ـ اینجا دفترچهی یادداشت آنلاین یک جوان (!؟) سابقِ حالا ۴۰ و اندی ساله است که بعد از خواندن یک رشتهی مهندسی، پاسخ سؤالهای بی پایانش در زمینهی بنیادهای زندگی را در علمی بهنام «مدیریت» کشف کرد! جواندلی که مدیریت را علم میداند و میخواهد علاقهی شدیدش به این علم را با دیگران هم تقسیم کند!
“قانون زندگی همین است. بازیکنی میآیند و بازیکنانی میروند …”
“به دخترم توضیح دادهام که من این شانس را داشتم تا از حضور در این باشگاه که رؤیای میلیونها فوتبالیست است لذت ببرم. اعتبار و ارزشی که در این تیم پیدا کردم غیر قابل وصف است.“
“من در بارسا افتخارات فراوانی بهدست آوردم؛ اما مهمترین چیز گرمای احساس انسانی بود که از این باشگاه بهدست آوردم. من بهعنوان پسربچهی کوچکی وارد این باشگاه شدم و امروز بهعنوان یک عضو خانوادهای بزرگ اینجا را ترک میکنم.”
“یکی از بهترین خاطرات دوران فوتبالم بوسیدن بازوبند کاپیتانی در برنابئو بود. برای من این مساله یک رؤیا بود که به حقیقت پیوست.“
“نه فقط من که همهی تیم بارسلونا در این چند سال اخیر وارد تاریخ بارسا شدهایم. در حال حاضر آنچه که در خاطرم مانده و خواهد ماند اعتباری است که از این باشگاه گرفتهام. ارزش و حس بینظیری که این باشگاه به من داده است را هرگز فراموش نخواهم کرد.“
“این پایانی است بر یک دوره از زندگی. اما هنوز چیزهای بیشتری در این دنیا باقی مانده است و من امیدوارم که از آنها هم مثل این دوره لذت ببرم …” (اینجا و اینجا و اینجا)
این فصل طولانی منتهی به جام جهانی، فصل خداحافظی و دلتنگی است. پرواز اوزهبیو، لوئیس آراگونس و تیتو از این جهان خاکی و خداحافظی دو کاپیتان بسیار بزرگ بود: خاویر زانتی و کارلس پویول. دربارهی اولی هفتهی بعد خواهم نوشت؛ اما پست امشب تقدیم میشود به مرد بزرگی که در این سالها نماد شور و هیجان برای تمامی هواداران بارسا بود … کاپیتان جاودانی که رهبر بزرگ عصر پرافتخار بارسا بود.
حرفهای کاپیتان بزرگ بارسا نکات ارزشمند فراوانی برای حرکت بهسوی داشتن یک کارراههی شغلی را به ما نشان میدهند:
۱- رؤیا داشته باش و تلاش کن تا محققش کنی!
۲- جایی کار کن که به تو حس و شور و هیجان و اعتبار بدهد؛ نه جایی که برعکس این رابطه برقرار باشد!
۳- هر دورهی زندگی، آغازی دارد و پایانی. مهم این است که از آن همانطوری که هست لذت ببری!
و چند جملهی احساسی برای خداحافظی: خداحافظ کاپیتان جاودانی بارسا. از تو ممنونیم برای خاطرات خوب این سالها، برای شور و هیجان و امیدی که در سختترین لحظات به همهی ما دادی، برای اشکها و لبخندها، برای آن لحظهی تاریخی که بازوبند کاپیتانی را به آبیدال سپردی و برای همیشه ماندگار شدی. بدرود کاپیتان همیشگی بارسا …
برای دیدن مطالبی که این پست برگزیدهی آنهاست، میتوانید فید لینکدونی گزارهها را در فیدخوانتان (اینوریدر بهیاد مرحوم گودر!) دنبال کنید.
لینک مطالبی که توصیه میکنم حتما بخوانید، با رنگ قرمز نمایش داده میشوند. ضمنا لینکهایی را که از نظر من تنها خواندن عنوانشان کفایت میکند، با پسزمینهی زرد رنگ نمایش میدهم.
وبلاگها و سایتهای خودتان یا مورد علاقهتان را به من معرفی کنید تا فهرست خواندنیهای من (و البته خود شما!) کاملتر شود.
من مسئولیتی در مورد دزدی محتوا در سایتهای مورد مطالعهام ندارم. اگر چنین اشتباهی صورت بپذیرد، مسئولیت با نویسندهی سایت مورد نظر است. اما لطفا اعتراضتان را برایم بنویسید تا مطلب مورد نظر را از این فهرست منتخب حذفش کنم.
من معمولا داستان سه تغییر بزرگ کارراههی شغلیام که ریشه در سه شکست بزرگ داشتند را در گپهای دوستان و کلاسها و سخنرانیهایام زیاد توضیح میدهم. بد ندیدم این تجربه را در گزارهها هم مستند کنم:
تصویر اول ـ ابتدای سال ۱۳۸۸: سه سال است که در یک شرکت مشاورهی معتبر بهعنوان کارشناس کار میکنم. حسم این است که در این شرکت دیگر جایی برای پیشرفت ندارم. هر کاری که میشده در این شرکت یاد گرفتهام و هر تجربهای که لازم بوده، کسب کردهام. من کارشناس بالغی شدهام که در این شرکت در حال هرز رفتن هستم! چون بهاندازهی توانم مسئولیت به من نمیدهند. چون بهاندازهی دانشم کار تخصصی انجام نمیدهم. و دهها چون دیگر! پس حالا وقت یک تغییر بزرگ است! با این تصور، کارم را عوض کردم. یک ماه در یک شرکت مشاورهی معتبر و مشهور دیگر کار کردم. اما شکست خوردم و به شرکت قبلی برگشتم! تجربهی این تغییر به من آموخت که برای رسیدن زمان تغییر بزرگ باید بهاندازهی کافی صبور باشی و به نشانهها توجه کنی.فهمیدم که تغییر شغل با هدف ترک محیط کاری غیرجذاب و ظاهرا غیرقابل تحمل ـ و نه با هدف رفتن به یک محیط کاری جذاب ـ انتخاب درستی نیست!
تصویر دوم ـ انتهای سال ۱۳۹۰: سه سال از آن تغییر قبلی گذشته است. در این سه سالی که از ادامه دادن به کار در شرکت اول گذشته، تجربیات بسیار ارزشمندی کسب کردهام: تجربهی تولید محتوا (خبرنامهی آموزشی شرکت که هنوز از محتوای آن گاهی وقتها در یادداشتهای مطبوعاتیام استفاده میکنم!)، تجربهی نوشتن انواع و اقسام پروپوزال و تهیهی پیشنهاد پروژه و شرکت در مناقصات، تجربهی مذاکره در سطوح مختلف مدیریتی و فنی، تجربهی مدیریت پروژه، تجربهی فضای ارتباطی از سالم تا مسموم و … مدرک کارشناسی ارشدم را هم همان سال گرفته بودم. از سوی دیگر اینبار بهدلایل مختلف برایم روشن بود که عمر حضور من در آن سازمان بهپایان رسیده است (تصمیم به تغییر البته از میانههای سال ۹۰ شروع شد که شاید بعدها در مورد اتفاقات آن دوره بنویسم.) چهار ماه پایانی سال ۹۰ هم برای من چه از نظر شخصی (با مرگ دو نفر از عزیزترین آدمهای زندگیام و ماجراهای دردناک پیامد آنها …) و چه از نظر شغلی دردناک و غیرقابل تحمل بود. (و هنوز نمیدانم که چطور تاب آوردم …)
در روزهای پایانی سال کمکم به نتیجه رسیدم که شکستهای پی در پی من در زندگی شخصی و شغلی نشانههای رسیدن زمان تغییر هستند. دیگر اطمینان داشتم که زمان تغییر فرا رسیده است. یک مرحلهی زندگی بهپایان رسیده بود و من با اصرار به باقی ماندن در آن مرحله، روز بهروز در هم شکستهتر میشدم. اما خوبی ماجرا این بود که میشد مرحلهی بعد را شروع کرد (هر چند نمیدانستم چگونه؟) بدین ترتیب بود که سال ۹۱ را با بیکاری خودساخته شروع کردم. یک ماهی لذت بیدغدغهگی بیکاری را تجربه کردم، مسئولیتهای قبلیام را بهپایان رساندم و بعد از چند سال کار شبانهروزی کمی استراحت کردم. خیلی زود مرحلهی جدید زندگی شغلیام با شروع بهکار در شرکتی تازهتأسیس با موضوع فعالیت جذاب آغاز شد. این مرحلهی جدید با تجربیات بسیار جذابتری ادامه یافت. تلاشهایم در طول سالهای قبل در همین گزارهها بیاجر نماند و من از طریق مخاطبان و دوستان بزرگوارم موفق شدم همکاری با شرکتها و سازمانهای مختلفی را در حوزهی مورد علاقهام ـ تدوین استراتژی ـ تجربه کنم. تجربهی این بار تغییر به من آموخت که کارمندی برای دیگران، تنها مسیر شغلی پیش روی آدمها نیست و میشود کارمند هم نبود!
تصویر سوم ـ میانههای سال ۱۳۹۲: دو سال بعد از تغییر بزرگ قبلی را به کار در همان شرکت گذراندم. تجربیات جالبی در این کار کسب کردم. با حوزهی کسب و کاری جذابی آشنا شدم که بعدها در موردش در همین گزارهها خواهید خواند و با تخصص من هم در ارتباط بود. درگیر چند پروژهی تحلیل و طراحی کسب و کار شدم. شبکهی ارتباطی حرفهایام گسترش بیشتری یافت. در همین دوران دچار چند بحران هویتی بزرگ شدم: من کیام؟ تخصصم چیست؟ در چه حوزهای میتوانم کار کنم؟ اصلا چشمانداز شغلیام چیست؟ دوباره در کارم دچار تردید و مشکل شدم و بهدلیل همین بحرانهای هویتی، چندین و چند موقعیت شغلی و پروژهی جذاب را از دست دادم. خودم میدانستم مشکل کجاست: درد تغییر بزرگ داشت باز هم مرا آزار میداد … شروع به فکر کردن و تحقیق کردم. در عین حال به پیشنهاد یکی از دوستان، سه ماه پایانی سال ۹۲ هم تجربهی کار کردن در یک سازمان بزرگ را (که همیشه میدانستم یکی از ضعفهای جدی من است) بهدست آوردم. این تجربهی آخری اما مرا به پاسخ درست پرسشام بزرگام “کیام من؟” نزدیکتر کرد. و سرانجام از مجموع این تجربهها، تغییر بزرگ بعدی خودش را به من نشان داد: نمیشود کارمند بود؛ من برای کارمندی ساخته نشدم! (دربارهی این راهیافتگی و رهایی از سردرگمی هم بعدها خواهم نوشت.)
امروز که به این تجربهها نگاه میکنم (و در نگاهی گستردهتر به کل زندگیام در این ۳۰ سال) میبینم که چه درسی عمیق در پس روزهای سخت و سهل زندگی نهفته است:
هر تغییر بزرگی زمان خاص خودش را دارد و گذشتن بهسلامت از این گردنه، پاداش کسانی است که بهاندازهی کافی صبورند.
هر تغییر بزرگی با دردی بسیار بزرگ آغاز میشود؛ دردی که به جان آدم میافتد و زندگی را به پایینترین نقطهی نمودار سینوسی زندگی میکشاند؛ اما … إن مع العسر یسرا! در پی هر سختی، گشایشی بزرگ در راه است.
هر تغییر بزرگی نشانههای درخشانی دارد که دیدنشان کار سختی نیست؛ تنها کافی است بهاندازهی کافی به شور درون باور و ایمان داشته باشی و هیچوقت و هرگز دست از تلاش برای رسیدن برنداری!
نگاه به آینده. تلاش برای تغییر. شور درون. اعتقاد و اعتماد به “مقصد خود راه میتواند باشد.” بلند شدن بعد از بزرگترین شکستها. وقتی به این سه تصویر و سه تغییر در پی آنها فکر میکنم، لبخندی از رضایت بر لبانام مینشیند و بهیاد میآورم زیبایی داستان زندگیام در این است که هنوز برای تلاش و انتظار رسیدن، زمانی هر چند اندکتر از قبل باقی است. 🙂
هفتهی پیش در مورد اولین و مشهورترین مدل کسب و کار تولید محتوا یعنی تبلیغات با هم صحبت کردیم. گفتیم که اگر صرفا با هدف کسب درآمد از تبلیغات وارد بازار تولید محتوا میشوید، هدفگذاریتان چندان واقعبینانه نیست و بهتر است به فکر راهکارهای دیگری باشید. امشب میخواهیم در مورد راهکاری صحبت کنیم که میتواند گونهای از تبلیغات محسوب شود؛ اما مفهوم آن هنوز خیلی در بازار تولید محتوای ایران (بهویژه در فضای آنلاین) جا نیفتاده است. از کپیرایتینگ صحبت میکنم.
کپیرایتینگ چیست؟ تعریف ویکیپدیا را با هم مرور کنیم: کپیرایتینگ عبارت است از نوشتن یک متن (Copy = متن مکتوب قابل انتشار در مدیومهای مختلف از جمله کتاب، مجله، وب و …) بهمنظور استفاده از آن برای اهداف تبلیغاتی و بازاریابی. متن (Copy) در اینجا لزوما باید بتواند فردی را برای خرید محصولی قانع کند یا روی باورهای وی تأثیرگذار باشد.” (ترجمه با کمی ویرایش) بنابراین میتوان گفت کپیرایتینگ هنر نوشتن تأثیرگذار بر مخاطب است.
مدل کسب و کار تبلیغات، معمولا بهدنبال کسب درآمد از نمایش آگهی در کنار محتوا است (حتما بنرهای تبلیغاتی بالا و پایین و سمت راست و چپ سایتهای پربینندهی ایرانی را دیدهاید.) افراد حرفهایتر از تبلیغات در فید وبسایت و خبرنامههای الکترونیکیشان استفاده میکنند. اما در نهایت تبلیغات، تبلیغات است: رساندن مستقیم این پیام به مخاطب که محصول / خدمت ما برای نیاز شما بهترین انتخاب است! (چه واقعا نیازی دارید و چه نه!) یکی از نقاط ضعف تبلیغات همین پیامرسانی مستقیم است و همین مسئله، از جایی بهبعد زمانی که شما به تعداد مخاطب قابل قبولی رسیدهاید و وقت درآمدزاییتان است، باعث نارضایتی شدید مخاطبانتان میشود (یادآوری مجدد: وبسایتهای عمومی و پربیننده را فراموش کنید؛ دربارهی وبسایتهای نیمهتخصصی تا تخصصی صحبت میکنیم.)
کپیرایتینگ اما بهدنبال تأثیرگذاری مستقیم روی مخاطب نیست. کپیرایتینگ هنر چیدن کلمات در کنار هم برای رساندن مخاطب به نتیجهای است که کپیرایتر / نویسنده در ذهن دارد. بهعبارت دیگر، کپیرایتر مخاطب متن را بهگونهای پیش میبرد که خود او بدون هیچ اجبار بیرونی به این نتیجه برسد که محصول / خدمت مورد نظر را لازم دارد، بهترین است و باید آن را بخرد / باورهای نادرستی دارد و باید این باورها را تغییر دهد! این هنر، البته هنر کمی نیست و نیازمند تسلط بسیار زیاد بر نوشتن، واژهها، زبان و ادبیات، روانشناسی و جامعهشناسی، هنر و مبانی کسب و کار است. کپیرایتر باید بتواند بسته به موقعیت و نیاز، از انواع استدلالها و شرح و بیانها برای قانع کردن مخاطبش بهره بگیرد. کپیرایتر در عین حال باید داستانگوی خوبی باشد. تفکر خلاق و سیستمی (و البته مفهوم جذاب این روزها یعنی تفکر دیزاین / طراحی) یکی از شایستگیهای اصلی است که هر کپیرایتری باید داشته باشد.
اما در عمل در بازار تولید محتوای ایران کپیرایتینگ تنها به رپورتاژ آگهیهایی که متن آن هم توسط خود فرد صاحب آگهی نوشته میشود، تقلیل یافته است. شاید بهترین نمونههای کپیرایتینگ، معرفی گجتهای جدید در سایتهای فناوری است که البته قضاوت در مورد کیفیت و تأثیرگذاری آنها بحث دیگری است (علیالحساب بهنظر میرسد بسیاری از این مطالب یا ترجمهی مستقیم محتوای انگلیسی هستند یا با گرتهبرداری از ساختار محتوای سایتهای فناوری خارجی نوشته میشوند و اصلا مطابق سلایق مخاطبین داخلی سفارشی نمیشوند.) این البته تنها بخشی از مشکلات فضای کپیرایتینگ در ایران از سوی تولیدکنندگان است. بهویژگیهایی یک کپیرایتر در بند قبل کمی دقت کنید و در ذهنتان متنهای تبلیغاتی را که احتمالا بهصورت روزمره میبینید و میخوانید مرور کنید تا دریابید مشکلات ما تا چه اندازه جدی است.
یکی از مشکلات دیگری که همیشه مرا رنج داده و میدهد، ضعف شدید ادبیات فارسی است. استفاده از انواع و اقسام واژههای انگلیسی (که بسیاری از آنها معادلهای جاافتادهی زیبایی در زبان فارسی دارند)، ضعف شدید در دستور فارسی و بدتر از آن داشتن اغلاط املایی بسیار، دایرهی محدود واژگان، استفادهی ضعیف از علائم سجاوندی و … همگی از عواملی هستند که متنهای کپیرایتینگ ما را غیرپاکیزه و سختخوان میکنند.
نکتهی مهم ماجرا اینجاست که وفور آگهیهای رپورتاژی (در قالب همین رپورتاژهای مطبوعاتی و آنلاین) حکایت از آن دارد که کپیرایتینگ از بازار نسبتا مناسبی (بهصورت حداقلی) برخوردار است و احتمالا مشکل اینجاست که مفهوم کپیرایتینگ هنوز بهمعنای واقعی آن (بیشتر از سوی تولیدکنندگان محتوا) شکل نگرفته است. البته تجربیات موفقی در زمینهی کپیرایتینگ در داخل کشور داشتهایم و کپیرایترهای بسیار توانمندی را نیز داریم؛ اما مثل بسیاری از حوزههای تخصصی دیگر، مشکل ورود افراد غیرمتخصص در زمینهی تولید محتوا (که حتی توانایی درستنویسی فارسی را هم ندارند؛ چه برسد به تولید محتوای تأثیرگذار!) ممکن است روی شکلگیری این مفهوم تأثیر منفی بگذارد.
نکتهی دیگری که باید به آن بپردازیم این است که برای کپی رایتر بودن شما لزومی ندارد حتما یک وبسایت پربیننده داشته باشید؛ بلکه با داشتن “هنر نوشتن تأثیرگذار” و البته داشتن مهارت “شبکهسازی حرفهای” میتوانید از این مدل کسب و کار کسب درآمد کنید. کپیرایتینگ صرفا در محیط وب هم معنادار نیست و شما میتوانید بهصورت بالقوه در زمینههای زیر از کپیرایتینگ درآمد بهدست آورید:
متن خبرنامههای ایمیلی کسب و کارها؛
متن وبسایتها / محتوای وبلاگهای سازمانی کسب و کارها / سازمانها / مؤسسات (نظرتان در مورد همکاری با یک طراح وبسایت حرفهای چیست؟)
خبرنویسی و تولید محتوای روابطعمومی کسب و کارها؛
متن رپورتاژ آگهیهای آنلاین و آفلاین؛
متن و سناریوی آگهیهای چندرسانهای آنلاین / آفلاین، پادکست، تبلیغات تلویزیونی، رادیویی و …؛
محتوای پستهای رسانههای اجتماعی کسب و کارها؛
متن اقلام تبلیغاتی مکتوب کسب و کارها / سازمانها / مؤسسات (اعم از بروشور، کاتالوگ، بیلبورد و …)؛
و هر جای دیگری که به متن تأثیرگذار بر مخاطب نیاز باشد و بابت آن به شما پول بدهند!
بازار کپیرایتینگ در ایران هنوز بازار بکری است. اگر توانایی تولید محتوای تأثیرگذار دارید، توصیه میکنم به این مدل کسب و کار (چه در قالب فردی و در چه قالب کسب و کاری) فکر کنید. اما لطفا قبل از ورود به این حوزهی کاری از داشتن حداقل شایستگیهای لازم برای “کپیرایتر” شدن، اطمینان حاصل کنید!
“ژاوی یک روز به من گفت که اگر رئیس باشگاه بارسا بود و مسی از او ده بلیط درخواست میکرد، به او ۲۰ بلیط میدادم تا نرود؛ اما مسی فقط یک بلیط خواست. ژاوی میخواست که من این واقعیت را درک کنم که عملکرد خارقالعادهی مسی ناشی از خصلت درجه اول بودن او است. همهی بازیکنان طراز اول ـ مثل فانباستن، مالدینی و بارسی این ویژگی را داشتند. این ویژگی همان چیزی است که بالوتلی هم باید یاد بگیرد: مهارت، حق و حقوق انسان را مشخص نمیکند؛ مسئولیتها این کار را میکنند. ماریو برای خودش بازی میکند. اگر خودش بخواهد، میتواند فوتبالیست شماره یک دنیا شود.” (دیمیتریو آلبرتینی؛ اینجا و با تشکر از خبر اصلی)
همهی ما بارها و بارها با آدمهای بامهارتی مواجه شدهایم که در زندگیشان به آنچه میخواستهاند نرسیدهاند (شاید هم خودمان از این دسته آدمها باشیم.) آدمهایی که همیشه از چیزی آن بیرون شاکی هستند: “نگذاشتند و نشد! من به حقم نرسیدم!” اما اگر به واقعیت زندگیشان بنگریم؛ ماجرا اینقدرها هم آسان نیست. خیلی قصد توضیح مفصل ندارم. دیمیتریو آلبرتینی ـ که یکی از اسطورههای فوتبالی من است! ـ در همان جملهای که پررنگ کردهام بهخوبی بهترین پاسخ را به همهی این آدمها و همهی ما میدهد: برای موفق شدن، غیر از مهارت باید مسئولیتپذیری داشت. پذیرش مسئولیت زندگی خودمان در درجهی اول و پذیرش مسئولیت در دنیای حرفهایها، کلید موفقیت ما در زندگی شخصی و شغلیمان است.
برای دیدن مطالبی که این پست برگزیدهی آنهاست، میتوانید فید لینکدونی گزارهها را در فیدخوانتان (اینوریدر بهیاد مرحوم گودر!) دنبال کنید.
لینک مطالبی که توصیه میکنم حتما بخوانید، با رنگ قرمز نمایش داده میشوند. ضمنا لینکهایی را که از نظر من تنها خواندن عنوانشان کفایت میکند، با پسزمینهی زرد رنگ نمایش میدهم.
وبلاگها و سایتهای خودتان یا مورد علاقهتان را به من معرفی کنید تا فهرست خواندنیهای من (و البته خود شما!) کاملتر شود.
من مسئولیتی در مورد دزدی محتوا در سایتهای مورد مطالعهام ندارم. اگر چنین اشتباهی صورت بپذیرد، مسئولیت با نویسندهی سایت مورد نظر است. اما لطفا اعتراضتان را برایم بنویسید تا مطلب مورد نظر را از این فهرست منتخب حذفش کنم.
زندگی، سلامت و کار حرفهای:
بیکاران کجائید؟ (وفا کمالیان؛ رفتار سازمانی و کاربردهای آن در مدیریت)
مدتی پیش شعری از استاد بزرگ شعر معاصر ایران مرحوم استاد شهریار میخواندم که یکی از بیتهای آن مرا حسابی درگیر خود کرد: “امروز همه امید فردا / فردا همه آرزوی دیروز!” با خواندن این تکبیت به فکر فرو رفتم. خاطرات بسیاری به ذهنم هجوم آوردند: خاطرات تلخ و شیرین، زیبا و غمناک. خاطرهی “شدن”ها و “نشدن”ها. و بیش از هر چیزی بازگشت حس دردآلود “رفتنهای بیرسیدن” بود که آن لحظات را از نظر احساسی برای من پیچیدهتر میکرد.
وقتی از امید سخن میگوییم، بسیاری از ما بهیاد رؤیاهای بزرگمان میافتیم. رؤیاهایی که سالها است گوشهی ذهنمان جا خوش کردهاند و ما به آنها زندهایم. رؤیاهایی بس نشدنی که همه از جنس “اگر بشود چه میشود!” هستند. رؤیا داشتن و رؤیابینی در زندگی ما انسانها نقشی حیاتی را بازی میکنند: آدم بیرؤیا دیگر زنده نیست؛ چرا که فرقی با دیگر موجودات این عالم هستی ندارد!
اما درد ناشی از نرسیدن زمان تحقق این رؤیاها و بیش از آن، سنگینی بار “انتظار” تحقق آنها است که بر دوش ما انسانها در مسیر زندگیمان سنگینی میکند. تکتک ما در زندگی خودمان خاطرات تلخ بسیاری را از همین انتظار نکشیدنها و نشدنها بهیاد میآوریم که رنج آنها، خیلی وقتها ما را در بهترین روزهای زندگیمان از لذت بردن و شادی باز میدارد. همیشه آرزویی هست که محقق نشده باشد و بنابراین همیشه دلیلی برای غصه خوردن وجود دارد!
اما آیا زندگی به همین تلخی است که ما برای خودمان ساختهایم؟ این سؤالی است که من مدتها است از خودم میپرسم و هر بار که باز این سؤال را برای خودم مطرح میکنم، به یاد شادیها و سرخوشیهای فراوانی میافتم که در زندگی فراموش کردهام.
نکتهی اصلی همینجا است: هیچ کس در این دنیا شکستخوردهی مطلق و بازنده نیست و با چنین برچسبها و صفتهایی بهدنیا نیامده است.
در متون مقدس دینی از جمله قرآن کریم هم میخوانیم که خدای بزرگ و مهربان، هر یک از ما را درست مانند دیگران خلق کرده است و تنها چیزی که آدمیان را در نزد خالق هستی متفاوت میکند “تقوا” است. تقوا در حقیقت آن یک مفهوم تنها اخلاقی نیست؛ بلکه مجموعهای از ارزشها برای زندگی و رفتار و کردار در این دنیای خاکی است. مطابق ارزشهای دینی در نهایت انسان با “میزان تلاش”اش در زندگی ارزیابی میشود و نه فقط با دستاوردهای مادی و دنیایی.
تجربیات فراوان و بیشماری در تاریخ بشر هم دربارهی قدرت داشتن رؤیا و همراه کردن آن با عمل و دست بهکار شدن وجود دارد که داستان بسیاری از آنها را شنیدهایم (هر چند تا باور کردن آنها یعنی گواهی دادن به راست بودن این “قصهها” هنوز فاصلهی بسیاری داریم!) چه کسی است که داستان شکستهای پی در پی ادیسون تا اختراع لامپ برق را نشنیده باشد؟ چه کسی است که از رنج و مرارتهای بزرگان دین و اندیشه و هنر بشر در طول تاریخ بیخبر باشد؟ اما همهمان بهتر از هم میدانیم که هر چقدر هم از این داستانها بخوانیم و برایمان تعریف کنند، هیچ فایدهای ندارد و نظرمان در مورد تیره و تاریک بودن دنیا عوض نخواهد شد! در اعماق دلمان چیزی هست که گواهی میدهد این شیرینیهای زندگی سهم دیگران است و ما از آنها تا آخرین لحظهی عمر بیبهرهایم!
واقعیت این است که بسیاری از ما در دادن وزن اهمیت به آرزوها و واقعیتهای زندگی اشتباه میکنیم. اگر تعارف را با خودمان کنار بگذاریم و چند لحظه خوب و عمیق فکر کنیم، هر کدام از ما رؤیاهای محقق شدهی بسیاری را بهیاد میآورد. با کمی تفکر بیشتر، موارد دیگری را در زندگیمان کشف میکنیم که در آنها با گذشت زمان ثابت شده است که غم و اندوه ناشی از عدم تحقق یک رؤیا در زمانی مشخص با تحقق آن بهشکلی بهتر در زمانی دیگر جبران شده است.
مشکل دقیقا در همینجا است که ما امروز را فدای فردا میکنیم و فردا را در حسرت دیروز سر میکنیم. و جالب است که این دو با هم هیچ فرقی ندارند: امروز در فکر نشدنهای فردا هستیم و فردا در فکر چرایی نشدنهای دیروز! امروز در اندوه شکستهای دیروز هستیم و فردا در غم آرزوهای دیروز! و این دور باطل مدام در زندگی ما تکرار میشود و در نهایت، جز فلج فکری و بیعملی و بیانگیزگی برای ما هیچ چیزی باقی نمیماند.
در زندگیتان چقدر به نشدن رؤیاهایتان وزن بزرگی میدهید؟ یک نفس عمیق! فردا روز دیگری است …
از امشب وارد فضای بررسی مدلهای کسب و کار تولید محتوا میشویم.پیشنهاد میکنم اگر بخشهای اول و دوم این سلسله یادداشتها را مطالعه نکردهاید ابتدا آنها را بخوانید.
اولین مدلی که بررسی میکنیم “تبلیغات” است. تقریبا اولین گزینهای که در فضای تولید محتوا و بهویژه کسب و کارهای اینترنتی مطرح میشود. مدل کسب و کاری که بسیار آسان بهنظر میرسد: ما محتوا تولید میکنیم => کاربر جذب میکنیم => بازدیدکنندههایمان بالا میروند => میتوانیم از تبلیغات استفاده کنیم و درآمد کسب کنیم.
این معادله بسیار ساده بهنظر میرسد؛ اما تجربه نشان میدهد که ماجرا بههمین آسانیها هم نیست. در واقع بهنظر میرسد هنوز این گزینه آنقدرها هم درآمدزا نیست. شاید بهترین نمود این مسئله نارضایتی صاحبان برخی از پربازدیدترین وبسایتهای ایرانی از میزان درآمدزایی سایتشان با مدل کسب و کار تبلیغات باشد (البته حساب سایتهای بسیار پربازدید رتبهبندی الکسا جدا است. در اینجا در مورد سایتهای عمومی حرف نمیزنیم؛ تمرکزمان روی سایتهای دارای محتوای تخصصی است.)
اما چرا مدل تبلیغات که در نظر اول بسیار ساده بهنظر میرسد در عمل چندان کار نمیکند؟ اصل ماجرا این است که تبلیغات یکی از ابزارهای ارتقا / ترفیع (Promotion) کسب و کارها است. هر کسب و کاری برای فروش باید خودش را به مشتریانش نشان بدهد یا بهعبارت دیگر، مشتریانش باید بدانند که این کسب و کار با این محصولات و خدمات در این دنیای فانی حضور دارد و ابزار این کار ارتقا است که تبلیغات تنها یکی از زیرمجموعههای آن محسوب میشود. ارتقا، فروش مستقیم نیست و زمینهساز آن است. بنابراین باید رابطهی معقولی میان میزان هزینههای ارتقا با میزان فروش ایجاد شده توسط آن وجود داشته باشد. یعنی چند نفر از طریق روشهای ارتقا با کسب و کار من آشنا میشوند و چند درصد از آنها مشتری کسب و کار من میشوند (این نسبت شاید در عمل عددی بین صفر تا ده یا بیست درصد باشد.) بودجهی ارتقا (که باز هم تأکید میکنم تنها یکی از مکانیسمهای اجرایی آن تبلیغات است) در این روزهای رکود بسیار محدودتر از قبل شده و کسب و کارها چارهای ندارند که در مصرف آن بسیار دقت کنند.
اما یک سؤال کلیدیتر دیگر هم در اینجا وجود دارد که معمولا نادیده گرفته میشود: چه نوع کسب و کارهایی به تبلیغات نیاز دارند؟ شاید پاسخ اولیهی همهی ما این باشد که تمامی کسب و کارها! اما دنیای واقعی اینگونه نیست. کسب و کارهای بسیاری هستند که بودجهی تبلیغاتی آنها صفر ریال است؛ اما جزو پردرآمدترین کسب و کارهای کشور محسوب میشوند. گفتیم که هدف تبلیغات، کشف کسب و کار ما توسط مشتری است. بنابراین وقتی مشتری کسب و کار را بشناسد یا زمانی که دامنهی مشتریان کسب و کار تا آن اندازه محدود است که مشتریان بالاخره مجبورند خودشان آن را پیدا کنند، نیازی به تبلیغات نیست! (مدل اقیانوس آبی را که یادتان هست!) بنابراین، تبلیغات، معمولا خاص کسب و کارهایی است که با مشتری انبوه در فضای رقابتی سر و کار دارند (البته سایر کسب و کارها هم به آن نیاز دارند؛ اما لزوما نه برای جذب مشتری!)
اما وقتی من در یک فضای تخصصی مطلب تولید میکنم، طبیعتا تعداد مخاطبین محدودتری دارم. البته این مخاطبان میتوانند افرادی متخصص باشند. اما در چه حالتی برای یک کسب و کار میصرفد روی وبسایت من یا در قالب محتوای تولیدی من، کالا یا محصول خود را تبلیغ کند؟ دلیل کار نکردن تبلیغات در وبسایتهای غیرعمومی و تخصصی / نیمهتخصصی ایرانی دقیقن اینجاست. تبلیغات توسط من چه ارزش افزودهای برای کسب و کار / فرد مشتری من تولید میکند؟ بهنظرم این سؤال میتواند ما را یک قدم به حل مشکل نزدیکتر بکند.
در نگاه اول، تنها پیشنهاد ارزش مدل کسب و کار “تبلیغات”، دیده شدن پیشنهاد ارزش دیگران است! “مشتری جان شما تبلیغاتات را به من میدهی و بعد هزاران مشتری بالقوه این تبلیغات را میبینند!” اما ماجرا بههمین سادگی نیست. یک بار و دو بار و ده بار که مشتری به شما تبلیغات داد و اثربخشی ندید، دیگر بهسراغ شما نمیآید و دیگران را هم از این کار منع میکند (باز هم دارم تأکید میکنم وبسایتهای عمومی که در آنها تبلیغات ثابت میبینید را فراموش کنید!) چارهی این مشکل هم البته بسیار ساده است: هر روز یک تبلیغ جدید. تبلیغات کوتاهمدت! با قیمتهای نجومی. اما بالاخره یک جایی این راه هم از کار میافتد! و باز روز از نو.
اما مشکل مدل کسب و کار تبلیغات تنها در فروختن “تبلیغات” به کسب و کارها نیست. مشتری اصلی وبسایتها و وبلاگها و خلاصه هر پلتفرم تولید و عرضهی محتوا، خوانندگان و مصرفکنندگان آن هستند. تبلیغات حتی در ذهن وفادارترین مخاطبان شما هم ارزش “برند” شما را پایینتر میآورد (انتظار میرود یک متخصص حرفهای از تولید محتوا برای بهاشتراکگذاری دانش و تجربیات و برندسازی شخصی استفاده کند! درستی یا غلطی این انتظار بحث دیگری است.) بنابراین همیشه یک نقطهی بهینه در جذب تبلیغات وجود دارد که کشف آن هم نیازمند تحقیق و تحلیل و تجربه است.
این همه حرف زدیم و آخر متوجه نشدیم که پس باید چه کنیم؟ خیلی ساده: اگر بهامید درآمدزایی (و حتی پولدار شدن!) از طریق تبلیغات وارد فضای تولید محتوای تخصصی شدهاید، بهتر است حداقل در کوتاهمدت این گزینه را فراموش کنید. راههای بهتری برای کسب درآمد وجود دارد که در قسمتهای بعدی به آن میپردازیم.
اما اگر اصرار دارید که از تبلیغات درآمدزایی خوبی داشته باشید، پیشنهادم این است که روی پیشنهاد ارزش تبلیغی که ارائه میدهید، تمرکز کنید. تحلیلش کنید، توسعهاش دهید، آزمونش کنید و بهبودش دهید تا به پیشنهادی ارزشی برسید که برای شما اقیانوس آبی را ایجاد کند که گزینهی اول کسب و کارها برای ارتقای کسب و کار خود از طریق محتوای تولیدی خود و جامعهی مخاطبانتان باشید!
“این سومین سالی است که ما در کورس رقابت هستیم. ما همیشه صحبتهایی را راجع به داوران میشنویم. انگار همیشه همه منتظر کوچکترین فرصتی هستند که بگویند کار یوونتوس تمام شده یا این تیم بهاندازهی قبل خوب نیست و چنین حرفهایی. ولی ما هنوز هم مثل قبل هستیم. اصلا آسان نیست که در نزدیکی صدر جدول باشی. یک سرمربی باید یک روانشناس خوب باشد و مثل بازیکنانش فکر کند. من گفته بودم که امسال کار سختی داریم. چون تیمهای دیگر جامهای زیادی برای فتح کردن دارند و ما جام های زیادی برای از دست دادن. بههمین خاطر هم گفته بودم که کسی که به پیروزی نرسد، ناکام مانده است.” (آنتونیو کونته ـ سرمربی یوونتوس؛ اینجا)
برنده شدن و ستاره شدن، سختترین کار دنیا است. خیلی از ما در همین مسیر از راه باز میمانیم. خیلی از ما تمام همت و آرزویمان را رسیدن به آن قلهی دوردست گذاشتهایم. اما چیزی که در این میان فراموش میشود این است که خیلی وقتها موفق شدن، در رقابت است که معنادار است و بردن یکی، بهمعنای باخت آن دیگری است. اما ما عادت داریم باخت را در زمان باختن ببینیم نه در زمان رقابت! حرفهای جالب کونته روی همین نکته دست گذاشته است: اینکه همانقدر که تو میتوانی ببری، دیگران هم میتوانند ببازند و همانقدر که دیگران میتوانند ببرند، تو هم میتوانی ببازی!
اما کونته نکتهی مهم دیگری را هم گفته است که به جنبهای معمولا نادیده انگاشته شدهی “برندینگ” در ارتباط است: حفظ “برند” از ساختن آن سختتر و مهمتر است. برندها با دو عنصر بسیار مهم گره خوردهاند: انتظار و احساس. هر دو عنصر در فوتبال بهخوبی نمایان هستند.
عنصر انتظار با پیشنهاد ارزش یک برند در ارتباط است: اینکه این برند چه منفعتی را برای مشتری میآفریند. بیایید به فوتبال نگاه کنیم. اغلب “برند”های بزرگ فوتبال دارای سبکی خاص هستند که با آن شناخته میشوند و به همین دلیل مورد علاقهی هوادارانشان هستند: توتال فوتبال بارسا، بازی فیزیکی تیمهای ایتالیایی، بازی فانتزی تیم ملی برزیل و سبک بازی شناور فوتبال هلندی را بهیاد بیاورید. کونته بههمین موضوع اشاره میکند. یک نکتهی مهم در این میان این است که پیشنهاد ارزش باید حداقلی از ویژگیها / انتظارات را محقق کند تا همچنان مورد رضایت هواداران / مشتریان باشد. این یعنی ثبات رفتار و عملکرد که سختترین کار دنیا است!
تجربهی احساسی برند اما وجه دیگری از ماجرا را نمایان میکند. وجهی که در دنیای فوتبال بهشدت معنادار است. اگر فوتبالی باشید، حتمن میداند از چه سخن میگویم: غرور و شادی پیروزیها و اشک و درد ناشی از شکستها. ما تیمهای مورد علاقهمان را با تجربهی احساسی که با آنها داشتهایم بهیاد میسپاریم. خاطره عنصری از ذهن ما انسانها است که با احساس پیوندی ویژه دارد و بههمین جزوی مهم از مسیر زندگی ما است. ما عاشق تیممان میشویم چون احساس خوبی در ما میآفریند، به ما غرور و هویت میدهد و در ما شادی و شور و هیجان میآفریند. و باز همینجا است که یک برند لازم است به ساختن و ثبات این تجربهی احساسی فکر کند!
بهگمانم یکی از بزرگترین عوامل شکست بزرگترین برندهای دنیا، نداشتن ثبات در ارزش و احساس است. فراموششان نکنیم!
برای دیدن مطالبی که این پست برگزیدهی آنهاست، میتوانید فید لینکدونی گزارهها را در فیدخوانتان (اینوریدر بهیاد مرحوم گودر!) دنبال کنید.
لینک مطالبی که توصیه میکنم حتما بخوانید، با رنگ قرمز نمایش داده میشوند. ضمنا لینکهایی را که از نظر من تنها خواندن عنوانشان کفایت میکند، با پسزمینهی زرد رنگ نمایش میدهم.
وبلاگها و سایتهای خودتان یا مورد علاقهتان را به من معرفی کنید تا فهرست خواندنیهای من (و البته خود شما!) کاملتر شود.
من مسئولیتی در مورد دزدی محتوا در سایتهای مورد مطالعهام ندارم. اگر چنین اشتباهی صورت بپذیرد، مسئولیت با نویسندهی سایت مورد نظر است. اما لطفا اعتراضتان را برایم بنویسید تا مطلب مورد نظر را از این فهرست منتخب حذفش کنم.