بيرون رانده مي‌شود. پرده‌ي آخر متني کاملا طعنه‌‌آميز درباره‌ي بازگشت يک ستاره‌ي راک آشنا و كچل دنياي فناوري پيش‌رفته براي تحول اپل ـ حتي فراتر از انتظارات دست بالاي خودش ـ است. ستاره‌اي كه ناگهان به‌شکلي کشنده بيمار مي‌شود و سپس به‌آرامي و به‌شکلي دردناک از صحنه محو مي‌شود ـ آن هم در حالي که مخلوق‌ش به‌شکلي معجزه‌آسا تبديل به بزرگ‌ترين مولد نيروي دنياي فناوري ديجيتال شده است. هر دو پرده‌، داستان قهرماني رذل را روايت مي‌کنند. داستاني كه همانند آثار شکسپير با موج‌هاي ژرف احساسات ارزش‌مند پايان مي‌يابد.

اما پرده‌ي دوم ـ سال‌هاي وحشت‌آور ـ مي‌تواند کاملا نوا و روح متفاوتي داشته باشد. در واقع روح اصلي حاکم بر اين پرده آن‌چه از عنوان‌ش برمي‌آيد ـ سال‌هاي وحشت‌آور كه يک اصطلاح رايج در ميان روزنامه‌نگاران و شرح‌حال‌نويسان براي توصيف زندگي جابز در دوري او از اپل بين سال 1985 تا 1996 است ـ را نقض مي‌كند؛ چرا که اين دوره تنها دوره‌ي معنادار زندگي جابز در کوپرتينو بوده است. در واقع اين بخش مياني محوري‌ترين بخش زندگي جابز ـ و احتمالا شادمانه‌ترين بخش آن ـ بوده است. او بالاخره در جايي اقامت گزيد، ازدواج کرد و خانواده‌اي پيدا کرد. او ارزش بردباري را درک کرد و مهارت تظاهر به آن را در زماني که از دست‌ش مي‌داد به‌دست آورد. مهم‌تر از همه همکاري او با دو شرکتي که ره‌بري‌شان را در آن دوره در دست داشت ـ يعني نکست و پيکسار ـ او را تبديل به انسان و ره‌بري کرد که اپل را پس از بازگشت‌ش به غيرقابل‌باورترين سطح ممکن موفقيت رساند.

در واقع آن‌چه در نگاه اول در مورد اين هيپي پابرهنه که پس از اخراج از کالج ريد به سواري مجاني در هندوستان روي آورده بود شگفت‌انگيز است، همين دوره‌ي زماني مياني است که براي استيو جابز همانند تحصيل در يک مدرسه‌ي مديريت عمل کرد. به‌بيان ديگر او در اين دوره رشد يافت. به‌سرعت و در تمامي جنبه‌هاي وجودي‌ش. اين پرده‌ي مياني با اندکي دستکاري حتي مي‌تواند طرح اوليه‌اي براي يک فيلم آينده‌ي پيکسار باشد. اين دوره کاملا در چارچوب شعاري که جان لستر تمامي موفقيت‌هاي استوديو ـ از داستان اسباب‌بازي تا بالا ـ را به آن منتسب مي‌داند، مي‌گنجد: “آن مي‌تواند درباره‌ي اين باشد که چطور شخصيت اصلي براي بهتر شدن متحول مي‌شود.”

من اخبار زندگي جابز را از سال 1985 براي فورچون و وال‌استريت ژورنال پوشش داده‌ام؛ اما اهميت اين سال‌هاي “گم‌شده” را تا زمان مرگ او در پاييز گذشته به‌خوبي درک نکرده بودم. يک روز در حال کند و کاو درون قفسه‌ي انباري‌ام، سه دو جين از نوارهاي ضبط شده در مصاحبه‌هاي ادواري مفصل‌‌م با او را در 25 سال پيش کشف کردم که بعضي‌هاي‌شان هم بيش از سه ساعت طول کشيده بودند (جزئيات‌ ماجرا را در طول اين مقاله متوجه خواهيد شد.) بسياري از آن‌ها را هرگز دوباره گوش نداده بودم و و دو تاي‌شان هم هرگز پياده‌سازي نشده بودند. بعضي از اين مصاحبه‌ها با پريدن کودکان او به داخل آشپزخانه در هنگام گفتگوي ما قطع شده بودند. در ديگر مصاحبه‌ها خود او احتمالا قبل از گفتن چيزهايي که مي‌ترسيده باعث دردسرش شوند، دکمه‌ي توقف دستگاه ضبط صدا را فشار داده بود. گوش دادن به اين مصاحبه‌ها با داشتن ادراکي که در طول اين سال‌هاي گذشته به‌دست آمده بسيار روشن‌کننده است.

درس‌‌هاي جابز بسيار ارزشمند بودند: جابز به يک مدير و رئيس بالغ تبديل شده بود، ياد گرفته بود چگونه از همکاري بهره بگيرد و روشي را براي تبديل کردن لجاجت دروني‌ش به پشتکاري اثربخش يافته بود. او يک معمار شرکتي (Corporate Architect) شده بود که بنيان‌هاي يک کسب و کار را همانند اسکلت يک ساختمان واقعي مي‌ديد؛ چيزي که هميشه براي خود او هم جذاب بود. او با غرق کردن خودش در هاليوود در هنر مذاکره به استادي رسيده بود و ياد گرفته بود چگونه استعدادهاي خلاق ـ به‌ويژه استعدادهاي مشهور پيکسار ـ را باموفقيت مديريت کند. احتمالا مهم‌تر از همه اين‌که او قابليت تطبيق‌پذيري حيرت‌آوري را در خود پرورش داده بود که براي فتح پي در پي قله‌هاي موفقيت حياتي بود. همه‌ي اين‌ها در دوره‌ي زماني اتفاق افتاد که بسياري از ما آن را به‌عنوان دوره‌ي نااميدي او به ياد مي‌آوريم.

11 سال براي خودش عمري است. به‌ويژه زماني که مهلت زندگي داده شده به يک نفر بسيار محدود است. به‌علاوه بسياري از انسان‌ها ـ به‌ويژه افراد خلاق ـ اغلب در دهه‌ي سي و اوايل دهه‌ي چهل زندگي‌شان در اوج مفيد بودن‌شان قرار دارند. با اين همه موفقيت‌هاي سرمست‌کننده‌ي اپلِ استيو جابز در طول 14 سال گذشته، ناديده گرفتن اين سال‌هاي “گم‌شده” بسيار آسان بوده است. اما در حقيقت اين دوره همه چيز را در وجود او متحول کرد. با دوباره گوش دادن به آن ساعت‌هاي طولاني گفتگو با جابز، متوجه شدم آن سال‌ها در حقيقت اثربخش‌ترين دوره‌ي زندگي جابز بوده‌اند.

ادامه دارد …

ماه‌نامه‌ي مديريتي گزاره‌ها ـ شماره‌ي اول

الوعده وفا! شماره‌ي اول ماه‌نامه مديريتي گزاره‌ها آماده شد. اميدوارم مجموعه مطالب تهيه شده براي اين شماره مورد نظر و استفاده‌ي دوستان گرامي قرار بگيرد. منتظر هر گونه انتقاد، پيشنهاد و نظر سازنده‌ي شما هستم. هم‌چنين بسيار خوش‌حال خواهم شد كه از همكاري‌تان در تهيه‌ي مطالب شماره‌هاي آينده‌ي اين ماه‌نامه بهره‌مند شوم. مي‌توانيد شماره‌ي اول را از اين‌جا با لينك مستقيم دانلود كنيد.

اگر از مطالب اين ماه‌نامه خوش‌تان آمد و براي‌تان كاربردي بود، سپاس‌گزار خواهم شد كه آن را براي دوستان‌تان نيز بفرستيد. براي دريافت شماره‌هاي بعدي اين ماه‌نامه، مي‌توانيد اي‌ميل‌تان را اين‌جا ثبت كنيد.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (71)

“من فکر می‌کنم بهتر است زیاد صحبت نکنم. به‌تر است این مسئله را در شرایط خون‌سردتری آنالیز کرد و برای بازی بعدی دوباره متحد شد …  مهم‌ترین ناامیدی این قبیل شکست‌ها تأثیر آن روی باورتان است. این خطرناک است … بیایید واقع‌گرا باشیم . ما در دنیای خیالی زندگی نمی‌کنیم. شاید دو یا پنج درصد از نظر ریاضی شانس داریم. باید یک عملکرد کاملا متفاوت داشته باشیم. شما هیچ گاه از آینده اطلاع ندارید!” (آرسن ونگر پس از باخت چهار هيچ به ميلان در ليگ قهرمانان اروپا؛ اين‌جا)

شيوه‌ي واكنش به شكست را ياد بگيريم از زبان يكي از استادان بي‌بديل فوتبال در دنياي امروز كه نبوغ‌ش را در بازي برگشت با يك تيم نصفه و نيمه ثابت كرد (هر چند فقط و فقط يك گل كم آورد …) واي از اين جمله‌ي شاه‌كار استاد كه با تمام وجود در برخي شكست‌هاي زندگي تجربه‌اش كرده‌ام: مهم‌ترین ناامیدی این قبیل شکست‌ها تأثیر آن روی باورتان است!

9 چیزی که به‌عنوان رئیس نباید از زیردستان‌تان بخواهید

رئیس هستید و قدرت دست شماست. اما به‌تر است برای این 9 کار از قدرت‌تان استفاده نکنید:

1- آدم‌ها را مجبور به حضور در مراسم‌ اجتماعی (مثلا جشن‌ آخر سال شرکت) نکنید: ممکن است طرف از محیط کارش راضی نباشد یا از دیگران خوش‌ش نیاید. ممکن هم هست نخواهد خارج از محیط کاری با دیگران در ارتباط باشد. این فشار آوردن می‌تواند به سادگیِ گفتن: “می‌بینمت جانی” باشد!

2- از یک کارمند بخواهید کاری را انجام دهد که قبلا از دیگری خواسته‌اید انجام‌ش دهد: مثل این‌که بخواهید تا کار ناتمام یا عقب‌افتاده‌ی دیگری را تکمیل کند.

3- آدم‌ها را برای کمک‌های خیریه تحت فشار بگذارید: این باکلاس‌بازی‌های بعضی سازمان‌ها را دیده‌اید؟ “کارکنان فلان سازمان یک ماه حقوق‌شان را به‌صورت نمادین به بنیاد X کمک کردند.”

4- از آن‌‌ها بخواهید در زمان ناهار در یک جلسه‌ی کاری شرکت کنند و غذا هم به آن‌ها ندهید!

5- از آن‌ها بخواهید خودشان را ارزیابی کنند.

6- از آن‌ها بخواهید هم‌کاران هم‌سطح خودشان را ارزیابی کنند.

7- اطلاعات شخصی را در راستای هدف “تیم‌سازی” شما افشا کنند: مثلا “بگو ببینم در مورد فلانی چه احساسی داری؟” تنها صحبت کردن در مورد عمل‌کردها مجاز است.

8- از آن‌ها بخواهید وقتی از مسیر درست منحرف شدید، به شما اخطار بدهند: در واقع شما نباید از زیردستان‌تان بخواهید عمل‌کرد شما را پایش کنند. مثلا وقتی در یک جلسه که حسابی عصبانی شده‌اید و نمی‌فهمید چه می‌گویید به شما یادآوری کنند که عقب‌نشینی کنید.

9- از آن‌ها بخواهید کاری را که خودتان حاضر نیستید انجام دهید را انجام دهند.

منبع

(عکس از این‌جا)

پ.ن. با دو مورد 5 و 6 مشكل دارم! بقيه عالي است.

نامه‌اي به يك دوست ناديده: تصميم بگير كه موفق بشوي

دوست ناديده‌اي از ميان خوانندگان اين‌جا چند روز پيش به من اي‌ميل زده بودند و براي مقابله با بي‌انگيزگي راه‌كار خواسته بودند. نكته‌‌ي جالب اي‌ميل ايشان، اشتراكي بود كه با هم داشتيم. با خواندن حرف‌هاي اين دوست به‌ياد ماجراهاي چند سال قبل افتادم و مسيري كه من را به نقطه‌ي امروز رسانده است. بنابراين براي آن دوست نوشتم كه زندگي در شهر زيباي و تاريخي تفرش براي من چه به‌همراه داشت:

“دوست عزيز ما با هم يك نقطه‌ي مشترك جالب داريم: من هم در رشته‌ي مهندسي صنايع دانشگاه تفرش درس خوانده‌ام؛ البته آن زماني كه هنوز دانشگاه صنعتيِ تفرشِ امروز، زيرمجموعه‌ي دانشگاه صنعتي اميركبير بود. براي همين مي‌خواهم براي شما داستان زندگي در آن كوه و كمرهاي دانشگاه تفرش و تأثير عميق‌ش را بر زندگي‌ام تعريف كنم؛ شايد كمك‌تان كرد …

من آدمي بودم وابسته به خانواده و بسيار حساس. تا قبل از رفتن به دانشگاه ـ آن هم در شهر كوچكي مثل تفرش و وسط آن همه كوه و بيابان ـ شايد جز چند روزي از خانواده جدا نشده بودم. و اين تجربه‌ي سه ساله براي بزرگ شدن و مستقل شدن و محكم شدن‌م بسيار به كارم آمد. خوب در دانشگاه با آدم‌هايي از شهرهاي مختلف و فرهنگ‌هاي مختلف روبرو شدم، ياد گرفتم كه همه‌ي پيش‌فرض‌هاي ذهني من در مورد درست‌ها و نادرست‌ها لزوما درست نيستند، ياد گرفتم دنيا خيلي بزرگ‌تر از تجربيات و محيط اطراف من است و خيلي چيزهاي ديگر. اما باز هم آن‌چه زندگي در دانشگاه و شهر تفرش به من براي موفق شدن دادند، اين‌ها نبودند.

احتمالن شما فشار و شرايط به‌تري نسبت به زمان ما تجربه كرده‌ايد (البته اميدوارم!) مثلا وقتي ما وارد دانشگاه شديم، خيلي از ساختمان‌هايي كه الان مي‌بينيد وجود نداشتند: نه سلفي بود و نه مركز كامپيوتري، نه كتابخانه‌اي بود و نه حتا مسير رفت و آمد بين دانشكده‌ها و خوابگاه‌ها! حتا ساختمان‌هاي كارگاه‌هاي جوش و ريخته‌گري در سال‌هاي بعد ساخته شدند. به اين شرايط سخت اين را اضافه كنيد كه ما اسما دانشجوي دانشگاه صنعتي اميركبير بوديم؛ اما در عمل هيچ نمي‌ديديم: نه استادي، نه كلاسي و نه امكانات جانبي مثل بازديد از كارخانه‌ها و … از آن بدتر اين بود كه ما رسما توسط دانشگاه مادر به‌عنوان دانشجويان تحميلي (كه حالا ماجراي‌ش مفصل است) و وصله‌ي نچسب ديده مي‌شديم و از هيچ كاري براي ما تحقير كردن ما خودداري نمي‌شد!

اما اين شرايط بد باعث شد چند اتفاق خوب در زندگي من و دوستان‌م بيافتد:

1- ياد گرفتيم چطور سختي‌ها را تحمل كنيم.

2- ياد گرفتيم كه “ياد گرفتن” وظيفه‌ي اصلي خود ما در تمامي زندگي است و هيچ كس وظيفه‌اي براي “ياد دادن” به ما ندارد!

3- ما متوجه شديم آدم‌هاي توان‌مندي هستيم كه به‌ هر دليلي عده‌اي عمدا دارند براي ما محدوديت ايجاد مي‌كنند. تازه از اين محدوديت‌هاي عمدي تحميل شده توسط دانشگاه مادر هم كه بگذريم، محدوديت‌هايي كه جوان‌هاي هم‌سن و سال آن موقع من و اين روزهاي شما با آن‌ها روبرو هستند هم كم نبودند! اما ما تصميم گرفتيم به‌جاي غر زدن و نشستن و لعنت فرستادن به بخت بد، براي اثبات توان‌مندي‌مان دست‌مان را روي زانوي خودمان بگذاريم و خودمان تلاش كنيم: از همان بيابان‌هاي دانشگاه تفرش در كلاس سي و چند نفره‌ي صنايع ما تا به‌امروز تنها 4-5 نفر هستند كه به درجات كارشناسي ارشد يا دكترا ـ آن‌ هم در به‌ترين دانشگاه‌هاي داخل و خارج كشور از جمله همان دانشگاه مادر (!) ـ نرسيد‌ه‌اند. ما آن‌جا بدون هيچ‌گونه كلاس‌ كنكوري، رتبه‌هاي تك‌رقمي زيادي در كنكور كارشناسي ارشد داشتيم. خيلي از دوستان ما اين روزها در دانشگاه‌هاي خوب داخل و كشور در حال گذراندن دوره‌ي دكترا هستند. آن‌هايي هم كه وارد بازار كار شدند، يكي از يكي موفق‌ترند.

شايد داستان موفقيت من و دوستان‌م در نگاه اول ساده و مثل ديگر “‌قصه‌”هاي موفقيت به‌نظر برسد كه اين روزها اين طرف و آن طرف مي‌خوانيم‌شان؛ اما واقعيت اين است كه ما با همين چند اصل ساده توانستيم به موفقيت برسيم. اگر ما توانستيم از آن‌جا به اين‌جا برسيم، چرا شما نتوانيد به آن‌جايي كه مي‌خواهيد برسيد؟

بنابراين به‌ياد داشته باشيد كه: مهم شروع كردن است و پيش رفتن و تاب آوردن. به گذشته نگاه نكنيد. به آينده‌ي زيباي پيش رو فكر كنيد و براي حركت و موفق شدن، تصميم بگيريد. اولين قدم در راه موفقيت، تصميم گرفتن براي موفق شدن است …”

پ.ن. راست‌ش احساس مي‌كنم كم‌كم داريم فراموش مي‌كنيم به‌ترين الگوي موفقيت در زندگي، خودمان هستيم! بنابراين به درس‌هاي آموخته از موفقيت‌هاي گذشته‌تان فكر كنيد و در زندگي‌تان به‌كارشان بگيريد.