اين ترم آخري در دانشگاه درس مديريت ريسک داشتيم. يکي از مباحث درس، تئوريهاي ريسک بود که در اين بخش 12 تئوري مطرح شده در اين زمينه (که اغلبشان هم صبغهي فلسفي داشتند) بررسي شدند. يکي از اين تئوريها اما براي من بهعنوان يک تحليلگر سيستم جذاب بود: تئوري شکست سيستمي. طبق اين تئوري، هيچ سيستمي کامل نيست و در نتيجه سيستمها به صورت بالقوه در خطر شکست قرار دارند. و خوب اين متصديان سيستمها هستند که بايد ضمن آگاهي از زمينههاي بالقوهي شکست سيستمشان، ارزيابي دقيقي از ميزان ريسک موجود داشته باشند. يک مثال جذاب ولي ناراحتکننده در اين زمينه هم هم مطرح است: فاجعهي انفجار شاتل چلنجر روي سکوي پرتاب در سال 1986. فاجعهي چلنجر محصول دست کم گرفته شدن خوردگي موجود در اتصالات نگهدارندهي سپرهاي محافظ حرارتي شاتل چلنجر بود. مهندسان ميدانستند که اين اتصالات دچار خوردگي شدهاند؛ اما خوب شايد اين طوري فکر ميکردند: “اين دفعه را هم جواب ميده. وقتي برگشت درستاش ميکنيم …” اما خوب متأسفانه حتا رفتني هم در کار نبود! تأسف بيشتر تکرار اين حادثه براي شاتل کلمبيا بود که در سال 2003 رخ داد. بنابراين سيستم به صورت ذاتي متضمن مقداري ريسک است و چگونگي محاسبه و کاهش اين ريسک است که مهم است! خوب آيا راهي هست براي مقابله با اين ريسکهاي بالقوه؟ شايد.
چند روز پيش داشتم ويژهنامهي مجلهي فيلم براي روز ملي سينما (شهريور امسال) را ميخواندم که بخشي از آن در مورد نظام استوديويي در روزهاي ابتدايي هاليوود بود. يک جايي از مقاله اين جملات جالب آمده: “آندره بازن [منتقد معروف فرانسوي و از پايهگذاران مجلهي مشهور کايهدو سينما] نظام استوديويي را به رودي آرام تشبيه کرد که هميشه جاري است. او اين نظام را نه نتيجهي خلاقيت اين شخص يا آن فيلمساز، بلکه حاصل «نبوغ سيستم» ميدانست.” نبوغ سيستم؛ چقدر جذاب! خوب اين “سيستم نابغه” چطور سامان يافته بود؟ نويسندهي مقالهي مجلهي فيلم آقاي احسان خوشبخت اين مسئله را مديون ايجاد گروهي از ساختارها دانستهاند: مديريتي ديکتاتورمآب اما خلاق (احتمالا چيزي شبيه همين استيو جابز محبوب اين روزها) و نگاه به فيلم بهعنوان يک محصول و تلاش براي استانداردسازي ساخت و ارايهي آن. اين دومي بحث مفصلي دارد؛ اما اين ساختارها در نظام استوديويي بهعنوان چارچوبهاي انجام کار تثبيت شده بودند:
- تقسيم کار شديد و کاملا تخصصي
- تعريف و تثبيت قوانين ژانر
- تقسيمبندي دقيق بازار از نظر ژانرها و جغرافياي آمريکا
- تقسيمبندي فيلمها براساس دو معيار ژانر و هزينههاي توليد و تدوين پورتفوليوي سالانه براساس اين دو معيار در کنار توجه به وضعيت تقاضاي بازار و البته بودجهي در دسترس!
- متنوعسازي پورتفوليوي محصولات در عين تمرکز بر مزيت رقابتي (يعني هر استوديو هر ساله تعداد مشخصي فيلم درام و ملودرام و ترسناک و جنگي و … ميساخت؛ اما در عين حال هر استوديو در يک يا دو ژانر تخصص ويژه داشت. مثلا تخصص مترو گلدوين مير فيلمهاي موزيکال بود.)
- تيمهاي ثابت فيلمسازي (يعني از کارگردان تا آبدارچي ثابت!)
- بهرهگيري از مصالح و مواد ثابت (از جمله دکورها، لباسها و …)
- برنامهريزي و کنترل پروژهي دقيق (حالا نه به مفهوم علمي امروزي)
- داشتن يک طراح هنري براي طراحي دقيق فيلم قبل از آغاز توليد (بسيار جالب اينکه قبل از ساخت فيلم دکوپاژ يعني ساختار اجزاي صحنه و نسبت آنها با دوربين هم مشخص ميشد!) تا هزينههاي کار تا حد امکان کنترل شوند!
- پرورش ستارهها و عقد قراردادهاي طولاني مدت با آنها (مديريت استعدادهاي اين روزها!)
- متمرکز شدن در هاليوود براي کاهش هزينهها و ايجاد برند منطقهاي (سيليکونولي بوده براي خودش هاليوود آن زمان)
- و …
ترديدي نيست که اين سيستم هم بارها و بارها شکست را تجربه کرد؛ اما نبوغ سيستم که بر اين اصل اساسي متکي بود که «هر چيزي تا زماني که ميشود ازش پول درآورد ارزشمند است» (کاري با اخلاقي بودن يا نبودناش ندارم؛ اما اگر دقت کنيد به خوبي اساس مدل ماتريس BCG را در اين گزاره ميبينيد!) باعث موفقيتهاي هر روز بيشتر از ديروز شد. نشانهاش ادامه يافتن همين ساختار تا امروز در هاليوود است. در واقع ميخواهم بگويم: اگر در سطح بهينهاي يک سيستم را ساختاربندي و استاندارد بکنيد، خطاها و زمينههاي شکست تا حدود زيادي مجال بروز نخواهند يافت (مگر در شرايط خاص که اشتباهات انساني يا تغييرات محيطي يا رخدادهاي پيشبيني نشده باعث پديد آمدن شکست شوند!)
شايد مثال جالب ديگري در زمينهي مقايسهي شکست سيستم با نبوغ سيستم، غرق شدن کشتي تايتانيک به دليل اشتباه سيستمي در طراحي و ساختاش در برابر فيلم معروف جيمز کامرون باشد که تا همين پارسال و قبل از آواتار پرفروشترين فيلم تاريخ سينما بود!
حالا احتمالا مهمترين سؤال پيدا کردن سطح بهينهي ساختارسازي و استاندارد کردن است. چيزي که حدس ميزنم براياش راهحل سيستمي وجود نداشته باشد و تنها به تجربه تکيه داشته باشد.

کتاب را براتون ايميل کردم.
کتاب در این زمینه رو میشه معرفی کنین؟ همینی که گفتین به تئوریهای ریسک به لحاظ فلسفی نگاه میشده و به خصوص در همون زمینه تئوری شکست سیستمی. خیلی ممنون
سلام. ممنونم از شما. راستاش من بخوام از ديد مديريتي نگاه کنم که تقريبا از هر فيلمي ميتونم نکته در بيارم! فعلا اين دو تا را داشته باشيد تا بعد:
انجمن شاعران مرده: در مورد مديريت تغيير.
انيميشن بالا (Up): هدفگذاري و تلاش براي رسيدن به هدف.
سلام. میتونی چند تا فیلم که بشه نکات مدیریتی از دلش درآورد بم معرفی کنی؟
مثلا فیلم بروبیکر داستان یک رئیس زندانه که چطور زندان رو متحول میکنه! یا انیمیشن مورچه ای به نام زی اصول و بحث های کار تیمی را نشان میده.
اگه بتونی برام کامنت بذاری و تبادل نظر کنیم ممنون میشم.