ابزار جستجو يا جستجوي ابزار؟

“من احساس مي‌کنم بشر امروز از چيزي رنج مي‌برد که نمي‌داند چيست؟ کسي که نابيناست بالاخره مي داند از چه رنج مي‌برد. چون يکي از ابزارهاي شناخت و ادراک حسي‌اش را از دست داده اما بشر امروز نمي‌داند کدام ابزار معرفتي‌اش را از دست داده است. هگل مي‌گويد: شکاکيت ديروز بشر که در دوره‌ي سوفسطاييان و يوناني‌ها بود، «شکاکيت وجودي (انتولوژيک)» بود. بشر در عالم بيرون دچار شک شده بود. اما شکاکيت دوران معاصر معرفت‌شناسانه (اپيستمولوژيک) است. يعني در حوزه‌ي معرفت ما نقصان ايجاد شده و دچار شک و ترديد هستيم و نمي‌دانيم منشأ بحران چيست و کجاست؟” (از گفتگوي طهماسب صلح‌جو با احمد رضا معتمدي در مورد فيلم آلزايمر؛ مجله‌ي فيلم؛ شماره‌ي 422؛ مهر 1390)

گم شدن ابزار کسب معرفت بشر! نگاه جالبي است. هر چند که به‌نظرم مشکل اصلي گم شدن ابزار نيست. علم شناخت به ما آموخته که ابزارهاي حصول معرفت‌مان داراي چه محدوديت‌هايي هستند و چه کاربردهاي محدودي دارند. سردرگمي ما از همين‌جا شروع شده. ما به ناگاه فهميده‌ايم که ديگر “ابزار جستجوي‌مان” به‌کار نمي‌آيد. بنابراين به سراغ “جستجوي ابزار” رفته‌ايم. اما ناگهان با اين حقيقت تلخ و سهمناک روبرو شده‌ايم که “جستجو” بدون “ابزار” ممکن نيست! اين دور باطل است که اين روزها اذيت‌م مي‌کند …

نه به خشونت عليه زنان

نمي‌دانم چرا فکر مي‌کردم امروز است؛ اما جمعه بود! جمعه‌اي که گذشت، 25 نوامبر، روز جهاني مبارزه با خشونت عليه زنان بود. از روزي که کمي بزرگ‌تر از قبل‌م شدم و چيزهايي در مورد مسائل زنان خواندم، متوجه شده‌ام که يکي از کليدي‌ترين مسائل در اين حوزه‌، خشونت عليه زنان است. اغلب ما خشونت را معادل خشونت فيزيکي مي‌گيريم؛ اما در واقع خشونت‌هاي کلامي (و اغلب جنصيتي) بسيار شايع‌تر و فراگيرتر و پنهان‌ترند. متأسفانه اغلب ما مردان، بدون اين‌که به اين نکته واقف باشيم خواسته يا ناخواسته وارد بازي خشونت مي‌شويم.

يادم هست روزي که براي اولين بار در مورد خشونت کلامي نسبت به زنان خواندم؛ چقدر شرم‌گين شدم از اين‌که قبل از آن ناخواسته و بدون اطلاع، چند بار مرتکب اين گناه نابخشودني نسبت به عزيزترين کسان زندگي‌م ـ مادرم و خواهرهاي عزيزم ـ شده‌ام … از آن زمان هميشه در مواجهه با چنين موقعيت‌هايي رنج کشيده‌‌ام و هر جا هم که توانسته‌ام و اميد تأثير بوده، سعي کرده‌ام اين نکته را به ديگران گوش‌زد کنم. تازه باز هم اين نگراني را دارم که نکند باز خودم …

اگر باور کنيم که زن و مرد در نظام هستي، دو آفريده‌ي کاملا برابرند و اگر حواس‌مان باشد که نبايد مسائل را تنها از دريچه‌ي نگاه تنگ‌نظرانه (اگر نگوييم کوته‌نظرانه!) جنصيت خودمان بنگريم، شايد بشود اميدوار بود به رسيدن روزي که حتا ديگر خشونت کلامي را هم عليه زنان و دختران در هيچ کجاي دنيا شاهد نباشيم.

مي‌خواهم به خودم و ديگر آقايان آزادانديشي که اين‌جا را مي‌خوانند اين را يادآوري کنم که هر جا فقط و فقط براساس “زن بودن” طرف مقابل‌مان در مورد او قضاوت بکنيم و با او سخن بگوييم، در واقع به‌نوعي در حال اعمال خشونت عليه آن خانم هستيم. فرقي هم نمي‌کند اين مثلا در قضاوت در مورد رانندگي خانم‌ها باشد (آن هم در حالي که قهرمان رالي ايران يک خانم است!) يا در محيط کار و در قضاوت در مورد کيفيت کار همکار زن‌مان و يا بدتر از آن قضاوت در مورد توانايي‌ها و مهارت‌هاي او و يا هر موقعيت ديگر زندگي.

من عميقا باور دارم دنيا با تلاش تک‌تک انسان‌ها براي خوب بودن و خطا نکردن در زندگي شخصي‌ و رفتارشان است که جاي قابل تحمل‌تري مي‌شود. بياييد هر کدام از ما در زندگي شخصي‌مان، عملا به خشونت عليه زنان يک نه قاطع بگوييم.

استدلال‌های منطقی ایرانی (5)

يک: ساعت يک نيمه شب است. چند جوان در پارک مقابل منزل ما جمع شده‌اند و در حال گفت‌وگو و شوخي و خنده با صداي بلند هستند. چند باري بهشان تذکر داده‌ايم‌؛ اما گوش‌شان بده‌کار نبوده است. ديگر طاقت نمي‌آورم و مي‌روم سراغ‌شان. مکالمه‌ي ميان ما:

ـ آقا الان ساعت چنده؟

ـ ساعت؟ يک شب.

ـ معمولا اين ساعت مردم چي کار مي‌کنند؟

ـ مي‌خوابند.

ـ خوب الان شما احساس نمي‌کني با اين سر و صدا همسايه‌ها نمي‌تونن بخوابند؟

ـ اولا که ما سر و صدا نکرديم! ثانيا هم اين‌که من 15 ساله بچه‌ي اين محل‌ام و کسي تا حالا به من همچين تذکري نداده. حتا پليس هم جرأت اين کارو نداره. من که راحتم! شما هم اگر ناراحتي سعي کن تحمل کني.

دو: در صندليِ وسطِ عقب تاکسي نشسته‌ام. سمت چپم پسر جواني اين‌قدر گشاد نشسته که هر چقدر هم خودم را جمع مي‌کنم باز هم بازتر مي‌نشيند! سمت راستم هم خانمي نشسته که محض احتياط کيف‌اش را بين من و خودش حائل کرده و من جايي ديگر براي فرار کردن از دست بد نشستن‌هاي اين پسر سمت چپي ندارم. مسير طولاني نيست؛ اما ديگر واقعا پاي‌ام درد گرفته. بالاخره به او مي‌گويم:

ـ “مي‌شه يک مقداري جمع‌تر بشينيد؟”

ـ “من فکر کردم چون خودم راحتم، شما هم راحتيد!” (حالا ببينيد خانم‌ها از دست ما مردان چه مي‌کشند!)

سه: انگار مرز آزادي آدم‌ها براي رفتارها و سبک زندگي‌شان تا جايي است که حقوق ديگران را نقض نکنند. اين‌ها تنها دو نمونه از کاربرد روزمره‌ي استدلال مسخره و مزخرف “من که راحتم” بود. اما آيا اين مثلا “راحتي” هميشه يعني اين‌که ديگري هم راحت است؟ متأسفانه اغلب ما عموما يادمان نيست که راحتي و لذت و شادي ما، نبايد با ناراحتي و آزار ديگران همراه باشد و از آن بدتر، اصلا به اين فکر هم نمي‌کنيم که آيا دارد اين اتفاق مي‌افتد؟ خودم بارها شده که فهميده‌ام ناخودآگاه با چنين پيش‌فرض نادرست ذهني، ديگران ـ هم‌کلاسي‌ها و هم‌کاران و دوستان و از همه مهم‌تر اعضاي خانواده‌ام را آزار داده‌ام.

کاش هميشه وقتي که راحتيم و داريم حال‌مان را از زندگي مي‌بريم، فقط و فقط يک ثانيه به اين فکر کنيم که آيا اين راحتْ بودنِ ما با ناراحتْ بودنِ ديگران همراه است يا خير؟ و کاش فراموش نکنيم که وقتي به‌همين سادگي در زندگي روزمره‌ي شهروندي‌مان به حقوق ديگران (از جمله حقِ استراحتِ شبانگاهي‌شان) تجاوز مي‌کنيم، انتظار اين‌که حکومت براي راحتي خودش، حقوق ما را ناديده بگيرد انتظار به‌جا و منطقي نخواهد بود.

لینک‌های هفته (۶1)

فعلا که گودر سر جاشه! ولي هفته‌ي کم‌لينکي بود. ظاهرا همه‌مون از شدت ذوق‌زدگي يا شايد هم از ترس از دست رفتن شبکه‌ي اجتماعي محبوب‌مان توليد محتوا را کم کرديم! :دی

پیش از شروع:

  1. برای دیدن مطالبی که این پست برگزیده‌ی آن‌هاست، می‌توانید گودر گزاره‌ها را دنبال کنید.
  2. لینک‌های توصیه شده توسط من با رنگ قرمز نمایش داده می‌شوند.

جامعه‌شناسی، روان‌شناسی و کار حرفه‌ای:

رفتن به وضعیت جدید (امير مهراني؛ The Coach)

شب‌های بی‌رحمانه‌ی غمگین (خيلي خوب و انرژي‌بخشه اين نوشته‌ي آلبر کامو …) (محسن آزرم؛ شمال از شمال غربي)

سندرم دانشجو (حجت قندی؛ اقتصادانه)

مدیریت:

SAS یا SPSS (بسیار مفید بود!) (نیام یراقی؛ یادداشت‌های مديريت ريسک)

مدیران نامدیر منابع انسانی (شهرام کريمي؛ يادداشت‌هاي صنايعي)

کمیک – اصول و آداب مدیریت (عااااالي!)

فناوری اطلاعات و ارتباطات:

تعیین اهداف جهانی برای دسترسی به اینترنت پرسرعت توسط سازمان ملل (نارنجي)

آمار وضعیت کاربران ایرانی در استفاده از موتورهای جستجو، شبکه‌های اجتماعی، سیستم‌عامل‌ها (علي اسماعيل‌زاده؛ بهترين ارتباط)

نقش تبلت در مرور اخبار (دکتر علي رضا مجيدي؛ يک پزشک)

ابزارهای جدید برای حرکت در امواج داغ و خروشان گوگل پلاس (دکتر علي رضا مجيدي؛ يک پزشک)

PageRank گوگل، حقیقتا اهمیت دارد؟ (خيلي مفيد بود اين نوشته‌ي عباس صفارايي در ويزويز)

گسترش ایده اکوسیستم نرم‌افزاری (تحليلي جالب از وب‌شهر)

آیا گوگل یاهو را خواهد خرید؟ (مهرداد نایب؛ ویزویز)

اچ پی به ساخت کامپیوترهای شخصی ادامه می‌دهد (نارنجي)

گزارش گارتنر: بازار در دستان اچ پی و لنووو

پدر هوش مصنوعی درگذشت

گوگل ظاهر سرویس Gmail را تغییر می‌دهد (خيلي خوبه؛ مخصوصا تغيير امکانات جستجو!) (زوميت)

پیش‌بینی درآمد پنج میلیارد دلاری برای شبکه‌های اجتماعی

سونی سهام ۵۰ درصدی اریکسون را خرید (وبلاگينا)

فروش تلفن‌های هوشمند برای اولین بار کاهش یافت (وبلاگينا)

اقتصاد:

ظرفیت دولت (علي سرزعيم؛ دوستدار سقراط)

پایان یورو آغاز شده است (اوضاع اصلا خوب نيست؛ ولي اين‌قدر بدبين بودن هم به‌نظرم درست نيست.) (حجت قندی؛ اقتصادانه)

لینک‌های هفته (60)

گوگل اين هفته دو خبر عجيب و براي ما ايراني‌ها بسيار مهم اعلام کرد: پایان همیشگی برای سرویس گوگل BUZZ و تغییرات جدید گوگل ریدر و اتصال با گوگل پلاس. حذف ويژگي‌هاي اجتماعي گودر هم از آن خبرهاي بدي بود که طبق معمول اين روزها براي‌مان عادي شده‌اند … در مورد گودر و ماجراهياي‌اش فردا مطلب جداگانه‌اي مي‌نويسم. در هر حال علت تأخير اين پست افسردگي ناشي از تعطيلي گودر بود!

پیش از شروع:

  1. برای دیدن مطالبی که این پست برگزیده‌ی آن‌هاست، می‌توانید گودر گزاره‌ها را دنبال کنید.
  2. لینک‌های توصیه شده توسط من با رنگ قرمز نمایش داده می‌شوند.

جامعه‌شناسی، روان‌شناسی و کار حرفه‌ای:

مرگ ستیو جابز و مساله عدم امنیت (بهرام شاکرين؛ ابديت) (به‌ترين نوشته‌ي هفته براي من)

روی زندگی‌ات کار کن (نوشته‌ي عالي رضا بهرامي عزيز که به من هم لطف داشته!)

درباره گواهی PSM (نادر خرمي‌راد)

در انتظار خوشبختی (رضا قرباني؛ مدير رسانه)

یک اینفوگرافیک زیبا برای اطلاع از روش استخدام در گوگل (مصطفي لامعي؛ iClub)

زن و مرد بودن را کنار بگذاریم! و در این یک سال یاد گرفتم که … (از وبلاگ همينا که لازمه سابگرد تأسيس‌شون را تبريک مجدد بگم)

۵ سؤال مهمی که بعد از شکست باید از خود بپرسید (امير مهراني؛ The Coach)

“من اشتباه کردم” (مجيد آواژ؛ روزنوشت‌هاي بهساد)

فرهنگ سازمانی و مدیریت پروژه (بهاره حسيني؛ The Notes)

روابط غیر رسمی در مذاکرات رسمی! (يادداشت‌هاي روزانه‌ي يک مدير)

ادغام و تمليك (4) – حاكميت شركت‌ها و ادغام و تمليك (مطلب مهمان) (احسان اردستاني؛ ويترين افکار کن)

برنامه‌ريزي جابز براي 4 سال آينده اپل (سطح تفکر استراتژيک مديرعامل!)

فناوري اطلاعات و ارتباطات:

اشتراک یک تجربه: چگونه در ایران از فروشگاه کتاب کیندل، خرید کنیم؟ (دکتر علي رضا مجيدي؛ يک پزشک)

تعداد وب سایت‌های موجود در اینترنت (مجيد نصيري‌نژاد؛ در جستجوي علم)

جعبه‌ي آبی (جادي در نارنجي) (خيلي جالب!)

چه بر سر آی‌فون ۵ آمد؟ (دکتر علي رضا مجيدي؛ يک پزشک)

گوگل چقدر از محل «اندروید» درآمد دارد؟ (دکتر علي رضا مجيدي؛ يک پزشک)

تعطیلات ایرانیان در Google Calendar (وبلاگ رسمي گوگل به زبان فارسي)

KDE پانزدهمین سالگردش را جشن می‌گیرد و اوبونتو ۷ ساله شد!

چند گزاره درباره‌ي درستکاري حرفه‌اي

يک ـ “چندي پيش پژوهشي در دانشگاه دوک نشان داد 56٪ دانشجويان کارشناسي ارشد رشته‌ي مديريت بازرگاني در آمريکا به تقلب اعتراف دارند … دانشجوي بلندپرواز اين رشته وقتي ببيند ديگران تقلب مي‌کنند شايد بپندارد راه کاميابي همين است؛ يا «چون همه مي‌کنند» او هم بايد بکند؛ حتي شايد اخلاق را يک چيز لوکس بپندارد. ما در سال 2004 يافته‌هاي پژوهشي را چاپ کرديم که نشان مي‌داد حرفه‌اي‌هاي جوان گر چه درستکاري را دوست (و باور) دارند، پذيرفته‌اند از هر راهي شده بايد به پيروزي برسند. آن‌ها مي‌گفتند «پس از اين‌که به جايي رسيديم» در درستکاري سرمشق ديگران خواهيم شد!

دو ـ “اگر افراد وقت بگذارند و درباره‌ي مأموريت کلان خود بينديشند؛ و ببينند آيا در راه درست گام برمي‌دارند يا نه، بهتر مي‌توانند اميد به درستکاري را افزايش دهند … براي نمونه در سال‌هاي پاياني دهه‌ي 1990 پژوهش‌هاي ما نشان داد حرفه‌اي‌هاي رشته‌ي ژنتيک در آمريکا چندان نگران وسوسه نبودند؛ چون چشم همه به پايان اين خط يعني بهداشت همگاني و درازي عمر بشر بود. “

سه ـ “اگر آماده نيستيد در راه باورهاي خويش اخراج شويد يا کناره بگيريد؛ کارمند هم نيستيد، چه رسد به حرفه‌اي؛ «بَرده‌»ايد.”

چهار ـ “انسان بايد جايگاه خودش را روشن کند. هم براي رسيدن به سلامتي و زندگي آبرومندانه، و هم براي فرو افتادن در ژرفناي نداري، بيماري، فاجعه‌هاي زيستي، و حتي جنگ هسته‌اي راه‌هاي فراوان هت. اگر کسي در جايگاهي هست که مي‌تواند به بهبود اوضاع کند، به خودش، زاد و رودش، کارکنان‌اش اجتماع‌اش و زميني که بر روي آن مي‌زيد بدهکار است که راه است را برگزيند.

هاوارد گاردنر روان‌شناس برجسته‌ي معاصر در گفتگو با هاروارد بيزينس ريويو؛ منتشر شده در مقاله‌اي با عنوان “پندار نيک” در کتاب ارزشمند و بسيار خواندني جستارهايي در ره‌بري

استدلال‌های منطقی ایرانی (4)

يک مدتي نوشتن اين يادداشت‌ها متوقف شده بود. ايده براي نوشتن زياد است؛ اما انگيزه خير! با اين حال اين روزها ديدن يک بيماري اپيدميک تأسف‌بار دارد حال مرا به‌شدت بد مي‌کند. چيزي که انگيزه را حداقل در حد نوشتن اين پست در من ايجاد کرد.

به‌دفعات در اين مدت اخير به کامنت‌هايي در گودر، وبلاگ‌ها‌ و سايت‌هاي مختلف برخورده‌ام که بدون هيچ استدلال منطقي و بدون هيچ پشتوانه‌ي علمي، نوشته‌ يا نظر فرد ديگري را زير سؤال برده‌اند. ظاهرا دوران تخصصي شدن علوم سپري شده و باز وارد عصر “حکمت” شده‌ايم که در آن کساني با همه‌ي دانش‌هاي بشري آشنايي دارند و مي‌توانند در آن‌ها اظهارفضل بفرمايند و چقدر هم فروتن هستند بسياري از اين آدم‌ها که نه نامي دارند و نه نشاني که بشود باهاشان تماس گرفت و در فرايند گفتگوي دو طرفه، از علم لدني‌شان ياد گرفت!

به‌ نظرم مي‌رسد که “صرف مخالف بودن”، اين روزها به افتخار تبديل شده است. خوب البته هميشه تخريب ساده‌تر از ساختن است! حالا اين‌که با چه چيزي مخالفي و اين‌که چرا مخالفي ـ چيزي که قديم‌ترها پيش‌نياز نقد محسوب مي‌شد ـ در اين عصر ميني‌ماليسم ديگر اهميتي ندارد. من بايد مخالفت کنم؛ اين حق من است! به قول محمد علي کلي “اغلب اوقات من نمي‌دونم دارم درباره‌ي چي حرف مي‌زنم؛ ولي اينو مي‌دونم که دارم حرف حق مي‌زنم!”

و اين‌جا دقيقا نکته‌اي است که من مي‌خواهم روي‌اش دست بگذارم. متأسفانه چه بپذيريم و چه نپذيريم، ما در مورد بسياري موضوعات نمي‌دانيم يا کم مي‌دانيم. و متأسفانه‌تر (!) به‌دليل محدوديت‌هاي شناختي و ذهني مغز انسان و اشکالات و اشتباهات ذاتي فرايند تفکر، هميشه همه‌ي ما در معرض اشتباه در برداشت و فهم و درک متن يا موضوعي هستيم که ديگري خواسته آن را مطرح کند. از آن طرف اخلاق علمي (يا شايد اخلاق منطقي) هم حکم مي‌کند که در مورد چيزي که نمي‌دانيم يا نمي‌فهميم، سکوت کنيم. و خوب، اين همان چيزي است که ما نمي‌خواهيم بپذيريم: اين‌که اظهارنظر در مورد چيزي که خودم هم مي‌دانم نفهميده‌ام و بدتر، چيزي که اصلا در موردش اطلاعات و آگاهي ندارم، حق من نيست. اين‌که براي نقد، بايد با استدلال وارد شد و صرف اين‌که “چون من خوش‌ام نيامد” يا “چون من سال‌ها جور ديگري فکر مي‌کرده‌ام” يا حتا “بالاخره بايد هميشه يه مخالفي وجود داشته باشه”، دليل قابل قبولي براي اظهارنظر نيست.

اين روزها اين کار تبديل به يک عادت زشت براي همه‌ي‌ ما شده است که “نفهميدم” يا “خوش‌ام نيامد” را در ظاهر زيباي “مخالف‌ام و براش دليل هم دارم؛ ولي نمي‌گم!” يا “حرف‌ات منطق نداره” بيان کنيم. احتمالا اين مسئله دو ريشه‌ي اصلي هم دارد: 1- مي‌ترسيم که اگر آن نظر واقعي‌مان را بنويسيم، معلوم شود که چقدر آدم عميقي هستيم (تعارف نداريم؛ خودمان که مي‌دانيم که هستيم)؛ 2- فکر مي‌کنيم که اظهارنظر يعني کم نياوردن در دنيايي که رقابت ميان آدم‌ها، تبديل به طبيعت‌اش شده است.

اميدوارم بپذيريم که گفتگو وقتي يک فرايند دو طرفه است که مبناي‌اش استدلال باشد؛ نه سفسطه و مغالطه. ضمن اين‌که پذيرفتن اين‌که “من هميشه هم حق اظهار ندارم” و اين‌که “بي‌دليل مخالف بودن افتخار نيست”، نه بد است و نه نشانه‌ي ضعف من. چه به‌تر که اگر براي مخالفت‌ام دليل و منطق دارم، آن را بنويسم و با ديگران گفتگو کنم. ولي اگر خوش‌ام نيامده يا نفهميده‌ام واقعيت را بيان کنم. ضمنا در مورد دومي اتفاق عجيب و غريبي هم نمي‌افتد اگر نظر ندهم. کسي تا حالا از نظر ندادن نمرده است!

يادمان هم نرود که اخلاق حکم مي‌کند در بحث و گفتگو، ادب را رعايت کنيم و هر واژه و عبارتي را که در شأن ادبيات و شخصيت خودمان است، در حق ديگران به‌کار نبريم.

اين اسم‌اش نه خودسانسوري است و نه سلب حق آزادي بيان. اين بخشي از اخلاق علمي و اخلاق زندگي است. فرقي هم نمي‌کند مثلا در اين‌جا منظورمان علم مهندسي برق و رياضي و فيزيک باشد يا علم مديريت و اقتصاد و جامعه‌شناسي و حتا ادبيات. فرقي هم نمي‌کند با يک متن علمي روبرو باشيم يا متني که فردي احساس يا ديدگاه‌ خاص‌اش را نسبت به موضوعي بيان کرده است.

کاش حداقل خودم از اين پس اين موضوع را رعايت کنم.

من بدبخت‌ترم يا شما!؟

“از من بدبخت‌تر پيدا نمي‌شه!”

“تو چي مي‌فهمي از حال من!”

“بهش حسودي مي‌کنم هيچ مشکلي تو زندگي‌اش نداره … “

اين روزها اين‌ها ترجيع‌بندهاي ثابت گفتگوهاي دو نفره‌ي ميان بسياري از ماست. يک مقايسه‌ي ساده ميان رنج‌ها و دردهاي خودمان و ديگران و بلافاصله صادر کردن اين حکم کلي که “مال من از همه‌ بيش‌تره.” خوب شايد در فضاي غم‌گين اين روزهاي زندگي ما ايراني‌ها، اين موضوع تا حدي هم طبيعي باشد! قضيه‌ وقتي بانمک‌تر مي‌شود که بخواهيم ثابت کنيم که واقعا هم رنج‌هاي من از همه بيش‌تر است! اين البته اشکالي است که خود من هم هميشه داشته‌ام؛ اما به‌واسطه‌ي برخي اتفاقات اخير در گودر متوجه آن شده‌ام.

تعارف نداريم. معناي واقعي اين جملات اين‌ها هستند:

1- من بدبخت‌ترم؛ پس يعني تو اصلا درد و رنجي نداري و بنابراين وظيفه‌ات اين است که يا به غرغرهاي تمام نشدني من گوش بدهي يا اين‌که به احترام من سکوت کني!

2- تو بدبخت‌تر از من نيستي؛ واقعا چرا!؟

3- اي آدم مرفه بي‌درد که حقِ منِ پردرد را خورده‌اي!!! نخوري الهي اين خوشي‌ها را!

4- و از همه بامزه‌ترش ـ که در اين ماجراي دعواي گودري من ديدم ـ اين‌که تو چرا نمي‌گذاري ديگران به من بدبخت توجه و ترحم بکنند؟

خوب بياييد نگاهي بياندازيم به اين فرايند “خود ـ بدبخت‌‌پنداري.” اشکال‌اش کجاست؟ چند نکته به نظر من مي‌رسد:

اول ـ احساس بدبختي: اين شهود ماست که يک اتفاق را مثبت يا منفي احساس مي‌کند. واقعيت، لزوما آن‌چه ما احساس مي‌کنيم نيست.

دوم ـ مقايسه: در اين‌جا داريم رنج‌هاي خودمان را با رنج‌هاي ديگران مقايسه مي‌کنيم. ذهن مهندسي‌خوانده‌ي من به من مي‌گويد که مقايسه بايد مبتني بر معيارهاي مشخص يا فکت‌هاي روشن باشد. از آن طرف ذهن مديريت خوانده‌ام معتقد است که احساس را نمي‌شود کمّي کرد. چطور واقعا اين مقايسه را انجام مي‌دهيم!؟ آيا اين هم باز يک احساس است؟

سوم ـ قضاوت اخلاقي: قياس در جاي خودش يک قضاوت اخلاقي در مورد ديگران، زندگي‌شان و رفتارشان است. شهود اخلاقي ما آن‌قدر محدود است که نتواند چنين قضاوتي را انجام بدهد …

نتيجه‌ چيست؟ خوب ترديدي نيست که بعد از مدتي خودمان هم باورمان مي‌شود که چقدر بدبختيم! از آن طرف ممکن است ديگران به ما ترحم يا با ما هم‌دردي نکنند و در نتيجه خشم هم به احساس نااميدي اضافه شود. مرتبه‌ي بعدي حسادت است …

مسئله‌ي اصلي در اين‌جا به نظرم نااميدي و شرايط بد زندگي نيست. مسئله‌ي اصلي در اين‌جا “از دست رفتن عزت نفس” است. بسياري از ما آن‌‌چنان از آن‌چه هستيم بيزاريم که اتفاقات بيروني را بهانه‌اي مي‌کنيم براي فرار از خود امروزمان. به قول فروغ:

اين دگر من نيستم من نيستم / حيف از عمري که با من زيستم!

به نظرم مهم‌ترين جنبه‌ي ماجرا اين است: ما از خودمان راضي نيستيم؛ نه از شرايط زندگي‌مان. و حتما هم فراموش مي‌کنيم که اين خود ما هستيم که زندگي‌ امروزمان را ساخته‌ايم. 

اين باور که شرايط زندگي‌ هستند که ما را مي‌سازند و نه خود ما، باعث مي‌شود که هميشه از ديگران طلب‌کارِ هم‌دردي و دل‌داري و ترحم باشيم. اصلا هم مهم نيست که اين‌طور خودمان باعث تحقير خودمان بشويم. مهم ثابت شدن اين است که من چون در اين ماجرا مظلوم واقع شده‌ام، ديگران بايد به من احترام بگذارند.

کاش ياد بگيريم که اين جناب “من” شايسته‌ي احترام ديگران براي خوبي‌هاي‌اش است و نه بدي‌هاي‌اش و نه حتا بدبياري‌هاي‌اش. کاش ياد بگيريم که هيچ آدم بي‌رنج و دردي در دنيا پيدا نمي‌شود. کاش ياد بگيريم که به رنج‌ها و دردهاي هم‌ديگر احترام بگذاريم. اين چند روزه مدام به اين آرزوها فکر مي‌کنم …

از بوق اشغال!!! (1)

چند سال پيش که روزنامه‌ي جام جم تازه درآمده بود، صفحه‌اي داشت با عنوان بوق اشغال که مصاحبه‌ با نويسندگان و هنرمندان و ديگر قشرهاي فرهيخته‌ي جامعه بود. بعدها اين مصاحبه‌هاي جالب در قالب کتابي هم با همين نام چاپ شد. از اين کتاب کلي يادداشت دارم که متأسفانه ننوشته‌ام کدام‌شان متعلق به مصاحبه با کيست و کتاب‌اش را هم متأسفانه‌تر انفاق کردم به کس ديگري! هر از چند گاهي بخشي از اين يادداشت‌ها را اين‌جا مي‌نويسم. اين هم اولي‌هاي‌اش:

ـ آخرين بار کي از خودتان بدتان آمد؟ وقتي از ديگري بدم آمد!

ـ پيغام‌تان براي انسان‌هاي هزاره‌ي سوم؟ زندگي را ادامه دهيد.

ـ تصميم‌تان در لحظه‌هاي نااميدي: تصميم نگرفتن …

گزاره‌ها (62)

اگر روزي برسد که در دنيا اغلب آدم‌ها بيش‌تر از آن‌که ناراحتي ديگران را بخواهند، آرزوي شادي خودشان را داشته باشند؛ آن‌گاه مي‌توانيم اميدوار باشيم که بهشت موعود، در زماني کوتاه دست‌يافتني خواهد بود …

برتراند راسل