كارگاه‌هاي آموزشي نادر خرمي‌ راد

هميشه از ديدن آدم‌هاي متخصص لذت مي‌برم؛ چه برسد به اين‌كه افتخار دوستي با آن‌ها را داشته باشم. دوست خوب من نادر خرمي‌ راد يكي از اين آدم‌هاي متخصص است كه واقعا وقتي اسم‌ش را مي‌شنوم هيچ چيزي ديگري جز “مديريت پروژه” يادم نمي‌افتد!

به‌عنوان كسي كه تازه در يكي دو سال اخير با مدير پروژه شدن اهميت حوزه “مديريت پروژه” را درك كرده، هميشه از خواندن نوشته‌هاي نادر چيزهاي بسيار و البته مهمي ياد گرفته‌ام. نادر ساده و پاكيزه مي‌نويسد و همين نوشته‌هاي‌ش را جذاب مي‌كند. غير از اين يك غبطه‌ي  اساسي هم به نادر داشته و دارم: حجم بالاي كارهاي مفيدش و كتاب‌ها و مقالات بسياري كه نوشته و دارد مي‌نويسد و البته ديگر كارهاي‌ش. كاش نادر در مورد اصول مديريت زمان و مديريت وظايف‌ش هم براي‌مان بنويسد. 😉

نادر اخيرا آموزش‌هاي‌ش را از فضاي آن‌لاين وارد فضاي آف‌لاين هم كرده و به‌زودي دوره آموزشی استاندارد PRINCE2 و کارگاه آموزشی تدوین ساختار شکست کار را برگزار خواهد كرد. چه مدير پروژه‌هاي بزرگ و كوچك هستيد و چه يك كارآفرين و فريلنسر جوان، شركت در اين دوره‌ها ـ به‌ويژه دومي ـ را به همه‌ي شما توصيه مي‌كنم. من دومي را خودم قصد داشتم شركت كنم كه احتمالا با يكي از كلاس‌هاي خودم هم‌زمان است و نمي‌شود. به‌جاي‌ش اولي را شركت مي‌كنيم. 🙂

براي نادر عزيز آرزوي موفقيت روزافزون را دارم. 

 

چرا درآمد زنان هنوز از مردان كم‌تر است؟

از سال‌ها قبل موضوع تبعيض نسبت به زنان در محيط كار ـ به‌ويژه در زمينه‌ي حقوق و دست‌مزد ـ براي من بسيار مهم بوده است. اولين باري كه با اين موضوع مواجه شدم، زماني بود كه خواهران عزيزم تازه شاغل شده‌ بودند و من ـ كه هنوز دانش‌جوي كارشناسي بودم ـ مي‌ديدم با وجود دانش و تخصص بالا و تلاش زيادي كه مي‌كنند، چقدر حقوق پاييني در قياس با هم‌تايان مردشان دريافت مي‌كنند و اين تازه جداست از مشكلات ديگري كه براي زنان در تمامي دنيا وجود دارد. وقتي خودم شاغل شدم هم كه با وضوح با اين ماجرا مواجه شدم و مي‌ديدم چقدر راحت توانايي‌ها و تجربيات يك هم‌كار خانم من نسبت به همكار مردِ ضعيف‌ترش ناديده گرفته مي‌شود.

در همين راستا بود كه چند وقت پيش مقاله‌اي را با عنوان جنسيت نبايد مهم باشد ولي هنوز هست در اين زمينه ترجمه كردم. در آن مقاله شواهدي در مورد شكاف قابل ملاحظه‌ي جنصيتي ميان مردان و زنان در محيط‌هاي كاري ارائه شده بود. اخيرا اين مقاله‌ي سايت مدرسه‌ي مديريت وارتون دانشگاه پنسيلوانيا را ديدم كه با رويكرد جالبي علت وجود اين تبعيض را در حوزه‌ي درآمد بررسي كرده بود. بنابراين در اين پست خلاصه‌اي از مقاله‌ي ماتيو بديول و ركسانا باربالسكو را براي‌تان مي‌نويسم:

1- فرض اصلي نويسندگان اين بوده كه علت اصلي عدم حضور زنان در شغل‌هاي پردرآمد در قياس با زنان اين است كه زنان براي اين شغل‌ها درخواست كار ارائه نمي‌دهند. آن‌ها اين فرضيه را در عمل به اين شكل مي‌آزمايند: از تعدادي زن و مرد كه قرار بود وارد يك دوره‌ي يك ساله‌ي MBA شوند، پرسيدند قصد دارند بعد از فارغ‌التحصيلي در چه شغلي مشغول به‌كار شوند؟ اين سؤال در سه مرحله‌ي ديگر هم از افراد پرسيده مي‌شود: بلافاصله بعد از فارغ‌التحصيلي، بعد از ارسال درخواست كار براي كارفرماها و در نهايت پس از پذيرفته شدن و شروع به‌كار در يك شغل مشخص. اگر چه در ابتداي شروع به تحصيل در دوره‌ي MBA ميزان اطمينان زنان و مردان نسبت به موفقيت در گرفتن شغل دل‌خواه‌شان مساوي بود (به‌استثناي فعاليت در زمينه‌ي بانكداري سرمايه‌اي)، در نهايت فرضيه‌ي تحقيق تأييد مي‌شود.

2- نويسندگان براي تببين علل وقوع چنين وضعيتي مدلي طراحي مي‌كنند كه شامل سه عامل تأثيرگذار بر تصميم متقاضيان براي ارائه‌ي درخواست كار مربوط به يك حوزه‌ي كاري است. اين سه عامل عبارتند از:

الف ـ ترجيحات متقاضي در زمينه‌ي آن‌چه از شغل‌ش مي‌خواهد (مثلا حقوق مكفي، انعطاف‌پذيري و …)؛

ب ـ تعريف و ديدگاه سنتي جامعه در مورد ويژگي‌هاي فرد شاغل يك شغل مشخص؛

ج ـ ميزان اطمينان فرد نسبت به موفقيت در آن شغل.

طبق تحليل آن‌ها سه عامل مذكور به‌ شكل زير روي تصميم زنان براي عدم ارسال درخواست كار مربوط به مشاغل پردرآمد تأثيرگذار است:

الف ـ ترجيحات: زنان اغلب مشاغلي را ترجيح مي‌دهند كه در آن‌ها توازن ميان زندگي شغلي و شخصي وجود داشته باشد. بنابراين آن‌ها براي فعاليت در وال‌استريت و شركت‌هاي مشاوره (كه با استرس و حجم بالاي كار و حتي سفرهاي طولاني‌مدت همراه هستند) تمايلي نشان نمي‌دهند.

ب ـ تعريف از شاغل: به‌صورت سنتي بسياري از صنايع، مردانه محسوب مي‌شوند و در نتيجه زنان براي كار در آن‌‌ها درخواست كار نمي‌دهند و به‌سراغ صنايعي مي‌روند كه از گذشته زنان، بيش‌تر در آن صنايع مشغول به‌كار بوده‌اند.

ج ـ احتمال موفقيت: زنان فكر مي‌كنند در گرفتن شغل در مشاغلي مانند بانكداري سرمايه‌اي موفق نخواهند شد. بنابراين اصلا براي اين مشاغل اقدام نمي‌كنند (اين در حالي است كه پروفسور بيدول مي‌گويد زناني كه اقدام مي‌كنند به‌اندازه‌ي مردان موفق‌اند!)

3- نكته‌ي جالب اين‌جاست كه اگر چه قوانيني وجود دارند كه شركت‌هاي فعال در صنايع پردآمد را به استخدام زنان ملزم مي‌كنند، اما اين قوانين شركت‌ها را به گماشتن زنان در مشاغل پردآمد يا ارتقاي زنان به پست‌هاي رده‌ي بالاي سازماني مجبور نمي‌كنند!

4- نكته‌ي جالب ديگر اين است كه سازمان‌هاي فعال در صنايعي كه زنان در آن‌ها كم‌تر به‌كار مشغول‌اند، به‌دليل كم بودن حضور زنان در سازمان خود، تمايلي به تغيير دادن خود به‌شكلي كه با اولويت‌هاي شغلي زنان سازگار شوند، ندارند.

5- نويسندگان تأكيد دارند كه نتايج تحقيق آن‌ها بر گروهي محدود از افراد بامهارت و دانش‌آموخته‌ي MBA تأكيد دارد و براي تأييد كامل نظريه‌ي آن‌ها لازم است تحقيقات بيش‌تري صورت پذيرد.

6- نكته‌ي آخر هم اين‌كه مردان معمولا هيچ گزينه‌اي جز داشتن بالاترين درآمد ممكن را ندارند. اما براي زنان لزوما اين‌طور نيست.

پ.ن. این مطلب قبلا در “سایت زنان و قوانین در جوامع مسلمان” این‌جا منتشر شده است.

نقدي متدولوژيك بر پروژه‌هاي سياست‌گذاري فاوا در ايران

پژوهشگاه فناوري اطلاعات و ارتباطات اخيرا چندين پروژه‌ي برون‌سپاري پژوهشي در حوزه‌ي سياست‌گذاري فاوا اعلام كرده است كه باعث شد ياد يكي از دغدغه‌هاي اصلي‌ام در حوزه‌ي مشاوره و سياست‌گذاري بيافتم. با توجه به تجربه‌اي كه از انجام يك پروژه‌ي پژوهشي براي اين مركز و درگير بودن در تعدادي از پروژه‌‌هاي سياست‌گذاري فاوا در سطح ملّي دارم، چند نقد متدولوژيك به شيوه‌ي معمول انجام پروژه‌هاي اين چنيني در كشور دارم كه به‌صورت مختصر به آن‌ها اشاره مي‌كنم:

1- ما در زبان فارسي از واژه‌ي سياست‌گذاري به‌عنوان معادل “Policy Formulating” استفاده مي‌كنيم كه به‌نظرم اصلا ماهيت واقعي ماجرا را بازتاب نمي‌دهد. اصطلاح “فرموله كردن سياست” نشان مي‌دهد كه ما به‌لحاظ متدولوژيك با موضوعي روبرو هستيم كه داراي فرمول‌‌ها و قواعدي مشخص است. اين در حالي است كه “سياست‌گذاري” اصلا ماهيت متدولوژيك كار را بازتاب نمي‌دهد و همين مي‌شود كه به هر شكل ممكن صرفا پروژه به‌پايان مي‌رسد!

2- رويكرد معمول پروژه‌‌هاي سياست‌گذاري فاوا در ايران به اين شكل است: الف ـ شناخت وضع موجود؛ ب ـ تحليل وضع موجود؛ ج ـ تدوين وضعيت مطلوب؛ د ـ تحليل شكاف و تدوين برنامه‌ي اجرايي. البته در عمل در تمامي اين مراحل عملا مجبوريد اصول روش تحقيق كمّي را به‌كار ببريد: نمونه‌گيري كنيد و پرسش‌نامه توزيع كنيد و در نهايت به‌دليل كم‌بود داده‌هاي واقعي و صحيح، يا شهودي تحليل كنيد يا اين‌كه هر نتيجه‌اي خواستيد بگيريد!

3- براي پروژه‌اي كه خودم داشتم، بررسي مختصري روي رويكردهاي سياست‌گذاري در جهان ـ به‌ويژه سازمان‌هاي بين‌المللي معتبري مانند UNDP و OECD ـ داشتم. براي‌ام جالب بود كه اين رويكردها تا چه اندازه با رويكرد ما متفاوت‌اند. در رويكردهاي سياست‌گذاري معمولي كه من ديده‌ام روش كار به اين شكل است: الف‌ ـ ساخت چارچوب تحقيق و تحليل؛ ب ـ ساخت فرضيه‌اي در مورد وضعيت موجود؛ ج ـ آزمون فرضيه و اصلاح آن؛ د ـ استخراج گزينه‌ها و سناريوهاي استراتژيك براساس فرضيه‌ها؛ ه ـ تعيين اهداف و فرموله كردن سياست‌ها (چيزي شبيه روش حل مسئله‌ي شركت معظم مك‌كنزي كه ابراهيم حيدري دوست عزيزم در نوشته‌هاي وبلاگ‌ش در مورد آن توضيح داده است.)

5- به‌نظرم تفاوت‌هاي اين دو رويكرد متدولوژيك چنين مشكلاتي را ايجاد مي‌كنند:

الف ـ در رويكرد معمول در ايران فرض بر اين است كه حوزه‌ي مورد مطالعه، وضع موجودي دارد و اين وضع موجود حداقلي از وضعيت مطلوب را پوشش مي‌دهد. اين در حالي است كه موارد بسياري اين‌گونه نيست و محقق در عمل مجبور است عوامل كاملا بي‌ربطي را در تفسير ماجرا وارد كند كه در نهايت باعث مي‌شوند وضعيت مطلوب تدوين شده ربطي به حوزه‌ي مورد نظر نداشته باشد! خيلي وقت‌ها لازم است روي وضعيت موجود خط قرمز كشيد و با رويكرد كنوني، اين كار بسيار سخت است.

ب ـ در رويكرد معمول در ايران زمان‌بندي پروژه‌ها به‌شدت دچار مشكل است و بخش عمده‌ي آن به نبود اطلاعات مورد نياز يا عدم تمايل ذي‌نفعان براي اظهارنظر برمي‌گردد. ضمن اين‌كه بسياري از اطلاعات جمع‌آوري شده عملا ربطي به سياست‌گذاري در حوزه‌ي مورد نظر ندارند! در رويكرد متداول جهاني، حجم عظيمي از داده‌هاي بي‌ربط از پروژه حذف مي‌شوند و همين باعث كوتاه شدن زمان پروژه تا حد قابل توجهي مي‌شود.

ج ـ در رويكرد معمول پروژه‌ها در ايران، هيچ چارچوب (Framework) يا مدل مشخصي براي تحقيق وجود ندارد و صرفا براساس شهود محقق يا در به‌ترين حالت يك مدل بين‌المللي مرتبط، اطلاعات جمع‌آوري و تحليل مي‌شوند و در نهايت سياست‌ها تدوين مي‌شوند. اشكال كار آن‌جاست كه چارچوب و مدل تحقيق، متغيرهاي تحقيق را مشخص مي‌كنند و به شما مي‌گويند چه اطلاعاتي را با چه عمقي و از كجا بايد جمع‌آوري و تحليل كنيد. وقتي چنين ابزاري وجود نداشته باشد، عملا هيچ پايه و اساسي وجود ندارد و ارتباط تحليل‌هاي انجام شده با موضوع تحقيق اصلا مشخص نيست. جالب اين‌جاست كه اصولا بسياري از محققان اين حوزه‌ها اصلا نيازي به چنين چارچوبي را حس نمي‌كنند. 

د ـ رويكرد معمول اجراي پروژه‌ها در ايران، تحقيق را به‌سمت و سوي روش‌هاي كمّي مي‌برد و در نتيجه آمار و ارقام مهم‌تر از تحليل و نتيجه‌گيري مي‌شوند. اين در حالي است كه اگر گزارش‌‌هاي خروجي پروژه‌هاي مشابه در دنيا را مطالعه كنيد، مي‌بينيد كه آمار و ارقام صرفا به‌عنوان پشتيبان تحليل‌هاي كيفي مورد استفاده قرار مي‌گيرند و نه به‌عنوان بخش اصلي از گزارش. اين گذشته از اين حقيقت است كه اصولا اين روزها به روش تحقيق كمّي نقدهاي جدي وجود دارد و كم‌كم شاهد همه‌گير شدن روش‌هاي تحقيق كيفي در حوزه‌ي سياست‌گذاري هستيم.

اگر چه مشكل اصلي در كشور ما فراموش شدن اجراي پروژه‌هاي سياست‌”گذاري در حوزه‌ي عمل است؛ اميدوارم روزي برسد كه حداقل ما محققان اين حوزه به‌لحاظ روش‌شناسي، بتوانيم خودمان را به الگوي استاندارد تحقيق در اين حوزه در دنيا نزديك كنيم. به‌اميد آن روز.

یادگار بی‌‌قراری …

از نو شکفت نرگس چشم انتظاري‌ام 
گل کرد خار خار شب بي‌قراري‌ام 

تا شد هزار پاره دل از يک نگاه تو 
ديدم هزار چشم در آيينه کاري‌ام 

گر من به شوق ديدنت از خويش مي‌روم 
از خويش مي‌روم که تو با خود بياري‌ام 

بود و نبود من همه از دست رفته است 
باري مگر تو دست بر آري به ياري‌ام 

کاري به کار غير ندارم که عاقبت 
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاري‌ام 

تا ساحل نگاه تو چون موج بي‌قرار 
با رود رو به سوي تو دارم که جاري‌ام 

با ناخنم به سنگ نوشتم: بيا، بيا 
زان پيش‌تر که پاک شود يادگاري‌ام …

*****

فردا هشتم آبان دردمندانه پنجمین سال‌گرد درگذشت شاعر “آیینه‌‌های ناگهان” است. روح بزرگ‌ش شاد و یادش گرامی …

دعوت به جشن “روز جهاني كاربردپذيري” در ايران

“كاربردپذيري قابليت استفاده‌ي آسان و يادگيرنده‌ي يك شي ساخته دست انسان است. اين شي مي‌تواند هر چيزي باشد: اعم از نرم‌افزارهاي رايانه‌اي، وب‌سايت، كتاب، ابزارها و ماشين‌ها و حتي فرايندهاي كسب و كار.” (ويكي‌پديا)

“كاربردپذيري يك ويژگي كيفي است كه ميزان آسان بودن تعامل كاربر با يك سيستم را ارزيابي مي‌كند. واژه‌ي كاربردپذيري به روش‌هاي به‌بود استفاده‌ي آسان يك سيستم طي فرايند طراحي نيز اشاره دارد. كاربردپذيري از 5 مؤلفه‌ي كيفي تشكيل شده است:

  • قابليت يادگيري: انجام وظايف ساده در اولين بار مواجهه با سيستم طراحي شده چقدر ساده است؟
  • اثربخشي: وقتي كاربران با طراحي آشنا شدند، چقدر سريع مي‌توانند وظايف را انجام دهند؟
  • قابليت به‌خاطرسپاري: وقتي كاربران بعد از مدتي استفاده نكردن از سيستم دوباره به‌سراغ آن مي‌آيند، كسب مجدد مهارت‌ها چقدر آسان است؟
  • خطاها: كاربران به چه ميزان خطا مي‌كنند، اين خطاها چقدر جدي هستند و حل آن‌ها تا چه اندازه ساده است؟
  • رضايت: سيستم طراحي شده تا چه حد دل‌پذير است؟” (اين‌جا)

“اهميت كاربردپذيري از جايگاه آن در اين فرمول‌ مشخص مي‌شود: مفيد بودن سيستم = كاربردپذيري سيستم + منافع ناشي از سيستم. كه در آن:

منافع ناشي از سيستم = ارائه‌ي نيازمندي‌هاي كاربر در قالب كاركردهاي سيستم.

كاربردپذيري = استفاده از اين كاركردها چقدر ساده و دل‌پذير است.” (اين‌جا)

قبلا چند باري درباره‌ي پيچيدگي و نقش آن در تحليل سيستم‌ها و هم‌چنين راه‌كارهاي كاهش پيچيدگي براي‌تان نوشته‌ام (+) به‌تازگي كه با مفهوم كاربردپذيري آشنا شدم، متوجه شدم كه چه مشابهتي ميان اصول آن با اصول تفكر سيستمي وجود دارد و جالب‌تر و هيجان‌انگيزتر اين‌كه چه روش‌ها و ابزارهاي جالب ديگري هم براي تحليل و كاهش پيچيدگي وجود دارد كه مي‌توان‌م در كارم از آن‌ها هم استفاده كنم. نكته‌ي مهم ديگر هم اين‌كه كاربردپذيري مثل تفكر سيستمي خاص يك حوزه‌ي خاص (مثلا طراحي وب) نيست و هر جايي كه سيستمي وجود دارد كه با كاربران‌ش تعامل دارد، كابردپذيري هم معنادار مي‌شود.

طبيعتا دانش من هنوز در حوزه‌ي كاربردپذيري خيلي زياد و مهم‌تر از آن عميق نيست. به‌همين دليل نياز دارم كه در مورد آن بيش‌تر بخوانم و ياد بگيرم. در همين راستا اخيرا متوجه شدم كه هر سال روز مشخصي به‌عنوان روز جهاني كاربردپذيري در سراسر دنيا با شعار “زندگي را ساده كنيد” جشن گرفته مي‌شود و به‌تر اين‌كه اين جشن امسال براي سومين سال متوالي در ايران هم برگزار خواهد شد.

من به‌عنوان يكي از گام‌هاي اول براي آشنايي با مفهوم و كاربردها و ابزارهاي كاربردپذيري در جشن روز جهاني كاربردپذيري ايران شركت خواهم كرد. اگر دوست داشتيد در اين همايش شركت كنيد، مي‌توانيد در اين‌جا براي شركت در همايش ثبت‌نام كنيد. اميدوارم ببينم‌تان!

آيا کار بر زندگي شما مسلط شده است؟

نويسنده: جيل کورکيندل / مترجم: علي نعمتي شهاب

وقتي چند سال پيش يک شرکت بزرگ را براي راه‌اندازي کسب و کار خودم ترک کردم، تصور يک زندگي ساده و مؤثر را داشتم که در آن پروژه‌هاي جديد و اقدامات تغيير زمان کم‌تري را از من خواهند گرفت. من مي‌توانستم تصميم بگيرم دوست دارم چقدر کار کنم و ضرورتا همين طور در مورد اين‌که چه کارهايي را دوست ندارم انجام دهم. براي اولين بار در زندگي‌ام من مي‌توانستم از تصميم‌گيري در مورد اين‌که چه کاري را چه موقعي انجام دهم، لذت ببرم.

مدتي بعد با واقعيت روبرو شدم. وقتي شما يک کسب و کار کوچک را شروع مي‌کنيد، مجبوريد ساعت‌هايي زيادي را براي راه‌اندازي آن کار کنيد. بازاريابي، اداره‌ و توسعه‌ي کسب و کار همگي به اندازه‌ي خود انجام کار زمان مي‌برند و شما هر کاري را که پيشنهاد شود را قبول مي‌کنيد. من بدترين رئيس خودم شده بودم که اهداف غيرواقعي تعيين مي‌کردم، مدام پروژه‌هاي جديد شروع مي‌کردم و فهرست‌هاي طولاني کارهاي در دست اقدام (To-Do List) مي‌نوشتم. سپس به خودم دستور مي‌دادم که: “کار را انجام بده!”؛ چيزي که بايد اغلب در نقاط دورافتاده‌ي دور دنيا انجام مي‌شد، پروژه‌هاي بلند مدت را توسعه مي‌داد و به‌عنوان يک کسب و کار موفق در خانه ادامه مي‌يافت.

من متوجه شدم که دارم ساعت‌هاي زيادي کار مي‌کنم، بسيار به نقاط دور سفر مي‌کنم و در آخر هفته‌ها هم کار مي‌کنم؛ بدون اين‌که حتي بتوانم به فعاليت‌هاي روزانه‌ام برسم. پروژه‌هاي بلند که ديگر به کنار! زمان من ناپديد مي‌شد، زندگي شخصي من در درجه‌ي دوم اهميت قرار گرفته بود و من گاهي اوقات از شدت استرس و فشار کاري ناخوش مي‌شدم. مشخص بود يک جاي کار اشکال دارد.

يکي از جنبه‌هاي مورد علاقه‌ي مربي‌گري براي من حجم زياد مطالبي است که مي‌توانيد در کار کردن با ديگران در مورد خودتان ياد بگيريد. بسياري از مديران ارشدي که من مربي‌شان بوده‌ام با مشکلاتي همانند من روبرو بودند؛ البته در سطحي بسيار وسيع‌تر: آن‌ها زير فشار دائمي اضافه‌کاري و استرس ناشي از فناوري جديد، جهاني‌سازي، تقاضا براي نوآوري و کاهش نيروي انساني بودند. فراتر از اين‌ مشکلات، بسياري از آن‌ها مجبور بودند در يک سازمان داراي ساختار ماتريسي کار کنند؛ چيزي که به اين معنا بود که آن‌ها بايد در برابر بيش از يک رئيس پاسخ‌گو مي‌بودند. به‌علاوه از آن‌ها خواسته مي‌شد نتايج بيش‌تري را به صورت کاراتر، سريع‌تر و با نيروي انساني کم‌تر به دست آورند.

در بسياري از نقش‌هاي شرکتي، اين هدف با دادن کارهاي بيش‌تر به افراد با قابليت بالا به دست مي‌آيد؛ کاري که به استرس و خستگي و دل‌زدگي و اخراج مديران داراي کارايي کم‌تر منجر مي‌شود. اغلب مديران ارشدي که من مربي‌گري‌شان را کرده‌ام به اندازه‌ي دو مدير ارشد تمام وقت کار مي‌کنند. اندرو را در نظر بگيريد: مدير ارشد مالي (CFO) يک خرده‌فروشي بريتانيايي که اخيرا به پست مدير ارشد عملياتي (COO) ارتقا يافته است. از او خواسته شده هم‌زمان هر دو شغل را تا زماني در سال آينده که يک جانشين براي پست مدير ارشد مالي تعيين شود، داشته باشد. او معاوني دارد که فردي بسيار بي‌تجربه در نقش مدير ارشد مالي است؛ چيزي که به معناي زمان‌هاي اضافه کاري بسيار طولاني براي اندرو و داشتن تشويش دايمي در مورد اين‌که هيچ يک از دو کار درست انجام نشوند، است. اندرو مي‌گويد کيفيت کار او به دليل گسترده بودن توجه او به جنبه‌هاي گوناگون مسائل شرکت، تحت تأثير منفي قرار گرفته است. و زماني که او خسته مي‌شود؛ گه‌گاه با ترسي فلج‌کننده روبرو مي‌شود که نکند کاري به‌شکل وحشت‌ناکي اشتباه پيش برود!

البته چنين موقعيتي در بلند مدت ناپايدار است. اگر اندرو به تلاش براي انجام هر دو نقش ادامه دهد؛ خستگي او افزايش خواهد يافت و او در خطر ترک شغل‌اش و از آن بدتر از دست رفتن سلامتي‌اش قرار خواهد گرفت (حتي اگر اين خطر در حد خستگي و دل‌زدگي باشد.) براي شرکت او اين ريسک وجود دارد ‌که اندرو احساس کند اين فشار کاري ارزش‌اش را ندارد و در نتيجه تصميم بگيرد آن‌جا را ترک کند و کاري پيدا کند که شرايط بهتري داشته باشد،.

خوب اگر در شرايطي مثل اندرو قرار داشتيد و اگر در سازماني کار مي‌کنيد که کار زياد در آن تبديل به نرم و ارزش شده است، چه بايد بکنيد؟ يا احتمالا اگر مثل من کارآفريني هستيد که بدترين رئيس خود شده‌ايد و خود را به تاراج زندگي‌تان تهديد مي‌کنيد، بايد چه کنيد؟

من سه گام فوري را به شما پيشنهاد مي‌کنم؛ گام‌هايي که بايد به شکلي انجام شوند تا زندگي کاري شما به سامان درآيد:

1. زمان‌‌تان را بي‌رحمانه مديريت کنيد و اولويت‌هاي روشني مشخص کنيد: اين اغلب براي مديران ارشد يک الهام است که تحليل کنند زمان‌شان در طول هفته دقيقا در کجا صرف مي‌شود؛ در جلسات بي‌نتيجه، با اعضاي متقاضي تيم، دنبال کردن رئيس يا خيره شدن به فهرستِ در حال رشدي از فعاليت‌ها. بنابراين مشخص کنيد چقدر زمان براي کارتان لازم داريد (من پيشنهاد مي‌کنم يک سقف بين 50 تا 55 ساعت را تعيين کنيد) و سپس اين زمان‌ها را همان‌طور که پول‌تان را مديريت مي‌کنيد مديريت کنيد: آن‌ها را هدر ندهيد!

کارهاي واقعا ضروري که بايد انجام شوند و چيزهاي مهم براي خودتان در بلند مدت را در نظر بگيريد. استراتژي‌تان را با دقت بررسي کنيد و اهميت استراتژيک اهداف، فعاليت‌ها و پروژه‌ها را مشخص کنيد و ضروري‌ترين موارد را تعيين کنيد. انرژي خود را بر اين موارد متمرکز کنيد و مطمئن شويد که به صورت منظم زمان کافي را براي تفکر دقيق در مورد استراتژي‌ و کارهايي که انجام مي‌دهيد، کنار گذاشته‌ايد. زماني را هم براي تجديد انرژي در نظر بگيريد.

2. وقتي اولويت‌هاي‌تان را مشخص کرديد و تصميم گرفتيد کجا زمان‌تان را صرف کنيد، فهرستي از کارهايي که مي‌توانيد حذف کنيد، تهيه کنيد. مديران ارشد در درست کردن فهرست کارهاي لازم‌الاجرا و طراحي پروژه‌هايي جديد و تعيين ابتکارات لازم عالي هستند؛ اما از اين پس کارهايي که نبايد انجام دهيد را فهرست کنيد. اقدامات اغلب در مسائل و فرايندها گير مي‌کنند يا مديران ارشد نمي‌توانند اجازه بدهند به دليل سرمايه‌بري بالاي آن‌ها ادامه يابند. بنابراين باز هم بي‌رحم باشيد: براي خودتان روشن کنيد که متوقف کردن پروژه‌ها به معناي شکست شخصي نيست؛ اين کار تنها کنار گذاشتن پروژه‌هاي هدردهنده‌ي انرژي است: يعني کنار گذاشتن پروژه‌ها و ابتکارات قديمي که به هيچ جايي ختم نمي‌شوند و تلاش براي تمرکز بر پروژه‌هايي که نتيجه‌بخش هستند.

اگر نمي‌توانيد تصميم بگيريد، از همکاران‌تان بپرسيد ادامه‌ي چه پروژه يا ابتکار و اقدامي هدردهنده‌ي زمان است و آن‌ها بدون ترديد فهرستي را جلوي شما خواهند گذاشت. اگر ترديد داريد خودتان را مجبور کنيد تا حداقل يک پروژه را در زماني که تصميم گرفتيد پروژه‌ي جديدي شروع کنيد، کنار بگذاريد. حواس‌تان به خطر کار زياده از حد باشد: انرژي يک منبع محدود است و شما بايد از آن‌ به ‌درستي بهره بگيريد.

3. همواره دو اصل بالا را به رئيس‌تان ـ يا خودتان ـ يادآوري کنيد تا مطمئن شويد انجام اقدامات و ابتکارات بي‌پايان را در سر نمي‌پروراند و انرژي‌تان را بر پروژه‌هاي کليدي متمرکز کرده‌ است. اگر رئيس شما در تعيين اولويت‌ها ضعف دارد، پيش از آغاز صرف زمان روي يک پروژه‌ي جديد مطمئن شويد او واقعا به آن متعهد است. يکي از مشتريان من روش مؤثري براي مديريت رئيسي که به صورت دايمي ايده‌هاي جديد و ابتکارات او را رد مي‌کرد داشت: او تنها به درخواست‌هاي رئيس‌اش وقتي پاسخ مي‌داد که آن‌ها را سه بار تکرار مي‌کرد؛ چرا که مي‌دانست تنها درخواست‌هاي مهم به بار سوم مي‌رسند.

منبع

لینک‌های هفته (۱۱1)

پیش از شروع:

  1. برای دیدن مطالبی که این پست برگزیده‌ی آن‌هاست، می‌توانید فید لینک‌دونی گزاره‌ها را در فیدخوان یا گودرتان دنبال کنید.
  2. لینک‌های توصیه شده توسط من با رنگ قرمز نمایش داده می‌شوند.
  3. برای مرور سریع‌تر مطالب، لینک‌هایی را که از نظر من تنها خواندن عنوان‌شان کفایت می‌کند، با پس‌زمینه‌ی زرد رنگ نمایش می‌دهم.

جامعه‌شناسی، سلامت و روان‌شناسی و کار حرفه‌ای:

در خيانت نرخ ساعتي (محمد حسين واقف؛ شاهد قدسي) (نقد دوست خوبم بر اين پست گزاره‌ها)

20 اصول قیمت‌گذاری پروژه برای فری‌لنسرها (فرزاد محسن‌وند؛ وب‌‌هاب) (اين يكي هم مطلبي ديگر مربوط به همون مطلب من)

برنامه 5 ساله کاری (شهرام كريمي؛ يادداشت‌هاي صنايعي) 

چه زمانی برای هنرمند شدن مناسب است؟ (رضا بهرامي‌نژاد)

مدیریت، کارآفرینی و تحلیل کسب و کار:

آجر به آجر (رضا بهرامي‌نژاد) (عااااالي! به‌ترين مطلب هفته)

آیپالس 19: گپی با اسد صفری موسس اسکرام ایران (آي‌كلاب) (به‌به!) 

درخت مسئله: آزمون فرضیه به شیوه مکنزی (ابراهيم حيدري)

تفاوت و رابطه تجربه کاربری و کاربردپذیری (اسما كروبي؛ آي‌كلاب)

ICB چیه؟ (نادر خرمي‌راد) 

۳ دلیل ابتدایی شکست پروژه (مهدي عامري؛ PMPlus) 

بازاریابی به اندازه (مجيد آواژ؛ روزنوشت‌هاي بهساد) 

محافظت از دارایی‌های سازمانی با کمی دقّت و کمی تکنیک (محسن احمدي، گاه‌نوشته‌ها) 

بازسازی روحیۀ کارکنان (محمد سالاري) 

Evernote به کارکنانش بابت تمیز و مرتب شدن خانه‌هایشان، پول می‌پردازد! (دكتر علي رضا مجيدي؛ يك پزشك)

فناوري اطلاعات و ارتباطات:

زمانی برای طراحی ریسپانسیو (دكتر علي رضا مجيدي؛ يك پزشك) 

مشکلی وجود دارد: کمتر کسی می‌داند که ویندوز آر تی دقیقاً چیست (نارنجي) 

ماریسا مه‌یر اولین خرید خود در یاهو را انجام داد (وبلاگينا) 

در کنفرانس امشب اپل چه گذشت؟ (آي‌كلاب)

سامسونگ خبر قطع همکاری با شرکت اپل را تکذیب کرد (فارنت) 

گوشی‌ها چگونه هوشمند شدند؟ (زوميت) 

نسخه نهایی وب اپس آفیس، حالا روی اسکای درایو مایکروسافت (وبلاگينا)

نوار کاست، آینده ذخیره‌سازی اطلاعات حجیم (نارنجي)

کسپرسکی سیستم‌عامل اختصاصی خود را می‌سازد 

اينترنت ما را كند ذهن مي‌كند (با تشكر)

شبكه‌هاي اجتماعي:

بهترین اپلیکشن‌های رسانه‌های اجتماعی (آمنه رضا؛ رسانه‌هاي اجتماعي) 

مغز عصر سنگی در جهان مدرن رسانه‌های اجتماعی » رسانه‌های امروز (مهران نصر؛ رسانه‌هاي امروز) 

صنعت فاوا در ايران:

بخش خصوصی زمینه را برای ارائه سرویس‌ها و خدمات محتوا محور فراهم کند (درباره‌ي توسعه‌ي خدمات ارزش افزوده‌ي موبايل در ايران)

آن سوی ويروس شعله 

ظرفیت اینترنت کشور افزایش یافت

اپراتور اول و دوم فعلا نمی‌توانند خدمات 3G بدهند (اپراتور اول و دوم نسل سوم نمي‌خوان ارائه بدند كه!) 

برترین شهروند دنیای دیجیتال انتخاب می‌شود

اقتصاد:

از پیش‌بینی‌های کینز: هفته‌ای فقط 15 ساعت کار (نيام يراقي؛ يادداشت‌هاي مديريت ريسك)

اقتصاد؛ علم سرمایه‌داری (كافه اقتصاد)

يادداشت درباره نوبل اقتصاد 2012؛ تئوری بازی‌ها، برای بازی نیست! (پويا جبل‌عاملي) 

اقتصاد آنلاین – متوسط درآمد ایرانیان اعلام شد 

اقتصاد آنلاین – پیش‌بینی روند نرخ بیکاری ایران 

وضعیت اقتصادی آمریکا در آستانه برگزاری انتخابات ریاست جمهوری

توافق نهایی رهبران اروپایی برای تشکیل اتحادیه بانکی مشترک + فیلم

قیمت جهانی نفت بار دیگر کاهش یافت

چگونه دست‌مزدمان را به‌عنوان يك فريلنسر محاسبه كنيم؟

يكي از مشكلات اساسي ما ـ به‌ويژه وقتي براي خودمان كار مي‌كنيم؛ اعم از مشاور، توسعه‌دهنده، طراح، گرافيست و … ـ محاسبه‌ي حقوق و دست‌مزدي است كه براي كار كردن بايد از سازمان‌هاي طرف حساب‌مان دريافت كنيم. بارها و بارها ديده‌ام كه چه از طرف فردي كه با يك سازمان كار مي‌كند و چه از طرف خود كارفرما، اشتباهات وحشتناكي در اين زمينه صورت گرفته و به‌  دل‌خوري طرفين منجر شده است. بنابراين شايد يك سؤال خوب اين باشد كه اصلا چطور بايد دست‌مزدمان را به‌عنوان فريلنسر محاسبه كنيم!؟ در اين پست قصد دارم به اين سؤال پاسخ بدهم. در اين زمينه اصولا چند روش وجود دارد:

1- ببينيد حقوق ماهانه‌‌ي شما با توجه به سوابق‌تان بايد چقدر باشد (مثلا فرض كنيم يك ميليون تومان.) بعد ببينيد چند روز با سازمان كارفرما كار داريد. فرض كنيم مجموعا هر ماه حدود 10 روز در سازمان حضور داريد. حالا اگر فرض كنيم در ماه حدود بيست روز كاري داشته باشيم، شما نصف اين ميزان كار مي‌كنيد. بنابراين مي‌شود گفت كه شما مي‌توانيد عددي نصف كل دريافتي‌تان را به‌عنوان حقوق پايه به سازمان پيشنهاد كنيد. به اين عدد چيزي بين 20 تا 40 درصد به‌عنوان سربار بابت حق بيمه و ماليات و رفت و آمد و … افزوده مي‌شود. 

2- يك عدد مشخص را به‌عنوان دستمزد روزانه‌تان مشخص كنيد (مثلا همان يك ميليون تومان تقسيم بر بيست روز كاري ماه كه مي‌شود روزي تقريبا 50 هزار تومان) و به سازمان بگوييد براساس تعداد روزهايي كه در سازمان حضور داريد به شما پرداخت داشته باشند. البته در اين حالت چون مبلغ حقوق ثابت نيست، باز بايد يك ضريب سربار همانند حالت يك در نظر گرفته شود.

3- مثل راه شماره‌ي دو؛ فقط محاسبات براساس تعداد ساعات كاري‌تان در طول ماه. در اين حالت ابتدا بايد دستمزد ساعتي‌تان را حساب كنيد. براي اين منظور به‌ترين كار اين است كه حقوق ماهانه‌تان را بر عدد 180 (با فرض بيست روز كاري در ماه ضرب‌در 9 ساعت كار روزانه براساس قانون كار) تقسيم كنيد تا دست‌مزد ماهانه‌تان پيدا شود (كه با فرض يك ميليون تومان حقوق ماهانه تقريبا مي‌شود ساعتي شش هزار تومان.) فقط قبل از اعلام اين عدد به كارفرما حواس‌تان باشد كه در اين حالت آن ضريب سربار (20 تا 40 درصدي) را بايد به عدد ساعتي‌تان اضافه كنيد. بنابراين عددي كه به كارفرما اعلام مي‌كنيد عددي بين حدود 7 تا 9 هزار تومان خواهد بود.

4- يك راه خيلي خيلي ساده‌تر هم وجود دارد: به اين فكر كنيد چه مبلغي شما را از كار كردن براي سازمان راضي مي‌كند. به‌صورت شهودي يك مبلغ را مشخص كنيد و بعد سعي كنيد از راه‌هاي سه گانه بالا براي‌ش توجيه پيدا كنيد. فكر مي‌كنم اين راه مؤثرترين راه هم باشد و رضايت بيش‌تري هم در نهايت از نتيجه‌اش خواهيد داشت.

براي محاسبه‌ي رقم انجام يك پروژه هم مي‌توانيد از همين روش‌ها استفاده كنيد و فقط درصد معقولي سود (بين 5 تا 20 درصد بسته به شرايط) را هم به ضريب سربارتان اضافه كنيد.

اما يك سؤال مهم‌تر اين است كه حقوق يك ماهه‌مان را از كجا پيدا كنيم!؟ قطعا نمي‌شود دقيق كار كرد, اما چند راه براي اين كار وجود دارد:

1. اگر در حوزه‌ي آي‌تي كار مي‌كنيد به‌ترين و معتبرترين مرجع قابل استناد، استاندارد سازمان نظام صنفي رايانه‌اي كشور است.

2. در هر حوزه‌اي كه كار كنيد احتمالا دوستاني داريد كه در حال كار كردن به‌صورت تمام‌وقت باشند. مي‌توانيد از دوستان‌تان بپرسيد كه حدود حقوق و دست‌مزدشان چقدر است (و حواس‌تان باشد كه از آن‌ها بخواهيد به شما يك دامنه يا Range بدهند. حقوق طرف را مستقيم نپرسيد.)

3. اگر آدم باتجربه‌اي در حوزه‌ي كاري خودتان مي‌شناسيد (مخصوصا اگر طرف مدير پروژه يا صاحب شركت باشد) از او بخواهيد در مورد حقوق ماهانه‌ي شما قضاوت كند.

4. اگر مي‌توانيد مدير منابع انساني يك شركت فعال در حوزه‌ي كاري خودتان را گير بياوريد و از او كمك بخواهيد.

5. اگر راه‌هاي بالا جواب نداد سعي كنيد در چند مصاحبه‌ي استخدامي شركت كنيد و تا مرحله‌ي محاسبه‌ي حقوق و دست‌مزد پيش برويد! 😉

راه ديگري مي‌شناسيد بنويسيد تا من هم ياد بگيرم. 🙂

پيشنهاد مي‌كنم در راستاي اين مطلب حتما نوشته‌ي فرزاد (اين‌جا) و محمد (اين‌جا) را هم بخوانيد.

پ.ن. متأسفانه در ايران به‌شدت هر دو طرف كاركنان و كارفرمايان از نبودن سايتي مانند Payscale دارند متضرر مي‌شوند. البته در ايران بعيد مي‌دانم بخش خصوصي بتواند چنين سايتي را راه بياندازد. اين كار قطعا يكي از وظايف وزارت محترم كار، تعاون و رفاه اجتماعي است. كاش كسي پيش‌قدم شود و اين كار بسيار ضروري را شروع كند.

استدلال‌های منطقی ایرانی (8): پيچيده‌ام پس عميق!

زماني هم‌كاري داشتم كه فردي كاملا ساكت و درون‌گرا بود. سن و سال‌ش از من و ساير بچه‌ها كمي بيش‌تر بود و برخلاف ما درگير زندگي و همسر و بچه‌هاي‌ش. از سوي ديگر به‌دلايلي مشكلات فراواني ـ از جمله مشكل مالي شديدي ـ در زندگي داشت كه باعث مي‌شد ما هميشه دل‌مان به حال او بسوزد. اما با گذشت مدتي از دوره‌ي هم‌كاري ما چيز عجيبي در مورد اين آدم دست‌گير من و هم‌كاران‌م شد: اين‌كه او عمدا سعي مي‌كرد تا اطلاعات چنداني در مورد خودش در اختيار ديگران قرار ندهد. طبيعتا براساس اصول حفظ حريم شخصي اين حق مسلم او بود؛ اما مشكل جايي بروز مي‌كرد كه او حتي در مسائل كاري هم سعي مي‌كرد اطلاعاتي در اختيار ديگران قرار ندهد. مثلا فرض كنيد جايي كار من و او با هم تلاقي داشت و او بايد اطلاعاتي را در اختيار من مي‌گذاشت؛ اما اين كار را نمي‌كرد. بارها و بارها تلاش كرديم تا اين روي‌كرد كاري ايشان را تغيير بدهيم؛ اما نشد.

از يك جايي به‌بعد بالاخره معلوم شد كه ماجرا چيست: اين هم‌كار محترم از نظر سطح دانش و توان تجزيه و تحليل در سطح كاملا پاييني قرار داشت؛ اما غرور (و احتمالا توهم‌ش) به او اجازه‌ي اقرار به اين ضعف را نمي‌داد. بنابراين او استراتژي ديگري را براي بالا كشيدن خودش در شركتي كه تقريبا تمام نيروي كارشناسي‌اش بچه‌هاي بيست و چند ساله‌ي تازه فارغ‌التحصيل از دانشگاه بودند انتخاب كرد: استراتژي ابهام! او تلاش كرد تا با ندادن اطلاعات در مورد خودش، توان تخصصي‌اش، تجارب قبلي‌اش و البته روش كارش مديران و هم‌كاران را در مورد ماهيت واقعي خودش فريب دهد. يادم مي‌آيد كه همه‌ي ما فكر مي‌كرديم اين آدم با سكوت‌ و مرموز بودن‌اش چقدر آدم متخصصي است كه سرش به كار خودش است و هميشه هم در حال نوشتن و فكر كردن و تحليل است!

اين استراتژي البته تا مدت زماني كار كرد و موفق بود. با توجه به اين‌كه سن‌ او از ما خيلي بيش‌تر بود، مدام تلاش مي‌كرديم تا به اين آدم نزديك شويم و از دانش و تجربه‌اش (!) استفاده كنيم. اما اتفاقات عجيب و تلخي كه بعد از آن رخ داد، خيلي چيزها را در مورد اين هم‌كار فاش كرد و كار به‌جايي رسيد كه سرانجام از شركت به‌شكل بدي اخراج شد.

من مدت‌ها به اين فكر مي‌كردم كه او چه تحليلي داشت كه به اين استراتژي توسعه‌ي شغلي منجر شد. به نتيجه‌ي خاصي هم نرسيده بودم تا اين‌كه با كسي دوست شدم كه بسيار پيچيده به‌نظر مي‌رسيد. هر چه جلوتر مي‌رفتم ابهام‌م در مورد راستي و درستي حرف‌هاي او در مورد خودش و زندگي‌اش و كارش بيش‌تر مي‌شد. بعدها از منابع ديگر اطلاعاتي به‌دست من رسيد كه بسياري از آن ابهامات را از بين برد. و همين‌جا بود كه بالاخره فهميدم كه آن هم‌كار محترم چه تحليلي داشت و چرا از استراتژي ابهام در روابط انساني استفاده كرد.

يكي از مباحث اصلي در تحليل سيستم‌ها مبحث پيچيدگي است. من خيلي قصد ندارم وارد جزئيات‌ش شوم؛ فقط اشاره مي‌كنم كه ابهام و نداشتن اطلاعات يكي از اصلي‌ترين عوامل پديدآورنده‌ي پيچيدگي است. از آن طرف بشر در هميشه‌ي تاريخ‌ش (حتي در دنياي علم‌گراي امروز) براي چيزهاي پيچيده و پرراز و رمز ـ به‌ويژه انسان‌هايي كه اطلاعاتي در موردشان وجود ندارد ـ احترام بسياري قائل است و همين، يكي از دلايل معروف شدن بسياري از سلبريتي‌ها در دنياي امروز است! 

اما مشكل از جايي بروز مي‌كند كه ما به‌صورت ناخودآگاه، نبود اطلاعات در مورد فرد را به عميق بودن او متصل مي‌كنيم. يعني فكر مي‌كنيم چون اين آدم انسان بسيار عميقي است؛ ما نتوانسته‌ايم تمام ابعاد وجودي‌اش را درك كنيم و همين اطلاعات محدود در اختيار ما قرار گرفته است! البته اين اشتباه ناخودآگاه توسط آدم‌هايي كه هوش سوء استفاده از آن را براي پوشش نقاط ضعف‌شان داشته باشد، با محدود كردن هر چه بيش‌تر اطلاعات تقويت مي‌شود و نتيجه‌اش مي‌شود همين كه آن هم‌كار محترم و اين دوست عزيز من و خيلي افراد ديگر، از نظر من به انسان‌هايي عجيب و عميق تبديل مي‌شوند. و خودتان مي‌دانيد كه وقتي فردي را عميق مي‌دانيم، چقدر نوع نگاه و رفتارمان با آن فرد متفاوت مي‌شود. چقدر به او اعتماد مي‌كنيم و چقدر دوست داريم با او باشيم. اما وقتي پرده كنار مي‌رود و ماهيت واقعي آن آدم بروز مي‌كند، كاملا ويران مي‌شويم …

به‌همين دليل به‌نظرم لازم است در قضاوت در مورد آدم‌هايي كه هر چه تلاش مي‌كنيم اطلاعاتي از خودشان به ما نمي‌دهند، احتياط بيش‌تري بكنيم. آدمي كه اطلاعاتي در موردش وجود ندارد، لزوما آدم پيچيده و عميقي نيست. كاش اين نكته را در شناساندن خودمان به ديگران هم رعايت كنيم!

خروج از نسخه موبایل