فاصله …

بین موندن و نموندن
سهم آدما زمین شد

ما اسیر انتخابیم
خودمون خواستیم و این شد

***

فاصله فقط یه لحظه‌س
فاصله فقط یه نوره

گاهی از رگ به تو نزدیک
گاهی از تو خیلی دوره

عبدالجبار کاکایی

حرفه‌ای‌ها (7)

شما عمري را پاي ترجمه يكي از پشتوانه‌هاي اصلي ادبيات كلاسيك گذاشتيد، غير از آن هم حتي وقتي سراغ نويسنده‌هاي متاخرتر مي‌رويد باز هم آن‌هايي هستند كه به نوعي در كلاسيك‌هاي امروزي جاي مي‌گيرند، چقدر شوق خواندن اين‌گونه ادبي را ميان مخاطبان كتاب در ايران مي‌بينيد؟

من ناشر نيستم و به بازارش كاري ندارم، مساله اينجاست كه من عاشق آن سرچشمه هستم، يعني ادبيات ناب. من با پروست زندگي كردم، گاهي براي ترجمه يك پاراگراف يك ماه وقت گذاشتم. پروست براي من 11 سال طول كشيد. آن وسط كارهاي ديگري هم كردم، اما مي‌خواستم يك كاري بزرگ‌تر از همه آنچه تا آن روز كار كرده بودم را شروع كنم و بالاخره حاصل‌ش را با رضايت ديدم.

(عكس و متن از از گفتگوي منتشر نشده‌اي با زنده‌ياد مهدي سحابي؛ چاپ شده در روزنامه‌ي اعتماد؛ شماره‌ي 2316؛ شنبه 8 بهمن 1390؛ اين‌جا)

پ.ن. به‌دليل اين‌كه متأسفانه نرسيدم لينك‌هاي هفته را كامل مطالعه كنم؛ پست‌ لينك‌هاي هفته فردا شب منتشر خواهد شد.

با من بگو: آري …

در طول سال‌هاي زندگي‌م هيچ آلبومي را به‌اندازه‌ي آلبوم “عشق است …” ناصر عبداللهي گوش نكرده‌ام. موسيقي حزين و صداي زيباي ناصر به‌جاي خود؛ اما آن‌چه مرا شيفته‌ي اين آلبوم موسيقي كرده ترانه‌هاي شگفت‌آور و دل‌نشين يك پيرمرد نازنين است: محمد علي بهمني. ترانه‌هايي كه تك‌تك واژه‌هاي‌شان وصف روزهاي زندگي اين سال‌هاي من بوده است. بارها و بارها اين ترانه‌ها را شنيده‌ام، زير لب زم‌زمه‌ كرده‌ام و در گوشه‌ي خلوت و تنهايي براي دل‌تنگي‌هاي‌م گريسته‌ام …

***

سادگي و صميميت يا جادو؟ در تمامي اين سال‌ها به اين فكر كرده‌ام كه غزل‌هاي به‌ظاهر ساده‌ي اين شاعر جنوبي مگر چه دارند كه اين‌طور آدم را غرق خود مي‌كنند؟ اين اواخر كه مجموعه‌ي كامل اشعار استاد را خواندم، در تمامي لحظات خواندن يك كتاب هشت‌صد و اندي صفحه‌اي به همين ماجرا فكر مي‌كردم؛ اما باز هم نتوانستم “راز” بزرگ و جادوي غزل‌هاي بهمني را كشف كنم. بنابراين باز دل سپردم به روايت زندگي و دل‌تنگي‌ها و تنهايي‌هاي‌ش از زبان شاعري كه خوش‌بختانه هنوز زنده است و غزل فكر مي‌كند …

***

در ميان تمامي ترانه‌هاي آلبوم “عشق است …”، يك ترانه براي من رنگ و بوي ديگري دارد. ترانه‌اي كه تك‌تك مصراع‌هاي‌ش را زندگي كرده‌ام. ترانه‌ي پاياني اين آلبوم را مي‌گويم: نامهرباني. بارها و بارها اين ترانه را به‌زبان “مناجات” خطاب به خداي بزرگ زير لب زم‌زمه‌ كرده‌ام ….

در دیگران می‌جویی‌ام اما بدان ای دوست
این‌سان نمی‌یابی ز من حتی نشان ای دوست

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می‌زن
تا پاسخم را بشنوی پژواك سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مكن با این چنین آتش به جان ای دوست

گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا كه لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی‌خواهم
گر می‌توانی یك نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی كن
از من، من این برشانه‌ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می‌كوشی بمانی مهربان ای دوست

آن‌سان كه می‌خواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست …

***

براي من شخصا دنيا بدون غزل‌هاي “محمد علي بهمني” حتمن چيزي كم داشت. تولدت مبارك استاد عزيز.

4 اشتباه در طراحی محصولی به‌نام کلاه‌قرمزی 91

کلاه‌قرمزی نوستالژی مشترک نسل ما است. این مایی که می‌گویم منظورم بچه‌های دهه‌ی 50 و دهه‌ی 60 است. خاطرات روزهای شیرین کودکی و شیطنت‌های کلاه‌قرمزی دوست‌داشتنی که خیلی وقت‌ها دوست داشتیم ما هم آن‌ها را مرتکب شویم اما از ترس تنبیه بزرگ‌ترها یا برای حفظ کلاس مؤدب بودن بی‌خیال‌شان می‌شدیم. 😉  پسرخاله‌ را هم که دیگر نگو! نماد یک بچه‌ی محروم زحمت‌کش همه کاره که همیشه دنبال کمک کردن به دیگران و باز کردن گره‌های کور زندگی‌شان بود.

در این سال‌ها کلاه‌قرمزی بارها و بارها به فرم‌های مختلف در خانه‌های ما حاضر شده: از فیلم “کلاه‌قرمزی و پسرخاله” ـ که همین اواخر قبل از عید باز دیدم‌ش و اشک‌م جاری شد ـ بگیرید تا نوروزی (یادم نیست چه سالی بود) که کلاه‌قرمزی هفت‌سین‌ش را با سیخ و سیم چیده بود. 🙂 همه‌ی این سال‌ها ماجراهای کلاه‌قرمزی و پسرخاله و آقای مجری را دیده‌ایم، لذت برده‌ایم، خندیده‌ایم و کنار هم یک خاطره‌ی خوب را تجربه کرده‌ایم.

سه سال است که عیدها کلاه‌قرمزی باز مهمان ماست. ایده‌های درخشان ایرج طهماسب و حمید جبلی انگار هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند. هر سال با سورپرایزهایی جدید و طنازی‌هایی متفاوت و فضاسازی‌هایی متنوع‌تر از قبل. برای من در این سه سال اخیر جالب بوده که کلاه‌قرمزی ویژه‌ی نوروز با یک طراحی و ایده‌سازی کامل وارد مرحله‌ی تولید شده و این پیش‌نیاز وقتی با پس‌نیازِ اجرای واقعن عالی ایده همراه شده، نتیجه‌ش شده یک برنامه‌ی به‌یادماندنی. هنوز طعم شیرین حضور “ابراهیم حاتمی‌کیا”ی ظاهرا عبوس و جدی کنار کلاه‌قرمزی شیطان و بانمک و آیتم دستور غذای شاه‌کار “ببعی” را به‌عنوان فقط دو نمونه‌ی عالی از کارهای طهماسب و جبلی در این سه سال اخیر در دهان‌مان حس می‌کنیم.

اما … امسال در تولید کلاه‌قرمزی به‌نظرم آن مرحله‌ی ایده‌سازی و طراحی برنامه یا خیلی ضعیف برگزار شده یا کلا حذف شده است. البته با توجه به تولید فیلم جدید مجموعه‌ی کلاه‌قرمزی در اواخر سال 90 ـ مخصوصا این‌که فیلم به جشنواره‌ی فیلم فجر هم نرسید ـ می‌شود حدس زد واقعن زمان کافی برای این کار وجود نداشته است.

در کلاه‌قرمزی 91 هر چند هنوز ایده‌های درخشان و اجرای واقعن عالی را داریم، اما من در کلیت این مجموعه به‌عنوان یک محصول فرهنگی که منِ بیننده آن را مصرف می‌کنم اشتباهاتی می‌بینم. سعی می‌کنم خیلی خلاصه در مورد این اشتباهات بنویسم:

1- تمرکز اشتباهی روی مخاطبان: کلاه‌قرمزی تلویزیونی همیشه یک ذات آموزشی را داشته. چه در زمان “صندوق پست” و چه در مجموعه‌های چند سال اخیرش. این خوب است اما نه برای نسل “عمو پورنگ” و “فیتیله‌ای‌ها” که قالب آموزشی‌شان جور دیگری است. من شخصا در میان بچه‌های کوچک‌تر فامیل حتا یک نفر را هم ندید‌ه‌ام که حتا رغبت به تماشای کلاه‌قرمزی داشته باشد. کلاه‌قرمزی مخصوص ما نوستالژی‌بازهاست. مخاطب کلاه‌قرمزی ماییم. نتیجه‌ی این ماجرا شده نکته‌ای که در بند دوم به آن اشاره می‌کنم.

2- اشتباه در اید‌ی محوری: ایده‌ی محوری گوگل، فروش تبلیغات براساس جستجو است. اگر یادتان باشد ایده‌ی محوری کلاه‌قرمزی 88 که در آن بعد از سال‌ها “آقای قرمزکلاه” (به قول حمید جبلی در فیلم اول مجموعه‌ی کلاه‌قرمزی) به تلویزیون برگشت، نوستالژی بود؛ تازه با حضور آن همه مهمان دوست‌داشتنی که خودشان کم برای ما نوستالژی‌ساز نبودند. شاید من دارم اشتباه می‌کنم؛ اما امسال بار آموزشی برنامه در مقایسه با سال‌های قبل بسیار افزایش پیدا کرده و در مقابل، آن جنبه‌های نوستالژیک ماجرا کم‌تر شده است.

3- اشتباه در محصول محوری: محصول محوری گوگل، جستجو است نه شبکه‌ی اجتماعی. گوگل با تأکید اشتباه روی توسعه‌ی شبکه‌ی اجتماعی دارد باعث ضعیف شدن کسب و کار اصلی‌ش در برابر رقیب ضعیفی مثل بینگ می‌شود. در مورد کلاه‌قرمزی هم بی‌تعارف ـ با وجود تمامی جذابیت‌های سایر شخصیت‌های فرعی ـ محصول محوری خود این عروسک است. اما متأسفانه امسال عروسک “جیگر” ـ که من با آن اصلا ارتباطی برقرار نمی‌کنم و ایده‌ی جذابی هم ندارد ـ تبدیل به عروسک محوری برنامه شده و این به‌نظر من اصلا خوشایند نیست. این در حالی است که کلاه‌قرمزی هر قسمت کم‌رنگ‌تر از قبل می‌شود. پسرخاله هر سه چهار قسمت یک بار برمی‌گردد. اصلا از “گیگیلی” خبری نیست!

من می‌پذیرم که شاید این تغییر برای خیلی‌ها دوست‌داشتنی باشد. حتمن بسیاری به‌ شیرین‌کاری‌های این جناب “جیگر” می‌خندند. اما به خودم این حق را می‌دهم نپسندم‌ش. برای ایرج طهماسب و حمید جبلی با آن سابقه‌ی درخشان‌شان و این ایده‌های بی‌نظیر که هنوز در گوشه و کنار برنامه می‌بینیم (مثلا آن‌جایی که فامیل دور و کلاه قرمزی و پسر عمه زا در برابر نخوردن از یک سینی شیرینی مقاومت کردند و آقای مجری همین که رسید شروع کرد به خوردن!) افت دارد که به کمدی برسند که محورش بلاهت ذاتی این کره‌الاغ و پرزور بودن‌ش باشد (که این دومی خودش هم باز مفهومی کنایی است.)‌ شاید این قرار است تکرار ایده‌ی موفق پارسال یعنی “ببعی” باشد: ظهور یک شخصیت جدید و بسیار جذاب به‌دلیل ماهیت متفاوت شخصیت‌ و ویژگی‌های‌ش با بقیه. اما در عمل این درنیامده و بار طنز برنامه‌ روی ایده‌ی امکان‌پذیر نبودن اطلاق اسم الاغ یا خر به این عروسک ـ که علت تغییر اسم‌ش هم هست ـ متمرکز شده و همین هم هزار بار تکرار می‌شود. این من را نمی‌خنداند. در مقابل، با یک “سلاین” گفتن “کلاه‌قرمزی” از خنده روی زمین پخش می‌شوم.

4- تنوع بیش از اندازه و در نتیجه پیچیدگی محصول: شما همه‌تان به‌تر از من از زندگی استیو جابز باخبرید. زندگی‌نامه‌ش را خوانده‌اید و می‌دانید که یکی از رازهای اصلی جادوی محصولات جابز، سادگی آن‌ها است. اما مجموعه‌ی “کلاه‌قرمزی” هر روز پیچیده‌تر می‌شود. من واقعا متعجبم چرا این دو آدم نازنین ـ آقایان طهماسب و جبلی ـ روی قالب تکراری آموزشی بودن برنامه این همه تأکید می‌کنند و هیچ خلاقیتی را در این ماجرا نمی‌بینیم؛ اما از این طرف آن همه شخصیت شناسنامه‌دار مجموعه‌ی کلاه‌قرمزی را احتمالا برای ایجاد تنوع به نفع یک شخصیت واقعا لایتچسبک کم‌رنگ یا حذف می‌کنند. اما همه‌ی ماجرا این نیست. “فامیل دور” در آخرین قسمت کلاه‌قرمزی 90 ازدواج کرد؛ اما در کلاه‌قرمزی 91 خبری از عروس‌ش نیست. خواهر پسرعمه زا و دخترش دو سه قسمتی هستند و بعد کلا حذف می‌شوند. “آقوی همساده” اگر چه ایده‌ی بسیار درخشانی است؛ اما مقطعی است: می‌آید و می‌رود و دوباره می‌آید و می‌رود. ناگهان شخصیت “دلاک” رو می‌شود و خداحافظ. با همه‌ی این‌ها هنوز محور قصه و روایت شخصیت “جیگر” است. راست‌ش این روزها فکر می‌کنم شاید خوب باشد یکی دو قسمت “صندوق پستی” دوباره پخش شود تا همه‌ به یاد بیاوریم که چه شخصیت‌های بانمکی آن‌جا بودند که ام‌روز کسی به‌یادشان نیست. “ژولی‌پولی” نمونه‌ی درخشان “زبان بدن” در عصری بود که هیچ کس در ایران حتا عبارت “بادی لنگوئج” به گوش‌ش نخورده بود. آقای نقاش را چی؟ یادتان هست؟ خود صندوق پستی را چطور؟ سؤال این است که اگر می‌خواهیم تنوع ایجاد کنیم چرا سراغ این شخصیت‌ها نرویم که آن جنبه‌ی نوستالژی ماجرا را هم پررنگ‌تر بکنند؟ من شخصا دلیل این همه آشفتگی  ـ و نه تنوع ـ را در شخصیت‌‌پردازی نمی‌فهمم.

باید این را بگویم که با وجود نقدهای بالا، “کلاه‌قرمزی” هنوز برای من با فاصله‌ای در حد هزاران سال نوری به‌ترین برنامه‌ی تلویزیون است. کلاه‌قرمزی با هر متر و معیاری یک پدیده‌‌ است؛ پدیده‌ای که باعث می‌شود طعم گس آن پنج‌شنبه‌های این روزها دور ‌ـ که تمام هفته منتظر رسیدن‌شان بودیم برای دیدن صندوق پستی ـ با لحظه‌ ‌لحظه‌ی برنامه زیر زبان‌م احساس شود. هنوز هم با دیدن این برنامه و ایده‌های درخشان‌ش، ساعتی فارغ از تمام ماجراها کنار خانواده می‌نشینم و می‌خندم و “حال می‌کنم.” دست گل تیم سازنده‌ش واقعن درد نکند. تمام حرف من این‌جا به‌سادگی این بود: “کلاه‌قرمزی این‌قدر عالی بوده که نباید حتا یک درصد هم افت کند.”

حتمن دو نوشته‌ی خواندنی رضا ساکی عزیز را هم در مورد کلاه‌قرمزی امسال بخوانید: چرا مجموعه‌ی کلاه‌قرمزی محبوب است و به آن می‌خندیم و چند نکته درباره‌ی آن‌ها به مجموعه‌ی کلاه‌قرمزی نمی‌خندند (که اگر این دومی را خواندید؛ آن بند شماره‌ی یک توئیت من بوده!)

پ.ن. قرار بود این پست بعد از تعطیلات نوشته شود که به‌دلایلی به امشب افتاد. در هر حال این اولین پست گزاره‌ها در سال جدید است. سال نو مجددا مبارک و سال شاد و موفقی را برای تک‌تک شما آرزو دارم.

(عکس متن را از این‌جا برداشتم.)

هفت پيشنهاد براي تعطيلات نوروزي

اين روزهاي آخر سال، تقريبا تمام نشريات چاپي و رسانه‌هاي آن‌لاين كشور ويژه‌نامه‌هاي نوروزي خودشان را منتشر كردند كه خيلي‌‌هاشان را هم من براي تعطيلات نوروز گرفتم تا مطالعه كنم. تعداد زيادي مطالب آن‌لاين و كتاب هم در برنامه‌ام گذاشتم كه بخوانم. با توجه به اين‌كه امسال هم مثل سال‌هاي قبل مسافرت نخواهم رفتم، شايد اين‌جوري از تعطيلات استفاده‌ي مفيد بكنم! با خودم گفتم شايد كسان ديگري هم باشند كه بخواهند از تعطيلات‌شان استفاده بكنند و چيزهاي جديدي ياد بگيرند. براي اين دوستان عزيز، چهار پيشنهاد آن‌لاين دارم و سه كتاب را هم معرفي مي‌كنم.

اول چهار پيشنهاد آن‌لاين: سايت هاروارد بيزينس ريويو بخش‌هاي ويژه‌اي براي بعضي موضوعات تدارك ديده كه شامل مجموعه‌اي از مقالات و نوشته‌هاي خواندني نويسندگان HBR هستند. در اين ميان سه مجموعه از اين بخش‌هاي ويژه به‌نظرم از همه جالب‌تر هستند:

HBR Insight Center: Communication: اسپانسر اين بخش شركت معظم مايكروسافت است. اين بخش را شديدا توصيه مي‌كنم كه پر است از مقالاتي جذاب در مورد روابط بين فردي و رفتار حرفه‌اي در دنياي امروز.

HBR Insight Center: Marketing That Works: قبلا هم گفته‌ام كه بازاريابي براي من جذابيت دو گانه‌اي دارد: از يك طرف براي هر كسب و كاري لازم است و از طرف ديگر، علم مطالعه‌ي رفتارهاي آدم‌ها در زمينه‌ي انتخاب و خريد است. در اين بخش كه اسپانسر آن شركت معظم SAS است، مي‌توانيد مقالات جذاب و كاربردي در زمينه‌ي بازاريابي بخوانيد.

Special Section: The Legacy of Steve Jobs: ميراث استيو جابز! بدون شرح.

HBR Insight Center: American Competitiveness: بگذاريد يك بخش جذاب براي خودم را هم معرفي كنم. مدت‌ها است در آمريكا اين بحث ميان علما و متفكران سياست و مديريت و اقتصاد مطرح شده كه آمريكا جايگاه رقابتي‌اش را در ميان ملل دارد از دست مي‌دهد (مزيت رقابتي ملل يكي از شاه‌كارهاي آقاي مايكل پورتر را كه يادتان هست!) در اين بخش كه اسپانسرش شركت معظم دل است، متفكران مختلف نظر خود را درباره‌ي اين سؤال كه آيا آمريكا واقعا جايگاه رقابتي‌اش را از دست داده يا نه و البته چگونگي بازپس‌گيري جايگاه رقابتي قبلي مي‌نويسند. اگر به اقتصاد كلان، سياست‌گذاري و استراتژي رقابتي علاقه‌منديد نبايد اين مجموعه مقالات را از دست بدهيد!

من سعي مي‌كنم مقالاتي منتخب از هر يك از اين چهار بخش را به‌تدريج به فارسي برگردانم و ايده‌هاي بعضي ديگر را هم براي‌تان بنويسم.

اما كتاب‌هاي پيشنهادي:

اول: کتاب الكترونيك زندگی‌نامه‌ی استیو جابز نوشته‌ی والتر ایساکسون. اين كتاب با ترجمه‌ي خوب آقای دادگستر است توسط سایت نارنجی منتشر شده است. خودم اين كتاب را گذاشته بودم براي تعطيلات عيد!

دوم: كتاب استيو جابز؛ شيوه‌هاي رهبري براي نسل جديد. اين كتاب نوشته‌ي معاون سابق استيو جابز در اپل است و با زباني ساده اصول مديريت و ره‌بري استيو جابز را بررسي مي‌كند. خوبي ماجرا اين است كه اليوت خودش تقريبا در متن تمامي ماجراهاي اپل و زندگي جابز حاضر بوده و در نتيجه به برخي نكات پشت‌پرده‌ي جالب در مورد جابز و اپل اشاره مي‌كند كه در جاي خودشان بسيار جالب‌اند. نكته‌ي مهم اين كتاب تلاش اليوت براي دسته‌بندي ايده‌هاي اصلي جابز در مديريت كسب و كار و طراحي محصول است و به‌نظر من بسيار هم موفق بوده است.

سوم: رقص عقاب‌ها: اين كتاب را خيلي اتفاقي ديدم و خريداري كردم. بعد از خواندن‌ش احساس بسيار بسيار خوبي پيدا كردم و براي همين توصيه مي‌كنم شما هم بخوانيدش. در اين كتاب آقاي امير حسين مظاهري طي چند گام ساده اصول هدف‌گذاري و اجراي اهداف را به ما ياد مي‌دهد. ويژگي بسيار كليدي اين كتاب فرم داستاني آن است كه درس‌هاي‌ش را در قالب يك قصه‌ي پرماجرا و جذاب از زبان تعدادي از بزرگ‌ترين كارآفرينان ايراني ـ از جمله آقاي بهروز فروتن و بابك بختياري مؤسس آيس‌پك ـ ارائه مي‌كند. اين كارآفرينان بزرگ از سختي‌ها و شيريني‌هاي زندگي و از كارهاي درست و اشتباهات‌شان براي ما مي‌گويند. بخوانيد و لذت ببريد و ياد بگيريد!

تعطيلات پرباري داشته باشيد!

كتاب‌هاي الكترونيك گزاره‌ها (2): زندگي به‌تر؛ کار به‌تر با روش‌هاي ساده!

الوعده وفا: عيدي گزاره‌ها به خوانندگان و هم‌راهان‌ش:

کتابي که در دست داريد مجموعه‌ي منتخبي است از نوشته‌هايي که نويسندگان وبلاگ‌هاي مدرسه‌ي مديريت هاروارد روي اين سايت استثنايي منتشر کرده‌اند. در اين نوشته‌ها روش‌هاي بسيار ساده و در عين حال کاربردي و جذابي براي “به‌تر زيستن” و “کار حرفه‌اي” عرضه شده است. اين نوشته‌ها به ما ياد مي‌دهند چگونه به زندگي و کار نگاه درستي داشته باشيم و چطور برخي از شايع‌ترين مشکلات مطرح در اين دو عرصه‌ از حيات آدمي را حل کنيم. در اين ميان بيش از هر کسي در اين مجموعه نوشته‌هاي بي‌نظير پيتر برگمان را خواهيد خواند که ايده‌هاي عالي او هميشه مرا از انرژي و هيجاني بي‌نظير سرشار کرده است.

در آستانه‌ي سال نو اميدوارم انتشار اين ترجمه‌ها به‌عنوان عيدي گزاره‌ها به خوانندگان و هم‌راهان خوب‌م و همه‌ي علاقه‌مندان به زندگي و کار به‌تر، بتواند اوقات فراغت تعطيلات عيدتان را پربارتر سازد و در سپري کردن يک سالِ جديدِ به‌تر، شادتر و موفق‌تر نسبت به سالي که روزهاي آخرش را مي‌گذرانيم، براي‌تان مفيد باشد.

دومين كتاب دوم الكترونيكي گزاره‌ها را با عنوان “زندگي به‌تر؛ کار به‌تر با روش‌هاي ساده!” از اين‌جا با لينك مستقيم دانلود كنيد!

حرفه‌اي‌ها (6)

ـ چه‌طور و چه‌وقت ايده مي‌گيريد؟

ـ پيش‌بيني نشده و پيوسته. گاهي بايد خودم را مجبور کنم. من کارم را به‌عنوان يک نويسنده‌ي تلويزيوني آغاز کردم که آخر هر هفته برنامه‌اش بايد روي آنتن مي‌رفت. پس وقتي دوشنبه صبح سر کار مي‌رفتم بايد نوشتن را شروع مي‌کردم و نمي‌توانستم منتظر الهه‌ي هنر بمانم تا ايده بگيرم. بايد مي‌رفتم و چيزي مي‌نوشتم تا آنتن خالي نماند. هنوز هم مي‌توانم چنين کاري بکنم. مي‌روم توي اتاق و خودم را مجبور مي‌کنم که البته کار خوشايند و جالبي نيست. معمولا در طول سال، ايده‌هاي مختلفي مي‌گيرم و آن‌ها را جايي يادداشت مي‌کنم. بعدا وقتي آن‌ها را مرور مي‌کنم از نوشتن بعضي‌هاي‌شان واقعا تعجب مي‌کنم؛ ولي بعضي‌ها هم خوب و به‌دردبخور هستند.

(از گفتگو با وودي آلن؛ مجله‌ی فیلم؛ شماره‌ی 433؛ آبان ۱۳۹۰)

عکس استاد از اين‌جا

پ.ن. دو روزي مسافرت بودم و گزاره‌ها به‌همين دليل ديشب به‌روز نشد. منتظر يك خبر خوب از گزاره‌ها در همين هفته باشيد. 🙂

سرگرداني در جزيره‌ي “هستي” …

يك: يادم نيست چه كسي “جزيره‌ي سرگرداني“‌ش را به من داد كه بخوانم. آن روزها تازه به‌صورت جدي رمان‌خوان شده بودم. شروع‌ش كه كردم، نتوانستم زمين‌ش بگذارم. داستان “هستي” و “مراد”ش و البته “سليم”، گيراتر از آني بود كه بشود تا پايان‌ش صبر كرد.

دو: مطمئن‌م كه همه‌ي ما گوشه‌اي از سرگشتگي هستي و ذره‌اي از ايمان “مراد” را داريم. اما من، هميشه “سليم” بوده‌ام …

سه: براي من “هستي” يكي از سه شخصيت برتر رمان‌هايي است كه تا به‌امروز خوانده‌ام. در هستي، “آن”ي وجود دارد كه نمي‌دانم چيست؛ اما جستجوي هستي به‌دنبال “مراد” در “جزيره‌ي سرگرداني” و “ساربان سرگردان”، اين‌كه مي‌داند زندگي ايني نيست كه “مامان عشي” و “سليم” و بقيه دارند اما نمي‌داند چيست و سرگرداني دروني و صداقت بيروني‌ش، براي من جذابيتي رازآلود داشته است.

چهار: و حضور مادرانه و مرشدگونه‌ي خود “سيمين” داستان ايران در داستان و حرف‌هاي‌ش و آرامشي كه به هستي مي‌بخشد را مگر مي‌شود فراموش كرد؟

پنج: جزيره‌ي سرگرداني را سه بار خوانده‌ام و باز هم خواهم خواند. جزيره‌ي سرگرداني ـ كه در ساربان سرگردان ـ تازه مي‌فهميم چه ناكجاآبادي است ـ داستان جوان‌هايي است كه سرگردان‌ِ راه “رسيدن”‌اند. پاك‌بازند و پاك‌زي. اما آيا پاداش تلاش براي رسيدن، كشيدن دردِ گرفتاريِ ماندن است؟ (ساربان سرگردان را بخوانيد تا بفهميد چه مي‌گويم …)

چند سالي بود و هست كه هر بار به كتاب‌فروشي انتشارات خوارزمي ـ ناشر كتاب‌هاي بانو سيمين ـ در انقلاب سري مي‌زنم، جوياي زمان انتشار “كوه سرگردان” مي‌شوم. هر بار فروشنده‌ي مسن و خوش‌اخلاق فروشگاه با لبخندي به من اطمينان مي‌داد به‌زودي تا اين‌كه روزي در جواب من با ناراحتي گفت كه كتاب سوم سه گانه‌ي بانو سيمين، گم شده و ما براي هميشه از فهميدن سرانجامِ سرگشتگي‌ها و دل‌دادگي‌هاي هستي و مراد و سليم محروم خواهيم ماند …

به‌احترام بانويي كه “جزيره‌ي سرگرداني”ش حديث زندگي‌مان بود و فرجام نرسيدن‌ آدم‌هاي‌ش، شايد سرنوشت‌مان. روح بزرگ‌ بانو “سيمين دانشور” شاد.