گزارهها (۱۶3)
شما همیشه با انتخاب از میان دو گزینه مواجهید: تعهدتان به هدفتان و البته ترسهایتان!
سامی دیویس جونیور
شما همیشه با انتخاب از میان دو گزینه مواجهید: تعهدتان به هدفتان و البته ترسهایتان!
سامی دیویس جونیور
“زندگی کردن” کاری است که هر انسانی باید حداقل یک بار آن را امتحان کند!
هنری جی. تیلمن
چون ز خود بیگانه گشتی، رو، یگانهی مطلقی
بعد از آن خواهی وفا کن، خواه رو بیگانه باش
***
دُرهای بیصدف را سوی دریا راه نیست
گر چنان دریات باید! بیصدف دردانه باش …
غزلیات شمس ـ حضرت مولانا
آدم باید بلد باشد که گاهی گم شود!
سیمون دوبوار
تجربههای انسانی انتقالناپذیرند و این است علت تنهایی انسان …
ویرجینیا ولف
دارم کاریکاتور بانمک خبرآنلاین را در مورد خبری با این مضمون نگاه میکنم: “براساس گزارش مرکز پژوهشهای مجلس شورای اسلامی کار مفید کارمندان ایرانی (به خصوص در بخش دولتی) 22 دقیقه در روز است” که چشمم میخورد به نظرات پایین این خبر. نظراتی که وجه مشترک همهشان یک چیز است: “چقدر بد است که اینجوری است؛ اما من اینجوری نیستم!” نکتهی جالب ماجرا این است که کارکنان بخش دولتی کار میکنند، بهدلیل حقوق و مزایای پایینشان به خودشان حق میدهند که چنین عملکرد فاجعهباری داشته باشند و از آن سو، نظرات کارکنان بخش خصوصی هم پر است از غر و گوشه و کنایه به کارفرماهایشان و همان دولتیهای حاضر در صحنه که ببینید ما چقدر خوب کار میکنیم و چقدر مفیدیم و چقدر داریم هرز میرویم! و همینجا به یاد یکی از دغدغههای اصلی سالهای اخیرم میافتم.
*****
این دیگر به یک تم ثابت رفتاری ما ایرانیها تبدیل شده است که در هر زمینهای متخصص باشیم و قضاوت و اظهارنظر کنیم. خوشبختانه زندگی هم هر روز موقعیتهای فراوانی را برای این تحلیلهای کارشناسی در اختیار ما قرار میدهد؛ از جمله در زمان حضور در تاکسی، اتوبوس، صف نانوایی و مکانهای عمومی شبیه اینها! خوبی قضیه هم این است که همیشه میشود دیگران را نقد کرد و خود را پشت سپرِ غیرقابلِ نفوذِ حضور در جمعی شبیه خود پنهان نمود. تا اینجایش را که همه میدانیم!
اما متأسفانه بارها و بارها با موقعیتی مواجه شدهام که در این پست میخواهم در موردش حرف بزنم: اینکه اتفاقی در برابر نتایج منفی عمل دیگری قرار میگیریم و احساس وظیفه میکنیم که باید در مقام نقدش قرار بگیریم. اما بخش فاجعهبار ماجرا از نظر من اینگونه رخ میدهد: جایی که ناگهان متوجه میشویم عادتهایمان، رفتارهایمان و عملکردمان آنی نبوده که باید باشد؛ اما در عین حال میدان برای نقد دیگری تا بخواهی فراخ است. نمونهی حاضر و آمادهاش همان کاریکاتور خبر آنلاین و نمونهی معروفترش نقد شدید تماشاگران “اعدام”ها. در موقعیتهای این چنینی، اغلب ما پس از اینکه عرق شرم ناشی از ارتکاب ناآگاهانهی عمل نادرست را از چهرهی مبارکمان پاک کردیم، دست به کار نقد دیگران میشویم تا آن “شرم درونی” را فرافکنی کنیم و از احساس گناه رهایی یابیم. ما جزئی از یک جمع بزرگتر هستیم که همه مرتکب این گناه شدهاند. حالا این وسط یکی بدشانسی آورده و رسوا شده است! اما من که خوششانس هستم باید از خودم دفاع کنم. و بههمین دلیل است که تیر نقدم به خطا میرود: در ماجرای کاریکاتور، نکتهی اصلی منِ کارمند نیستم. نکتهی اصلی ماجرا تنبلی ما ایرانیها است که یکی از نمودهایاش در محیط کار نمایان شده است. در ماجرای تماشای اعدامها هم مشکل اصلی ابتذال فرهنگی است؛ اما نه به آن معنایی که ما فکر میکنیم: این کار در واقع یک تفریح بیهوده و پوچ است! (و چه کسی است که تفریحات پوچ خاص خودش را نداشته باشد؟)
البته یک عامل دیگر هم در چنین موقعیتهایی همراه شدن با موج عمومی ایجاد شده است. افراد بسیار دیگری هم هستند که بدون احساس گناه، صرفا برای اثبات اینکه “آن دیگریها فلان هستند” و البته “من جزو این دیگریها هستم!” شروع میکنند به نقدهای پر سر و صدا. گویی اگر این کار را نکنند، همه فکر میکنند که این افراد هم جزئی از “آن جماعت گناهکار” هستند (تأسفبارتر قضاوت در مورد پدیدههای منفی اجتماعی مثل همان ماجرای تماشاچیان اعدامها است که اغلب از زاویهی تحمیق و تحقیر دیگران و ابراز برائت از آن حماقت و حقارت صورت میپذیرد.)
الان حضور ذهن ندارم؛ اما بهاحتمال زیاد خودم هم از این رفتارها کم نداشتهام (البته در چند سال اخیر که این استدلال منطقی و جذاب را کشف کردهام، سعی کردم آگاهانه دیگر از آن استفاده نکنم!) با این حال هر چقدر که فکر کردم، واقعا علت این رفتارها را نفهمیدم. شاید یک علتاش “زیبایی اقلیت بودن” در چنین موقعیتهایی باشد. شاید هم این فرافکنی، راهحلی باشد برای فرار از بار سنگین یک خلأ بزرگ در زندگی: اینکه بفهمی بخشی از زندگیات به هر دلیلی بهخطا رفته است!
هر وقت که با چنین واکنشها و رفتارهایی مواجه میشوم ناخودآگاه بهیاد این مصرع از شعرهای فروغ فرخزاد عزیز میافتم که هفتهی گذشته چهل و شش سال از پروازش گذشت: “این دگر من نیستم، من نیستم”! مشکل اصلی اما نکتهای است که فروغ در مصرع دوم همین بیت شعر سروده است: “حیف از عمری که با من زیستم …”
شخصا سالهاست که نقد خودآگاه رفتارهای اجتماعی دیگران را ترک کردهام. پیشنهاد میکنم شما هم به این گزینه فکر کنید. حداقلش این است که کمتر حرص میخورید!
اگر دوست داريد در ساحل شني زمان رد پايي از خود بهجا بگذاريد، پاهايتان را روي زمين نكشيد.
آرنوت ال. شپارد
اين روزها يکي از بزرگترين دردهاي جامعهي ما رواج دروغگويي است. دروغ ميگوييم و ميگويند و ميشنويم. براي بسياري از ما دروغگويي تبديل به دمدستترين ابزار براي رسيدن به هدف تبديل شده. از آن بدتر اينکه ديگر انگار دروغگويي زشت هم نيست و بعد از دروغ گفتن، در درون ما هيچ اتفاقي نميافتد!
من در چندين نوشتهي قبلي گزارهها به موضوع دروغ و دروغگويي پرداختم. از آنجايي که دروغگويي در جامعهي امروز ما تبديل به يک اپيدمي شده، بد نيست اين بار هم چند دليل ساده را براي اينکه چرا راستگويي خوب است و دروغگويي بد، با هم مرور کنيم:
ـ “هيچ انساني اينقدر حافظه ندارد که بتواند يک دروغگوي موفق باشد.” (آبراهام لينکلن گفته!)
ـ اگر با ديگران (خانواده، دوستان، همکاران، مشتريان) و البته خودتان صادق باشيد، هيچ وقت لازم نيست نگران باشيد قبلا چه گفتهايد!
ـ دروغگويي پيچيدگي ايجاد ميکند! وقتي دروغ بگوييد، مجبوريد علاوه بر واقعيت روي چيزهاي زياد ديگري (همان دروغهايتان) تمرکز کنيد. ضمن اينکه بايد بين واقعيت و دروغ، بين بخشي از واقعيت که آشکار شده و دروغها و بين خود دروغها ارتباط منطقي برقرار کنيد. ميبينيد: دروغ گفتن اينقدرها هم کار سادهاي نيست و توان مغزي بالايي ميطلبد! (بنابراين دروغگو کمحافظه نيست؛ توان مغزي کافي براي تحليل اين حجم عظيم داده را ندارد!)
ـ دروغگويي هيچ وقت يک رذيلت اخلاقي تنها نيست و هميشه با رذيلتهاي اخلاقي ديگري مثل تزوير و دورويي و ريا همراه است.
پ.ن. دليل دوم عالي بود!!!
بحث روز فوتبال ایران فحاشی تماشاگران به داوران و بازیکنان و مربیان است و نقطهی اوجش اتفاقات تلخ بازی پرسپولیس و داماش. باز در محافل رسمی حرف از “ضعف در فرهنگسازی” است و راهکارهای “مقابله با ناهنجاریهای گستردهی فوتبال.” این وسط آنچه دارد فراموش میشود، مسئولیت اخلاقی تکتک تماشاگرانی است که روز یکشنبه عصر تلخی را برای فوتبال ایران رقم زدند. انگار ما داریم فراموش میکنیم که این ماجرا تنها گریبانگیر فوتبال ما نیست و تقریبا یکی از اصول ثابت زندگی ایرانی است. فوتبال تنها یک صحنهی نمایش عریان و بینقاب است: جایی که هر کسی خودش است و همه هم همان خودِ واقعی را میبینند.
خیلی قصد ندارم دربارهی ماجراهای فوتبالی صحبت کنم. قصد تحلیل هم ندارم. فقط میخواهم چند گزاره را که مدتهاست ذهن من را مشغول خود کردهاند اینجا ثبت کنم. در واقع میخواهم بلند بلند فکر کنم:
1- امروزه بسیاری از واژههای سابقا زشت وارد زبان روزمره و محاورهی ما شدهاند و تبدیل به واژههای عادی شدهاند. به شوخیهای روزمرهمان دقت کنیم. چرا اینقدر هر روز واژهها و تصاویر عادی زندگی ما زشتتر و سخیفتر میشوند؟
2- آدمهای زیادی را دیدهام که معتقدند (یا بدتر خیال میکنند) که استفاده از واژههای زشت و ادبیات ناهنجار یعنی Cool بودن و ساده و صمیمی بودن. در مقابل مؤدب بودن هم یعنی کلاس گذاشتن و رسمی و سرد بودن و هر صفت منفی که میشود تصور کرد. جالبتر و بدتر زمانی است که این تصور تبدیل شود به توهم برای قضاوت در مورد شخصیت افراد و باعث طرد شدن فردی شود که تلاش میکند ادبیاتش از برخی واژهها پاک باشد.
3- جالبتر از همه اینکه آدمهایی را دیدهام که با توهین کردن و استفاده از انواع واژههای زشت دست به تجربه کردن و کشف و شهود میزنند! 😉
4- توهین کردن و استفاده از ادبیات بیادبی حق و جزوی از آزادی بیان است. شاید؛ اما مرزش کجاست!؟
اما اگر از این حالتهای خاص بگذریم، اغلب ما حالت عادیمان یک جور است و حالت غیرعادیمان جور دیگر. وقتی ناراحت و عصبانی هستیم ادبیاتمان تغییر میکند (این یکی از بزرگترین مشکلات اخلاقی شخص من هم هست که واقعن برایش راهکاری پیدا نکردهام.) اما چرا؟ خیلی وقتها اتفاقی میافتد که ما را ناراحت میکند: کسی به حق ما تجاوز میکند. کسی دربارهی ما قضاوت نادرست میکند. کسی علیه ما حرفی میزند. کسی کاری میکند که تأثیری منفی روی ما دارد و ما هم کاری نمیتوانیم بکنیم. به همین مثال بازی دیروز نگاه کنید: من در مورد قضاوت بسیار بسیار ضعیف محمود رفیعی شکی ندارم؛ اما واقعن با توهین به این داور، هواداران پرسپولیس چه بهدست آوردند!؟
من به این موضوع فکر کردهام که چه اتفاقی میافتد نتیجهاش میشود این. اصولا اولین و دمدستترین قضاوت، “تخلیهی روانی” است. اما من فکر میکنم علت ماجرا “عادت” است. ما اینقدر در زندگیمان عادت کردهایم که در حقمان اجحاف شود و کاری از دستمان برنیاید که هر جا احساس کنیم حقمان ضایع شده، اولین واکنشمان رفتن بهسراغ توهین و واژههای “بیپ”دار است. این در حالی است که در بهترین حالت ممکن است واقعن راهحلی وجود داشته باشد که در نگاه اول مشخص نباشد و در بدترین حالت هم تبعات منفیاش گریبان ما را خواهد گرفت (مثل همین اتفاقی که برای پرسپولیس افتاد.)
من همچنان دارم فکر میکنم که چرا این روزها “توهین میکنم؛ پس هستم” برای همهی ما عادی شده است …
جاستين فاكس در اينجا روي سايت هاروارد اين مقالهي فرانسيس فوكوياما با عنوان “آيندهي تاريخ” را تحليل ميكند: آقاي فوكوياما اگر چه همچنان به نظريهي معروفش “پايان تاريخ” (نقطهي كمال توسعهي بشري ليبرال دموكراسي غرب است) معتقد است؛ اما در اين مقاله به اين مسئله پرداخته كه در ميان شكلهاي كنوني دموكراسي ليبرال كدام يك بهتر اين نظريه را بازتاب ميدهد. او حالا اين دغدغه را دارد كه چطور دموكراسي بسازيم كه در آن طبقهي متوسط محور اصلي جامعه باشند. بدين ترتيب اين “ايدئولوژي” جديد برخلاف ايدئولوژيهاي قرن نوزدهم و بيستم به طبقات پايين نظر ندارد! فوكوياما در مقالهاش نوشته كه دستيابي به چنين دموكراسي بدون به چالش كشيدن فرضيات كنوني اقتصاد نئوكلاسيك ـ همانند اصل ترجيحات فردي و در نظر گرفتن درآمد سرانه بهعنوان شاخص رفاه ملّي ـ ممكن نيست.
به اعتقاد آقاي فاكس، فوكوياما در اين مقاله دقيقا روي نكتهاي دست گذاشته كه در سالهاي اخير بهكرات در مقالات بزرگاني همانند مايكل پورتر، روزابث ماس كانتر و ديگران به آن اشاره شده است: بايد در سرمايهداري طرحي نو در انداخت.
در واقع مسئله اينجاست كه از دههي هفتاد ميلادي به اين طرف ايدئولوژي اقتصادي اين بوده كه كسب و كارها بايد تمامي تمركزشان را بر ارزشآفريني براي ذينفعانشان بگذارند. اما اين ذينفعان چه كساني هستند؟ از آنجايي كه پاسخ دادن به اين سؤال كار آساني نبوده است؛ فرض بر اين گذاشته شده كه ذينفعان همان سهامداران كسب و كار هستند. اما امروز ديگر كسي باور ندارد كه مديران ارشد بنگاه صرفا با دنبال كردن روندهاي بازار و افزايش قيمت سهام بنگاه، درست كار ميكنند. حالا ديگر مديران ارشد مجبورند ميان منافع ذينفعان كوتاهمدت (سهامداران) با ذينفعان بلندمدت (جامعه و كاركنان بنگاه) تعادل برقرار كنند. در عمل هم پژوهشها اين را روشن ساختهاند كه اتفاقا كسب و كارهايي موفق بودهاند كه ارزشآفريني براي سهامداران را بهعنوان محصول جانبي ارزشآفريني براي جامعه و كاركنان بنگاه در نظر گرفتهاند.
خوب بنابراين مدل سرمايهداري كنوني كار نميكند؛ چه بايد كرد؟ مايكل پورتر و كساني ديگر تلاش كردهاند براي اين سؤال پاسخي بيابند. اما … آقاي فاكس معتقد است كه تمامي اين تلاشها هنوز بينتيجه مانده و هيچ طرح مشخص و اجرايي براي پاسخگويي به اين سؤال وجود ندارد. ضمن اينكه تمامي تلاشها بر دنياي كسب و كار متمركز مانده و هيچكس در مورد الگوي سياستگذاري در اين زمينه حرفي نزده است.
متأسفانه مشكل فقط همين نيست. مشكل اصلي اين است كه گروهي آدم باانرژي، خوشبين و البته داراي مقداري كافي روحيهي ناكجاآبادي در بيزينس اسكولها و شركتهاي مشاوره نشستهاند و همچنان معتقدند راهحلهاي ارائه شدهشان “كار خواهد كرد” (و درستي اين ادعا را در بحرانهاي سالهاي اخير ديدهايم!) در واقع اگر ماركس و ديگر ايدهآليستهاي دنياي سياست ميگفتند كه فناوري جديد، دنيايي جديد را خواهد ساخت؛ امروزه ديگر دانشمندان علوم سياسي نظير فوكوياما به دستيافتن به آن دنياي بهتر با ابزارهاي كنوني باوري ندارند و بهجاي آنها، اين متخصصان حوزهي كسب و كار هستند كه باور دارند فناوريهاي نوين امروزي ما را به سوي دنيايي جديد و برابرتر رهنمون خواهند كرد.
ما فقط اين شانس را داريم كه ميدانيم نسخهي ماركس به كجا ختم شد!
پ.ن. اين نقدهاي جانانه به كاربردي نبودن رويكردهاي ارائه شده توسط امثال هاروارد و وارتون و مككنزي و اكسنچر و … را كه ميخوانم، به اين فكر فرو ميروم كه واقعا مايي كه خيلي از تكستبوكهاي دورههاي MBAمان متعلق به دهههاي 70 و 80 ميلادي است (!)، چند سال نوري عقبتريم!؟