درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۹۱): درس‌هایی از فوتبالِ کرونازده برای کسب‌وکار

در تمامی سال‌هایی که هوادار فوتبال بوده‌ام، فاصله‌ی عذاب‌آور دو ماهه بین دو فصل فوتبال، از سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام بوده است. روزهایی بدون هیجان فوتبال، بدون انتظار رسیدن روز مسابقه، بدون لذت ناب و بی‌مانند ۹۰ دقیقه تماشای خود فوتبال. و حالا در روزگار کرونا، ۲ ماه است که فوتبال نداریم؛ آن هم در زمانی که هر سال هیجان‌انگیزترین و زیباترین مقطع فصل بود. و بدتر این‌که نمی‌دانیم فوتبال عزیزمان کِی قرار است بازگردد!

وضعیت این روزهای فوتبال به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین زیربخش‌های صنعت سرگرمی، نکات عجیبی را به ما نشان می‌دهد که درس‌هایی را برای روزگار پسا کرونا نه‌فقط برای سازمان‌ها و کسب‌وکارها بلکه حتی تک‌تک ما خواهند داشت. در ادامه به ۳ چالشی اشاره می‌کنم که فوتبال این روزها با آن مواجه است و کوتاه می‌گویم چه درسی از این چالش‌ها می‌توان گرفت:

۱- وقوع شرایط اضطراری، غیرممکن نیست، پس باید توان تصمیم‌گیریِ سریع در ابهام را بالا برد: البته برای ما ایرانی‌ها این موضوع تبدیل به یکی از موضوعات طبیعی زندگی شده؛ ولی شاید هیچ کسی در دنیا فکر نمی‌کرد که بند «فورس ماژور» قراردادها روزی واقعا به‌جریان بیافتد! فوتبال دو ماه است متوقف شده و با چالش‌های مختلف مالی و اقتصادی، حقوقی و قانونی و حتی زمان‌بندی مواجه است. باشگاه‌های شاید یکی از به‌ترین مثال‌های زندگی در لحظه باشند؛ مخصوصا در سال‌های اخیر که پول قابل توجهی از طریق حقوق پخش تلویزیونی به فوتبال تزریق شد. باشگاه‌ها دغدغه‌ی پول نداشتند پس همواره روی امروزشان تمرکز می‌کردند. کرونا نشان داد که عصر استراتژی، اگر چه هنوز سرنیامده ولی ماهیت استراتژی بیش از هر زمان دیگری در طول تاریخ، پویا (دینامیک) شده و در نتیجه برای پاسخ‌گویی سریعِ استراتژیک به چالش‌های پیش‌آمده توسط شرایط اضطراری، نیاز به داشتن «توان تصمیم‌گیری چابک و متناسب با شرایط» داریم. در واقع شاید بیش از هر زمان دیگری ـ حداقل در دوران بعد از جنگ جهانی دوم ـ نقش ره‌بران قدرت‌مند در سازمان‌ها از فرایندها و الگوهای استراتژیکی پراهمیت‌تر شده باشد. چقدر «توان تصمیم‌گیری سریع و در ابهام» را داریم؟ این دقیقا همان چیزی است که نداشتن‌ش «صنعت فوتبال» را فلج کرده است.

۲- مدیریت هزینه‌ها همیشه مهم است، حتی وقتی سطح درآمدها و سود، مناسب است: بحران کرونا نشان داد که بسیاری از باشگاه‌های بزرگِ اروپا چقدر گرانْ اداره می‌شوند! به‌ترین مثال‌ش هم باشگاه بارسلونا که مدیریت آن در سال‌های اخیر، به پردرآمدترین باشگاه جهان بودن مفتخر بود و می‌خواست اولین تیم با درآمد میلیارد دلاری باشد (و با همین رویکردِ صرفا تجاری، روحِ فوتبال را در بارسا کشت!) طبیعتا در زمانی که درآمدها سر جای خودشان هستند، این گرانْ اداره شدن به چشم نمی‌آید و وقتی با بحرانی مثل کرونا مواجه می‌شویم که درآمدها را به پایین‌ترین سطح ممکن می‌رساند، آن‌وقت است که تازه این مشکل، خود را به‌خوبی نمایان می‌کند. حدس می‌زنم در دنیای پسا کرونا، دوباره مثل دهه‌های ابتدایی بعد از جنگ جهانی دوم، روش‌ها و ابزارهای مدیریت و کاهش هزینه‌ و افزایش بهره‌وری، دوباره بسیار پرطرفدار خواهند شد. به‌عبارت به‌تر، علم بهینه‌سازی که در دوران جنگ جهانی دوم ابداع شد و بسیاری از ما آن را با نام «تحقیق در عملیات» می‌شناسیم، احتمالا بازگشت شکوه‌مندانه‌ای به دنیا مدیریت و کسب‌وکار خواهد داشت.

۳- تنوع درآمدی خوب است؛ اما این‌که توزیع درآمدها بین منابع درآمدی مختلف چگونه است حتی از تنوع درآمدی هم مهم‌‌تر است: مهم‌ترین مشکلِ فوتبال در این روزها توقف، عدم دسترسی به درآمد حقوق پخش تلویزیونی است؛ یعنی همان بلای خانمان‌سوزی که در سال‌های اخیر، به جان فوتبالِ زیبای ما افتاده و آن را تا سطح یک فیلمِ سینمایی که صرفا برای فروش ساخته می‌شود، پایین آورده است. جالب است که وضعیت در لیگ‌هایی که حقوق پخش تلویزیونی، درصد کم‌تری از درآمدهای کلی باشگاه است، نسبتا به‌تر از سایر لیگ‌ها است (مثال: بوندس‌لیگای آلمان) در مقابل لیگ‌هایی که وابستگی زیادی به حقوق پخش تلویزیونی دارند (مانند: سری آ ایتالیا). بنابراین در دنیای پسا کرونا، قاعدتا مدیران باشگاه‌ها ـ و همه‌ی کسب‌وکارها ـ باید بخشی از توان خود را روی تنوع‌بخشی بیش‌تر به منابع درآمدی موجود و متعادل‌سازی نسبت آن‌ها در سبد درآمدی کسب‌وکار متمرکز کنند و از آن مهم‌تر، روی نوآوری برای خلق منابع درآمدی جدید، وقت و انرژی بگذارند (به‌عنوان مثال، شاید در دوران پسا کرونا شاهد اقبال بیش‌تر باشگاه‌ها به تیم‌های بازی‌های ورزشی الکترونیکی باشیم.)

شیوع کرونا از آن اتفاقات عجیبی است که شاید هر یک از ما در دوران زندگی‌مان تنها یک بار با آن‌ها مواجه شویم. این روزها شاید ما انسان‌های عادی ـ و نه بندگان زر و زور ـ بیش از هر زمان دیگری به محدودیت‌های توانِ بشرِ مغرورِ مدعیِ فتح و مسکونی‌سازی سایر سیارات جهان هستی پی برده باشیم. بنابراین انتظار بسیاری از متفکران این است که در کنار تحولات عمیقِ اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، دنیای پسا کرونا دنیایی انسانی‌تر از دنیای تلخِ این سال‌های اخیر باشد. در مسیرِ رسیدن به آن دنیای انسانی‌تر، فوتبال ـ این پرطرفدارترین ورزش دنیا ـ می‌تواند و باید تأثیرگذار باشد. منتظر بازگشت‌ش می‌مانیم!

پ.ن. اگر علاقه‌مند تخصصی‌تر فوتبال هستید، چندی پیش در گفتگو با پادکست «فوتیمو» در مورد تأثیرات اقتصادی کرونا با فوتبال صحبت کرده‌ام که می‌توانید از این‌جا گوش بدهید.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (272): سه گام برای مدیریت ریسک استراتژی‌ها در کسب‌وکار

یک: “هرگز نمی‌توانید برخی مسائل را پیش‌بینی کنید. معمولا شرایطی که احتمال رخ دادن‌شان وجود دارد را پیش‌بینی می‌کنیم با این وجود سعی می‌کنیم کاری را انجام دهیم که از نتیجه‌ی آن اطمینان داریم.” (این‌جا)

دو: “موقعیت‌های زیادی داشتیم؛ ولی رم در خط دفاعی بسیار خوب کار کرد. فکر می‌کردم آن‌ها هجومی‌تر کار کنند؛ اما چنین تاکتیکی را انتخاب کردند و نتیجه نشان می‌دهد که تصمیم درستی گرفتند. گل رم تقصیر من است. ما به دروازه‌بان‌های‌مان می‌گوییم که این‌گونه بازی کنند.” (این‌جا)

سه: “در پیروزی‌ها همیشه صحبت از بازیکنان کلیدی است؛ اما هنگام شکست فقط در مورد مربی صحبت می‌شود. من مسئول این شکست هستم. این شکست باعث می‌شود تا فکر کنیم و یاد بگیریم. ما اشتباه کردیم. من در رأس تمام اتفاقات بدی هستم که رخ می‌دهد. بسیاری از این تغییرات در نتیجه شرایطی بود که ما را احاطه کرده است. من سعی کردم بهترین بازده را از همه بازیکنان داشته باشم. از این شوک، چیز های خوبی برداشت خواهیم کرد؛ اما نتیجه را باید فراموش کنیم.” (این‌جا)

به سال‌گرد شاه‌کار بزرگ لوئیز انریکه‌ی دوست‌داشتنی با بارسا در رقم زدن بزرگ‌ترین بازگشت تاریخ فوتبال ـ یعنی همان بازی برگشت بارسا ـ پی‌اس‌جی در لیگ قهرمانان فصل پیش ـ نزدیک می‌شویم. به‌همین مناسبت به‌سراغ حرف‌های او در مورد مدیریت ریسک رفته‌ام. 🙂 شاید عجیب باشد که در مورد لوئیز انریکه بحث از ریسک کنیم؛ آن‌ها در دنیای فوتبالی که “پپ” سرآمد تمام مربیان اهل ریسک محسوب می‌شود. لوئیز انریکه برای خود من در تمام دوران حضورش در بارسا نماد محافظه‌کاری بود: وفاداری او به سنت‌ دیرینه‌ و فلسفه‌ی اصلی فوتبال بارسا اگر چه تحسین‌برانگیز بود؛ اما در نهایت بزرگ‌ترین شاه‌کار او با طراحی یک استراتژی درخشان رقم خورد: استراتژی که نه‌فقط یک استراتژی فوتبالی بلکه یک استراتژی جامع‌نگرتر بود که ابعاد روحی ـ روانی را نیز در بر می‌گرفت.

حالا بیایید به سه گامی که بوئیس انریکه برای مدیریت ریسک استراتژی‌ها در حرف‌های‌اش به آن‌ها اشاره کرده نگاه کنیم:

گام اول ـ پیش‌بینی و طراحی استراتژی: در تعریف ریسک گفته شده که هر اتفاق غیرقابل پیش‌بینی که اثر مثبت یا منفی روی کسب‌وکار داشته باشد. اما نکته‌ی مهم این است که در بسیاری از موارد آن‌چه قابل پیش‌بینی نیست، احتمال وقوع و شدت یک ریسک است، نه خود ریسک. این‌جا است که علم آینده‌پژوهی و مدیریت سناریو به‌کمک ما می‌آیند: این‌که ریسک‌های آینده را بشناسیم و برای مواجهه با هر کدام در زمان وقوع استراتژی مناسبی را طراحی کنیم. یک نکته‌ی مهم که انریکه بر آن تأکید کرده این است که طراحی استراتژی‌های مقابله با ریسک باید براساس توان‌مندی‌ها و نقاط قوت‌مان باشد: آن‌چه به درستی آن اطمینان داریم، در هسته‌ی هر استراتژی باید قرار بگیرد.

گام دوم ـ تحلیل ریسک و اجرای استراتژی‌ها: وقتی ریسک‌های احتمالی را پیش‌بینی کرده باشیم و برای هر کدام استراتژی مناسبی را طراحی کرده باشیم، در میدان رقابت واقعی می‌توانیم به‌موقع از استراتژی‌ها بهره‌برداری کنیم. اما اگر ریسک را به‌درستی پیش‌بینی نکرده باشیم یا استراتژی‌مان اشتباه باشد، طبیعی است که با دست‌اندازی در مسیر پیش‌رفت کارمان مواجه خواهیم شد. خبر خوب این است که با داشتن یک نگاه جامع‌نگر به‌ مدیریت ریسک، باخت‌های کوچک ما را برای اصلاح مسیرمان هوشیار خواهند کرد؛ پیش از آن‌که باخت‌های بزرگ ما را برای همیشه از گردونه‌ی رقابت حذف کنند. محیط واقعی رقابت، گاهی میدان خوبی است برای آزمودن روش‌های جدید کاری و یافتن به‌موقع راه‌های تغییر مسیر.

گام سوم ـ تحلیل بازخورد برای بهبود طراحی‌های استراتژی در آینده: چه برنده باشیم و چه بازنده، همیشه چیزهایی هستند که خوب کار کرده‌اند و چیزهایی هم هستند که خوب کار نکرده‌اند. 🙂 با شناخت آن‌ها می‌توانیم در آینده استراتژی‌های به‌تری را طراحی کنیم و ریسک‌ها را بیش‌تر بشناسیم؛ اما هرگز نباید فراموش کنیم که آینده، همیشه شگفت‌آورترین پدیده‌ای است که پیش روی هر انسان و سازمانی قرار دارد. ما تنها می‌توانیم بار بعدی به‌تر شکست بخوریم و اشتباهات قبلی را مرتکب نشویم.

البته دوست دارم به این حرف‌های لوچو هم اشاره کنم: “در این هفته‌ها خوب نتیجه نگرفتیم؛ اما دلیل نمی‌شود که تلاش و انگیزه‌ی بازیکنان را زیر سؤال ببرم. آن‌ها با تمام وجود به میدان می‌روند. پس از ال‌کلاسیکو صحبت‌های زیادی به میان آمد. این‌که باید بازی ترکیبی را در دستور کار قرار می‌دادیم اما رئال بازی را کنترل کرد یا این‌که تیم متکی به مسی است و خیلی چیزهای دیگر. این حرف‌ها همیشه بود اما من زیاد به آن‌ها اهمیت نمی‌دهم. به زودی به مسیر خوب خودمان برمی‌گردیم و این صحبت‌ها هم قطع خواهد شد.” (این‌جا)

لوئیس انریکه به‌سادگی این پیام را به ما داده است: در هیچ مرحله‌ای از زندگی، کار و کسب‌وکارتان استراتژی‌های‌تان را به‌خاطر حرف دیگران عوض نکنید. 🙂

لوئیس انریکه با این تفکر، استراتژی درخشانی را برای غلبه بر پی‌اس‌جی در آن بازی دراماتیک طراحی کرد.

1- برداشتن فشار از روی تیم با اعلام جدایی در پایان فصل: انریکه بلافاصله پس از شکست در بازی رفت رسما اعلام کرد که در پایان فصل از بارسا جدا می‌شود. بنابراین هر نتیجه‌ای به‌دست می‌آمد در سرنوشت مربی تأثیری نداشت و در نتیجه تیم از استرس نتیجه‌گیری آزاد شد.

2- تغییر سیستم برای بازی برگشت: در فاصله‌ی دو هفته‌ای بین بازی رفت تا برگشت انریکه سیستم 4-3-3 معمول بارسا را به سیستم 3-4-3 تغییر داد و در بازی‌های میان این دو بازی بازیکنان را با نقش‌شان در این سیستم آشنا کرد. من تصورم این است که تغییر سیستم بارسا در کنار جو وحشتناک نیوکمپ مهم‌ترین عامل پیروزی بارسا در آن بازی بودند.

3- بازی‌خوانی و تغییر درست: بعد از گل ادینسون کاوانی چه کسی حتی به ذهن‌ش خطور می‌کرد که بارسا در فاصله‌ی دقیقه‌ی 86 تا 95 بازی را برگرداند؟ آمدن سرخی روبرتو به‌جای رافینیا به زمین همان و آن گل استثنایی دقیقه‌ی 95 همان! … (نقش شانس و اقبال و اشتباهات داوری و روحیه‌ی جنگ‌جوی بازیکنان بارسا را هم البته فراموش نمی‌کنیم! اما دنیا گاهی هم با آدم‌های سخت‌کوش هم‌دلی می‌کند.)

فکرش را نمی‌کردیم اما در روزهایی که فوتبال ماشینی آقای والورده فقط با خلاقیت‌های ذاتی بازیکنان بارسا جذاب می‌شود، دل‌مان حسابی برای آقای لوئیس انریکه مارتینز تنگ شده است. امیدوارم فصل آینده او را روی نیمکت یک تیم بزرگ ببینیم و البته چه چیز جذاب‌تر از رفتن استاد به لیگ برتر انگلیس و رقابت با پپ!؟

مقاله‌ی هفته (۹1): طراحی استراتژی گوشه‌ای برای رقابت در بازار اشباع‌ شده

طي دو دهه‌ي اخير نوآوري‌هاي تکنولوژيکي در حوزه‌ي صنایع مختلف به‌ویژه صنایع های‌تک و از جمله صنعت فناوری ارتباطات و فناوري اطلاعات به طور فزاينده‌اي رشد يافته است. هم‌چنين در نقاط مختلفي از جهان بنگاه‌هاي کوچک و متوسط در اين حوزه‌ها وارد شده و دستاوردهاي خلاقانه و نوآورانه خود را ارائه نموده‌اند.

از مهم‌ترين اقدامات بنگاه‌ها و کسب‌و‌کارهاي کوچک و متوسط پس از ايجاد نوآوري‌ها، تلاش براي تجاري‌سازي آن‌ها به‌ّشکلي است که يک فعاليت خلاقانه و نوآورانه به فعاليتي همراه با کسب سود و منفعت براي بنگاه تبديل شود. تبديل يک فعاليت نوآورانه به فعاليتي همراه با کسب سود و منفعت براي بنگاه يا به اصطلاح تجاري‌سازي آن نيازمند انجام اقداماتي از سوي بنگاه و ساير ذي‌نفعان حوزه‌ي کسب‌و‌کار است.

به‌تدریج با پیش رفتن بنگاه در طول چرخه‌ی عمر خود، دانش آن در مورد محصولات و خدمات مبتنی بر فناوری پیشرفته‌ی خود افزايش مي‌يابد. اين دانش به بنگاه اين امکان را مي‌دهد تا فرايند نوآوري و خلاقيت را در توسعه‌ي محصولات و خدمات خود تداوم بخشند. از اين‌رو، تداوم فعاليت‌هاي نوآورانه به آن‌ها براي کسب منافع بيشتر در آينده و برخورداري از مزيت رقابتي کمک مي‌نمايد.

بدین ترتیب بنگاه در عمل با ارايه‌ي نوآوري‌ها و محصولات جديد به بازار در جهت حفظ موقعيت رقابتي خود در بازار داخلي و بين‌المللي گام برمي‌دارد. از سوي ديگر، بنگاه با توسعه‌ي سازماندهي و بهبود فرايندهاي توليدي و عملياتي خود به دنبال کارايي بيش‌تر، کاهش هزينه‌ها و ارايه‌ي خدمات پس از فروش به مشتريان خود است.  اما نوآوری علاوه بر جنبه‌ی طراحی و تولید محصول، جنبه‌ی بسیار مهم دیگری نیز دارد.

هدف هر نوآوری عرضه‌ی محصولی به بازار است که مشتری داشته باشد که حاضر به خرید آن باشد. بنابراین در پی فرایند نوآوری که به محصول ختم می‌شود، باید فرایند دیگری هم وجود داشته باشد که محصول را در اختیار مشتری نهایی بگذارد. این فرایند همان فرایند “تجاری‌سازی” است.

اما به‌تدریج با حرکت بنگاه به‌سوی میانه‌های داستان زندگی‌اش مدیران کسب‌وکار با چالش مهمی مواجه می‌شوند: چگونه جایگاه رقابتی‌مان را حفظ کنیم و ارتقا دهیم؟ این چالش بزرگ با موضوع مهم دیگری در ارتباط مستقیم است: چگونه کسب‌وکار می‌تواند به رشد پایدار دست یابد؟ در واقع چالش اصلی کسب‌وکارها به‌ویژه کسب‌وکارهای نوپا از نوع های‌تک همین است. کسب‌وکار با یک نوآوری متمایز وارد بازار می‌شود، سهمی از بازار را به‌دست می‌آورد و توجه سرمایه‌گذاران را به خود جلب می‌کند؛ اما نمی‌تواند در بلندمدت بازدهی لازم را در درآمد و سود به‌دست آورد و از آن مهم‌تر، نمی‌تواند نوآوری‌های جدیدی را برای حفظ رضایت مشتریان کنونی یا جلب مشتریان جدید خود ارائه دهد. نتیجه‌ی چنین رخ‌دادهایی مشخص است!

اما این مسئله محدود به کسب‌وکارهای نوپای دانش‌بنیان نیست. در واقع چالش اصلی بسیاری از کسب‌وکارها در دنیای امروز، نداشتن امکان رشد پایدار است. توجه کنید که اساسا یکی از اهداف بنیادین راه‌اندازی یک کسب‌وکار، رشد حداکثری آن است. من تا به‌امروز مدیری را ندیده‌ام که به میزان رشد مشخصی قانع باشد. مشکل این است که شرایط محیطی جلوی رشد کسب‌وکار را می‌گیرند و بعد، مدیران استدلال می‌کنند که ما از ابتدا هم هدف‌مان همین نقطه‌ی بازار بود! 🙂 جالب است که مدتی پیش نقل قولی از رید هافمن یکی از مؤسسین لینکدین خواندم که مدعی شده بود “سیلیکون‌ولی” تنها یک فرق با دیگر مراکز کسب‌وکاری دنیا دارد و آن هم این‌که فرمول رشدِ سریعِ پایدار کسب‌وکار را کشف کرده است.

تحلیل موانع رشد کسب‌وکار بحث مهمی است که لازم است در جای خودش به آن پرداخته شود؛ اما جدا از این‌که در بسیاری از صنایع اساسا به‌لحاظ ماهوی جای رشد بیش‌تری وجود ندارد (مثلا در عصر رسانه‌های دیجیتال، ظرفیت رسانه‌های چاپی کم‌کم رو به پایان است)، در صنایع دیگر، مشکل اصلی عدم وجود راهی برای متمایز بودن از رقبا است و در یک بازار اشباع‌شده، “محصول” چنان استاندارد شده که به‌نظر می‌رسد راهی برای رقابت جز روی قیمت وجود ندارد.

اما حتی در چنین صنایعی هم هنوز می‌توان به تمایز در رقابت فکر کرد. جز از این‌که همیشه راه برای نوآوری مخرب (Disruption) با عرضه‌ی یک محصول کاملا متمایز باز است؛ اما حتی در یک بازار اشباع بدون محصول نوآورانه هم امکان رقابت وجود دارد. چگونه؟ ایلان موکاری در مقاله‌اش در سایت مجله‌ی اینک پیشنهاد کرده که کلید این قفل، در کشف و بهره‌برداری از بازار گوشه‌ای است. پیشنهاد او برگرفته از کتابی تحت عنوان “استراتژی گوشه‌ای” است که به‌تازگی منتشر شده است.

استراتژی گوشه‌ای پیشنهاد می‌کند شما به‌جای تمرکز بیش از حد روی رقابت در کسب‌وکار اصلی‌تان به‌دنبال گوشه‌هایی از بازار بگردید که محصول فعلی شما بدون تغییر یا با اندکی تغییرات می‌تواند تبدیل به گزینه‌ی اصلی و غیرقابل جایگزینی مشتریان شود. اما چگونه می‌توان از استراتژی گوشه‌ای بهره‌برداری کرد؟ رویکرد نویسندگان کتاب ـ آلن لوئیس و دان مک‌کن ـ دارای سه بخش است که هر بخش هم از تعدادی گام اجرایی تشکل می‌شود. در ادامه سرفصل‌های این رویکرد را به نقل از خود کتاب مرور می‌کنیم:

الف ـ توسعه‌ی استراتژی: که دارای 5 گام زیر است:

گام اول: درک عمیق مشتریان کسب‌وکار

گام دوم: تنوع‌بخشی به محصولات و خدمات

گام سوم: ترسیم نقشه‌ی مسیر مشتری (Customer Journey)

گام چهارم: ارزیابی دارایی‌های کلیدی جاری

گام پنجم: اولویت‌بندی گوشه‌های در دسترس

ب ـ طراحی برنامه: که دارای سه گام است:

گام ششم: تعیین نرخ انطباق مشتریان

گام هفتم: تعریف مدل عملیاتی

گام هشتم: توسعه‌ی یک سند مورد کسب‌وکار (Business Case) اثربخش

ج ـ فعال‌سازی استراتژی: که دارای دو گام است:

گام نهم: اجرای برنامه

گام دهم: مشاهده و حک و اصلاح

مقاله‌ی هفته (۷2): از گوگل تا الفبا …

سال‌ها است که گوگل به‌عنوان یک پیش‌گام فناوری در ذهن ما جا خوش کرده است. بسیاری از محصولات دیجیتالی که امروز بخشی عادی از زندگی روزمره‌ی ما را تشکیل می‌دهند، از این شرکت جذاب و نوآور بیرون آمده‌اند. بیست سال پیش از این در روزهای اول اینترنت چه کسی فکر می‌کرد روزی موتور جستجو، جی‌میل، نقشه‌ها، اندروید، یوتیوب و چندین و چند محصول دیگر دنیای ما را زیر و رو کنند؟

در سال‌های اخیر گوگل به حوزه‌های جدید دیگری از فناوری پیش‌رفته پای گذاشت: ژنتیک، اینترنت اشیا، افزایش عمر بشر و حوزه‌های دیگر. تنوع این حوزه‌ها شگفت‌انگیز بود و شاید برای خیلی از ما قابل درک نبود که چرا گوگل روی چنین حوزه‌هایی سرمایه‌گذاری می‌کند. کمی فکر کنید! یک نکته‌ی مهم این بود که تمامی این کسب‌وکارهای جدید با شایستگی کلیدیِ انحصاری گوگل یعنی “نظم بخشیدن به اطلاعات” در ارتباط بودند. اما در هر حال نباید فراموش کنیم که “استراتژی تنوع” در عین جذابیت، یکی از پرریسک‌ترین استراتژی‌ها نیز محسوب می‌شود. چرا؟ چون باعث انحراف تمرکز شرکت از محصول اصلی‌ش می‌شود و از آن مهم‌تر به‌ویژه در حوزه‌ی فناوری، احتمال شکست فناوری یا محصول در بازار بالا است. اما گوگل ثابت کرد که در این کار نیز تبحر خاصی دارد.

و حالا گوگل با ایجاد هولدینگ آلفابت ما را غافل‌گیر می‌کند:

آلفابت چیست؟ آلفابت مجموعه‌ای متشکل از کمپانی‌های مختلف خواهد بود. بزرگ‌ترین عضو این مجموعه بدون شک گوگل است. گوگل جدید در مقایسه با گذشته کمی محدود و کوچک خواهد شد و کمپانی‌هایی که در زمینه‌هایی غیر از حوزه‌ی اصلی فعالیت اینترنتی گوگل کار می‌کنند، در مجموعه‌ی آلفابت جا خواهند گرفت. اما منظور ما از فعالیت های غیرمرتبط با فعالیت اصلی گوگل چیست؟ شاخه‌هایی نظیر علوم طبیعی که در زمینه‌ی ساخت لنز‌های سنجش میزان گلوکز فعالیت می‌کند یا کالیکو (Calico) که در رابطه با طول عمر متمرکز است، از جمله‌ی شاخه‌هایی هستند که تحت نظر آلفابت به فعالیت ادامه خواهند داد. ما معتقدیم این تصمیم امکان مدیریت بهتر مجموعه را در اختیارمان گذاشته و باعث مدیریت مستقل زمینه‌هایی می‌شود که چندان ارتباطی با یکدیگر ندارند. (نامه‌ی لری پیج؛ این‌جا)

اما این تغییر ساختار به چه معنا است؟ حوزه‌های مختلف کسب‌وکار گوگل در شرکت زیر چتر یک شرکت هولدینگ می‌شوند … ادامه‌ی این مقاله‌ی مفصل من را این‌جا روی وبلاگ مدل‌های کسب‌وکار بخوانید!

مقاله‌ی هفته (۶9): اهمیت و چگونگی شناسایی ذی‌نفعان کسب و کار کوچک شما

طبق تعریف «نفع»، هر چيز قابل لمس يا غيرقابل لمس، مادي يا غيرمادي است كه يك فرد يا يك گروه آن را بر اساس ارزش فعاليت‌هاي يك فرد يا يك گروه ديگر به دست مي‌آورد. بر این اساس «ذي‌نفعان» هر کسب و کار عبارت‌اند: «از افراد يا گروه‌هايي که براي دستيابي به اهداف خود به سازمان نيازمند هستند و يا از ديدگاه مقابل، سازمان براي دستيابي به اهداف خود به آن‌ها نيازمند است.» به بيان ديگر هر گروهي که بر فعاليت‌هاي سازمان اثر بگذارد يا از آن اثر بپذيرد، ذي‌نفع سازمان محسوب مي‌شود. البته نمي‌توان اين دو حالت را از يكديگر تفکيک کرد. زيرا موجوديتي که اثر بپذيرد طبعا براي کنترل تبعات آن، از خود واکنش نشان مي‌دهد. اما ممکن است اين واکنش به دليل قدرت يا مشروعيت اندک اثر پذيرنده، چندان به چشم نيايد.

بنابراين مي‌توان گفت ذي‌نفعان واجد قابليت‌هائي هستند كه مي‌تواند به عنوان يك مطلوبيت و يا يك محدوديت بر محصولات يا خدمات و يا سياست‌هاي سازماني و استانداردهاي عملياتي تأثيرگذار يا از آن‌ها تأثيرپذير باشند.

منشأ اين رابطه تأثير و تأثر، وجود منافعي براي ذي‌نفعان است. همان‌طور كه در توضيح مفهوم “نفع” گفته شد اين منافع مي‌توانند از جنس منافع مالي و پولي، منافع نوع دوستانه و زيست‌محيطي و اخلاقي، منافع عمومي و امنيتي و قانوني و يا منافع علمي و تحقيقاتي باشند. همچنين مي‌توانند ناشي از وابستگي اطلاعاتي ميان ذي‌نفع و سازمان باشند. دامنه و گستردگي تعريف ذي‌نفعان به پيچيدگي محيط بيروني، ميزان انعطاف‌پذيري سازمان، گستردگي حوزه فعاليت سازمان و ميزان سازمان‌يافتگي ذي‌نفعان بستگي دارد.

نکته‌ی کلیدی این‌جا است که هر کسب و کاری ـ اعم از بزرگ، متوسط و کوچک ـ دارای ذی‌نفعانی است که در آن کسب و کار دارای منافعی هستند. در واقع هر کسب و کار در طول چرخه‌ی عمر خود با ذی‌نفعان متعددی در ارتباط است؛ به برخی از ذی‌نفعان در قالب یک مراوده‌ی مالی یا کاری منفعت یا سودی را می‌رساند و از برخی دیگر، نیز خدمات یا منافعی را دریافت می‌کند. بنابراین شناسایی دقیق ذی‌نفعان کسب و کار کوچک شما، می‌تواند منافع زیر را برای شما در بر داشته باشد:

  1. تهیه‌ی فهرستی از افراد و سازمان‌هایی که به دلایل مختلف قانونی، کاری، مالی و … لازم است با آن‌ها دارای تعامل داشته باشید.
  2. تهیه‌ی فهرستی از سرویس‌ها یا منافعی و به‌صورت خلاصه انتظارات متقابلی که میان شما و ذی‌نفعان کسب و کارتان رد و بدل می‌شود.
  3. برنامه‌ریزی برای پاسخ‌گویی باکیفیت و به‌موقع به انتظارات متقابل ذی‌نفعان کسب و کارتان.

انجام این کار باعث خواهد شد تا شما بتوانید سطح بالاتری از رضایت را در ذی‌نفعان خود ایجاد کنید و این امر در جای خود، منجر به توفیق روزافزون کسب و کار شما خواهد انجامید.

اما سؤالی که در این‌جا مطرح می‌شود این است: چطور ذی‌نفعان کسب و کارمان را شناسایی کنیم؟ برای این کار می‌توانیم از “مدل ذی‌نفعان” کمک بگیریم.

مدل ذي‌نفعان

نظريه ذي‌نفعان توسط ادوارد فريمن وارد ادبيات علم مديريت شده است. وي نظريه ذي‌نفعان را با طراحي يك نمايش گرافيكي كه آن را «مدل ذي‌نفعان» (Stakeholder Model) ناميده تكميل نموده است. اين مدل اولين بار در سال 1984 و در كتاب معروف فريمن در مورد نظريه‌ی ذي‌نفعان ارائه شد.

مدل ذي‌نفعان در ابتدا براي شناسايي گروه‌هاي گوناگون جامعه كه به صورت مستقيم تحت تأثير تصميمات گرفته شده در كسب و كار قرار مي‌گيرند و در مقابل، توان تأثيرگذاري بر موفقيت يا شكست سازمان را دارند توسعه داده شد. بر اين اساس برخي از نظريه‌پردازان نتيجه گرفتند كه يك سازمان از ديدگاه‌‌هاي اقتصادي و اخلاقي تنها به صاحبان منافع (Shareholders) خود “تعلق” ندارد، بلكه به ساير ذي‌نفعان خود كه داراي ارتباط اقتصادي با سازمان هستند نيز وابسته است.

چارچوب مدل ذي‌نفعان فريمن نمايش‌گر روابط ميان گروه‌هاي گوناگون بازيگراني است كه در درون و بيرون سازمان نقش‌آفريني مي‌كنند. فريمن براساس ادبيات علمي گسترده موجود در زمينه‌هاي نظريه سازمان و استراتژي سطح سازماني و با انجام تحقيقات و مشاهده‌هاي بسيار زياد، مدلي مفهومي از ديدگاه خود نسبت به سازمان را در قالب ساختاري جديد و در عين حال ساده ارائه كرده است (شکل زیر.)

همان‌طور كه مشخص است در مدل اصلاح شده فريمن، تلاش شده تا حد امكان دسته‌بندي دقيق‌تري براي ذي‌نفعان سازمان ارائه شود تا از اين ترتيب بتوان سرويس‌هاي كسب و كار رد و بدل شده ميان سازمان‌ها را به شكل مناسب‌تري شناسايي و بررسي كرد.

پ.ن. این مقاله پیش از این در شماره‌ی بهمن 1392 ماه‌نامه‌ی تدبیر چاپ شده است.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۳2): استراتژی استقامت!

“بعید می‌دانم که نیازی به تغییر دادن چیزی باشد. برای آن‌که بتوانم رؤیای‌م را محقق کنم باید به حرکت‌م درهمین مسیری که تا به حال در آن حرکت می‌کردم، ادامه دهم. من سبک بازی‌ام را تغییر نمی‌دهم.” (نیمار؛ این‌جا)

جام جهانی و یک ماه بسیار هیجان‌انگیز رسما آغاز شدند! بازی‌های این دو روز اول جذاب و دوست‌داشتنی بوده‌اند و به‌نظر می‌رسد می‌‌شود به این جام جهانی امیدوار بود! 🙂

درس این هفته را به‌دلیل بازی درخشان نیمار در بازی افتتاحیه (که البته باعث نمی‌شود شاه‌کار داور آن بازی را فراموش کنیم!) از زبان این ستاره‌ی جوان و پرشور فوتبال برزیل انتخاب کرده‌ام. نیمار از چیزی سخن گفته که مدت‌ها است ذهن مرا به خود مشغول کرده است.

مدت‌ها است که به این باور رسیده‌ام تنها راز و یگانه راه رسیدن به رؤیاها، استقامت و پیش‌روی در یک مسیر مستقیم و منحرف نشدن از این مسیر است. واقعیت ماجرا این است که اگر رؤیای‌مان شدنی باشد و اگر راه درستی برای رسیدن به آن انتخاب کرده باشیم (استراتژی!)، برای رسیدن تنها باید صبر داشت و تلاش کرد. در طی کردن این مسیر طولانی برای رسیدن به رؤیاهای بزرگ البته شکست، بدیهی‌ترین گزینه‌ی ممکن است. در این راه سخت، خیلی وقت‌ها رؤیا تنها هم‌چون ستاره‌ای کم‌سو به چشم می‌آید. ستاره‌‌های پرسوی زیادی را می‌بینیم که فکر می‌کنیم همان ستاره‌ی اصلی‌اند؛ اما …

اصل ماجرای ما البته این است که چطور می‌شود رؤیاهای درستی را انتخاب کنیم و چگونه استراتژی‌های مناسبی را برای رسیدن به موفقیت انتخاب کنیم. آن‌ وقت است که می‌شود مثل نیمار از داشتن یک سبک شخصی برای موفقیت که اصل و اساس‌ش نیازی به تغییر ندارد سخن گفت و با رفتن تا رسیدن، رؤیاهای بزرگ را در آغوش کشید! اما این “رفتن تا رسیدن” دقیقا عاملی است که معمولا در زندگی فراموش می‌شود!

هنری فورد ـ بنیان‌گذار مشهور شرکت فورد ـ جمله‌ای دارد که خیلی وقت‌ها به آن فکر می‌کنم: “موانع چيزهاي ترسناکي هستند که شما وقتي چشم‌تان را از هدف برمي‌داريد، مي‌‌بينيد!”

خلاصه کنم که “استراتژی استقامت” را فراموش نکنید!

4 استراتژي اثبات شده براي پيشي گرفتن کسب و کار کوچک شما در رقابت

به اين تجربه‌ي دردناک فکر کنيد: يک روز صبح که از خواب بيدار مي‌شويد ايده‌ي کسب و کارتان که شب‌هاي زيادي بيدار مانده‌ايد و به آن فکر کرده‌ايد و براي تحقق آن زحمات زيادي کشيده‌ايد، توسط فرد ديگري کپي‌برداري شده است. رقباي شما نه‌تنها ايده‌ي شما را کپي‌سازي کرده‌اند؛ بلکه آن را صيقل داده و جذاب‌تر ساخته‌اند. و بدين ترتيب شما در حال از دست دادن مشتريان خود هستيد.

اين بدترين اتفاقي است که مي‌تواند براي يک کسب و کار بيافتد. اما اين همه‌ي ماجرا نيست: در دنياي واقعي هم کسب و کاري که رقيب نداشته باشد، معمولا کم‌ياب است. هر کسب و کاري در دنياي واقعي با رقابت مواجه است و در نتيجه براي از دست ندادن سهم بازار و مشتريان‌اش بايد اقداماتي را انجام دهد. و حتي اگر در چنين شرايطي قرار نداريد، خطر رقبا را نبايد دست کم بگيريد: دير يا زود آن‌ها به‌سراغ شما هم خواهند آمد.

براي مقابله با تهديدهاي ناشي از رقابت، در اين مقاله 4 استراتژي قدرتمند را معرفي مي‌کنيم که به شما براي پيروزي در رقابت کمک خواهند کرد:

1- مفاهيم جديدي را به کسب و کارتان بيافزاييد که تقليد از آن‌ها دشوار باشد:

به صندلي‌تان تکيه دهيد و در مورد مفاهيم جديدي بيانديشيد که مي‌توانيد به کسب و کارتان اضافه کنيد. در مورد تنوع‌بخشي به کسب و کارتان و عرضه‌ي محصولات يا خدمات جديد براساس آن‌چه در آن قدرتمند هستيد، فکر کنيد. شما بايد به رقباي‌تان با ايده‌هاي جديد و شگفت‌آوري که کپي‌برداري از آن‌ها بسيار مشکل است، حمله کنيد.

مي‌توانيد از همکاران، مشتريان، دوستان و نزديکان‌تان براي يافتن ايده‌هاي جديد کمک بخواهيد. محصولات و خدمات رقبا را مطالعه کنيد تا ببينيد ايده‌هاي آن‌ها را بهتر کرد يا اين‌که چگونه مي‌توان با ترکيب آن‌ها با ايده‌هاي خودتان، به ايده يا مفهوم جديدي برسيد که هيچ‌کس قبلا به آن فکر نکرده است.

محصول يا خدمت‌ خودتان را هم از ابعاد مختلف بررسي کنيد تا ببينيد چطور مي‌توان کارکردهاي مختلف آن را بهتر کرد. يا اين‌که چطور مي‌شود استفاده از محصول را راحت‌تر ساخت. حتي مي‌توانيد با بررسي محصولات يا خدماتي که به‌ظاهر ربطي به کسب و کار شما ندارند هم ايده‌هاي جديدي را کشف کنيد (مثلا الگوبرداري از روش‌هاي فروش يک محصول.)

در دنياي واقعي کاربرد محصولات، صرفا به همان کاربرد معمول محدود نمي‌شود و بايد با خلاقيت، ايده‌پردازي و مشاهده و البته داشتن تجربيات نامتعارف، کاربردهاي محصول (و در نتيجه بازار فروش آن) را تا حد امکان گسترش داد.

بياييد دو مثال را با هم بررسي کنيم:

اول ـ يک خانم کارآفرين يک بخش معمولا پنهان يک فروشگاه لوازم دست دوم را کشف کرد: او متوجه شد مالکين، بخش مربوط به لباس‌هاي بچه‌ها و اسباب‌بازي‌ها فروشگاه را يک کسب و کار از دست رفته و مرده مي‌دانند. او بخش مربوط به لباس‌ها و اسباب‌بازي‌هاي دست دوم را از مالکين فروشگاه اجاره کرد و تمام عمليات آن را بر محصولات مربوط به کودکان متمرکز ساخت. کار او باعث شد تا يک “کسب و کار مرده” 1200 متر مربعي به يک استارت‌آپ 800 متر مربعي تبديل شود که در 6 ماه به سودآوري رسيد و توانست شعبه دومي را هم در يک نقطه پايين شهري ديگر احداث کند.

دوم ـ يک مکانيک خودرو فرايند طولاني و واقعا گران دريافت گواهي‌نامه‌ خريد و فروش خودرو را طي کرد تا بدين ترتيب بتواند با رفتن به بازار محلي خودرو، “بي‌ام‌و”هاي قديمي را خريداري کند. او نمي‌خواست خودِ اين خودروها را بفروشد. به‌جاي آن، او خودروها را اوراق کرد و يک فروشگاه قطعات يدکي را براي مالکان و مکانيک‌هاي بي‌ام‌و به‌راه انداخت.

اين دو مثال نشان مي‌دهند که پيدا کردن ايده‌هاي جديد براي کسب و کارتان آن‌قدرها هم کار سختي نيست. تنها کافي است دست به جستجو در زندگي روزمره خودتان و حوزه‌ي کسب و کاري که در آن فعاليت مي‌کنيد، بزنيد. خيلي زود به ايده‌هاي کسب و کاري بسياري برخورد خواهيد کرد که کسي تا به‌امروز به آن‌ها توجه نکرده است؛ چرا که مشتريان آن‌ها را از کسب و کارها نخواسته‌اند يا کسب و کارها نتوانسته‌اند آن ايده‌ها را به مشتريان بفروشند. در واقع مانند مالکين آن فروشگاه در حال مرگ لوازم دست دوم، بسياري از صاحبان کسب و کار ممکن است حتي ندانند پرفروش‌ترين و سودآورترين محصولات‌شان کدام است يا اين‌‌که آن محصولات واقعا خاص در يک بخش فراموش‌شده فروشگاه يا دفترشان قرار دارند. شما مي‌توانيد ايده‌ها و ياد خود اين محصولات و خدمات ناديده گرفته شده و فراموش شده را از

يک نکته‌ي مهم ديگر را هم از ياد نبريد: اگر هنوز در معرض رقابت شديد نيستيد، هر فرصتي را براي جمع‌آوري و بررسي ايده‌هاي جديد از هر منبعي که مي‌توانيد، غنيمت شمريد. در مورد چگونه بهتر کردن و به‌کمال رساندن آن ايده‌ها فکر کنيد. آن‌ها را جايي مطمئن نگاه داريد تا زماني که رقبا به‌سراغ شما آمدند، آن‌ها و مشتريان‌تان را غافل‌گير کنيد.

نمي‌توانيد تصور کنيد چه ايده‌هاي بي‌نظيري مي‌تواند از همين راه به‌ظاهر ساده به‌دست بيايند!

2- بازاريابي‌تان را در هر دو “جهان” تشديد کنيد:

زماني که رقابت، سخت مي‌شود، يکي از راه‌هاي بديهي پيش روي شما افزايش هزينه‌هاي تبليغاتي‌تان است. اما آيا روش‌هاي تبليغاتي به راه‌هايي که شما مي‌شناسيد محدود مي‌شوند؟ رقباي شما از چه روش‌هايي استفاده مي‌کنند؟ شما هم از آن‌ها در اين زمينه تقليد کنيد!

روش‌هاي بازاريابي آن‌لاين و از طريق اينترنت، با سرعت کم اما قابل قبولي در حال گسترش در کشور هستند. امروز بنابر آمارهاي رسمي، بيش از 60 درصد مردم ايران به اينترنت دسترسي دارند. از اين ميان، بيش از 50 درصد کاربران از طريق استفاده از اينترنت روي گوشي‌هاي تلفن همراه خود به اينترنت دسترسي پيدا مي‌کنند. شما چه فکري براي استفاده از اين کانال ارتباطي عظيم کرده‌ايد؟ آيا از روش‌هاي تبليغات اينترنتي مثل ارسال ايميل، آگهي دادن در سايت‌هاي مرتبط با کسب و کارتان يا سايت‌هاي پربازديد، راه‌اندازي سايت اختصاصي براي کسب و کارتان و … باخبريد؟ بد نيست آن‌ها را هم امتحان کنيد.

البته فراموش نکنيد که بازار دنياي واقعي را به اميد بازاريابي در دنياي مجازي فراموش نکنيد! مشتريان شما هنوز آدم‌هاي واقعي هستند؛ نه موجودات مجازي. بنابراين در هر دو دنياي واقعي و مجازي، حضوري قدرتمند براي شناساندن خود و محصولات‌تان داشته باشيد.

3- متفاوت باشيد

شما بايد دلايل منطقي و قانع‌کننده‌اي به مشتريان ارائه کنيد که چرا بايد در مقايسه با رقباي‌تان شما را انتخاب کنند. به اين فکر کنيد که چه چيزي کسب و کار و هم‌چنين محصول و خدمت شما را از ديگران متفاوت مي‌کند؟

آيا اين دلايل براي متقاعد کردن مشتريان شما براي ترجيح دادن شما به ديگر رقبا کافي‌اند؟ اگر اين‌طور نيست، زمان آن رسيده که دست به‌کار شويد و کاري متفاوت بکنيد.

4- تصويرتان را بهتر کنيد:

تصوير شما در ذهن مشتريان، رقبا و ديگران مي‌تواند يک عامل بزرگ براي موفقيت کسب و کارتان باشد. در دنياي کسب و کار، پذيرفته شدن همه چيز يا هيچ چيز است. هنرمند کسي است که خود را به ديگران مي‌قبولاند: کسي که تصويري از کسب و کار خود را در ذهن ديگران مي‌سازد که آ‌ن‌ها کسب و کار او را براساس شايستگي‌هايي که دارد ببينيد و نه آن‌چه ندارد. اين بخشي از فرايند بازاريابي استراتژيک است؛ فرايندي که در آن يک هويت غيرقابل فراموش شدن براي کسب و کار خود مي‌سازيد: هويتي که شما را از رقباي‌تان متمايز مي‌کند و بر توان‌مندي‌هاي يگانه و ويژه محصولات و خدمات شما ـ که ديگران از آن بي‌بهره‌اند ـ تأکيد مي‌کند.

اما براي اين منظور بايد چه کار کنيد؟ وب‌سايت جذاب و حرفه‌اي براي خودتان طراحي کنيد. محتوا و اطلاعات ارزشمندي را در سايت‌تان به مخاطب‌تان ارائه کنيد. در فروشگاه‌‌تان به مشتري تا مي‌توانيد اطلاعات بدهيد. هر چقدر مشتري زمان بيش‌تري را با شما و در وب‌سايت‌تان بگذراند، احتمال بيش‌تري دارد که به خريد از شما مجاب شود.

ديوارهاي دفترتان را به‌رنگي خاص دربياوريد که در ذهن مشتري باقي بماند. تبليغات‌تان را از نظر رنگ‌بندي و شيوه‌ي طراحي گرافيکي در تمامي رسانه‌هاي تبليغاتي‌تان يکسان کنيد (مثلا تبليغات چاپي شما با کارت ويزيت شما و با وب‌سايت شما بايد تصوير يکساني را در ذهن مشتري ايجاد کنند.)

خودتان استراتژیست باشید!

قبلا در مورد استراتژی زیاد نوشته‌ام. شما هم حتما این واژه را زیاد شنیده‌اید. استراتژی به ما کمک می‌کند تا بدانيم که هستيم، قرار است به‌کجا برسيم و چگونه به آن‌جا برسيم. استراتژي در عین حال ابزار “رقابت” است. در هر کسب و کاري هميشه رقباي بالفعل و بالقوه‌اي وجود دارند که کسب و کار ما را به‌شدت تهديد مي‌کنند. لازم است که از قبل طرح و نقشه‌ي مشخصي را براي رقابت با اين رقبا وجود داشته باشد. استراتژي همان طرح و نقشه‌‌ي رقابت است (این‌جا کامل‌تر توضیح داده‌ام.)

اما استراتژی مثل بسیاری دیگر از حوزه‌های مدیریت، جایی است که در آن حرف زیاد است و عمل اندک. اگر از هر کسی بخواهید می‌تواند ساعت‌ها در مورد استراتژی برای شما سخن بگوید؛ اما اگر از او بخواهید برای شرکت شما راه‌حل استراتژیکی ارائه کند، معمولا جز حرف‌های کلی و غیراجرایی چیزی نمی‌تواند به شما ارائه کند. در طول دوران کارم به‌عنوان یک مشاور طراحی و اجرای استراتژی، متوجه شده‌ام که بهترین روش برای تدوین استراتژی، کمک به مدیران کسب و کارها برای تدوین استراتژی توسط خودشان است. مدیران کسب و کارها، معمولا خودشان بهترین و عمیق‌ترین دیدگاه ممکن را به کسب و کار و صنعت حل فعالیت خودشان دارند. هر مدیری به‌ترین استراتژیست کسب و کار خودش است. اما معمولا مشکل مدیران این‌جاست که چگونه می‌توان این اطلاعات گسترده و عمیق را در کنار هم گذاشت و به استراتژی مناسبی برای شرکت مورد نظر رسید.

روشی که من در عمل به‌کار گرفتم پرسیدن تعدادی سؤال استراتژیک از مدیران کسب و کارها بود. من از مدیران می‌خواهم که به این سؤال‌ها عمیقا فکر کنند. در این پست از شما هم می‌خواهم زمان مناسبی را برای فکر کردن انتخاب کنید و به سؤالات زیر عمیقا بیاندیشید:

  1. شرکت شما چرا به این دنیا پا گذاشت؟ (یا به‌عبارت دیگر چرا تأسیس شد؟)
  2. شرکت شما چه ويژگي‌هايي دارد که آن را از شرکت‌هاي رقيب متمايز مي‌کند؟
  3. شرکت شما چه محصولات و خدماتي ارائه مي‌کند؟ چه محصولات و خدماتي مي‌توانند به‌عنوان مکمل خدمات کنوني يا حتي به‌عنوان خدمات مستقل و جديد به مشتريان ارائه شوند؟
  4. شرکت شما اکنون در چه حوزه‌هايي از بازار فعال است؟ (به‌عنوان مثال: جوانان یا ) فکر مي‌کنيد شرکت لازم است در چه حوزه‌هاي جديدي ورود پيدا کند؟ در چه حوزه‌هايي از بازار بايد حجم فعاليت‌ها کاهش يابند؟
  5. موقعيت ايده‌آل شرکت شما در 3 تا 5 سال آينده (مثلا در زمينه‌ي تعداد و حجم ريالي فروش یا درآمد پروژه‌ها، حوزه‌هاي کسب و کار و تعداد مشتريان و درآمد هر حوزه) با در نظر گرفتن شرايط موجود کجا است؟ اگر بخواهيم رؤيايي و بدون در نظر گرفتن شرايط موجود فکر کنيم پاسخ اين سؤال چه تغييري مي‌کند؟
  6. به‌عنوان مدير ارشد شرکت، چه نقاط مثبتي و مزيت‌هايي را در شرکت خود مشاهده مي‌کنيد؟ چه چيزهايي نبايد تغيير کنند؟ (به‌عنوان مثال حسن شهرت در ميان مشتريان در کميت و کيفيت محصولات و خدمات)
  7. به‌عنوان مدير ارشد شرکت، چه مشکلاتي را در اين شرکت مي‌بينيد؟ از چه چيزهايي ناراضي هستيد که بايد تغيير کنند؟ (به‌عنوان مثال ضعف مهارتي نيروي انساني)
  8. با توجه به تجارب و ديدگاه‌‌هاي کارشناسي‌تان چه فرصت‌ها و نقاط اميدوارکننده‌اي در بازارهای فعالیت‌تان وجود دارند که شرکت شما مي‌تواند از آن‌ها استفاده کند؟ (به‌عنوان مثال: فعالیت در یک شهرستان جدید یا ارائه‌ی خدمتی با قیمت پایین‌تر از رقبا.)
  9. از نظر شما عمده‌ترين مشکلات صنعت فعالیت‌تان و مشکلات اقتصاد کلان کشور که بر کسب و کار شرکت شما تأثير منفي جدي دارند يا ممکن است در آينده داشته باشند کدام‌اند؟ (به‌عنوان مثال نرخ تورم بالا یا تغییرات شدید نرخ ارز)

پاسخ این سؤالات را لازم نیست حتی به‌صورت مکتوب دربیاورید. اما دانستن پاسخ این سؤالات باعث می‌شود تا بتوانید در عمل، تصمیماتی درست‌تر، جامع‌نگر و با دید بلندمدت‌ بگیرید که موفقیت کسب و کار شما را تضمین خواهند کرد.

نباید فراموش کنید که شما به‌عنوان یک متخصص حرفه‌ای برای طراحی استراتژی فردی و شغلی‌تان هم می‌توانید از خودتان همین سؤالات را بپرسید. فقط کافی است به‌جای واژه‌ی “شرکت”، واژه‌ی “من” را در سؤالات 9 گانه‌ی بالا جایگزین کنید.

و نکته‌ی پایانی: هنر یک مشاور طراحی و توسعه‌ی کسب و کار، پرسیدن این سؤالات از شما و تسریع و تسهیل مسیر حرکت شما برای رسیدن به پاسخ آن‌ها است. مشاور کسب و کار به شما کمک می‌کند تا ابعاد مختلف هر سؤال را به‌تر درک کنید و البته بتوانید به‌جای اختراع دوباره‌ی چرخ، از تجربیات مثبت یا منفی دیگران و موفقیت‌ها و شکست‌های آن‌ها، الگو بگیرید تا بتوانید مسیر توسعه‌ی استراتژیک ویژه‌ و اختصاصی کسب و کارتان / حرفه‌تان را به‌درستی طراحی کنید. بنابراین مشاور کسب و کار، پزشک نیست که برای شما نسخه‌‌ی موفقیت بپیچد. مشاور کسب و کار حتی جادوگر شهر اوز هم نیست که برای هر مشکل شما یک راه‌حل جادویی داشته باشد. مشاور کسب و کار همانند یک دوست هم‌فکر است که با شما مسیر حرکت را آغاز می‌کند، با شما برای دیدن افق مطلوب و فردای دوست‌داشتنی تلاش می‌کند و بعد، دست در دست‌تان می‌گذارد و شما را تا رسیدن به مقصد همراهی می‌کند. بنابراین با کمک مشاور کسب و کار، شما خودتان مسیر موفقیت‌تان را انتخاب می‌کنید، برای رسیدن به اهداف‌تان توان‌مند می‌شوید و سرانجام با تکیه بر قدرتِ حسِ خوب‌تان، مسیری لذت‌بخش را تا رسیدن به موفقیت تجربه می‌کنید.

اگر نیاز به هم‌فکری استراتژیک در مورد کسب و کار / مسیر شغلی حرفه‌‌ای‌تان داشتید، می‌توانید با من تماس بگیرید.

مقاله‌ی هفته (20): چند نکته درباره‌ی استراتژی

خوب مدت‌هاست مقاله‌ی هفته نداشته‌ایم و درباره‌ی استراتژی هم ننوشته‌ام. دلیل از این موجه‌تر برای نوشتن چند سطری درباره‌ی استراتژی؟ اخیرا دو مقاله‌ی عالی در مورد استراتژی خواندم که در این پست به آن‌ها می‌پردازم:

1- این مقاله آمارهای جالبی در مورد استراتژی ارائه کرده است:

  • 90 درصد شرکت‌ها در اجرا کردن برنامه‌های استراتژیک خود شکست خورده‌اند.
  • 95 درصد از کارکنان استراتژی سازمان را درک نمی‌کنند!
  • تنها 27 درصد از کارکنان عادی سازمان‌ها به برنامه‌ی استراتژیک سازمان دسترسی دارند.
  • 60 درصد از سازمان‌ها استراتژی‌شان را با بودجه متصل نمی‌کنند.
  • 85 درصد از تیم‌های مدیریتی سازمان‌ها زمانی کم‌تر از یک ساعت در ماه را به مسائل استراتژیک اختصاص می‌دهند.
  • از میان استراتژی‌هایی که اجرا می‌شوند، دو سوم از آن‌ها در چارچوب زمان، بودجه یا دامنه‌ی تعیین شده به‌اتمام نمی‌رسند.

2- این مقاله هم به نکته‌ی بسیار بسیار جالبی در مورد استراتژی اشاره می‌کند: این‌که استراتژی عبارت است از مجموعه‌ای از تصمیمات / انتخاب‌های استراتژیک: “اگر استراتژی شما شامل یک انتخاب نیست، استراتژی هم نیست!” مثلا جمله‌ی معروف والدیر ویرا در بین دو نیمه‌ی بازی معروف ایران ـ استرالیا در سال 97 و مقدماتی جام جهانی 1998 ـ که همین هفته سال‌گردش است ـ  یعنی: “بروید هر جور دوست دارید بازی کنی؛ فقط آبروریزی نکنید!” استراتژی نیست. اما کاری که پپ گواردیولا در ال‌کلاسیکوی رفت پارسال لیگ اسپانیا انجام داد و این‌جا نوشتم، استراتژی است. او برای بازیکن‌ها مشخص کرد که هدف تیم بازی هجومی است و برای رسیدن به این هدف چارچوب نظم تاکتیکی تیم این است: کار گروهی همراه با حفظ توپ بالا و حملات برق‌آسا. او می‌توانست رویکردهای دیگری را هم امتحان کند؛ مثلا: حفظ توپ بالا و حملات مداوم هم گزینه‌ی دیگری بود؛ اما مشکل‌ش این بود که به‌دلیل پرس بسیار شدید رئال مادرید باعث افت شدید فیزیکی بازیکنان بارسا می‌شد. طبعا گزینه‌های دیگری هم وجود داشت؛ اما پپ طبق معمول به‌ترین رویکرد را برگزید و برنده شد. 🙂 در همان پستی که در مورد ال‌کلاسیکو نوشته بودم به استراتژی رئال و مورینیو هم اشاره کردم: نظم کامل و آهنین چارچوب تاکتیکی تیم با مشخص شدن نقش دقیق هر بازی‌کن. 

در متن مقاله برای این دو استراتژی نام‌‌گذاری جالبی صورت گرفته: استراتژی پپ را که در آن یک حرکت دارای یک هدف کلان اما گنگ مورد نظر است و روش تحقق آن کاملا روشن نیست را “شات‌گان” نامیده که کنایه از خودکار بودن شات‌گان و به این معنا است که گلوله راه هدف را خودش می‌یابد. اما در استراتژی مورینیو که استراتژی تفنگ غیرخودکار (Rifle) نامیده شده نیازمند دقت بسیار در هدف‌گیری هستیم با به نتیجه برسیم. در این حالت باید مدیر یا مربی خودش تیر را به هدف برساند!

این مقاله‌ی دوم مثال‌های بسیار جالبی دارد که اگر وقت کردید توصیه می‌کنم بخوانیدشان.