درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۴6): تا روزهای سپید …

“مهم است این را درک کنی که در طول عمر ورزشی‌ات، همیشه نمی‌توانی در اوج باشی. همه ـ حتی خود من ـ لحظات خوب و لحظات بدی داریم. مهم این است که وقتی اتفاق بدی برای‌ات رخ می‌دهد، بتوانی دوباره به زندگی برگردی. گاهی وقت‌ها دچار افت می‌شوی، ولی باید هر روز تلاش کنی تا خیلی سریع به اوج بازگردی. تجربه‌ی من می‌گوید که اگر بتوانی با روحیه‌ای مثبت به تلاش کردن ادامه دهی، بالاخره دیر یا زود به آن روزهای اوج بازمی‌گردی.” (رائول گونزالس؛ این‌جا)

واقعیت داستان همینی است که رائول دوست‌داشتنی گفته است. لحظات بد و حس‌های خوب خاص من و شما نیست. همه حتی بزرگ‌ترین ستاره‌های جهان و موفق‌ترین آدم‌های این دنیای خاکی هم لحظاتی دارند که زندگی‌شان آنی نیست که انتظارش را داشته‌اند یا حق آن‌ها بوده است. اما … واقعیت این است که زندگی در گذر است: چه ما در مسیر همراه آن برویم و با صبر و امید، برای رسیدن روزهای سپید پیش رو تلاش کنیم و چه گوشه‌ای بنشینیم و با زانوی غم‌مان خلوت بگزینیم.

شاید مهم‌ترین چیزی که در زندگی یاد گرفته باشم همین باشد که زندگی، هنوز هم ارزش “رفتن تا رسیدن” را دارد. شاید همین فردا …

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۱8): چرا مثبت‌انديشي؟

“یک بازیکن باید به خودش ایمان داشته باشد. اگر این طور نباشد، اوضاع چه در داخل و خارج از زمین خوب پیش نخواهد رفت. مثبت فکر کردن و به خود ایمان داشتن مهم است؛ نه‌تنها در فوتبال، بلکه برای پیش‌رفت کردن به عنوان یک انسان.” (شينجي كاگاوا؛ اين‌جا)

كاگاوا به نكته‌ي قشنگي اشاره كرده است: مثبت‌انديشي فقط به‌درد اين نمي‌خورد كه فشار و دردهاي زندگي را كم‌تر كنيم؛ بلكه براي پيش‌رفت كردن لازم است. ولي چرا؟ چون مثبت‌انديشي باعث مي‌شود كه ايمان پيدا كنم كه:

1- آينده ساختني است نه باختني؛

2- خود من مسئول ساختن آينده هستم و مي‌توانم هم بسازم‌ش!

در حقيقت مثبت‌انديشي چون باعث تغيير عملكرد مي‌شود به موفقيت مي‌انجامد؛ نه اين‌كه خودش عامل موفقيت باشد. بنابراين كنار آن آدمك غرغروي دروني‌تان براي يك آدمك خوش‌رو و پرلبخند هم جاي كوچكي باز كنيد. من خودم اثرش را تجربه كرده‌ام؛ ضرر نمي‌كنيد!

به‌نظرم لازم است يك جمله‌ي انرژي‌بخش استاد سابق همين جناب كاگاوا در تيم دورتموند يعني يورگن كلوپ دوست‌داشتني را هم ـ كه قبلا نوشته بودم ـ اين‌جا يادآوري كنم: “اگر می‌خواهید نتیجه‌ی ویژه‌ای بگیرید، باید احساس ویژه‌ای داشته باشید!

5 گام تا مديريت نااطميناني‌هاي زندگي

همه‌ي ما لحظاتي را در زندگي تجربه كرده‌ايم كه در آن نامشخص نبودن آينده‌، آن‌چنان بر دوش‌مان سنگيني مي‌كند كه گويي زندگي متوقف مي‌شود. لحظاتي كه در آن، تمام وجودمان از ترس از آينده، يخ مي‌زند و درمانده‌ي “حكمت‌هاي فراوان زندگي” مي‌شويم:

1- اين روزهاي بد، تمامي ندارند؟ آيا آينده هم براي من، چيزي جز دريغ و درد و اشك و آه همراه ندارد؟

2- آيا آينده، آني مي‌شود كه من مي‌خواهم بشود؟ 

3- من اميدي واهي به روزهاي زيباي آينده دارم. مي‌دانم كه نمي‌شود! 

اين روزها زندگي فردي و اجتماعي اغلب ما در حلقه‌اي از مشكلات و ناكامي‌ها و غم‌ها و دردها گير افتاده است؛ حلقه‌اي كه به‌نظر بي‌پايان مي‌رسد. امروز، آينده از هميشه نامشخص‌تر و از آن بدتر، دردناك‌تر به‌نظر مي‌رسد. اميد، گم‌شده‌ي بزرگ اين روزگار است. اما از آن بدتر، داشتن اين احساس است كه آينده در دستان من نيست: دنيا با من سر سازگاري نداشته و ندارد و من، تسليمِ محضِ عواملي هستم كه روي آن‌ها كوچك‌ترين تأثيري ندارم! زندگي طرحي است تكراري از رخ‌دادهاي بيرون از اختيار من كه در آن، خوبي‌ها و زيبايي‌ها “اتفاق‌”اند” و بدي‌ها و زشتي‌ها “الگوهاي ثابت زندگي.”

شايد. در روزهاي بد زندگي، عميقا اين گزاره‌ها را تجربه‌ كرده‌ام. به‌عنوان فردي كه نااميدي را تا جايي نزديك به آخرش رفته است، از تجربيات خودم به‌ياد مي‌آوردم كه در آن روزها، نااطميناني از آينده‌‌اي خوش و زيبا، بيش‌تر از غم و درد ديروز و امروز آن روزها‌ی‌م آزارم مي‌داد. هر چند كه بالاخره راه فرار از اين چرخه‌ي ظاهرا بي‌پايان نااميدي را به‌سبك خودم پيدا كرد: كنترل كن نه فرار!

همين اواخر نوشته‌ي لورنا ناپ را در همين مورد خواندم. لورنا در نوشته‌اش به دوره‌اي از اتفاقات بد پياپي در زندگي‌اش اشاره مي‌كند. اتفاقاتي كه هر كدام‌شان براي به‌زانو درآوردن يك انسان معمولي كفايت مي‌كنند: شكست در عشق، بي‌كار شدن و از همه بدتر، مبتلا شدن پدرش به بيماري سرطان …

لورنا اما از راه‌هايي مي‌گويد كه براي فرار از حس‌هاي دردناك زندگي‌اش آموخته و خودش هم تأثير آن‌ها را عميقا تجربه كرده است. راه‌هايي ساده اما اثرگذار. به‌نظرم رسيد در اين جو نااميدي و نااطميناني كه اين روزها گريبان‌گير زندگي تك‌تك ماست، مرور اين تجربيات مي‌تواند راه‌گشا باشد. بنابراين خلاصه‌اي از 5 راه لورنا براي مديريت نااطميناني‌هاي آينده را با هم در ادامه‌ي پست مي‌خوانيم:

1- به‌ياد بياوريم آينده‌ي قابل پيش‌بيني كسل‌كننده است: همان‌طور كه از اتفاقات خوب ناگهاني سرشار از لذتي فراموش‌نشدني مي‌شويم، اتفاقات بد احتمالي هم بخشي از زندگي هستند. خيلي وقت‌ها آينده، نتيجه‌ي تصميمات امروز خود ماست. ما هم كه تلاش مي‌كنيم به‌ترين تصميم را براي آينده براساس اطلاعات امروز بگيريم. بسيار خوب پس چرا در امروز كه منتظر آينده‌ايم، در انتظار آن اتفاقات خوب نباشيم؟ غصه‌ي گذشته كم نيست كه خودمان را گرفتار دردِ غمِ آينده كنيم؟ هيجانِ رسيدنِ آينده، لذت بيش‌تري دارد!

2- بپذيريم كه اغلب اوقات،ترس‌هاي ما بي‌مورد هستند: مغزهاي ما براي تمركز بر جنبه‌ي منفي ماجرا سيم‌كشي شده‌اند. اما مشكل اين‌جا است كه وقتي اين‌گونه نگاه بكنيم، تنها براي رخ ندادن ترس‌هاي‌مان و اتفاقات بد احتمالي تلاش مي‌كنيم و نه براي اتفاقات خوبي كه وابسته به تلاش خود ما هستند! نگراني در مورد آينده، جلوي تلاش براي عمل‌كردهاي عالي را مي‌گيرد (به‌ترين مثال‌ش براي ما ايراني‌ها نگراني براي كنكور است! يادتان هست؟)

3- دامنه‌ي پذيرش ابهام‌مان را افزايش دهيم: تغيير، دردناك است. اما … روي ديگر تغيير، احتمالات مثبت ماجرا است. لورنا به زماني فكر مي‌كند كه گرفتار آينده‌ي مبهم و دردناك آينده بود. لورنا مي‌توانست اين‌گونه هم اوضاع را بررسي بكند: “اگر در عشق با اين آدم شكست بخورم، ممكن است خيلي زود با يك محبوب جديد و سازگارتر با خواسته‌هاي‌م روبرو شوم!” (که آن محبوب هم پیدا شد!) يا “اگر بي‌كار بشوم،  از دست شغلي پراسترس و تمام‌وقت‌م راحت مي‌شوم. شغلي دوست‌نداشتني كه تنها جنبه‌ي مثبت‌اش درآمدش است. بنابراين مي‌توانم مشغول به‌ كاري بشوم كه دوست‌اش دارم!” (که این هم اتفاق افتاد!) (تجربه‌ي خود منِ مترجم هم مي‌گويد كه خيلي وقت‌ها ريسك رها كردن گذشته و حال نامطلوب، در ذهن ماست. چون فكر مي‌كنيم آينده‌، همان گذشته است و حتا بدتر. من از رها كردن گذشته ضرري نكردم؛ شما هم امتحان‌ش كنيد!)

4- شكرگذاري را تمرين كنيم: هميشه در بدترين روزهاي زندگي هم مي‌توانيم چيزي پيدا كنيم كه از ديدن‌اش و تجربه كردن‌اش لذت ببريم: لورنا درخت كريسمسي را به‌ياد مي‌آورد كه با مادرش تزيين كرده بودند. او از طبيعت زيباي شهر محل زندگي‌اش لذت مي‌برد و چيزهايي شبيه اين‌ها. (براي خود مترجم هم گاهي اوقات گوش كردن يك موسيقي زيبا يا خوردن يك ليوان قهوه معجزه مي‌كند!) لورنا حتا مي‌گويد شكرگذار اين است كه خانواده‌اي دارد و دوستاني كه مي‌تواند دردهاي‌اش را با آن‌ها تقسيم كند …

5- بپذيريم كه واقعيت، همين امروز است. همين لحظه: لورنا به‌ياد مي‌آورد كه براي درمان پدرش هر كاري كه از دست‌ش برآمد انجام داد. اما … پدر لورنا در نهايت درگذشت (اين‌جاي متن اصلي اين‌قدر دردناك است كه گريه كردم! ـ مترجم) او مي‌گويد كه بزرگ‌ترين درس زندگي‌اش را همين‌جا گرفت: او با تمركز بر آينده‌ و اين‌كه براي درمان پدرش چه مي‌تواند بكند، لذتِ بودن در روزهاي آخر با پدرش را از دست داد. او با نگراني براي از دست دادن عشق‌ش، دست به كارهايي زد كه باعث شدند فرايند جدايي سريع‌تر جلو برود. او نمي‌خواست غرق شود؛ اما غافل از اين بود كه در مرداب تفكرات خودش گير كرده و با دست و پا زدن، هر لحظه بيش‌تر به فرو رفتنی بازگشت‌ناپذیر نزديك مي‌شود … شايد بد نباشد در چنين روزهايي به‌ياد بياوريم پدري را كه در روزهاي آخر زندگي‌اش كاشف شد

براي‌تان آينده‌اي زيبا و دوست‌داشتني همان‌طور كه امروز رؤياي‌ش را مي‌بينيد آرزو مي‌كنم. 🙂 

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (100): اریک آبیدال؛ در ستایش جنگ‌ با سلاح اميد!

یک بار تا آستانه‌ی مرگ پیش رفته بود؛ اما باز پا به زمين فوتبال گذاشت. با اين حال مدتی بعد دوباره در سخت‌ترین موقعیت زندگی یک انسان قرار گرفت: احتمال مرگ ناشي از بيماري لاعلاج سرطان! اما جنگید و پیروز شد و باز هم بازگشت. این جملات درخشان اریک آبیدال عزیز ـ که خود نماینده‌ای است از فرهنگِ زیبایِ امید در باشگاه بارسلونا ـ را بخوانید تا انرژی بگیرید برای مبارزه با زندگی برای دست‌یابی به نشدنی‌ترین و دورترین آرزوها:

ـ هیچ وقت شد که امیدت رااز دست بدهی و به مرگ فکر کنی؟

ـ نه. هیچ وقت. من خیلی به خدا اعتقاد دارم و وقتی کسی به خدا ایمان داشته باشد، می‌داند که کیست که درمورد همه چیز تصمیم‌گیری می‌کند.

ـ دو ماجرا پیش روست: یکی خواست خود من است و دیگری آن چیزی است که خدا می‌خواهد. من به این فکر می‌کردم که با این بیماری بجنگم تا به به‌ترین نحو ممکن به این ماجرا خاتمه دهم: با بازگشتم به زمین چمن … تا بعد از آن ببینیم که چه می‌شود.

ـ برای کسانی که شرایط سختی مثل من را تجربه می‌کنند باید بگویم که شجاع باشید و بجنگید. از نبرد دست نکشید؛ چون همیشه امید وجود دارد. خدا و کمک او را فراموش نکنید و دعا کنید. از کمک سایرین هم بهره بگیرید؛ چون بدون دیگران ما نمی‌توانیم هیچ کاری انجام دهیم.

(منبع: + و + و +)

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (71)

“من فکر می‌کنم بهتر است زیاد صحبت نکنم. به‌تر است این مسئله را در شرایط خون‌سردتری آنالیز کرد و برای بازی بعدی دوباره متحد شد …  مهم‌ترین ناامیدی این قبیل شکست‌ها تأثیر آن روی باورتان است. این خطرناک است … بیایید واقع‌گرا باشیم . ما در دنیای خیالی زندگی نمی‌کنیم. شاید دو یا پنج درصد از نظر ریاضی شانس داریم. باید یک عملکرد کاملا متفاوت داشته باشیم. شما هیچ گاه از آینده اطلاع ندارید!” (آرسن ونگر پس از باخت چهار هيچ به ميلان در ليگ قهرمانان اروپا؛ اين‌جا)

شيوه‌ي واكنش به شكست را ياد بگيريم از زبان يكي از استادان بي‌بديل فوتبال در دنياي امروز كه نبوغ‌ش را در بازي برگشت با يك تيم نصفه و نيمه ثابت كرد (هر چند فقط و فقط يك گل كم آورد …) واي از اين جمله‌ي شاه‌كار استاد كه با تمام وجود در برخي شكست‌هاي زندگي تجربه‌اش كرده‌ام: مهم‌ترین ناامیدی این قبیل شکست‌ها تأثیر آن روی باورتان است!

نامه‌اي به‌نام “اميد”!

اين روزها “اميد” يكي از واژه‌هاي كليدي زندگي من است و جالب است كه زندگي هم با من در اين زمينه هم‌راهي مي‌كند! هر روز اتفاقات خوبي براي‌م مي‌افتند و در كنارش با غافل‌‌گيري‌هاي بسيار جذابي هم مواجه مي‌شوم. چند روز پيش اين نامه‌ي آلبر كامو به دوست نااميدش را در لينك‌دوني گزاره‌ها به‌اشتراك گذاشتم و فردا‌ صبح‌ش يك اي‌ميل جذاب از يكي از خوانندگان‌م دريافت كردم (متن اي‌ميل را عينا اين‌جا گذاشته‌ام):

“من از خوانندگان «گزاره ها» هستم. چند باری هم انتهای پستها پیغام گذاشتم اما خب خیلی جاها فقط خواننده بودم

امروز به لینک نامه ی آلبر کامو به یک نا امید برخورد کردم
خواندمش
دوستش داشتم
همین چند وقت پیش یک نامه خواندم در همشهری جوان از یک رمان نویس به دوست نویسنده اش که از قضا به خاطر از دست دادن عزیزی غمگین بود
در عوض آن نامه ای که لینکش را در گزاره ها دیدم، دلم خواست به شما پیشنهاد گوش دادن این نامه را هم بدهم
به یک بار شنیدن می ارزد
 از آنجا که دوستانم چندان اهل مطالعه نیستند بهترین راه برای سر به راه کردنشان!!! این است فایلهای این چنینی را به صورت صوتی برایشان بفرستم. این را گفتم تا مبادا از صوتی بودن آن تعجب کنید. اتفاقا راه من خیلی هم جواب داده… خیلی”

و ضميمه‌ي اي‌ميل خانم زهره سالار مقدم، يك فايل صوتي بود كه از ايشان اجازه گرفتم با همه‌ي خوانندگان گزاره‌ها به‌اشتراك بگذارم‌ش. من در اين چند روز بارها و بارها اين نامه را گوش داده‌ام و هر بار از آن كلي انرژي گرفتم! (این نامه در شماره‌ی 361 هفته‌نامه‌ی همشهری جوان چاپ شده است.) توصيه مي‌كنم شما هم چند دقيقه‌اي وقت بگذاريد و اين نامه را با صداي بسيار دل‌نشين خانم سالار مقدم عزيز گوش كنيد. اين‌جا (دراپ‌باكس) يا اين‌جا (فورشرد) يا اين‌جا (مديا فاير.) اگر به هر دليلي موفق نشديد فايل را دانلود كنيد، كامنت بگذاريد يا اي‌ميل بزنيد به gozareha روي جي‌ميل تا فايل را براي‌تان بفرستم.

اميدوارم كه شما هم مثل من از شنيدن اين نامه لذت ببريد. از خانم سالار مقدم براي هديه‌ي به‌ياد ماندني‌شان صميمانه سپاس‌گزارم. حسابي خستگي نوشتن روي گزاره‌ها را از تن‌م درآوردند. 🙂

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۴1)

“من تازه در دوران فوتبال‌ام 10 ساله شده‌ام و مي‌دانم فوتبال چطور است. نااميد نمي‌شوم. يك روز از من تعريف مي‌كردند و حالا بد مي‌گويند. در فوتبال نظرات متفاوتي وجود دارد؛ اما من ياد گرفته‌ام كه متعادل باشم و ارزش‌هاي خود را مي‌دانم. براي من، مهم‌ترين چالش بازگشت به سطح‌ام در ميلان است. مي‌خواهم به همه نشان دهم كه چه توانايي‌هايي دارم.” (کاکا در مورد خودش؛ اين‌جا)

هيچ وقت از خودتان نااميد نشويد. ارزش‌ خودتان را براي دنياي اطراف‌تان (خانواده، دوستان، محيط کار و …) کشف کنيد. در روزهاي سخت، با تکيه بر همين ارزش‌مندي‌ها است که مي‌توانيد خودتان را به تلاش براي رسيدن روزهاي به‌تر قانع کنيد …

کنترل کن، نه فرار!

دو ماه پيش همين روزها يکي از بدترين اتفاق‌هاي زندگي‌ام رخ داد. لحظات بسيار سختي را گذراندم که هنوز به‌ياد آوردن‌شان مرا آزار مي‌دهد. مدام سعي مي‌کردم تا فراموش کنم و نمي‌شد. هر لحظه و هر نفس، زندگي سخت‌تر از قبل مي‌شد. من ناخواسته داشتم به تهِ چاهِ زندگي سقوط مي‌کردم …

******

آن روزهاي سخت گذشته‌اند. حالا من به‌شرايط عادي زندگي برگشته‌ام. اين‌که چه شد و چه کردم، بماند براي وقتي ديگر که شايد تصميم گرفتم از اين تجربه‌ي شخصي عميق‌ام بنويسم. اما وقتي که خوب شدن را شروع کردم، براي برنگشتن آن حالت بد روحي ـ رواني قبلي بايد کاري مي‌کردم. همان روزها آقاي حق‌پرست عزيز سؤالي را پاي يکي از پست‌هاي گزاره‌ها مطرح کردند: “یک سؤال در ذهن‌ام پیدا شده. چرا با رواج این همه کتاب‌ها، مجله‌ها و سمینارهای مختلف درباره‌ي موفقیت حتی افرادی که از این کتاب‌ها و مجله‌ها استفاده می‌کنن و به همین سمینارها می‌رن کمتر می‌تونن تو زندگی روزمره‌شون این رؤیاها را پیاده کنن و به‌قول شما رؤیاهاشون رو زندگی کنن؟”

آن نياز شخصي و اين سؤال باعث شدند تا من روزهاي زيادي براي حل اين مسئله‌ي بغرنج (!) فکر کنم: چرا تکنيک‌ها و روش‌هاي موفقيت و شاد بودن را نمي‌توانم در لحظات سخت زندگي‌ام پياده کنم؟

در همين فکر کردن‌ها ياد زماني افتادم که تعليم رانندگي مي‌رفتم. آن روزها هر وقت منِ تازه‌کار در موقعيتي سخت قرار مي‌گرفتم و مي‌خواستم مثلا با انحراف به چپ يا راست و يا ترمز زدن از آن موقعيت فرار کنم، مربي‌‌ام به من مي‌گفت: “فرار نکن. ماشين را کنترل کن. اين راه‌هايي که تو استفاده مي‌کني، احتمال تصادف را بالاتر مي‌برند!”

و همين‌جا بود که من پاسخ آن سؤال را پيدا کردم: وقتي اتفاق ناخوشايندي در زندگي آدم مي‌افتد و باران احساسات منفي بر سر روح آدمي هم‌چون سيل فرو مي‌ريزد، به‌صورت ناخودآگاه و ناخواسته در برابر آن مقاومتي نمي‌کنيم. به اين ترتيب احساسات منفي بدون هيچ مانعي شروع مي‌کنند به تخريب روحيه‌ي آدم که نتيجه‌اي جز نااميدتر شدن و دل‌خستگي بيش‌تر ندارد. شبيه همين اتفاق وقتي که با شکست بزرگي هم روبرو مي‌شويم رخ مي‌دهد. در اين حالت آدم گويي در مردابي قرار گرفته و مي‌داند که دست و پا زدن‌اش نتيجه‌اي جز بيش‌تر فرو رفتن ندارد؛ اما از فرط استيصال، هم‌چنان تقلا مي‌کند …

حداقل در مورد من، مشکل اصلي اين‌جا بود که احساس مي‌کردم شکست در گذشته، يعني اين‌که موفقيت در آينده ديگر وجود نخواهد داشت! خودم هم الان به احساس آن موقع‌ام مي‌خندم؛ اما همه‌ي ما تجربه‌ي روزهاي بد زندگي‌مان را داريم و مي‌دانيم که در چنين شرايطي آدم نمي‌داند که حق با عقل است يا احساس …

بنابراين در برابر آن اتفاق بد ـ همان‌طور که مربي‌ام گفته بود ـ چاره‌اي نداشتم جز کنترل کردن احساسات منفي‌ام و نه فرار کردن از آن‌ها. بنابراين وقتي ياد آن ماجرا مي‌افتادم، سعي نمي‌کردم که فراموش‌اش کنم. به‌جاي آن تمام تمرکز و تلاش‌ام را روي کنترل احساسات‌ام مي‌گذاشتم.

خوب به‌تدريج بخشي از مشکلات‌ام حل شد. اما هنوز براي‌ام عجيب بود در آن روزها خيلي تلقين احساسات مثبت و روش‌هاي شادماني و موفقيت براي خارج شدن از آن موقعيت بد، کمک‌ام نمي‌کردند! سؤال آقاي حق‌پرست هم دقيقا همين بود. مدتي که از آغاز کنترل احساسات و نه فرار کردن از آن‌ها گذشت و وضعيت زندگي‌ام نسبتا عادي شد، متوجه شدم که آن تکنيک‌هاي تا چند روز پيش بي‌اثر، چقدر دوباره روي زندگي‌ام اثرگذار شده‌اند.

و اين‌جا بود که کشف بزرگ دوم‌‌ من اتفاق افتاد: تکنيک‌ها و روش‌هاي موفقيت، شادي، خوب کار کردن و … معمولا فرض‌شان اين است که منِ نوعي در شرايط عادي و نرمال زندگي به‌سر مي‌برم و حداقل، نمودار زندگي من بالاي محور مختصات خود است (و نه به‌صورت يک موج سينوسي زير محور!) اين تکنيک‌ها با اين فرض، به من کمک مي‌کنند تا شرايط نرمال زندگي‌ را حفظ کنم و آن بخش‌هايي از زندگي‌ام را هم که درست نيست ـ مثل عادت‌هاي بد ـ اصلاح کنم. فرض بر اين است که يک زندگي نرمال و روي مسيرِ درست و مستقيم، به موفقيت و شادکامي و خوش‌بختي دست خواهد يافت! به بيان ديگر اين تکنيک‌ها مي‌خواهند به من کمک کنند تا شاد و موفق بمانم نه اين‌که شاد و موفق بشوم! 

بنابراين وقتي که من از نظر روحي ـ رواني در شرايط خوبي نبودم، نمي‌توانستم از آن تکنيک‌ها استفاده‌ي مناسب را ببرم. اما وقتي به حالت عادي برگشتم، امکان استفاده از آن‌ها را براي ثابت نگه داشتن شرايط خوب زندگي‌ام پيدا کردم.

بنابراين در مواجهه با شکست و روزهاي بد و غم‌ناک، بيش از هر چيز روي کنترل احساسات منفي‌تان و نه فرار کردن از آن‌ها تمرکز کنيد. اين کار خود به خود باعث مي‌شود تا کم‌کم به زندگي عادي‌تان برگرديد. مي‌توانيد به جملاتي مثل “زمين خوردن که کاري نداره؛ بلند شدنه که سخته!” و “خوش‌بيني يعني انتظار هميشگي وضعيت به‌تر!” (توئيت‌هاي آن روزهاي من!) هم به‌عنوان مسکن فکر کنيد! (براي من که جواب داد!) بعد کمي که اوضاع مناسب‌تر شد، از تکنيک‌ها و روش‌هاي موفقيت و شاد بودن هم به‌عنوان يک داروي مکمل بهره بگيريد تا سرعت به‌بودتان را افزايش ببخشيد.

******

“کنترل کن، نه فرار!” چه درس خوبي. براي هميشه اين جمله‌ي کوتاه را از مربي‌ام به يادگار نگه مي‌دارم.

جنگ با نااميدي: نيمه‌ي خالي ليوان را “ما” بايد پر کنيم!

امير مهراني عزيز اين‌جا کمي درد دل کرده و نکاتي هم نوشته که تقريبا با همه‌ي بندهاي‌اش هم‌دل هستم؛ جز جمله‌ي اول‌اش: “این نوشته از اون دسته غرغر کردن‌هاست که سعی می‌کنم کم دچارش بشم. اما گاهی هرچقدر هم که صبر به خرج بدی، هرچقدر هم که نیمه پر لیوان را ببینی، در نهایت لیوان نیمه خالی هم دارد. متاسفانه!”

اين روزها زندگي در ايران (و شايد دنيا!) بدون غم و غصه و سختي و درد غيرقابل تصور است. غم‌ها و غصه‌هاي خودت به‌کنار، اگر کمي دور و اطراف‌ات براي‌ات مهم باشد، آن وقت روزي نيست که بهانه‌اي براي غم‌گين بودن و غصه خوردن و درد کشيدن نداشته باشي. خودتان به‌تر مي‌دانيد که منظورم چيست …

کساني که من را از نزديک مي‌شناسند مي‌دانند که چقدر آدم حساسي هستم. حساس به خودم و اطراف‌ام و يک غصه‌خور درجه‌ي يک! اما مدتي است تصميم گرفته‌ام تا جور ديگري با مشکلات کنار بيايم. و تا حدودي هم موفق بوده‌ام. همين موفقيت باعث شده تا دنبال فرصتي باشم که بتوانم چند نکته در باب مبارزه با نااميدي ـ که اين روزها کم‌کم دارد به يک بيماري مسري تبديل مي‌شود ـ بنويسم. نکاتي که اغلب‌شان شايد بديهي باشند و بعضي‌هاي‌شان را هم قبلا نوشته‌ام. نوشته‌ي امير بهانه‌اي شد براي اين کار. پيش از خواندن اين نکات خواهش مي‌کنم توجه کنيد که اين‌ها کليشه و شعار نيستند. من خودم اثربخش بودن‌شان را تجربه‌ کرده‌ام که اين‌جا مي‌نويسم‌شان:

1- دور جور مي‌شود به مسائل نگاه کرد: با “چرا”ها و “چي”‌ها (مفصل‌اش را اين‌جا بخوانيد.) وقتي مشکلي پيش مي‌آيد اغلب ما مي‌رويم سراغ حرص خوردن و غصه خوردن که چرا اين‌جوري شد؟ اما خوب اين راه‌حل نيست. يا مشکلي که پيش آمده قابل حل است يا نيست. در هر دو حالت اول از همه از خودتان بپرسيد: “چي کار بايد بکنم؟” (مشکلات سياسي و اجتماعي‌تان را هم همين جوري نگاه کنيد. مثال بارز: مردم افتضاح رانندگي مي‌کنند و من نمي‌توانم درست‌شان کنم. چي کار کنم؟ سعي کنم حداقل من، درست رانندگي کنم.)

2- خيلي وقت‌ها مشکلي که ما مي‌بينيم برمي‌گردد به نگاه کمال‌گرا و در عين حال بدبين ما. از مشکلات شخصي مي‌گذرم که خيلي وقت‌ها ريشه در اشکالات شخصيتي و ذهني خود ما دارند. در زندگي اجتماعي، نگاه کمال‌گراي ما نمي‌خواهد بپذيرد که اين جامعه در يک سير تاريخي به اين نقطه رسيده و براي رسيدن به وضعيت مطلوب حالا حالاها کار دارد. بنابراين وقتي در مثلا انتخابات شکست مي‌خوريم‌‌ (يا همان‌طور که يادتان هست شکست‌مان مي‌دهند!!!)، دنيا براي‌مان به پايان مي‌رسد. حالا اين‌جا فرقي هم نمي‌کند که زندگي شخصي باشد يا جمعي: خيلي وقت‌ها زماني که انتظارات غيرواقعي‌ ما به نتيجه نمي‌رسند، دنيا و زندگي را سرزنش مي‌کنيم و نه اشتباه خودمان را! (اين‌جا)

3- يک چيز را خيلي وقت‌ها فراموش مي‌کنيم: ما مرکز جهان پيراموني‌مان نيستيم؛ تنها عضوي از اين دنياي خاکي هستيم! بسيار در خودم و ديگران اين اشکال را ديده‌ام که معتقد بوده‌ايم چون براساس تفسير من از زندگي و دنيا، آن‌ها هستند که مشکل دارند نه من؛ پس بايد نشست و مدام غصه خورد. اما کاش بپذيريم که خيلي وقت‌ها مشکل از ماست. از خودم مثال مي‌زنم: به‌عنوان يک آدم سابقا به‌شدت مذهبي بارها و بارها در خوابگاه دانشگاه يا اردوها با برخي مسائل که از ديد منِ آن روزها، غيرشرعي محسوب مي‌شدند، مشکل داشتم. اما بعدها فهميدم بسياري از آن باورهاي مذهبي، کليشه‌هايي غلط بوده‌اند. ديگران اشتباه نمي‌کردند؛ من در اشتباه بودم. وقتي اين را فهميدم، مشکل‌ام حل شد. به همين سادگي.

4- در مورد مشکلات شخصي، من معمولا براي فرار از غصه و استرس چند راه‌کار دارم: نوشتن مشکلات در همين‌جا (حالا خيلي وقت‌ها سربسته!)، درد دل با نزديکان (مخصوصا خواهرهاي عزيزم)، منحرف کردن فکرم از مشکلات با فکر کردن به کارهايي که بايد انجام بدهم (مثل همين وبلاگ‌نويسي)، فکر کردن به خاطرات خوب زندگي (بارها و بارها با نگاه کردن عکس‌هاي روزهاي خوش زندگي و با يادآوري خاطرات خوب آن‌ها، به زندگي اميدوارِ اميدوار شده‌ام!) و خوب چند راه شخصي ديگر.

5- در مورد مشکلات و شکست‌هاي شخصي ـ مخصوصا اين مشکل شايع که چرا هر چي من تلاش مي‌کنم نتيجه نمي‌گيرم ـ شخصا هيچ راهي به‌تر از اين نمي‌شناسم: لذت بردن از خوبي‌ها و توانايي‌هاي‌ام، کارهاي بزرگي که انجام داده‌ام و موفقيت‌هاي بزرگ زندگي‌ام.

6- باور کنيد که از دل محدوديت‌ها است که خلاقيت و مخصوصا انگيزه‌ي حرکت به جلو حاصل مي‌شود.  وقتي دوره‌ي کارشناسي را در يکي از واحدهاي تابعه‌ي دانشگاه اميرکبير در شهر تفرش استان مرکزي مي‌گذارنديم، با انواع و اقسام مشکلات ريز و درشت از طرف دانشگاه مادر و مثلا دانشگاه محل تحصيل‌مان روبرو بوديم که حالا جاي گفتن‌اش نيست. اما مسئولين محترم آن موقع دانشگاه اميرکبير که ما را “بار خاطر” مي‌دانستند، ناخواسته بزرگ‌ترين خدمت را به ما کردند: آن‌ها اين انگيزه را در ما بيدار کردند تا نشان بدهيم ما آدم‌هاي توان‌مندي هستيم که محدودمان کرده‌اند. نتيجه اين‌که من و تقريبا همه‌ي هم‌کلاسي‌هاي‌ام (بالاي 80 درصد افراد يک کلاس چهل نفره که با هر معياري عالي است)، کارشناسي ارشدمان را از به‌ترين دانشگاه‌هاي کشور (از جمله خود دانشگاه مادر!) گرفتيم.

7- در روان‌شناسي کار، ثابت شده که سرکوب افکار منفي باعث فعال‌تر شدن آن‌ها مي‌شود. روي از بين بردن افکار منفي فکر نکنيد، به جاي آن تصميم بگيريد که به چه چيزهاي خوبي مي‌توانيد به جاي آن‌ها فکر کنيد!

8-ما با توان‌مندي‌هاي‌تان تعريف مي‌شويم؛ نه محدوديت‌هاي‌مان. فقط همين يک قلم براي اميدوار بودن آدمي کافي است: من مي‌توانم تغيير کنم. از آن به‌تر: دنيا را هم مي‌شود تغيير داد ومن هم مي‌توانم تغييرش دهم! لذت اين توانستن، خيلي وقت‌ها به‌ترين داروي درد نااميدي است.

9- خيلي وقت‌ها اشتباه ما دقيقا اين است که از اين‌که چيزي را که لازم داريم، نداريم ناراحتيم؛ ولي اشتباها فکر مي‌کنيم که چون دوست داريم داشته باشيم‌اش ولي نداريم، ناراحتيم! (اين‌جا نوشته‌ام منظور چيست.)

10- يک سؤال ساده از خودمان بپرسيم: اين همه از نداشتن و نشدن غصه خورديم. درست شد؟

11- باور کنيد که تنها آدم مشکل‌دار دنيا شما نيستيد. چشم‌تان را باز کنيد و اطراف‌تان را ببينيد. خيلي وقت‌ها وضعيتِ پرمشکل شما، آرزوي ديگري است (ياد فيلم “افسانه‌ي آه” تهمينه ميلاني به‌خير که حرف اصلي‌اش همين بود.)

12- خيلي وقت‌ها مشکلي که احساس‌اش مي‌کنيم از حقي است که براي خودمان قائليم. اما من باور دارم که خيلي وقت‌ها، حقِ حق نداشتن، بزرگ‌ترين حق من است؛ مخصوصا زماني که دارم در مورد ديگران قضاوت مي‌کنم.

هيچ کدام از اين راه‌ها راه حل نهايي نيست. اين‌ها راه‌هاي مختلفي است که هر از گاهي وقتي اوضاع خراب مي‌شود به کارشان مي‌گيرم و بعضي وقت‌ها نتيجه مي‌دهند و بعضي وقت‌ها هم نه. مهم‌تر از اين راه‌حل‌ها، نوع نگاه‌تان به آن نيمه‌ي خالي ليوان است که پارادوکس نااميدي / اميد شما را حل مي‌کند. انتخاب با شماست: مي‌توانيد غصه‌ي خالي بودن نصف ليوان را بخوريد و مي‌توانيد با لذت بردن از پر بودن نصف ديگر ليوان، تلاش کنيد تا نيمه‌ي خالي ليوان را پر کنيد.

مرتبط:

چگونه از خودمان ناامید نشویم!