درسهايي از فوتبال براي کسب و کار (3)
“مديريت تماما دربارهي تصميمگيري است. همين. بعضي وقتها تصميمات شما مثبت و خوباند. بعضي وقتها هم احساس ميکنيد که تصميم نادرستي گرفتهايد و بايد به آن مسئله به شکل ديگري حمله کرد!”
“مديريت تماما دربارهي تصميمگيري است. همين. بعضي وقتها تصميمات شما مثبت و خوباند. بعضي وقتها هم احساس ميکنيد که تصميم نادرستي گرفتهايد و بايد به آن مسئله به شکل ديگري حمله کرد!”
آدمهايي هستند که وقتي با آنها حرف ميزنيد به جاي گوش کردن به حرف شما، دارند به حرفهايي که ميخواهند به شما بزنند گوش ميکنند!
آلبرت گينن
امير مهراني اينجا من را دعوت کرده به يک بازي وبلاگي براي نوشتن خاطراتي براي شاد شدن در شب يلدا. از اين خاطرات که زياده ولي چند تايي را که به ذهنم ميرسد را مينويسم:
1 – ترم اول دورهي ليسانس يادم نيست چرا نرسيدم ساعت اول کلاس درس شيرين فيزيک را بروم. ساعت بعدش را رفتم. استاد آخر کلاس حضور و غياب کرد و گفت: اسم کسي مونده؟ دستم را بردم بالا گفتم استاد من مال ساعت پيش هستم اسمام را نخونديد!
2- رفتم آشپزخانهي شرکت، ظرف غذاي خودم را بيارم. جو گرفت گفتم مال بقيه را هم ببرم بالا. رفتم بالا رسيدم ديدم ظرف همه رو بردم الا خودم! 😉
3- درسي را خيلي خيلي خوب بلد بودم و شب امتحان به يکي از دوستان تدريس کردم. نتيجه: دوست من 20 گرفت و خودم افتادم!!!
4- ترم اول دورهي فوق ليسانس، در درس زبان تخصصي استاد محترم پاش را کرد توي يک کفش که بايد پرزنت انگليسي بدهي. من هم که به عمرم پرزنت فارسي هم نداده بودم کلي گفتم بابا بيخيال شو. گفت راه نداره بايد بياي. خلاصه رفتم به پرزنت کردن و اينقدر پرزنتام خوب بود که استاد گفت برو هفتهي ديگه بيا!
5- يک بار داشتم گزارشي مينوشتم که داخلش يک واژهي تخصصي بود. کلي سرچ کردم نه به زبان فارسي تعريف درست و درمان داشت نه حتا به انگليسي. خيلي اتفاقي ديدم در ويکيپدياي آلماني (!) تعريفاش وجود داره. خلاصه تعريف آلماني را با گوگل ترنسليت ترجمه کردم و بعد تو صفحهي انگليسي ويکيپديا براياش مدخل جديدي درست کردم و تعريف ترجمه شده را کپي پيست کردم! بعد هم گزارش رفرنسداري نوشتم!
6- رفته بودم اولين خان از شونصد خان معافيت سربازي را بگذرانم. دو ساعت نشستم تو نوبت. وقتي رفتم پاي باجه، فهميدم اصل نامهي گواهي ليسانسام را نبردم!
7- ولي شاهکار من هيچ کدوم از اينها نبوده: من موقع كنكور ليسانس دانشگاه امام صادق راهم انتخاب كرده بودم و اگر نماز جمعه ميرفتم (!) شايد الان فوق ليسانس اقتصاد يا مديريت اين دانشگاه بودم! (خدا رو شکر که الان افتخارم پليتکنيکي بودنه!) موقع مصاحبه معمولا از داوطلب ميپرسند كه كسي از اساتيد اينجا را ميشناسيد كه معرفتان باشد؟ من قرار بود يكي از آشنايان خالهام اينها را معرفي كنم كه اصلا نديده بودمش و ايشان هم همينطور، من را نديده بود. روز مصاحبه اين سؤال را كه از من پرسيدند زود گفتم: بله، حاج آقا فلاني! روحاني مصاحبهكننده سرش را تكان داد و گفت: بعله، بعله … بعد گفت: “ايشون را ببيني ميشناسي؟” با کمال اعتماد به نفس گفتم: بعله … خلاصه چند وقت گذشت و من هم در دانشگاه مذكور قبول نشدم. يك بار در يك ميهماني منزل خالهام همان روحاني مصاحبهگر را ديدم و تازه فهميدم كه “حاج آقا فلاني” كي بوده!!!
من در همين راستا از شيث، سماع، شهرام، علي رضا، احسان اردستاني، امين، پوريا منزه، پروشات، دامون و آنا ماريا و همچنين کليهي دوستان گودري بهويژه استاد امير فرخ دعوت ميکنم، در اين بازي شرکت کنند.
روزها و شبهاي به شدت شلوغي را ميگذرانم؛ پر از لحظههايي که يا کار دارم يا دغدغهي کار! به To-Do ليستم که نگاه ميکنم هر چقدر هم که جلو ميروم تعداد کارها کم نميشود و تازه از جاهايي که آدم فکرش را هم نميکند، کارهاي بيشتري خراب ميشود روي سر آدم! اين روزها خستهام از اينها:
خوب در مقابل اين همه، دست آخر به چه ميرسي؟ به اينکه همه طلبکارند و تو بدهکار؛ به اينکه هميشه اشتباهات يا کار تو است يا اينکه تو بايد درستشان کني و حق اعتراض هم نداري چون که “آنها” يا بالادست تو هستند يا کارفرما هستند، به اينکه “آقا شما پيشنهاد بده درستاش کنيم” و دست آخر هم “نشد و نميشه”، به اينکه داغان پاغانترين آدمي که باهاش مواجه ميشوي هم احساس ميکند بيشتر از تو ميفهمد و بدتر اينکه فکر ميکند خودش آدم است و تو نيستي، به اينکه هفتهها ميگذرد و فيلمي را که گذاشتي سر فرصت ببيني را نميرسي ببيني، به اينکه شب با حسرت خواندن يک صفحه کتاب ميخوابي، به اينکه هميشه از زندگي عقبي، به اينکه چهار سال درآمدت را خرج گرفتن يک مدرک MBA کردي و دست آخر “برو بگذار لب کوزه آبش را بخور”: بهروز بودن و دانستن و خواندن و نوشتن نه در کار مهم است و نه در زندگي، به اينکه اولويتهاي زندگيات و معيارهايي که براي تو مهماند براي هيچ کسي (بهويژه …) اصلا مهم نيست، به اينکه …
در مقابلاش هم، حرص آدم در ميآيد از موجودات بيسواد و از آن بدتر بيادبي که اين طرف و آن طرف ميبيني. کساني که با حقوقهاي آن چناني (فاجعهاش بخش خصوصي است نه دولتي!) در حال کارهاي اين چنيني هستند و تنها فرقشان با تو اين است که يا شانس آوردهاند چند سال زودتر پا به اين کرهي خاکي گذاشتهاند و يا اينکه شانس آوردهاند و خانوادهي محترمشان کارهاي بودهاند! و خوب حضرت عالي هم چشمات کور که از اين شانسها نداشتي، زير دستشان و برايشان کار کن و يک کلمه هم حق اعتراض نداري …
اين طوري ميشود که هر چقدر از کار کردن لذت ميبرم؛ گاهي اوقات واقعا کم ميآورم و اصلا فکر ميکنم که همه چيز را تعطيل کنم و چند ماهي بروم بشينم خانه. کتاب بخوانم، فيلم ببينم، سفر بروم (که چقدر هم الان لازماش دارم) و از زندگي لذت ببرم. ولي خوب نميشود؛ لابد بايد ماند و مبارزه کرد؛ و گر نه تو يک شکست خوردهاي!
بحث نااميدي و گله و شکايت نيست؛ نکتههاي مثبت زندگي هم کم نيستند. فقط غرض اينکه اين روزها خستهام به شدت. همين. شايد کلا مدتي در اينجا را هم تخته کردم.
پ.ن. همکاران محترم من در شرکت و دوستانام، متن را به خودشان نگيرند. شايد بعضي جاهاياش خيالي باشد.
در جلسهاي با يک مشتري مهم سازمانتان داريد صحبت ميکنيد. رئيستان هم آن طرف ميز نشسته و دارد چپ چپ نگاهتان ميکند. چه در ذهن شما ميگذرد؟
“از دست مشتري عصباني شده؛ کار خودت رو بکن.”
“اي واي الان داره دندونهاش رو بهم فشار ميده.”
“اوه اوه. نه مثل اينکه از ايدهي من خوشش نيومد.”
“من دارم گند ميزنم. منظورش اينه.”
“ديگه حتا نگاهم هم نميکنه.”
“بدبخت شدم. همين امروز اخراجم.”
“نه تنها کارم را از دست دادم؛ بلکه يک بازندهي واقعي هم هستم.”
“من يک آدم بهدرد نخورِ نااميدم که لياقت زندگي کردن را هم ندارم!”
اين موقعيت و اين سقوط گام به گام وضعيت روحي برايتان آشنا نيست؟ خيلي وقتها ما در محيط کارمان با چنين وضعيتي مواجه ميشويم؛ زماني که اوضاع آن طوري که بايد پيش نميرود و آدم احساس ميکند که کارش را بلد نيست، همهاش دارد اشتباه ميکند، ديگر به تهِ خط رسيده، ادامه دادن براياش ممکن نيست و … بايد رفت! در چنين شرايطي چه کار بايد بکنيم؟ محل کارمان را ترک کنيم، خودمان را سرزنش کنيم يا …
هيچ کدام. خانم جوانا بارش نويسندهي همکار کتاب “زنان فوقالعاده چگونه مديريت ميکنند؟” يک روش 5 مرحلهاي را براي نجات دادن خود از اين وضعيت دشوار پيشنهاد کرده است:
پ.ن. شخصا يک و چهار را تجربه کردهام و واقعا مؤثر است. سه هم بسيار جالب بود! بديهي است که در مواجهه با مشکلات زندگي هم اين راهحلها، مؤثر است.
نويسنده: ديويد سيلورمن / ترجمه: علي نعمتي شهاب
“آدمها فکر ميکنند اولين پيشنويس اتفاق بزرگي است و بازنگري، آن را پاکيزه ميسازد. اما اولين پيشنويس در واقع مثل چيدن ميزها، صندليها و فنجانها است و بازنگري، پاک کردن آنها نيست. بازنگري خود ميهماني است!”
“همه پيشنويسها وحشتناک هستند و من اهميتي نميدهم؛ حتي اگر تو همينگوي باشي!”
“هر چيزي که بدون فيلتر از ذهن انسان بيرون بيايد، گلآلود است.”
مهم نيست که گفتههاي بالا مال چه کسي هستند. آنها يک درس اساسي را در خود دارند: هيچ Mailي نبايد بدون بازنگري فرستاده شود.
من کشف کردهام که براي Mailهاي معمولي شما، تعداد بازنگري بستگي به تعداد دريافتکنندگان آن دارد. تجربه من اين را نشان ميدهد که:
حتي سادهترين نامه رسمي به يک نفر از يکي دو بار بازنگري مجدد ضرري نميکند. در اينجا يک چکليست براي در نظر داشتن در زمان بازنگري ارايه ميشود:
پ.ن. مدتها بود که دنبال بهانهاي براي انتشار اين ترجمهام بودم. پست امشب احسان با عنوان آداب ايميل بهانهاش بود! نوشتهي احسان را هم بخوانيد. شايد حوصلهام گرفت و خودم هم در اين زمينه نوشتم.
ضمن تسليت ايام سوگواري سيد الشهدا امام حسين (ع)، برويم سر کار خودمون! فقط چند تا توضيح:
اين هم شما و لينکهاي منتخب اين هفته:
اين مجموعه پستها در حکم يک دفترچهي يادداشت مطالب مهم براي من هستند. اگر لينک اخبار را هم ميگذارم، براي اين است که به نظرم برخي اخبار حداقل تيترشان بايد توسط کساني که در حوزه مشاورهي مديريت و آيتي فعال هستند، ديده شوند. بنابراين اگر تعداد لينکها زياد هستند، اولا ببخشيد و ثانيا اينکه حداقل به تيترها نگاهي بياندازيد؛ ضرر نميکنيد!
با اين توضيح لينکهاي هفته را در قالب دستهبندي موضوعي مرور ميکنيم:
مديريت:
بستر پیشرفت شما کجاست؟ (آيا کارتان را بستر پيشرفت ميدانيد؟) و سیگنال در مقابل نویز (از امير مهراني)
گام نخست اجرای مدیریت پروژه در سازمان (جمعآوري اطلاعات، اولين گام مديريت پروژه است) و اهداف هوشمند (کاربرد مدل SMART در تحليل فرايند) (از مهدي عرب عامري)
قانون، محدودیت نیست (بخش اول) (نوشتهي آقاي مجيد آواژ در مورد لزوم محدوديت اينترنت در شرکتهاي آيتي. من با نظر ايشان مخالفم و ميتوانيد در اين مورد کامنت من و پاسخ متين و سنجيدهي ايشان را پاي همين پست مشاهده کنيد.)
گزارشي دربارهي مديريت منابع انساني در گوگل (اين گزارش به دغدغههاي مديريت منابع انساني در گوگل پرداخته. کسي حوصله داشت ترجمهاش کند. سه تا نکتهي بسيار مهماش اينها هستند: 1. گوگل الگوريتمي را براي تعيين ريسک شرکت توسط تک تک 20000 کارمندش در قالب برناماي به نام Googlegeist توسعه داده. 2. در گوگل روي ايجاد سيستم تصميمگيري که در آن اشتباهات شناختي يا همون Cognitive Biases خودمون حذف شده باشند!!! 3. در گوگل همه چيز بايد از نو ابداع شود؛ حتي در حوزهي منابع انساني. اينکه يک طرح منابع انساني مثلا در GE يا IBM به خوبي کار کرده دليل نميشود که در گوگل هم به کار گرفته شود!)
تأسیس سایت “دفتر ارتباط با دانشگاه” (براي اطلاعرساني و ترويج فعاليتهاي آکادميک بازاريابي )
مدیریت ریسک راه حلی جهت غلبه بر رکود اقتصادی
فناوري اطلاعات:
مایکروسافت تبلت های جدید خودش را برای رقابت با آی پد معرفی می کند (کلا کپي پيستکار خوبي است اين مايکروسافت!) (مهرداد نايب)
خروجی کارآ در Agile (تفاوت روش Agile با متدولوژيهاي موجود توسعهي نرمافزار)
فعالیت گروهی برای گسترش کتاب الکترونیک فارسی (پيشنهاد قابل تأمل دکتر مزيدي عزيز براي گسترش محتواي فارسي)
برتری آماری اندروید بر آیفون، در میدان گوشیهای همراه و نقشه روابط فیسبوکی (از يک پزشک؛ دکتر علي رضا مجيدي عزيز)
گزارش صریح مرکز پژوهشهای مجلس چالشهای اصلی صنعت نرمافزار ایران
تحقیقی درباره گرایشهای مختلف وبلاگهای ایرانی (گزارش مربوطه را در قالب فايل PDF از اينجا دريافت کنيد.)
جدول میزان تحقق برنامه چهارم در فناوری اطلاعات
نتيجهي نظرسنجي والت: آيا کارکنان بايد براساس اظهارنظرهايشان در فيسبوک اخراج شوند!؟
روزانه ۳۰۰.۰۰۰ گوشی آندروید فعال میشود! (دم گوگل گرم!)
10 موضوع مورد علاقه کاربران توئیتر در سال 2010
افشای پیشنهاد 15 میلیارد دلاری مایکروسافت برای خرید فیسبوک (دم مارک زوکربرگ گرم که نفروخت!)
بیشترین کلمه بکار رفته در ویکی لیکس
اقتصاد:
دوستان لطفن کمی هوای تازه یا چهگونه در 12 ساعت یک منتقد رادیکال شده و باعث کسالت و خوابآلودگی بقیه شویم؟ (مطلب بسيار بسيار عالي حامد قدوسي عزيز در نقد ناقدان هوچيگر چپگراي حوزهي اقتصاد) و پست مکمل آن پاسخهایی به یک منتقد رادیکال: کشاورزی آمریکایی یا دهقان هندی؟ (اگر به اقتصاد علاقه داريد هر دو تا را بخوانيد حتما)
درسهای اقتصادی آلودگی هوای تهران (علي دادپي)
مروری بر گزارش 2010 موسسه فریزر آزادی اقتصادی در جهان کمتر شده است
۲۸ ماه است که نرخ رشد اقتصادی کشور اعلام نشده است (فاجعه!!!)
جامعهشناسي، روانشناسي و کار حرفهاي:
یک روانشناس از منطق اقتصادی میگوید: چرا شاد بودن همیشه خوب نیست؟ (“اگر احساس خوب داشتن اولویت اصلی نباشد، اولویت اصلی چیست؟ به نظر من، آرامش داشتن. منظور من از آرامش هیچ چیز فراطبیعی نیست. منظورم نادیده گرفتن خودآگاه برای رسیدن به شور و آرامش نیست؛ موادمخدر هم اثر مشابهی ایجاد میکند. منظور من از آرامش وضعیتی است که شما در کنترل کامل ذهن و زندگیتان هستید، از اراده آزادتان در سازگارترین شکل ممکن استفاده میکنید؛ و در عین حال، نسبت به اموری که اداره شان از دست شما خارج است بیتفاوت هستید.”)
مدیریت باهوشترینها (رونوشت به مديران من! :دي)
كارآفريني کار آفرینی ، روانشناسی موفقیت (کارآفرينان با ساير انسانها فرقي ندارند؛ فقط درک نميکنند که چرا ميشود شکست خورد!!!)
کیفیت زندگی در جزئیات کوچک نهفته است
مهارتهاي مديريتي اصول کنار آمدن با کارهای خصمانه (“بسیاری از مشاجرات تنها به این دلیل روی ميدهند که یکی از دو طرف مجادله یا هر دو، از جملات تحریک کننده استفاده ميکنند. معمولا مشاجراتی که به این شیوه روی ميدهند، برای روابط بسیار مضر هستند. یاد گرفتن کلماتی که ميتوانند منجر به دعوا شوند و جایگزین کردن آنها با کلمات دیگر، کار چندان دشواری نیست.”)
چرا باید مدیران درد را احساس کنند؟ (“هرچه بیشتر تلاش کنم تا دیگران را تحت تاثیر قرار بدهم به همان اندازه کمتر خود را باور ميکنم و هیچ دوره آموزشی ارتباطات برای بهبوداين شرایط به من کمک نخواهد کرد مگر در صورتی که قادر باشم درد هیچ گاه به اندازه کافی خوب نبودن را احساس کنم و قبول کنم تنها راهی که ما بتوانیم به سمت جلو حرکت کنیم، از زندگی لذت ببریم و با جرات رهبری کنیم اين است که جلوی احساسات خودمان را نگیریم و آنها را کاملا تجربه کنیم تا بتوانیم تبدیل به یک انسان کاملا بالغ و به کمال رسیده شویم.”)
براي ديدن لينکهاي کليهي قسمتهاي قبل، ميتوانيد به اينجا مراجعه بفرماييد.
پ.ن. 1. لطفا اگر وبلاگي، پستي يا مطلبي را من نديده بودم يا نميشناسم، کامنت بگذاريد و معرفي بفرماييد براي يادگيري بيشتر.
پ.ن.2. اگر دوست داشتيد توئيتر گزارهها را براي ديدن ايدهها و حال و احوال روزانهي من و گودر گزارهها را براي ديدن متن کامل اين مطالب و ساير مقالات و اخبار مربوط به مديريت، مشاوره، فناوري اطلاعات و البته اقتصاد، روانشناسي و جامعهشناسي (و گاهي هم که خيلي هيجانزده ميشوم، علم!) دنبال کنيد.
همانطور که بهتر از من ميدانيد تئوريهاي مختلفي براي تشريح مکانيسمها و ماهيت انگيزش در محيط کار و زندگي انسان تدوين شده که يکي از بخشهاي مهم مباحث رفتار سازماني را تشکيل ميدهند؛ تئوري مازلو، نظريهي مديريت X و Y و … از آن سو در سطح زندگي شخصي هم مباحث مختلفي در زمينهي انگيزش شخصي خود در علم روانشناسي مطرح شده است. اما تجربهي شخصي من نشان ميدهد که همهي اين نظريات، تا وقتي که خود فرد انگيزه نداشته باشد، بيمعنا هستند. در واقع در انجام هر کاري، چه عوامل انگيزشي بيروني وجود داشته باشند و چه نه، نهايتا خود آدم بايد انگيزش را در خود ايجاد کند. پستي که قبلتر در مورد انگيزش دروني بازيکنان بارسا نوشته بودم هم بر اينکه اين موضوع تا چه حد ميتواند اهميت پيدا کند و تأثيرگذار باشد، تأکيد داشت.
شخصا در انجام کار، لذت بردن از کاري که دارم انجام ميدهم مهمترين عامل انگيزشي براي من است. وقتي اين طور باشد، ديگر نه پول برايام مهم ميشود و نه زماني که براي انجام کار صرف ميکنم. نه خستگي ميفهمم و نه روز کاري و تعطيل سرم ميشود (شاهدش همين وبلاگنويسي!) اما اين کافي نيست: قدم بعدي اين است که ببينم از چه کارهايي لذت ميبرم تا روي آنها تمرکز کنم و به اين ترتيب لذتام از کار و در نتيجه بهتر کار کردن و موفقيتام را بيشينه کنم.
بهعنوان يک مشاور، عاشق حل مسئله، پروپزال نوشتن، نوشتن گزارش تحليلي براي شناخت مشکلات سازمان و ارايهي راهکار و طراحي سيستمها و وضعيت مطلوب سازمان هستم. در مقابل از شناخت وضعيت موجود، سر و کله زدن با کارشناسان کارفرماها و از آن بدتر جلسات بيفايده و وقتگير درون و بيرون شرکتي اصلا رضايتي ندارم. کلا هر چقدراز حل مسئله لذت ميبرم، از نوشتن پاسخ مسئله اصلا دل خوشي ندارم! (البته خوب قطعا در کار مشاوره آن بخشي که دوست ندارم، مبناي اصلي رسيدن به آن بخشي است که عاشقاش هستم و اين پارادوکسي است براي خودش که بايد حلاش کنم!)
آيا فقط همين عامل کافي است؟ نظر شما چيست؟ براي شما در کار چه چيزي مهم است: خودِ کار، درآمد، راحتي و سختي کار، زمانِ کار، شرايط فيزيکي و رواني محل کار يا عامل ديگر؟ يا شايد همهي اينها کنار هم؟ نظرتان را بنويسيد.
خوب دوست خوب من مهدي زرگر نتاج بالاخره پستي که قرار بوده بنويسه را نوشت. ايشان فوق ليسانس مهندسي نرمافزار از دانشگاه شهيد بهشتي تهران دارند و مثل من در حوزهي معماري سازماني فعال هستند. فعلا اين معرفي مختصر را داشته باشيد تا مجبورش کنم در حوزهي تخصصاش هم براي اينجا پست مهمان بنويسه!
يک توضيح فقط لازمه: منظور از شهاب در اين متن خود من هستم! اين هم نوشتهي مهدي:
اين پست با تأخيراتي زياد مواجه شده، اما من قسمتي از متن رو تغيير دادم تا با آخرين پست شهاب همراستا باشه.
شايد آدمهاي بيسواد زيادي اطراف ما وجود داشته باشند، اما شخصاً از همه بيسوادها بدم نميآد، از آدمهاي بيسوادي كه سوال ميكنند و برخي اوقات هم سعي ميكنند برخي كارها رو خودشون بهتنهايي و با تكيه به دانش فردي انجام بدن، هر چند اشتباه، بيشتر خوشم ميآد و فقط از نوع خاصي از اونها بسيار بدم ميآد و تا جايي كه ميتونم با تمام دانش فنيام! ضايعشون ميكنم برخلاف شهاب كه عصباني ميشه. بيشتر فكر ميكنم با اين طور آدمها نبايد بحث كرد بلكه بايد اجازه داد هر چه بيشتر حرف بزنند و هرچه بيشتر دانشافشاني كنند تا از نظر ذهني ارضاء بشند و ازشون هي سوال كرد تا اونها جواب بدن و آخرش جوابهاشون رو كنار هم گذاشت و ضايعشون كرد. اين استراتژي مثل بادكردن توي بادكنكه كه طرف رو هي شارژ ميكني و در آخر فقط يك نوك سوزن ميخواد.
اما برگرديم به استدلالهاي منطقي ما ايرانيها و چيزهايي كه خيلي در دانشگاه يا شايد محيط كاري مشاهده ميشه:
ما سالهاست كه نميدونيم اسم اين، استدلال منطقيه و از نوع ايرانيش. همش ذهنم درگيره آب دوغ خياره، نميدونم چرا؟؟!!
مسلماً مشكل ما با اين طور افراد حل نميشه ولي بايد ياد بگيريم كه با اين افراد چگونه برخورد كنيم. به تجربه بر من مشخص شده كه عمدهترين روش برخورد با اين افراد فقط سوال كردنه، سوالاتي كه آنها را وارد جزئيات ميكنه. جالب اينكه يكي از مديران شركت در برابر سوال من در مورد فرد بالا جواب قابل توجهي داده و گفته كه با اين فرد مستقيم خيلي كم كار كرده ولي برداشتش اينه از نظر فني و اجرايي آدم تواناييه. من اون لحظه باز هم داشتم با آب دوغ خيار فكر ميكردم. نميدونم چيه ولي استفادهاش ميكنم!؟
پ.ن. استراتژي پيشنهادي دوست من براي برخورد با آدمهاي بيسوادِ پرمدعا کاملا درسته و من تأثيرش را حداقل در کارهاي خودش ديدم!
شادي چيزي نيست جز داشتن سلامت تن و يک حافظهي بد!
آلبرت شوايتزر