1- جمعه به دعوت امير مهراني عزيز در کارگاه شناخت تواناییها و نقاط قوت شرکت کردم. خوش حالام که بالاخره امير را بعد از مدتها که قرار بود همديگر را ببينيم و نميشد، ديدم و يک روز خوب را با هم گذرانديم. کارگاه امير (فارغ از بحث دوستيمان!) جذاب و کاملا مفيد بود. من فقط توصيه ميکنم که در دفعات بعدي برگزاري اين کارگاه، حتما در آن شرکت کنيد و به يک نکتهي مهم که در اين کارگاه ياد گرفتم هم اشاره ميکنم: “خيلي وقتها ما فکر ميکنيم که کاري را درست انجام نميدهيم، چون دانش و اطلاعات کافي در مورد روش درست انجام آن کار نداريم. اما واقعيت اين است که در اغلب موارد، مشکل نداشتن اطلاعات نيست: ما استعدادي در آن کار نداريم!“
2- دوستان و بزرگواران ديگري را هم در اين کارگاه زيارت کردم؛ از جمله چند نفر از خوانندگان عزيز گزارهها که کامنتهاي خوبي هم در مورد اينجا به من دادند. سعي ميکنم نکاتي که دوستان فرمودند را رعايت کنم و مجددا اينجا ازشان تشکر ميکنم. همين طور تشکر ويژهاي دارم از خانم مفاخري و آقاي شاکري مديران مجموعهي مديران ايران بابت زحماتشان در برگزاري اين کارگاه.
3- ديشب فينال ليگ قهرمانان اروپا برگزار شد و بارساي شگفتانگيز ما در زيباترين فينال ليگ قهرماناني که من يادم ميآيد، منچستر يونايتدِ سر الکس ـ افسانهي فوتبالي من ـ را نابود کرد و قهرمان شد. مبارکا باشد … اما دو نکته در اين بين براي من خيلي جالب بود: يکي اينکه اينجا در مورد تيم رؤيايي بارساي يوهان کرويف که اولين بار قهرمان اروپا شد خواندم که چرا اينقدر در تاريخ بارسا اين تيم مهم است. نويسنده برگشته بود به زماني که کرويف هنوز بازيکن بود و به خوزه نونس رئيس وقت بارسا توصيه کرده بود کمپ لاماسيا را براي پرورش جوانان کاتالونيا تأسيس کند. اين استراتژي، در طول سالهاي بعد در بارسا اجرا شد و اينطوري ستارههاي تيم رؤيايي بارساي کرويف مثل خود پپ گوارديولا از دل اين سيستم درآمدند. در اين مقالهي جالب جايي نقل قولي از مايکل لادروپ يکي از ستارگان تيم رؤيايي بارسا نکتهي جالبي گفته: “قهرماني سال 92 نقطهي اوج موفقيت سيستم پايهگذاري شده در بارسا و سبک هلندي توتال فوتبال اين تيم بود. اين قهرماني باعث تغيير هميشگي تاريخ يک باشگاه براي هميشه شد: بارسا ديگر يک قدرت برتر اروپايي محسوب ميشد.” و امروز، اين بارساي شگفتانگيز هم نشانهي ديگري است از اينکه انتخاب درست استراتژي و از آن مهمتر اجراي آن چه نقشي در موفقيت سازمان دارد. در کنار آن، من هميشه در نوشتههايام بر جذابيت پنهان داشتن توان گذاشتن تأثيري بزرگ و متفاوت تأکيد ميکنم. اين هم مثالي ديگر از اينکه اينطوري، نه تنها خودتان لذتاش را ميبريد؛ بلکه در تاريخ هم ماندگار ميشويد!
4- و نکتهي دوم: تصوير بازوبند کاپيتاني بر بازوي اريک آبيدال و بالا بردن جام قهرماني ليگ قهرمانان، تصويري بسيار شگفتانگيز و فراموشنشدني است. اريک آبيدال نماد بزرگي براي تلاش براي شکست دادن شکستها و دستيابي به موفقيت است. مبارزهي او با آن تومور کبدي و موفقيتاش در بازگشتن به زندگي عادي بعد از يک مشکل بسيار بزرگ، واقعا ستودني است. اما من کلاه را به احترام تيمي بزرگ از سر بر ميدارم که باز هم درس بزرگ ديگري را در زندگي به ما داد: “يکي از مهمترين وظايف اعضاي هر تيم، کمک کردن به همديگر براي غلبه بر بحرانهاي زندگي شخصي است.“
باز هم تأخیر! ميدانيد که گزارهها حدود 24 ساعت به دليل اتمام پهناي باند ماه مي، غيرقابل دسترس بود. چقدر هم هفتهي کملينکي! در هر حال اينا که بهانه است، پس بريم سراغ کار خودمون:
پیش از شروع سه نکته:
لینکهایی که به نظرم باید حتما و تحت هر شرایطی خوانده بشوند را با رنگ قرمز از سایر لینکها متمایز میکنم.
برای دیدن لینکهای کلیهی قسمتهای قبل، میتوانید به اینجا مراجعه بفرمایید.
این مجموعه پستها در حکم یک دفترچهی یادداشت مطالب مهم برای من هستند. اگر لینک اخبار را هم میگذارم، برای این است که به نظرم برخی اخبار حداقل تیترشان باید توسط کسانی که در حوزه مشاورهی مدیریت و آیتی فعال هستند، دیده شوند. بنابراین اگر تعداد لینکها زیاد هستند، اولا ببخشید و ثانیا اینکه حداقل به تیترها نگاهی بیاندازید؛ ضرر نمیکنید!
اين عبارتها آشنا هستند؛ نه!؟ اغلب ما وقتي با شغلمان مشکل پيدا ميکنيم، معمولا غرهايمان را در اين قالبها بر سر ديگران ميزنيم! 😉
قبلتر در اين وبلاگ به مدل سنجش کيفيت زندگي کاري Vault پرداختهام. اين مدل به ويژگيهاي مثبتي ميپردازد که يک شغل و يک محيط کاري بايد براي انسانها فراهم کنند. خوب شايد اين سؤال طبيعي باشد که ويژگيهاي يک شغل بد چيست؟
در تحقيق جالبي که توسط محققان دانشگاه ملي استراليا در کانبرا انجام شده است، 5 ويژگي يا نشانهي يک شغل بد از نظر روانشناختي شناسايي شده است:
انتظار بسيار بالا از فرد؛
پايين بودن آزادي عمل و کنترل فرد روي کار خود؛
فشار کاري بالا؛
عدم توازن ميان تلاش فرد و حقوق و دستمزد و پاداشها؛
عدم امنيت شغلي.
نشانههاي آشنايي است؛ نه!؟ بنابر عقيدهي محققان، اين عوامل ريشههاي اصلي افت کيفيت سلامت رواني کار بهحساب ميآيند.
شناخت اين 5 عامل دو سويه دارد:
تصميمگيري من کارمند / کارشناس در مورد اينکه آيا نگهداشتن اين شغل به مشکلات روحي ـ رواني که براي من ايجاد کرده، ميارزد؟
توجه مديران به اينکه خواسته يا ناخواسته دارند چه بلايي بر سر کارکنانشان ميآورند. هر چند خيلي وقتها مديران، وقتي که فرد توانمندي مجموعهشان را ترک کرد دنبال ريشههاي موضوع ميگردند!
اما جالب است بدانيد موضوع اصلي اين تحقيق چيز ديگري بوده است. اين تحقيق براي اين انجام شده که مشخص شود آيا صرفِ داشتن کار در مقايسه با بيکاري باعث سلامت رواني فرد ميشود يا خير؟ نتيجه: خير! لزوما افراد شاغل نسبت به افراد بيکار سلامت رواني بالاتري ندارند. در واقع بايد اين ديدگاه کليشهاي اين طور اصلاح شود که: “افراد شاغلي که شغل مناسبي از نظر کيفيت روانشناختي کار دارند، در مقايسه با بيکاران سلامت رواني بيشتري دارند.”
امير مهراني عزيز اينجا کمي درد دل کرده و نکاتي هم نوشته که تقريبا با همهي بندهاياش همدل هستم؛ جز جملهي اولاش: “این نوشته از اون دسته غرغر کردنهاست که سعی میکنم کم دچارش بشم. اما گاهی هرچقدر هم که صبر به خرج بدی، هرچقدر هم که نیمه پر لیوان را ببینی، در نهایت لیوان نیمه خالی هم دارد. متاسفانه!”
اين روزها زندگي در ايران (و شايد دنيا!) بدون غم و غصه و سختي و درد غيرقابل تصور است. غمها و غصههاي خودت بهکنار، اگر کمي دور و اطرافات برايات مهم باشد، آن وقت روزي نيست که بهانهاي براي غمگين بودن و غصه خوردن و درد کشيدن نداشته باشي. خودتان بهتر ميدانيد که منظورم چيست …
کساني که من را از نزديک ميشناسند ميدانند که چقدر آدم حساسي هستم. حساس به خودم و اطرافام و يک غصهخور درجهي يک! اما مدتي است تصميم گرفتهام تا جور ديگري با مشکلات کنار بيايم. و تا حدودي هم موفق بودهام. همين موفقيت باعث شده تا دنبال فرصتي باشم که بتوانم چند نکته در باب مبارزه با نااميدي ـ که اين روزها کمکم دارد به يک بيماري مسري تبديل ميشود ـ بنويسم. نکاتي که اغلبشان شايد بديهي باشند و بعضيهايشان را هم قبلا نوشتهام. نوشتهي امير بهانهاي شد براي اين کار. پيش از خواندن اين نکات خواهش ميکنم توجه کنيد که اينها کليشه و شعار نيستند. من خودم اثربخش بودنشان را تجربه کردهام که اينجا مينويسمشان:
1- دور جور ميشود به مسائل نگاه کرد: با “چرا”ها و “چي”ها (مفصلاش را اينجا بخوانيد.) وقتي مشکلي پيش ميآيد اغلب ما ميرويم سراغ حرص خوردن و غصه خوردن که چرا اينجوري شد؟ اما خوب اين راهحل نيست. يا مشکلي که پيش آمده قابل حل است يا نيست. در هر دو حالت اول از همه از خودتان بپرسيد: “چي کار بايد بکنم؟” (مشکلات سياسي و اجتماعيتان را هم همين جوري نگاه کنيد. مثال بارز: مردم افتضاح رانندگي ميکنند و من نميتوانم درستشان کنم. چي کار کنم؟ سعي کنم حداقل من، درست رانندگي کنم.)
2- خيلي وقتها مشکلي که ما ميبينيم برميگردد به نگاه کمالگرا و در عين حال بدبين ما. از مشکلات شخصي ميگذرم که خيلي وقتها ريشه در اشکالات شخصيتي و ذهني خود ما دارند. در زندگي اجتماعي، نگاه کمالگراي ما نميخواهد بپذيرد که اين جامعه در يک سير تاريخي به اين نقطه رسيده و براي رسيدن به وضعيت مطلوب حالا حالاها کار دارد. بنابراين وقتي در مثلا انتخابات شکست ميخوريم (يا همانطور که يادتان هست شکستمان ميدهند!!!)، دنيا برايمان به پايان ميرسد. حالا اينجا فرقي هم نميکند که زندگي شخصي باشد يا جمعي: خيلي وقتها زماني که انتظارات غيرواقعي ما به نتيجه نميرسند، دنيا و زندگي را سرزنش ميکنيم و نه اشتباه خودمان را! (اينجا)
3- يک چيز را خيلي وقتها فراموش ميکنيم: ما مرکز جهان پيرامونيمان نيستيم؛ تنها عضوي از اين دنياي خاکي هستيم! بسيار در خودم و ديگران اين اشکال را ديدهام که معتقد بودهايم چون براساس تفسير من از زندگي و دنيا، آنها هستند که مشکل دارند نه من؛ پس بايد نشست و مدام غصه خورد. اما کاش بپذيريم که خيلي وقتها مشکل از ماست. از خودم مثال ميزنم: بهعنوان يک آدم سابقا بهشدت مذهبي بارها و بارها در خوابگاه دانشگاه يا اردوها با برخي مسائل که از ديد منِ آن روزها، غيرشرعي محسوب ميشدند، مشکل داشتم. اما بعدها فهميدم بسياري از آن باورهاي مذهبي، کليشههايي غلط بودهاند. ديگران اشتباه نميکردند؛ من در اشتباه بودم. وقتي اين را فهميدم، مشکلام حل شد. به همين سادگي.
4- در مورد مشکلات شخصي، من معمولا براي فرار از غصه و استرس چند راهکار دارم: نوشتن مشکلات در همينجا (حالا خيلي وقتها سربسته!)، درد دل با نزديکان (مخصوصا خواهرهاي عزيزم)، منحرف کردن فکرم از مشکلات با فکر کردن به کارهايي که بايد انجام بدهم (مثل همين وبلاگنويسي)، فکر کردن به خاطرات خوب زندگي (بارها و بارها با نگاه کردن عکسهاي روزهاي خوش زندگي و با يادآوري خاطرات خوب آنها، به زندگي اميدوارِ اميدوار شدهام!) و خوب چند راه شخصي ديگر.
5- در مورد مشکلات و شکستهاي شخصي ـ مخصوصا اين مشکل شايع که چرا هر چي من تلاش ميکنم نتيجه نميگيرم ـ شخصا هيچ راهي بهتر از اين نميشناسم: لذت بردن از خوبيها و تواناييهايام، کارهاي بزرگي که انجام دادهام و موفقيتهاي بزرگ زندگيام.
6- باور کنيد که از دل محدوديتها است که خلاقيت و مخصوصا انگيزهي حرکت به جلو حاصل ميشود. وقتي دورهي کارشناسي را در يکي از واحدهاي تابعهي دانشگاه اميرکبير در شهر تفرش استان مرکزي ميگذارنديم، با انواع و اقسام مشکلات ريز و درشت از طرف دانشگاه مادر و مثلا دانشگاه محل تحصيلمان روبرو بوديم که حالا جاي گفتناش نيست. اما مسئولين محترم آن موقع دانشگاه اميرکبير که ما را “بار خاطر” ميدانستند، ناخواسته بزرگترين خدمت را به ما کردند: آنها اين انگيزه را در ما بيدار کردند تا نشان بدهيم ما آدمهاي توانمندي هستيم که محدودمان کردهاند. نتيجه اينکه من و تقريبا همهي همکلاسيهايام (بالاي 80 درصد افراد يک کلاس چهل نفره که با هر معياري عالي است)، کارشناسي ارشدمان را از بهترين دانشگاههاي کشور (از جمله خود دانشگاه مادر!) گرفتيم.
7- در روانشناسي کار، ثابت شده که سرکوب افکار منفي باعث فعالتر شدن آنها ميشود. روي از بين بردن افکار منفي فکر نکنيد، به جاي آن تصميم بگيريد که به چه چيزهاي خوبي ميتوانيد به جاي آنها فکر کنيد!
8-ما با توانمنديهايتان تعريف ميشويم؛ نه محدوديتهايمان. فقط همين يک قلم براي اميدوار بودن آدمي کافي است: من ميتوانم تغيير کنم. از آن بهتر: دنيا را هم ميشود تغيير داد ومن هم ميتوانم تغييرش دهم! لذت اين توانستن، خيلي وقتها بهترين داروي درد نااميدي است.
9- خيلي وقتها اشتباه ما دقيقا اين است که از اينکه چيزي را که لازم داريم، نداريم ناراحتيم؛ ولي اشتباها فکر ميکنيم که چون دوست داريم داشته باشيماش ولي نداريم، ناراحتيم! (اينجا نوشتهام منظور چيست.)
10- يک سؤال ساده از خودمان بپرسيم: اين همه از نداشتن و نشدن غصه خورديم. درست شد؟
11- باور کنيد که تنها آدم مشکلدار دنيا شما نيستيد. چشمتان را باز کنيد و اطرافتان را ببينيد. خيلي وقتها وضعيتِ پرمشکل شما، آرزوي ديگري است (ياد فيلم “افسانهي آه” تهمينه ميلاني بهخير که حرف اصلياش همين بود.)
12- خيلي وقتها مشکلي که احساساش ميکنيم از حقي است که براي خودمان قائليم. اما من باور دارم که خيلي وقتها، حقِ حق نداشتن، بزرگترين حق من است؛ مخصوصا زماني که دارم در مورد ديگران قضاوت ميکنم.
هيچ کدام از اين راهها راه حل نهايي نيست. اينها راههاي مختلفي است که هر از گاهي وقتي اوضاع خراب ميشود به کارشان ميگيرم و بعضي وقتها نتيجه ميدهند و بعضي وقتها هم نه. مهمتر از اين راهحلها، نوع نگاهتان به آن نيمهي خالي ليوان است که پارادوکس نااميدي / اميد شما را حل ميکند. انتخاب با شماست: ميتوانيد غصهي خالي بودن نصف ليوان را بخوريد و ميتوانيد با لذت بردن از پر بودن نصف ديگر ليوان، تلاش کنيد تا نيمهي خالي ليوان را پر کنيد.
باز هم تأخير! اميدوارم تکرار نشود. هفتهي کملينکي نبوده قاعدتا؛ اما همين تأخير در انتشار پست نشان ميدهد که من سرم اين روزها خيلي شلوغ است و نرسيدم مطالب هفته را کامل بخوانم. اميدوارم جمعهي اين هفته جبران کنم.
پیش از شروع سه نکته:
لینکهایی که به نظرم باید حتما و تحت هر شرایطی خوانده بشوند را با رنگ قرمز از سایر لینکها متمایز میکنم.
برای دیدن لینکهای کلیهی قسمتهای قبل، میتوانید به اینجا مراجعه بفرمایید.
این مجموعه پستها در حکم یک دفترچهی یادداشت مطالب مهم برای من هستند. اگر لینک اخبار را هم میگذارم، برای این است که به نظرم برخی اخبار حداقل تیترشان باید توسط کسانی که در حوزه مشاورهی مدیریت و آیتی فعال هستند، دیده شوند. بنابراین اگر تعداد لینکها زیاد هستند، اولا ببخشید و ثانیا اینکه حداقل به تیترها نگاهی بیاندازید؛ ضرر نمیکنید!
اشتباه بزرگ بن لادن (يادداشت جالبي است. “ارزشمندترین دارایی بلندمدت کشور آمریکا «جذب بهترین افراد از سراسر دنیا و فراهم کردن محیطی برای آنها است که بتوانند خلاقیت خود را شکوفا کنند.»” دقيقا اشتباه بنلادن اين بود که نفهميد قدرت آمريکا در اين است و نه قدرت سختافزاري که او ميخواست نابودش کند.)
پای کار نشستن (مثل من و حامد متعهد باشيد!) (حامد قدوسي)
پ.ن. ۱. لطفا اگر وبلاگی، پستی یا مطلبی را من ندیده بودم یا نمیشناسم، کامنت بگذارید و معرفی بفرمایید برای یادگیری بیشتر.
پ.ن.۲. اگر دوست داشتید توئیتر گزارهها را برای دیدن ایدهها و حال و احوال روزانهی من و گودر گزارهها را برای دیدن متن کامل این مطالب و سایر مقالات و اخبار مربوط به مدیریت، مشاوره، فناوری اطلاعات و البته اقتصاد، روانشناسی و جامعهشناسی (و گاهی هم که خیلی هیجانزده میشوم، علم و طنز و چیزهای دیگر!) دنبال کنید.
“چرا ما نديديم که اين داره به ما نزديک ميشه؟” اغلب مديران تازه وقتي کار از کار گذشته اين سؤال را از خودشان ميپرسند. مشکل کار کجاست؟ چرا هميشه سازمانها و مديرانشان غافلگير ميشوند؟ لئونارد فولد نويسندهي مقالهي اين هفته معتقد است به يک دليل ساده: آنها طبيعتا انتظارش را ندارند و دقيقا اشکال کارشان هم همين است: آنها هيچ سيستم هشداردهندهاي ندارند که در زمان مناسب به آنها اخطار بدهد که چه خبر است يا چه خبري خواهد شد!
آقاي فولد براي فرار از مشکل هميشگيِ غافلگير شدن، يک راهحل سه مرحلهاي پيشنهاد ميکند:
آيندههاي خاص را پيشبيني کنيد: حالا اين يعني چه؟ تا حالا اسم “برنامهريزي سناريو” به گوشتان خورده؟ برنامهريزي سناريو يعني شما چند وضعيت مختلف را دربارهي يک موضوع خاص (مثلا رقابت در بازار) در نظر ميگيريد و سعي ميکنيد واکنشهاي متناسب و اثربخشي را که در صورت پيش آمدن هر کدام از آن حالتها بايد نشان دهيد را تعيين کنيد. مثالي که در اين مقاله مطرح شده: ويزا کارت در دههي 90 بهيکباره با موجه ورود استارت ـ آپهاي اينترنتي روبرو شد. پيشبينيهاي اوليه حاکي از اين بود که ويزا ممکن است در کوتاه مدت حتا تا 10 درصد سهم بازارش را از دست بدهد. تهديد، جدي بود! براي مقابله با اين تهديد، تيم استراتژي و هوشمندي کسب و کار ويزا چهار سناريوي احتمالي را در نظر گرفتند: از حملهي شديد استارت ـ آپهاي پرداخت اعتباري تا شکست کامل اين استارت ـ آپها. هر کدام از اين سناريوها روي يک استوريبورد جداگانه ترسيم شد و رقباي خاص و نتايج احتمالي هم روي هر سناريو مشخص شدند. ويزا چند معيار را بهعنوان سيگنال نشاندهندهي رخ دادن هر يک از سناريوها دنبال کرد (مقاله را بخوانيد) و سرانجام در سال 2001 متوجه شد که قضيهي تهديد، جدي است. پس سريعا وارد اين بازار شد. پس گام اول شد: تعيين سناريوهاي احتمالي و معيارهاي نشاندهندهي رخ دادن هر سناريو.
براي پايش معيارهاي سنجش سناريوها، کشيک تعيين کنيد! ويزا اگر گروه مشخصي را براي پايش معيارهاي مشخص شده براي سناريوها نميگذاشت، چه اتفاقي ميافتاد؟ اما همهي ماجرا اين نيست. فولد مثال شرکت مخابراتي را ميآورد که در آن، يکي از کارکنان وقتي در جلسهاي اتفاقي شنيد که کارشناس شرکت رقيب دارد در مورد استراتژيهاي آيندهشان چه ميگويد، اين اطلاعات را در قالب يک گزارش تحليلي منظم و در اينترانت شرکت خودشان منتشر کرد! وقتي اين اطلاعات مهم روي شبکهي داخلي شرکت باشند، ساير افراد هم ميتوانند دربارهي آنها بحث و بررسي يا قضاوت کنند. حتا ميشود رأي گرفت که آيا اطلاعات جمعآوري شده درستاند يا خير؟ در اين مورد خاص، رؤساي شرکت قبلا در مورد استراتژي جديد رقيب چيزهايي شنيده بودند؛ اما گزارش آن کارشناس باعث شد که متوجه شوند خطر، کاملا جدي است.
سرعت تصميمگيري را افزايش دهيد: هوشمندي تنها وقتي يک دارايي است که از آن استفاده شود. همهي شرکتها به پيروزي در رقابت، بازار يا عرضهي محصول جديد ميانديشند؛ اما عجيب است که اغلب آنها در برابر يک مشکل يا فرصت چقدر کند عمل ميکنند. براي حل اين مشکل، بايد سريع واکنش بدهيم و براي سريع تصميم گرفتن، بايد از قبل بدانيم چگونه سريع تصميم بگيريم: مطالعه و درک و تحليل سريع دادههاي در دسترس و تصميمگيري براساس اين تحليل. اين کار نيازمند تمرين است. براي تمرين کردن ميشود از “بازي کردن” کمک گرفت! مثلا در يک شرکت مواد غذايي، براي تعيين استراتژي شرکت در عرضهي يک سس جديد، ابتدا مديران شرکت به دو دسته تقسيم شدند. يک عده مديران شرکت رقيب شدند و يک عده هم مديران شرکت خودشان. بعد مديران شرکت اصلي، شروع کردند به امتحان کردن انواع استراتژيهاي رقابتي و مديراني که حالا عضو شرکت رقيب محسوب ميشدند واکنش نشان دادند. به اين ترتيب هر دو گروه ماهيت تصميمات خود و ديگران را بهخوبي درک کردند و بعد، استراتژي ارتقايي (Promotional Strategy) طراحي کردند که باعث شد سهم بازار شرکتشان حدود 7-8 درصد افزايش يابد.
اگر دفعهي بعدي هم پرسيديد: “ئه؟ چرا اينطوري شد؟” حواستان باشد که عالم بيعمل بودهايد و بخششي در کار نيست!
مقالهي اين هفته در شمارهي نوامبر 2003 هاروارد بيزينس ريويو چاپ شده و دو صفحه هم بيشتر نيست. از اينجا دانلودش کنيد.
آيا متفكران بزرگ استراتژيك به دنيا ميآيند يا ساخته ميشوند؟ پاسخ هر دو سؤال آري است: آري آدمها در بخشي از طيف استعداد ذاتي قرار ميگيرند و آري، شما ميتوانيد اين استعداد را توسعه دهيد. اما چگونه؟
روشهاي تقويت توانايي تفكر استراتژيك شامل موارد زير هستند:
غرق شدن در موضوع: غرق شدن كامل در موضوع بهترين راه براي ياد گرفتن يك زبان جديد است. اين روش، بهترين راه براي سنجيدن محيطهاي پيچيده كسب و كار نيز هست. غرق شدن در موضوع ضروري است؛ چرا كه افراد نيازمند “زمان قابل توجهي براي “خيس خوردن (Soak Time)” در يك محيط هستند تا بتوانند مدلهاي قدرتمندي را بسازند. اين بينش همچنين خطرهاي جابهجايي افراد از از سازماني به سازمان ديگر و از شغلي به شغل ديگر را پررنگ ميكند؛ چرا كه هيچ زماني براي تسلط يافتن بر هسته پوياي يك كسب و كار جديد وجود نخواهد داشت.
شاگردي كردن: مانند بسياري از هنرها، يكي از بهترين راههاي ياد گرفتن اينكه چطور به شكل استراتژيك بينديشيم، همکاري نزديك با اساتيد اين هنر در روابطي همانند رابطهي شاگردي است. چنين رويكردي، محيط كمخطري را فراهم ميكند كه در آن افراد تازهكار ميتوانند كار افراد پرتجربه و حرفهاي را را ببينند و از آن ياد بگيرند و از اين راه، روش خاص تفكر خود را به دست آورند.
شبيهسازي: نرمافزارهاي شبيهساز كسب و كار، ابزار بسياري مناسبي براي توسعه بينش افراد نسبت به روابط ميان متغيرهايي كه عملكرد سازمان را تحت تأثير خود قرار ميدهند است. آنها محيطي را پديد ميآورند كه در آنها “پيچيدگي، قابل مديريت” است. بدين ترتيب در اين نرمافزارها، مديران ميتوانند تجربياتي ايمن و بدون خطر را كسب كنند و از اين طريق، ديدگاه خوبي را نسبت به روابط علّي و معلولي به دست آورند. در محيطهاي شبيه سازي شده برخلاف دنياي واقعي اگر در بار اول جواب نگرفتيد، ميتوانيد همه چيز را به جاي اولاش برگردانيد و از اول شروع كنيد.
ياد گرفتن نظريهي بازيها: نظريهي بازيها مطالعه “بازيهايي” است كه در آنها بازيگران هوشمند با منافعي متضاد ميتوانند حركتهايي را به جلو و عليه منافع ديگران انجام دهند كه به يك پيامد (Pay-off) ختم ميشود. فرار كردن از نظريهي بازيها كار بسيار آساني و قابل توجيهي است؛ چرا كه اين نظريه مملو است از جزئيات رياضيواري كه بسياري از آنها نميتوانند در موقعيتهاي دنياي واقعي به كار برده شوند. اما روشهاي بسيار مناسبي نيز در اين نظريه براي تحليل موقعيتها و اينكه چطور بايد با هر يك روبرو شويد، وجود دارند.
آموزش مبتني بر مطالعات موردي: شما ميتوانيد سرعت توسعهي تفكر استراتژيكتان را با قرار دادن خود در معرض طيف گستردهاي از موارد (Case) واقعي افزايش دهيد و به خودتان اجازه بدهيد به تجربيات واكنش نشان دهيد تا بتوانيد از اين طريق درسهاي جديدي را ياد بگيريد. تحقيقات پيشنهاد ميكنند که اين روش برخورد با عصارهي واقعيتها به صورت خاص وقتي بسيار مفيد است كه چند موقعيت واقعي مشابه كه داراي تفاوتهاي اندكي با هم هستند (و اين تفاوتهاي اندك نتايج بسيار متفاوتي را پديد آوردهالند) با يكديگر مقايسه شوند.
شكلدهي دوباره به ديدگاهها: اين اصطلاح از نظر لغوي به معني انجام تمريناتي است كه عادتهاي جديدي را براي ذهن به وجود ميآورند. يك مثال خوب تمرين “رفتن به بالكن” است كه توسط ويليام اوري توسعه داده شده است. وي به مذاكرهكنندگان توصيه ميكند خود را تحت نظم و ترتيب درآورند ـ بدون توجه به اينكه مذاكرات چقدر طولاني و سخت هستند ـ و اينكه به صورت ادواري يك قدم به عقب برگردند و “به بالكن بروند” تا بفهمند كه چه اتفاقي افتاده است و چرا و براساس اين ديدگاه، استراتژيهاي جديدي را به كار بگيرند. اين كار، روشي مناسب براي توسعه توانايي خودتان براي حركت در سطوح مختلف تجريد (Abstraction) است. مثال ديگر، مثال معماري است كه در آن هر زماني كه شما وارد يك ساختمان يا فضاي دفتري جديد ميشويد، به اين فكر ميكنيد كه چگونه بايد فضاي موجود را تغيير دهيد تا آن را محيط جذابتري براي كار يا زندگيتان سازيد. اين تمرين بهويژه براي توسعه توانايي تخيل (Visioning) بسيار مناسب است.
پ.ن. مدتی است به انتشار مجموعه ترجمههای منتشر شده در این وبلاگ همراه با مجموعهی مشابهی از مقالات مربوط به کار حرفهای و بهرهوری شغلی که ترجمه کردهام (و هنوز اینجا منتشر نشده) در قالب کتاب فکر میکنم. با توجه به استقبالی که از برخی از این مقالات روی وب شده (از جمله آمار هیت فید و خود وبلاگ یا کپی پیستهایی که در سطح وب شدهاند!)، به نظرم اینطوری افراد بیشتری میتوانند از این مقالات استفاده کنند. مشخصتر بگویم دنبال ناشر میگردم. اگر کسی از خوانندگان محترم این وبلاگ میتواند در این زمینه به من کمک کند، لطفا از طریق پست الکترونیکی من به نشانی gozareha@gmail.com یا صفحهی تماس با من در این زمینه به من اطلاع دهد. پیشاپیش متشکرم.
يکي از دسته موضوعات اصلي اين وبلاگ و البته موضوعات مورد علاقهي من، کار حرفهاي است. اينکه شما هر جا که کار بکنيد، به صورت عمومي و فارغ از ويژگيهاي محل کارتان نيازمند رعايت برخي اصول اوليه هستيد تا بشود بهعنوان يک آدم حرفهاي شما را شناخت. اما يک سؤال خوب اين است که اصلا حرفهاي بودن يعني چه؟ پاسخ اين سؤال را خانم فيونا چرنياوسکا در اين مقالهي خواندني دادهاند که خلاصهي آن را با هم مرور ميکنيم:
اغلب تعاريف، حرفهاي بودن را تنها به صورت تصدي يک شغل مينگرند:
داشتن دانش تخصصي منحصر به فردي که توسط آموزش ايجاد شده است.
فردي که مسئوليت ايجاد اطمينان نسبت به کاربرد دانش ـ و هر جا که لازم بود ـ اصول اخلاقي را برعهده دارد.
اما آيا اين تعاريف کامل هستند؟ خير. مهمترين اشکال اين تعاريف اين است که در بسياري از حوزههاي کاري از جمله در مشاوره، حوزههاي دانشي مشخصي که بتوان گفت فرد با فرا گرفتن آنها، ديگر نيازي به ياد گرفتن چيز جديدي ندارد، وجود ندارد. بهويژه اينکه خيلي از مشاغل، اصلا با توليد دانش و ايدههاي جديد سر و کار دارند. بنابراين بايد تعريف جامعتري براي حرفهاي بودن يافت.
از نظر خانم فيونا حرفهاي بودن سه جنبه دارد:
اول ـ همان تعريف عام حرفهاي بودن به معناي تصدي يک شغل: مثلا تعريف ويکيپديا را ببينيد: يک حرفه، موقعيتي است که با آموزشهاي تخصصي (با هدف فراهم آوردن توانايي ارايهي مشاوره و خدمات به ديگران در قبال دريافت يک دستمزد مشخص ـ و فارغ از ديگر منافع شغلي ـ)، به دست ميآيد.”
دوم ـ حرفهاي بودن بهعنوان يک سبک (Style): ديکشنري بيزينس حرفهاي بودن را اينگونه تعريف ميکند: “مراقبت دقيق از خود براي داشتن رفتار متواضعانه و صادقانه و مسئوليتپذيري در قبال مشتريان و همکاران همراه با رعايت بالاترين سطوح انتظارات تجاري و قانوني.”
سوم ـ تعريف شخصی خانم فیونا: “حرفهاي بودن يعني انجام بهترين کاري که ميتوانيد، وقتي که علاقهاي به کارتان نداريد.” تمام مشکلات به جاي خود؛ يک آدم حرفهاي هميشه بهترين و عاليترين خروجي را توليد ميکند.