خانه‌ي مهر …

از روزي که رضا بهرامي در وبلاگ‌اش خانه‌ي کتاب‌دار را معرفي کرد تا روزي که به همراه چند دوست ناديده و به لطف خطوط ارتباطي جي‌ميلي مهمان خانم پيشداد و خانم اخوت شديم چند هفته‌اي طول کشيد. ولي خوب دست آخر در عصر داغ و ابري شنبه‌ي تابستاني همين هفته در کنار هم سرکي کشيديم به درون اين خانه‌ي زيبا و پرمهر.

براي مني که سال‌هاي کودکي‌ام را در کتاب‌خانه سر کرده‌ام، هيچ جايي خارج از خانه دوست‌‌داشتني‌تر از يک کتاب‌خانه نيست؛ جايي که نعمت وصال عشق ابدي و ازلي من و امثال من ـ يعني کتاب ـ دايمي است! و همين است که وقتي مي‌بينم چند تا آدم مهربان با دست خالي دارند براي کتاب‌خوان کردن بچه‌هاي يک محله‌ي متوسط رو به پايين پايتخت و از آن بالاتر، بچه‌هاي روستاهاي کشور تلاش مي‌کنند، بديهي است که به اين نتيجه مي‌رسم که بايد آستين‌ها را بالا زد و کمک‌شان کرد.

خوب برگرديم به همان قرار شنبه؛ يک قرار به قولي گودري! من کمي (حدود يک ساعت البته) دير رسيدم. کمي گشتم تا ديوارهاي چوبي خانه‌ي کتاب‌دار به چشمم خورد و پلاک بيست را روي ديوارش ديدم. وقتي وارد شدم خانم اخوت تقريبا توضيحات‌شان را درباره‌ي شوراي کتاب کودک و فعاليت‌هاي خانه‌ي کتاب‌دار تمام کرده بودند و عملا، من تنها در بخش بازديد از خانه حضور داشتم.

اين هم يک گزارش تصويري از آن‌چه ديدم (هر چند به دليل عجله، قاب‌هاي عکس‌هاي‌ام اشکال دارند!):

1. از در که وارد شويد اين تابلو را روبروي‌تان مي‌بينيد:

2. خانه‌ي کتاب‌دار چهار طبقه دارد؛ اين هم راهنماي اين خانه:

3. نقاشي‌هاي بچه‌ها را توي راه‌پله‌ به نرده‌ها زده‌اند؛ اين يک نمونه‌اش:

4. طبقه‌ي دوم، کتابخانه‌ي بچه‌ها است و اتاق قصه‌ي زيبا و نوستالژيک‌اش:

و البته عروسک‌هاي قصه‌گويي بانمک‌اش:

اين هم درختي که گر بار دانش بگيرد …

ديدار از اين خانه‌ي پرمهر با آن سادگي زيباي‌اش و دل‌هاي بزرگ و باصفاي آدم‌هاي‌اش يک تجربه‌ي لذت‌بخش بود. اما مهم اين است که همه‌ي ما که آن روز آن‌جا بوديم تصميم گرفتيم تا در کنار اين آدم‌هاي بزرگ، کارهاي کوچکي بکنيم براي سبز کردن انديشه‌ي آينده‌ي کودکان امروز کشورمان. خانه‌ي کتاب‌دار به کمک من و شما در حوزه‌هاي زير نيازمند است:

1. اهداي کتاب!

2. کمک‌هاي نقدي.

3. تبليغ فعاليت‌ها و کمک در فروش محصولات و بسته‌هاي فرهنگي خانه (چيزهايي را که ما ديديم واقعا هيچ جاي ديگري گيرتان نمي‌آيد!)

4. هم‌کاري در کتاب‌داري، قصه‌گويي و فعاليت‌هاي فرهنگي.

5. هم‌کاري در سفرهاي فرهنگي براي راه‌اندازي کتاب‌خانه‌هاي روستاها.

6. و خيلي چيزهاي ديگر.

خوب بياييد شروع کنيم:

آدرس خانه کتابدار: خ ولیعصر، بالاتر از میدان منیریه، خ اسدی منش، ک دهستانی، پ بیست.

تلفن تماس: 66962904 الی 6

ساعات کار کتابخانه: همه روزه از شنبه تا چهارشنبه از ساعت 8 الی 17

پست الکترونیکی: hlp_83@yahoo.com

پ.ن. از رضا بهرامي براي کشف اين مکان دوست‌داشتني صميمانه متشکرم. از نجواي عزيز هم به خاطر تبليغ اي‌ميلي عالي‌اش تشکر ويژه دارم. امير هم قرار بود بيايد و بالاخره از نزديک ببينيم‌اش که متأسفانه نشد!

نشانه‌ها

اين فيلم کوتاه 12 دقيقه‌اي با نام نشانه‌ها (Signs)، با وجود کوتاه بودن‌اش يکي از به‌ترين فيلم‌هايي است که به عمرم ديده‌ام. عاشقانه‌ي عجيب دو جوان در ميان سرگيجه‌هاي دايمي يک شهر شلوغ، که چگونه از راه دور و از طريق چند نشانه‌ي ساده هم‌ديگر را مي‌يابند و به لطف اميد و ايمان به هم‌ديگر، دست آخر به هم مي‌رسند.

فيلم چند نقطه‌ي عطف بسيار جالب دارد: يکي جايي که اتاق دختر عوض مي‌شود و پسر نااميدانه به دنبال او مي‌گردد، ديگري وقتي دوباره دختر را يک طبقه بالاتر پيدا مي‌کند (و چقدر خنده‌هاي هر دوشان ديدني است!) و ديگري صحنه‌ي آخر و وصال عاشق و معشوق!

ديدن اين فيلم را از دست ندهيد.

پ.ن. لينک دانلود فيلم مستقيم است و نيازي به في*لتر*شکن نيست.

از ميان گفتگوهاي نافه ـ شماره دوم

نافه شماره‌ي دوم از آن مجلاتي بوده که از خريدن‌شان هرگز پشيمان نشده‌ام. سهل است که لذت سرشاري را هم تجربه کرده‌ام. امروز نشستم و بخش‌هايي‌اش را خواندم و در اين بخش‌ها قسمت گفتگوهاي‌اش واقعا استثنايي بود. چند بخش از گفتگوها را انتخاب کرده‌ام که اين‌جا مي‌نويسم؛ در عين حال پيشنهاد مي‌کنم که خواندن‌ همه‌ي اين گفتگوها (به‌ويژه گفتگو با صفي يزدانيان، منتقد سينما) را از دست ندهيد:

ـ من عميقا ايمان دارم بحران اصلي بشريت در طول تاريخ جهل بوده است و شما هر خرده‌قدمي که برداريد تا اين جهل تبديل شود به معرفت و آگاهي، کاري بنياني کرده‌ايد. جهل را گاهي مي‌شود با دادنِ يک سري اطلاعات و آگاهي‌ها به مخاطب کم‌رنگ کرد، گاهي هم مي‌شود باعث انديشيدن مخاطب شد تا خودش جهل را نابود کند؛ نه اين‌که شما مدام براي‌اش استدلال کنيد که به اين دلايل جهالت‌اش را کنار بگذارد. همين که ذهن مخاطب مجبور شود فکر کند، کليد در دستش است و بهترين راهِ به انديشه واداشتن طرح سؤال است و علامت سؤال گذاردن در مقابل هر آن‌چه هست و نيست. سؤال جرقه‌ي انديشيدن است و دو کلمه‌ي مقدسِ «نه» و «چرا» کارآمدترين کلمات در توليد انديشه‌اند … انسان مديون اين دو کلمه است. (از گفتگو با اصغر فرهادي)

ـ مگر مي‌شود حسرت را کتمان کرد؟ همه با آن محشوريم؛ حسرت سال‌هاي سپري شده، حسرت اشتباهات، حسرت راه‌هاي نرفته يا به غلط رفته. ناديده گرفتن خطالها به منزله‌ي نديدن و عدم درک آن‌ها است. اگر حسرت دروني باشد و به معناي نهيبي بر خود، حتما مفيد خواهد بود، البته بعضي‌ها ابايي ندارند که چهره و رفتار و گفتارشان درون حسرت‌خوار آن‌ها را برملا کند … البته گونه‌اي از حسرت‌ها هستند که دليلي براي پنهان کردن‌شان ندارم! (از گفتگو با کيانوش عياري)

ـ آدم وقتي از چيزي تعريف کند بعدا پشيمان نمي‌شود؛ معمولا وقتي عليه چيزي منفي‌ مي‌گويد ممکن است بعدا پشيمان شود. (نقل به مضمون از گفتگو با صفي يزدانيان)

ـ … حتي وقتي کسي از يک موسيقي مبتذل لذت مي‌برد، مگر مي‌توانيم برويم به‌ش بگوييم خانم يا آقاي راننده که دوست داري تمام شهر آهنگ مورد علاقه‌ات را بشنود به اين دلايل اين موسيقي خوب نيست؟ آن موسيقي براي زندگي آن آدم معني دارد و چه خوب که، بالاخره، در اين دنيا يک چيزي براي کسي معني‌اي دارد. من اين وسط چه کاره‌ام؟ من در نهايت شايد اگر در ماشين همان راننده باشم؛ از او بخواهم صداش را کم کن، که البته معمولا درخواست پرخطري است و او با دل‌خوري دستگاه را خاموش مي‌کند؛ و اين اواخر فهميده‌ام چرا؛ نه، او فقط ناراحت است چون تا پيش از اعتراض تو فکر مي‌کرده که دارد تو را در چيزي که دوست دارد سهيم مي‌کند، و حالا از اين فاصله‌اي که از سليقه‌اش گرفته‌اي رنجيده است. (از گفتگو با صفي يزدانيان؛ استثنايي!)

نگاهي به “هيچ”

امروز بالاخره بعد از چند هفته که به دلايلي نمي‌شد، فيلم “هيچ” را به تماشا نشستم. من کار قبلي عبدالرضا کاهاني ـ يعني بيست ـ را نديده‌ام بنابراين نمي‌توانم “هيچ” را با آن مقايسه کنم. فعلا هم خيلي حوصله نقد نوشتن ندارم؛ پس براساس نگاه خود کاهاني، در اين‌جا “نگاه‌”‌هايي دارم به اين فيلم:

1- راست‌اش بيش از هر چيز نگاه عجيب کاهاني به مردان جامعه براي‌ام جالب بود که به شکلي غريب با حرف‌هاي اين روزهاي خانم شادي صدر هم‌سويي داشت! مرداني که يا بظي‌غيرت‌ و بي‌عرضه‌اند (عادل ـ احمد مهران‌فر) يا بي‌تفاوت نسبت به دنياي ديگران (نادر ـ مهدي هاشمي) يا در ظاهر غيرتي و مرد خانواده هستند و در خلوت‌شان دنبال فيلم “نرم” (!) و از آن بدتر همين که بوي پول به مشام‌شان رسيد سريعا دنبال تجديد فراش مي‌روند!

2- زنان فيلم هم جملگي زناني مظلوم و درد کشيده هستند که تحت ظلم و ستم بي‌پايان مردها قرار دارند. در اين ميان ليلا (نگار جواهريان) که دختري تقريبا امروزي و مستقل است وصله ناجوري است ميان زنان داستان!

3- نگاه به شدت اغراق‌آميز کاهاني به زندگي پايين‌ترين سطوح جامعه را ـ به‌ويژه در سطح گفتار و رفتار ـ اصلا دوست نداشتم. به نظرم اغراق و نگاه کاريکاتوري هم بالاخره حدي دارد که از آن بالاتر، داستان را غيرقابل باور مي‌کند. و اين يکي از نقايص عمده داستان “هيچ” است.

4- شروع و ميانه داستان “هيچ” از آن داستان‌هاي کاروري است که آخرش آدم به خودش مي‌گويد: خوب که چي؟ اما از نظر من پايان‌بندي داستان هيچ اصلا خوب نيست. يکي از دلايلي اصلي که “به همين سادگي” ميرکريمي را دوست داشتم پايان باز داستان‌اش بود. اما کاهاني يک پايان به شدت تلخ و در عين حال باز را انتخاب کرده است؛ در حالي که من وقتي “نادر” شناسنامه و دفترچه بانک به دست از خانه خارج شد، فکر کردم داستان تمام شده است (و به‌ترين نقطه پايان هم همين‌جا بود.) اما يک اشکال ديگر در اين پايان‌بندي به ظاهر روشن وجود دارد: اگر پايان فيلم، باز نيست چرا تماشاگر فقط فرجام يکتا (باران کوثري) را در فيلم مي‌بيند؟ از آن بدتر اين‌ سؤال است که چرا در خانواده‌اي از قشر پايين و سنتي جامعه که در آن نشانه‌هاي غيرت‌مندي به شدت مشاهده مي‌شود (تذکرات مکرر مادر خانه يعني عفت به دخترش ليلا در مورد حجاب را به ياد بياوريد)، وقتي اعضاي خانواده شب به خانه مي‌آيند و غيبت‌ دخترشان را مي‌بينند، هيچ واکنشي نشان نمي‌دهند؟ اصلا من نمي‌فهمم براساس چه منطقي ليلا نامزدش را از خود مي‌راند و به راحتي هر چه تمام‌تر بدون توجه به تلاش‌هاي مادر و برادرهاي‌اش، براي امرار معاش به تن‌فروشي روي مي‌آورد؟ از آن گذشته چه بر سر محترم (پانته‌آ بهرام) که شوهر هوس‌ران‌اش او را از خانه بيرون کرده مي‌آيد؟

براساس همين سؤال‌هاي بي‌پاسخ است که من واقعا منطق داستان “هيچ” را نفهميدم. شايد منظور کارگردان هماني بوده که جايي از فيلم عفت مي‌گويد: “هيچ” نداشتن خانواده عفت در اول فيلم با “هيچ”  نداشتن‌شان در آخر فيلم از زمين تا آسمان متفاوت است! (نقل به مضمون)

5- چقدر تعداد صحنه‌هايي که در حالت عادي در سينماي ايران شايد 10 درصدش هم قابل نمايش نيست در اين فيلم زياد بود. تأکيد چند باره بر خاموش کردن چراغ‌ها در شب توسط هم‌سران چند خانواده مختلف فيلم (!)، تعبير فيلم “نرم” (که من نفهميدم چرا معادل آن واژه معروف گرفته شده است) و بازي کردن صابر ابر با موهاي نامزدش ليلا فقط چند نمونه بود! کاهاني هم مثل ده‌نمکي رانتي دارد؟

6- بازي‌هاي بازي‌گران واقعا عالي است؛ مخصوصا مهدي هاشمي، مهران هاشمي (بيک) و به‌ويژه پانته‌آ بهرام (محترم) که واقعا استثنايي است (درآوردن لکنت‌زبان “محترم” واقعا فقط کار بازي‌گري چون خانم بهرام بود.) تصويربرداري کار ـ مخصوصا استفاده از کرين در لوکيشن بسيار کوچک فيلم ـ نيز بسيار عالي بود. موسيقي کارن همايون‌فر هم بسيار خوب بود.

7- خانه‌اي که لوکيشن فيلم بود واقعا دوست‌داشتني بود. حسرت چنين خانه‌اي را دارم …

در جستجوي رحمت و راه نجات …

بعضي وقت‌ها ديدن و خواندن حتي يک جمله کوتاه مي‌تواند حسابي آدم را بشکند و چه زيبا است که آن عامل شکستن، آيه‌اي از کتاب رحمت باشد …

امروز اتفاقي جايي اين آيه بي‌نظير را ديدم؛ دعايي از زبان “اصحاب کهف” خطاب به خداي بزرگ: “ربنا آتنا من لدنك رحمه و هيئ لنا من امرنا رشدا”  (پروردگارا! ما را از سوى خودت رحمتى عطا كن، و راه نجاتى براى ما فراهم ساز!)

نمي‌دانم چرا اين آيه شريف و اين دعاي زيبا حسابي دل‌ام را شکست و زيبايي‌اش دل‌ام را بد ربود. شايد به اين دليل که محتواي آن همان چيزهايي است که اين روزها در زندگي‌ام به شدت به آن‌ها نيازمندم!

خدايا رحمت و راه نجات‌ات را از ما دريغ نفرما!

به رنگ ارغوان؛ به رنگ عشق!

1. ديدن يك فيلم ملودارم از ابراهيم حاتمي‌كيا به اندازه كافي عجيب و غريب است؛ چه برسد به اين‌كه بستر داستان، يك مجادله ضد اطلاعاتي باشد!

2. دقت در جزئيات. هيچ وقت تا به حال نديده بودم حاتمي‌كيا در فيلم‌هاي‌اش تا اين حد به جزئيات دفت كرده باشد؛ جزئياتي كه هر كدام‌شان براي به ياد ماندني كردن فيلم كافي هستند:

– اسم مأمور اطلاعاتي: شهاب 8 (شهاب هستم بالاخره!!!)

– عوض شدن عنوان نامه‌ها: از هو القادر تا هو القاضي و تا هو الحبيب …

– عوض شدن تصوير پس‌زمينه لپ‌تاپ شهاب 8: از تصوير قبرستان تا تصوير صفحه شطرنج (اين يكي وقتي آمد كه عنوان گزارش هو القاضي بود. من از خيلي‌ها پرسيدم به اين نكته دقت نكرده بودند. از همه شاهكارتر بود!) و تا تصوير خود ارغوان.

– دقت در روابط ميان دانشجويان: دانشجويان حاتمي‌كيا هماني هستند كه بايد باشند؛ بدون به ياد‌آوري آن كليشه‌هاي هميشگي؛

– بازي محمد اينانلو در نقش رئيس دانشگاه (لازم به يادآوري است كه اينانلو نماد چييست؟)

3. آرمان‌گرايي: مگر مي‌شود فيلمي از حاتمي‌كيا ببينيم و آرمان‌گرايي هم در آن نباشد؟ ديدن اعتراض دانشجويان به تخريب جنگل‌هاي “سبز” (هر چند فيلم 5 سال پيش ساخته شده) در جاي خودش بسيار ديدني و جذاب بود!

4. شخصيت‌پردازي فوق‌العاده: ورود تك‌تك شخصيت‌هاي اصلي به داستان در تعامل با شخصيت اصلي فيلم است. اين‌كه حاتمي‌كيا اين‌قدر در دادن اطلاعات در مورد شخصيت‌ها امساك مي‌كند و ما هر شخصيت را با تنها يك تصوير ـ تصويري كه در همان لحظه ورود شخصيت به فيلم براي‌مان ساخته مي‌شود ـ مي‌شناسيم؛ به نظرم باعث دوست‌داشتني‌تر شدن شخصيت‌ها شده است: تصوير ما از هر شخصيت در همان اولين نگاه، يك مابه‌ازاي واقعي را در دنياي اطراف‌مان به ياد مي‌آورد و همين است كه باعث مي‌شود با وجود اطلاعات كمي كه فيلم در مورد آن‌ها به ما مي‌دهد، به طور كامل با آن‌ها همذات‌پنداري داشته باشيم. شخصيت‌هاي فيلم به خاطر معمولي بودن‌شان دوست‌داشتني هستند. يك استثنا در اين زمينه خود شهاب 8 است؛ جالب است كه تا آخر فيلم هم هنوز هيچ چيز در مورد شهاب 8 نمي‌دانيم و در عين حال او، محبوب‌ترين شخصيت فيلم براي من است. چرا؟ چون “شجاعت تغيير” داشت! (هر چند اين‌جا محتواي تغيير هم مهم است!)

5. و اما مهم‌ترين جاذبه فيلم: غوغاي عشق! شهاب 8 نماد آن آدم‌هاي خشني است كه از زندگي، هيچ نفهميده‌اند. شهاب 8 با كشف عشق است كه تازه مي‌فهمد زندگي‌اش را واقعا باخته است … حرف‌هاي محسن در مورد دامي كه عشق به ارغوان مي‌نهد، تصويرهايي كه حاتمي‌كيا از عجز و لابه شهاب 8 به درگاه خداوند وقتي كه مي‌فهمد عاشق شده نشان‌مان مي‌دهد، حرف‌هاي پدر ارغوان وقتي از دخترش حرف مِي‌زند؛ همه تصاويري دل‌نشين را جلوي چشم ما مي‌گذارند: اين‌كه عشق راز هستي و تنها راه نجات است!

6. از نقطه نظر فني اين، به‌ترين فيلم حاتمي‌كيا است؛ حتي به‌تر از فيلم‌هايي كه بعد از آن ساخته است. كارگرداني دقيق و حساب شده خود حاتمي‌كيا و از آن به‌تر، تصويربرداري عالي و تدوين فوق‌العاده‌‌‌اي كه ريتمي بسيار مناسب به فيلم مي‌دهد.تدوين فيلم به نظر من يك نمونه مثال‌زدني است.

7. بازي بازي‌گران فيلم هم بسيار عالي است: حميد فرخ‌نژاد مثل هميشه باورپذير و دوست‌داشتني است، خزر معصومي در اولين تجربه بازي‌گري‌اش عالي است و كوروش تهامي هم بسيار به‌تر از ساير نقش‌آفريني‌هايي است كه من از او ديده‌ام.

8. در تمام مدت فيلم داشتم به اين فكر مي‌كردم كه چرا حاتمي‌كيا بايد چنين فيلمي را بسازد!؟ و البته به هيچ نتيجه‌اي هم نرسيدم.

9. به رنگ ارغوان هنوز تر و تازه است؛ انگار نه انگار كه 5 سال پيش ساخته شده. علت‌اش مشخص است: “رنگ عشق” هيچ گاه كهنه نمي‌شود. اين، يكي از ماندگارترين آثار ابراهيم حاتمي‌كيا است؛ محبوب‌ترين فيلم‌ساز ايراني من!

خروج از نسخه موبایل