خدايا! ديگر آرزو کردن هم پاک از يادمان رفته. به يادمان بياور که هنوز اميد و آرزو را از ما نگرفتهاند …
دسته: فرهنگ و هنر
حکمتها (3)
با درد خود بساز، همان سان که او با تو ميسازد!
حکمت 27 ـ نهجالبلاغه
حکمتها (2)
از آنچه پديد نيامده مپرس، که آنچه پديد آمده براي سرگرمي تو کافي است …
حکمت 364 ـ نهجالبلاغه
حکمتها (1)
اگر به آنچه ميخواستي نرسيدي، از آنچه هستي نگران نباش!
حکمت 69 ـ نهجالبلاغه
پ.ن. فردا شب 19 ماه مبارک، شب ضربت خوردن مولا علي (ع) و اولين شب قدر است. اين چند شب، سعي ميکنم که هر شب يکي از حکمتهاي مولا را انتخاب کنم و اينجا بنويسم. پيشاپيش التماس دعا.
دوربين مخفي مادرم!
بچه که بودم هميشه فکر ميکردم مادرم يک دوربين مخفي دارد که هميشه همراه من است و همهي کارهايام را ضبط ميکند تا بعدا مادر بفهمد و براي کارهاي بدم دعوايام کند! يادم هست هر از چند گاهي (مخصوصا وقتي تنها بودم) يواشکي پشت سرم را نگاه ميکردم تا جاي آن دوربين را پيدا کنم و بلايي سرش بياورم!
وقتي بزرگتر شدم فهميدم که مادرم کار عجيب و غريبي نميکرده و دقيقا از جاهايي که من به دليل بچهگيام فکرش را نميکردهام، کارهايام را کشف ميکرده است. اما در کنار درک اين موضوع، اين حقيقت را هم فهميدم که دو تا دوربين مخفي بزرگتر و واقعي در زندگي هر آدمي وجود دارند: خدا و وجدان. اما حيف و صد حيف که آن تأثيري که خيال وجود دوربين مادرم روي من داشت، در مورد اين دو دوربين خيلي وقتها وجود ندارد!
نيايش (6)
خدايا ترکهاي دل شکستهام را تنها دستهاي مهربان تو ميتواند بند بزند. دستهايات را از من دريغ مکن …
مري و مکس: افسانهي شيرين دوستي
امروز قطع بودن اينترنت يک توفيق اجباري بود براي ديدن انيميشن استثنايي مري و مکس. بعد از مدتها بيحوصلگي نشستم و اين کار استثنايي آدام اليوت را که در ستايشاش بسيار خوانده بودم را ديدم. مري و مکس از آن داستانهايي دارد که آدم نميتواند موقع تماشاياش جلوي ريختن اشکهاياش را بگيرد. از آن داستانهايي که اين روزها تقريبا همهي ما فراموششان کردهايم؛ داستانهايي دربارهي دوستي و محبت و انسانيت و از همه مهمتر: بخشش!
اتفاقها در داستان مري و مکس اصليترين نقش را بازي ميکنند؛ مهمتريناش همين است که دو آدم تنها در دو نقطهي بسيار دور از هم روي کرهي زمين به صورت اتفاقي با هم دوست ميشوند: يک دوستي ساده و خالص و دوستداشتني! مکس آدم تنهايي است که هيچ دوستي ندارد و ورود مري به زندگياش براياش در حکم يک معجزه است (همين يکي دو ماه پيش اتفاقي در زندگي من افتاد که با ديدن مکس حسابي با او همذاتپنداري کردم!) اما مکس اينقدر در تنهايياش فرو رفته که حتي فکر کردن به تنها نبودن براي او که آدم بسيار پراسترسي است (اين هم يک شباهت ديگرش با من!) غيرقابل هضم است! و اين نقطهي شروع داستاني است که پر است از تصاوير انساني و احساسات پاک و فراموش نشدني.
در اينجا قصد نوشتن دربارهي داستان فيلم را ندارم؛ چرا که تمام لذت اين فيلم در ديدن و کشف لحظه لحظهي ماجراي مري و مکس در گذر سالها است. تنها چند ديالوگ شاهکار فيلم را انتخاب کردهام که اينجا بنويسم و البته همهي آنها هم از زبان مکس هستند:
ـ من براي هيچ کس تهديدکننده نيستم؛ البته جز خودم!
ـ مردم اغلب مرا در سردرگم ميکنند، با اين حال تلاش ميکنم نگذارم نگرانم کنند …
ـ دوستي واقعي در قلبها احساس ميشود نه در چشمها …
ـ Love Yourself first
ـ من تو را ميبخشم چون آدم کاملي نيستي؛ درست مثل خود من. هيچ آدمي کامل نيست.
خلاصهي داستان مري و مکس اين است: همديگر را دوست داشته باشيم و بالاتر از آن، ياد بگيريم که به وقتاش همديگر را ببخشيم.
نيايش (5)
خدايا دل بستن را خودمان خوب بلديم؛ دل کندن را به ما بياموز!
نويسندگاني که انگيزهي کتاب خواندن را بيدار ميکنند
بعضي از نويسندگان هستند که آدم را به کتاب خواندن ترغيب ميکنند. نويسندگاني که نوع نگاهشان به هستي و تفسيرهايشان از زندگي، قصههايشان، رنجها و دردهايشان، شاديها و لذتهايشان و خلاصه جهاني که درون داستانهايشان ميآفرينند، باعث ميشود که ما خوانندگان کتابهاي آنها با هر بار خواندن کتابي از آنها، نگاهمان به هستي و چيستي زندگي و جهان پيرامونمان و ديدگاهمان دربارهي خود چيزي که زندگي کردن ميناميم، تغيير يابد و افقهاي پيش رويمان گستردهتر شود. نويسندگاني هم هستند که به هر دليل آدم بهشان وابسته ميشود و از خواندن واژه به واژه و سطر به سطر نوشتههايشان، غرق در لذتي بيپايان. اين جور نويسندهها هستند که باعث ميشوند وقتي کتابي را خوانديم و تمام شد، خيلي سريع کتاب بعدي را باز کنيم و باز در بحر بيپايان کتاب خواندن غرق شويم! يکي از بزرگترين لذتهاي زندگي من، مطالعهي کتابهاي اين نويسندهها است.
اينها نويسندگان انگيزهبخش من هستند:
خارجيها: آنتوان دوسنت اگزوپري، ميلان کوندرا، هاروکي موراکامي (با اينکه فقط ازش يک کتاب خواندم!)، آنتوان چخوف، کورت ونهگات، گابريل گارسيا مارکز، ج. دي . سلينجر، فردريش دورنمات، ايناتسيو سيلونه، يوستين گرودر، آرتور سي. کلارک، هاينريش بل، گراتزيا دلددا، بالزاک.
ايرانيها: محمود دولتآبادي، سيمين دانشور، عباس معروفي، مصطفا مستور، اسماعيل فصيح، رضا اميرخاني.
طبيعي است که اين فهرست بسيار ناقص است؛ چرا که هنوز هزاران کتاب هستند که من نخواندهام و البته بعضيها را هم يادم نيست. به همين دليل است که ميخواهم شما هم نويسندههاي دوستداشتنيتان را با من و ديگران به اشتراک بگذاريد. شايد اين به نوعي دعوت به يک بازي وبلاگي باشد. از همه دعوت ميکنم که پايين همين مطلب يا در وبلاگ و سايت خودشان، نويسندههايي که در موردشان چنين احساسي را دارند معرفي کنند. اين طوري لذت خوانش آثار يک نويسنده را با يکديگر به اشتراک ميگذاريم.
نيايش (4)
خدايا يا راه را به ما بنما يا مقصد را!
