گزارهها (24)
وقتي تخيلات حواساش نيست، نميتواني به چشمهايات اطمينان کني …
مارک تواين
وقتي تخيلات حواساش نيست، نميتواني به چشمهايات اطمينان کني …
مارک تواين
گفتگو دربارهي حقيقت دو طرف دارد: کسي که حقيقت را بگويد و کسي که حقيقت را بشنود.
همين درست بدترين دروغ ها است: وانمود کردن به اينکه آدم دارد راستاش را ميگويد.
سيمون دوبوار ـ ماندارانها
بياعتنايي چربي روح است، مانع ميشود که آدم غرق بشود. وقتي به ديگران خيلي اهميت بدهيم ديوانه ميشويم. و همچنين به خودمان.
کلود روا ـ نويسندهي فرانسوي
وقتي نميدانم چه چيزي بايد بگويم، هميشه ميگويم: «اوهوم!»
جورج الک فيلدينگ ـ داستان مشاوري از فضا (همشهري داستان؛ شهريور 89)
پ.ن. هر چند خواندن همشهري داستان جزو توصيههاي اکيد به همهي ادبياتخوانهاست؛ ولي به صورت ويژه خواندن اين داستان که طنز بسيار جالب و نتيجهگيري بسيار جذابي دارد را شديدا توصيه ميکنم.
درِ زندگاني را که گل نگرفتهاند!
محمود دولتآبادي ـ جاي خالي سلوچ
پ.ن. براي آدمهاي نااميد همروزگار ما.
اين هم بخشهايي از گفتگوي اميد روحاني با عباس کيارستمي دربارهي رونوشت برابر اصل:
ـ تراژدي سرنوشت بشر است … اين تراژدي بشري است که آدمها همديگر را نميفهمند و وقتي از دست ميدهند باز معناياش اين نيست که فهميدهاند بلکه ميکوشند از دست دادهها را دوباره به دست بياورند. مثل قماربازي که در يک کازينو ميبازد اما ادامه ميدهد چون تلاش ميکند باختاش را جبران کند و به همين دليل دوباره از دست ميدهد و اين يک بار اتفاق نميافتد … تراژدي سرنوشت بشري است، بشر کاري نميتواند بکند. اگر نشانهي بدبيني مفرط من نباشد، دارم ميگويم که محتوم است. فهم اينکه ناگزير يا محتوم است گاهي کمک ميکند که مصايب آن را بهتر تحمل کنيم …
ـ ميکوشم از از هر حدس و گمان و آيندهنگري فرار کنم. به فردا فکر نميکنم. رؤيابافي نميکنم. به دليل شرايط سنيمان البته ميطلبد که کمي رؤيابافي کنيم چون من، دست کم، آدم گذشته نيستم. گذشته را که گذشته ميدانم و حال را هم که داريم از دست ميدهيم، بنابراين، واقعيت اين است که تنها چيزي که برايمان ميماند همين آينده است، رؤياست …
تا زماني که کسي هست تا داستاني را باور کند، آن داستان نميتواند واقعي نباشد.
پل آستر؛ داستان کريسمس اوگي رن
اين بخش را به پارههايي از مصاحبهي منتشر نشدهي احمد شاملو با بهروژ ئاکرهيي اختصاص ميدهم:
ـ عاشق بودن پشتوانهي پيروزي در هر کاري است. داستان آن کارگر ساختماني را شنيدهايد که زير آفتاب سوزان از ته دل آواز ميخواند و خشت را بلندتر از همه ميانداخت؟ بله. کريم خان فرستاد تحقيق کنند ببينند دليل سرخوشياش در اين هواي سوزان چه ميتواند باشد. آمدند خبر آوردند که عاشقي، بختيار است.
نه قلمرو نوشتن يگانه محل کارايي عشق است، نه عشق مفهوم مطلقي دارد. عشق به تمامي جانداران و عشق به شکار! عشق به آفرينندگي و عشق به ويرانگري! عشق فرهاد گونه و عشق تيمور و هيتلروار! ـ پس سؤال اين است که آقاي همينگوي [که گفت: تنها وقتي ميتوانيد خوب بنويسيد که عاشق باشيد] واقعا به چه چيزي ميگفت «عشق»؟ ـ آيا توفيق او در نوشتن نتيجهي بختياري او بود در عشق ديوانهوارش به ريختن خون شير و ببر و فيل و آهو؟ نتيجهي کاميارياش بود در علاقه به کشتن جانوراني که طبيعت همهي زيبايي و شکوهمندياش را مديون آنها است؟ ـ روانشناسان ميگويند چنين عشق بيمارگونهاي مستقيما معلول کمبودهاي رواني است و از ترديدهايي آب ميخورد که انکارشان در گروه اين خودنماييها است، چرا که عشق نيازي کاملا انساني و احساسي عميقا حاکي از سلامت نفس است که مجموعهي هستي را در بر ميگيرد و فقط به جنس مخالف نميانجامد.
ـ در لايههايي از اجتماع که انسانها به غرايز تلطيف شده دست پيدا نکردهاند، جملهي «دوستت دارم» در اکثر موارد رشوهاي است که براي گريز از تنهايي پرداخت ميشود و يکي از دلايلي که عشق را به «تصاحب» تبديل ميکند به احتمال زياد همين وحشت از تنهايي است … گفتهاند “انسان حيواني اجتماعي است.” پس انسان ناگزير از دوست داشتن ديگران است …
خوب نافهي شمارهي يک را بعد از شمارهي دو شروع کردهام به خواندن و اين شماره هم مثل آن يکي پر است از گفتگوهاي جذاب. چند تاياش را قبلا در گودر نوت کرده بودم که به نظرم رسيد همه را در يک پست جمع کنم که براي خودم هم آرشيو شود! براي طولاني نشدن، اين بخشها را در چند پست منتشر ميکنم. اين هم پست اول از بخشهاي منتخب من:
ـ در طول سالها به تجربه ديدهام هر کس يا نهادي بيشتر از چيزي که ندارد صحبت ميکند! (شمس لنگرودي)
ـ در جوامع ناموزون نيروهاي انرژيک به راههايي کشيده ميشوند که همواره مثبتاند، اما لزوما ضروري نيستند. (شمس لنگرودي در مورد دهخدا)
ـ جاهطلبي با خودنمايي فرق دارد. به نظر من خودنمايي چيزي است که وجود ندارد، اما فاعلش ميخواهد آن را نشان دهد. (از گفتگو با محمد حسن شهسواري)
ـ به نظرم آدمها جايي نهايت ناامني را احساس ميکنند که باورهايشان ناامن شود. (از گفتگو با محمد حسن شهسواري)
ـ به ياد بياريد که پدرهاي ما ، مادرهاي ما، اشک بيش از آب صورتشون رو شسته … (مرحوم محمد بهمنبيگي ـ پدر آموزش عشايري ايران)
ـ من روي اين مسئله تأکيد دارم که تفکر و تعقل دو واژهي مجزا هستند و اتفاقا اين دو، فصل تمايز کشورهاي جهان اول و سوم هستند. (ماريو بارگاس يوسا)