حرفه‌اي‌ها (6)

ـ چه‌طور و چه‌وقت ايده مي‌گيريد؟

ـ پيش‌بيني نشده و پيوسته. گاهي بايد خودم را مجبور کنم. من کارم را به‌عنوان يک نويسنده‌ي تلويزيوني آغاز کردم که آخر هر هفته برنامه‌اش بايد روي آنتن مي‌رفت. پس وقتي دوشنبه صبح سر کار مي‌رفتم بايد نوشتن را شروع مي‌کردم و نمي‌توانستم منتظر الهه‌ي هنر بمانم تا ايده بگيرم. بايد مي‌رفتم و چيزي مي‌نوشتم تا آنتن خالي نماند. هنوز هم مي‌توانم چنين کاري بکنم. مي‌روم توي اتاق و خودم را مجبور مي‌کنم که البته کار خوشايند و جالبي نيست. معمولا در طول سال، ايده‌هاي مختلفي مي‌گيرم و آن‌ها را جايي يادداشت مي‌کنم. بعدا وقتي آن‌ها را مرور مي‌کنم از نوشتن بعضي‌هاي‌شان واقعا تعجب مي‌کنم؛ ولي بعضي‌ها هم خوب و به‌دردبخور هستند.

(از گفتگو با وودي آلن؛ مجله‌ی فیلم؛ شماره‌ی 433؛ آبان ۱۳۹۰)

عکس استاد از اين‌جا

پ.ن. دو روزي مسافرت بودم و گزاره‌ها به‌همين دليل ديشب به‌روز نشد. منتظر يك خبر خوب از گزاره‌ها در همين هفته باشيد. 🙂

حرفه‌اي‌ها (2)

“يکي از مهم‌ترين جنبه‌هاي زندگي هر کسي اين است که شانس نقش بسيار مهمي در تعيين مسير او دارد. براي من شگفت‌آور است که شانس چه نقش بزرگي مي‌تواند در زندگي آدم‌ها داشته باشد … من آدم بااستعدادي هستم؛ اما خوش‌شانسي‌ام را ناديده نمي‌گيرم. فکر مي‌کنم دليلي دارد که شانس به خيلي‌ها رو نمي‌کند؛ آن‌ها زمينه را براي شانس آوردن فراهم نمي‌کنند!

“آدم چه مي‌تواند بخواهد بيش‌تر از خود کار، که فوق‌العاده است، که درآمد خوبي دارد و لذت‌بخش است و بيمه‌ي پزشکي درجه‌ يکي هم از اتحاديه مي‌گيرد. يعني خداي من آدم ديگر چي مي‌خواهد؟”

(سيدني لومت فقيد و بزرگ به‌ نقل از يادنامه‌اش در مجله‌ي فيلم؛ شماره‌ي 429؛ مرداد 1390)

عکس از اين‌جا

حرفه‌اي‌ها (1)

اگر به ادامه‌ي هر حرفه‌‌اي به‌اندازه‌ي يک عمر کاري فکر کنيد و براي‌تان مهم باشد که تا جايي که توان داريد، بايد در آن زمينه موفق باشيد، مجبوريد در خود آمادگي ايجاد کنيد. مثل ورزشکاري که عمر قهرماني‌اش محدود است و در آن مدت بايد تمرين‌هايي را انجام بدهد تا زودتر از موعد کنار گذاشته نشود. من هم حرفه‌‌ام را دوست دارم، از اين طريق امرار معاش مي‌کنم و احساس مي‌کنم بايد هميشه آماده باشم. مثل افسرها که شغل‌شان حفاظت از کشور است، ممکن است ده يا بيست سال بگذرد و حمله‌اي صورت نگيرد، اما افسر بايد هميشه آمادگي مقابله با يک حمله را داشته باشد. به خودم مي‌گويم تو يک بازيگري، بايد هميشه آمادگي تمرين نرمش بدن، نرمش احساس و انعطاف در بيان را انجام دهي، در جريان فيلم‌ها و بازي‌هاي مهم ايران و جهان باشي، تا اگر روزي نقش مهمي به تو پيشنهاد شد آماده باشي. دورخيزت را کرده باشي و هميشه اين طرفيت و نيروي باطني را داشته باشي تا بلندترين پر‌ش‌ات را انجام دهي.

 (از گفتگو با مهدي هاشمي؛ مجله‌ي فيلم؛ شماره‌ي 432؛ مهر 1390)

پ.ن. مجموعه پست‌هاي حرفه‌اي‌ها بر آن است تا روايتي باشد بر کار حرفه‌‌اي از از نگاه حرفه‌اي‌ها بدون هيچ تفسيري. حرفه‌اي‌هايي که مي‌توانند در هر رشته‌اي فعال باشند: از مهندسي و پزشکي گرفته تا هنر و فلسفه و جامعه‌شناسي و روان‌شناسي و ساير زمينه‌ها. منتظر باشيد! 🙂

(عکس آقاي هاشمي از اين‌جا)

راجر ايبرت: تصوير يک زندگي

مي‌دانم که [مرگ] دارد سر مي‌رسد و ترسي هم از آن ندارم. چون معتقدم در آن سوي مرگ، چيزي که بخواهيم از آن بترسيم وجود ندارد. فقط اميدوارم در مسير سر رسيدن‌اش، تا حد امکان از درد و رنج بيش‌تر معاف شوم. پيش از آن‌که زاده شوم کاملا راضي بودم، و مرگ را هم حالتي مثل آن تلقي مي‌کنم. آن‌چه به خاطرش قدردان هستم موهبت شعور است و زندگي، عشق، شگفتي و خنده. نمي‌توانيد بگوييد که جالب نبوده، آن‌چه از اين سفر با خودم به خانه آورده‌ام، خاطرات عمرم است. نياز من به آن‌ها تا به ابديت، بيش از نياز به آن مدل کوچک برج ايفل است که به رسم يادگار از پاريس به خانه آورده‌ام، نيست.

باور دارم که اگر در پايان همه‌ي اين‌ها، به فراخور قابليت‌هاي‌مان، کاري کرده باشيم که ديگران را کمي شادتر کرده باشد و کاري که خودمان را کمي شادتر کرده باشد، اين کمابيش نهايت چيزي است که از ما برمي‌آيد. کاستن از شادي ديگران، جنايت است، و ناشاد کردن خودمان، نقطه‌‌ي آغاز همه‌ي جنايت‌ها است. بايد بکوشيم تا خوشي را به جهان ببخشيم. اين نکته، فارغ از هر مشکلي که ممکن است داشته باشيم و هر وضعيتي که سلامتي و شرايط‌مان ممکن است داشته باشند، صدق مي‌کند. بايد بکوشيم. من هميشه اين را نمي‌دانستم و خوش‌حالم از اين بابت که آن قدر عمر کردم تا اين حقيقت را کشف کنم …

مجله‌ي فيلم؛ شماره‌ي 421؛ بهمن 1389؛ ص 65

پ.ن.1. مدت‌ها بود جملاتي با اين‌قدر قدرت در توصيف ماهيت زندگي برخورد نکرده بودم. راجر ايبرت منتقد بزرگ سينما، اين روزها به دليل ابتلا به سرطان تيروئيد، روزهاي آخر عمر را مي‌گذراند.

پ.ن.2. آخر هفته‌ي به شدت شلوغي از نظر کاري داشته‌ام. لينک‌هاي هفته اميدوارم فردا منتشر شوند.

از شکست سيستم تا «نبوغ سيستم»!

اين ترم آخري در دانشگاه درس مديريت ريسک داشتيم. يکي از مباحث درس، تئوري‌هاي ريسک بود که در اين بخش 12 تئوري مطرح شده در اين زمينه (که اغلب‌شان هم صبغه‌ي فلسفي داشتند) بررسي شدند. يکي از اين تئوري‌ها اما براي من به‌عنوان يک تحليل‌گر سيستم جذاب بود: تئوري شکست سيستمي. طبق اين تئوري، هيچ سيستمي کامل نيست و در نتيجه سيستم‌ها به صورت بالقوه در خطر شکست قرار دارند. و خوب اين متصديان سيستم‌ها هستند که بايد ضمن آگاهي از زمينه‌هاي بالقوه‌ي شکست سيستم‌شان، ارزيابي دقيقي از ميزان ريسک موجود داشته باشند. يک مثال جذاب ولي ناراحت‌کننده در اين زمينه هم هم مطرح است: فاجعه‌ي انفجار شاتل چلنجر روي سکوي پرتاب در سال 1986. فاجعه‌ي چلنجر محصول دست کم گرفته شدن خوردگي موجود در اتصالات نگه‌دارنده‌ي سپرهاي محافظ حرارتي شاتل چلنجر بود. مهندسان مي‌دانستند که اين اتصالات دچار خوردگي شده‌اند؛ اما خوب شايد اين طوري فکر مي‌کردند: “اين دفعه را هم جواب مي‌ده. وقتي برگشت درست‌اش مي‌کنيم …” اما خوب متأسفانه حتا رفتني هم در کار نبود! تأسف بيش‌تر تکرار اين حادثه براي شاتل کلمبيا بود که در سال 2003 رخ داد. بنابراين سيستم به صورت ذاتي متضمن مقداري ريسک است و چگونگي محاسبه و کاهش اين ريسک است که مهم است! خوب آيا راهي هست براي مقابله با اين ريسک‌هاي بالقوه؟ شايد.

چند روز پيش داشتم ويژه‌نامه‌ي مجله‌ي فيلم براي روز ملي سينما (شهريور امسال) را مي‌خواندم که بخشي از آن در مورد نظام استوديويي در روزهاي ابتدايي هاليوود بود. يک جايي از مقاله اين جملات جالب آمده: “آندره بازن [منتقد معروف فرانسوي و از پايه‌گذاران مجله‌ي مشهور کايه‌دو سينما] نظام استوديويي را به رودي آرام تشبيه کرد که هميشه جاري است. او اين نظام را نه نتيجه‌ي خلاقيت اين شخص يا آن فيلم‌ساز، بلکه حاصل «نبوغ سيستم» مي‌دانست.” نبوغ سيستم؛ چقدر جذاب! خوب اين “سيستم نابغه” چطور سامان يافته بود؟ نويسنده‌ي مقاله‌ي مجله‌ي فيلم آقاي احسان خوش‌بخت اين مسئله را مديون ايجاد گروهي از ساختارها دانسته‌اند: مديريتي ديکتاتورمآب اما خلاق (احتمالا چيزي شبيه همين استيو جابز محبوب اين روزها) و نگاه به فيلم به‌عنوان يک محصول و تلاش براي استانداردسازي ساخت و ارايه‌ي آن. اين دومي بحث مفصلي دارد؛ اما اين ساختارها در نظام استوديويي به‌عنوان چارچوب‌هاي انجام کار تثبيت شده بودند:

  • تقسيم کار شديد و کاملا تخصصي
  • تعريف و تثبيت قوانين ژانر
  • تقسيم‌بندي دقيق بازار از نظر ژانرها و جغرافياي آمريکا
  • تقسيم‌بندي فيلم‌ها براساس دو معيار ژانر و هزينه‌هاي توليد و تدوين پورتفوليوي سالانه براساس اين دو معيار در کنار توجه به وضعيت تقاضاي بازار و البته بودجه‌ي در دسترس!
  • متنوع‌سازي پورتفوليوي محصولات در عين تمرکز بر مزيت رقابتي (يعني هر استوديو هر ساله تعداد مشخصي فيلم درام و ملودرام و ترسناک و جنگي و … مي‌ساخت؛ اما در عين حال هر استوديو در يک يا دو ژانر تخصص ويژه داشت. مثلا تخصص مترو گلدوين مير فيلم‌هاي موزيکال بود.)
  • تيم‌هاي ثابت فيلم‌سازي (يعني از کارگردان تا آبدارچي ثابت!)
  • بهره‌گيري از مصالح و مواد ثابت (از جمله دکورها، لباس‌ها و …)
  • برنامه‌ريزي و کنترل پروژه‌ي دقيق (حالا نه به مفهوم علمي امروزي)
  • داشتن يک طراح هنري براي طراحي دقيق فيلم قبل از آغاز توليد (بسيار جالب‌ اين‌که قبل از ساخت فيلم دکوپاژ يعني ساختار اجزاي صحنه و نسبت آن‌ها با دوربين هم مشخص مي‌شد!) تا هزينه‌هاي کار تا حد امکان کنترل شوند!
  • پرورش ستاره‌ها و عقد قراردادهاي طولاني مدت با آن‌ها (مديريت استعدادهاي اين روزها!)
  • متمرکز شدن در هاليوود براي کاهش هزينه‌ها و ايجاد برند منطقه‌اي (سيليکون‌ولي بوده براي خودش هاليوود آن زمان)
  • و …

ترديدي نيست که اين سيستم هم بارها و بارها شکست را تجربه کرد؛ اما نبوغ سيستم که بر اين اصل اساسي متکي بود که «هر چيزي تا زماني که مي‌شود ازش پول درآورد ارزشمند است» (کاري با اخلاقي بودن يا نبودن‌اش ندارم؛ اما اگر دقت کنيد به خوبي اساس مدل ماتريس BCG را در اين گزاره مي‌بينيد!) باعث موفقيت‌هاي هر روز بيش‌تر از ديروز شد. نشانه‌اش ادامه يافتن همين ساختار تا امروز در هاليوود است. در واقع مي‌خواهم بگويم: اگر در سطح بهينه‌اي يک سيستم را ساختاربندي و استاندارد بکنيد، خطاها و زمينه‌هاي شکست تا حدود زيادي مجال بروز نخواهند يافت (مگر در شرايط خاص که اشتباهات انساني يا تغييرات محيطي يا رخ‌دادهاي پيش‌بيني نشده باعث پديد آمدن شکست شوند!)

شايد مثال جالب ديگري در زمينه‌ي مقايسه‌ي شکست سيستم با نبوغ سيستم، غرق شدن کشتي تايتانيک به دليل اشتباه سيستمي در طراحي و ساخت‌اش در برابر فيلم معروف جيمز کامرون باشد که تا همين پارسال و قبل از آواتار پرفروش‌ترين فيلم تاريخ سينما بود!

حالا احتمالا مهم‌ترين سؤال پيدا کردن سطح بهينه‌ي ساختارسازي و استاندارد کردن است. چيزي که حدس مي‌زنم براي‌اش راه‌حل سيستمي وجود نداشته باشد و تنها به تجربه تکيه داشته باشد.

وودي آلن در برابر زندگي

وودي آلن بزرگ‌تر و شناخته شده‌تر از آن است که بخواهم در موردش چيزي بگويم. فقط چند سطري از گفتگوي عالي که از استاد در مجله‌ي فيلم شهريور ماه منتشر شده:

ـ من فرصت‌هاي طلايي داشتم که به هدر دادم و هيچ کس هم غير از خودم، مقصر نيست. آدم وقتي به سن خاصي مي‌رسد، تازه متوجه مي‌شود که فاقد آن استعداد و عظمت است.آدم در جواني مي‌خواهد به بزرگي و عظمت برسد؛ اما حالا يا به خاطر نبود فرصت يا نظم و برنامه‌ريزي يا شايد هم به خاطر نداشتن نبوغ و استعداد، نمي‌تواند به آن جايگاه بزرگي که مي‌خواسته دست يابد. سال‌ها پشت سر هم مي‌آيند و مي‌روند و آدم متوجه مي‌شود که من فقط يک آدم متوسط بوده‌ام، اما خب تمام تلاشم را کرده‌ام!

ـ من هميشه در يک چهارچوب کابوس‌گونه و با آگاهي از اين واقعيت که خود زندگي يک چيز بي‌رحم، بي‌معنا و وحشتناک است به سر مي‌برم.  خدا به کساني که شانس‌شان خنثي بوده رحم کند؛ چرا که از بين اين آدم‌ها، حتي زيباترين و بااستعدادترين‌شان چه نصيب‌شان مي‌شود؟ يک عمر کوچک بي‌معنا در يک وادي لايتناهي.

ـ متأسفانه مرگ هم که آدم تمام عمر آن را مثل يک شمشير بالاي سرش حس مي‌کند. هر چه هم ناديده‌اش بگيري و به‌اش کم‌محلي کني، بالاخره يقه‌ات را مي‌گيرد. فقط تنها کاري که از دست آدم برمي‌آيد اين است که دعا کند خيلي سريع و بدون درد باشد. يک بار توي يکي از فيلم‌هاي‌ام گفتم به‌ترين راهِ مردن اين است که موقع خواب پس از گفتن شب به خير و گفتن اين‌که فردا مي‌رويم موزه بخوابي و ديگر بلند نشوي!

از ميان گفتگوهاي نافه‌ي شماره‌ي يک (3) (عباس کيارستمي)

اين هم بخش‌هايي از گفتگوي اميد روحاني با عباس کيارستمي درباره‌ي رونوشت برابر اصل:

ـ تراژدي سرنوشت بشر است … اين تراژدي بشري است که آدم‌ها هم‌ديگر را نمي‌فهمند و وقتي از دست مي‌دهند باز معناي‌اش اين نيست که فهميده‌اند بلکه مي‌کوشند از دست داده‌ها را دوباره به دست بياورند. مثل قماربازي که در يک کازينو مي‌بازد اما ادامه مي‌دهد چون تلاش مي‌کند باخت‌اش را جبران کند و به همين دليل دوباره از دست مي‌دهد و اين يک بار اتفاق نمي‌افتد … تراژدي سرنوشت بشري است، بشر کاري نمي‌تواند بکند. اگر نشانه‌ي بدبيني مفرط من نباشد، دارم مي‌گويم که محتوم است. فهم اين‌که ناگزير يا محتوم است گاهي کمک مي‌کند که مصايب آن را به‌تر تحمل کنيم …

ـ مي‌کوشم از از هر حدس و گمان و آينده‌نگري فرار کنم. به فردا فکر نمي‌کنم. رؤيابافي نمي‌کنم. به دليل شرايط سني‌مان البته مي‌طلبد که کمي رؤيابافي کنيم چون من، دست کم، آدم گذشته نيستم. گذشته را که گذشته مي‌دانم و حال را هم که داريم از دست مي‌دهيم، بنابراين، واقعيت اين است که تنها چيزي که براي‌مان مي‌ماند همين آينده است، رؤياست …

مري و مکس: افسانه‌ي شيرين دوستي

ام‌روز قطع بودن اينترنت يک توفيق اجباري بود براي ديدن انيميشن استثنايي مري و مکس. بعد از مدت‌ها بي‌حوصلگي نشستم و اين کار استثنايي آدام اليوت را که در ستايش‌اش بسيار خوانده بودم را ديدم. مري و مکس از آن داستان‌هايي دارد که آدم نمي‌تواند موقع تماشاي‌اش جلوي ريختن اشک‌هاي‌اش را بگيرد. از آن داستان‌هايي که اين روزها تقريبا همه‌ي ما فراموش‌شان کرده‌ايم؛ داستان‌هايي درباره‌ي دوستي و محبت و انسانيت و از همه مهم‌تر: بخشش!

اتفاق‌ها در داستان مري و مکس اصلي‌ترين نقش را بازي مي‌کنند؛ مهم‌ترين‌اش همين است که دو آدم تنها در دو نقطه‌ي بسيار دور از هم روي کره‌ي زمين به صورت اتفاقي با هم دوست مي‌شوند: يک دوستي ساده و خالص و دوست‌داشتني!  مکس آدم تنهايي است که هيچ دوستي ندارد و ورود مري به زندگي‌اش براي‌اش در حکم يک معجزه است (همين يکي دو ماه پيش اتفاقي در زندگي من افتاد که با ديدن مکس حسابي با او همذات‌پنداري کردم!) اما مکس اين‌قدر در تنهايي‌اش فرو رفته که حتي فکر کردن به تنها نبودن براي او که آدم بسيار پراسترسي است (اين هم يک شباهت ديگرش با من!) غيرقابل هضم است! و اين نقطه‌ي شروع داستاني است که پر است از تصاوير انساني و احساسات پاک و فراموش نشدني.

در اين‌جا قصد نوشتن درباره‌ي داستان فيلم را ندارم؛ چرا که تمام لذت‌ اين فيلم در ديدن‌ و کشف لحظه‌ لحظه‌ي ماجراي مري و مکس در گذر سال‌ها است. تنها چند ديالوگ شاه‌کار فيلم را انتخاب کرده‌ام که اين‌جا بنويسم و البته همه‌ي آن‌ها هم از زبان مکس هستند:

ـ من براي هيچ کس تهديدکننده نيستم؛ البته جز خودم!

ـ مردم اغلب مرا در سردرگم مي‌کنند، با اين حال تلاش مي‌کنم نگذارم نگرانم کنند …

ـ دوستي واقعي در قلب‌ها احساس مي‌شود نه در چشم‌ها …

ـ Love Yourself first

ـ من تو را مي‌بخشم چون آدم کاملي نيستي؛ درست مثل خود من. هيچ آدمي کامل نيست.

خلاصه‌ي داستان مري و مکس اين است: هم‌ديگر را دوست داشته باشيم و بالاتر از آن، ياد بگيريم که به وقت‌اش هم‌ديگر را ببخشيم.

نشانه‌ها

اين فيلم کوتاه 12 دقيقه‌اي با نام نشانه‌ها (Signs)، با وجود کوتاه بودن‌اش يکي از به‌ترين فيلم‌هايي است که به عمرم ديده‌ام. عاشقانه‌ي عجيب دو جوان در ميان سرگيجه‌هاي دايمي يک شهر شلوغ، که چگونه از راه دور و از طريق چند نشانه‌ي ساده هم‌ديگر را مي‌يابند و به لطف اميد و ايمان به هم‌ديگر، دست آخر به هم مي‌رسند.

فيلم چند نقطه‌ي عطف بسيار جالب دارد: يکي جايي که اتاق دختر عوض مي‌شود و پسر نااميدانه به دنبال او مي‌گردد، ديگري وقتي دوباره دختر را يک طبقه بالاتر پيدا مي‌کند (و چقدر خنده‌هاي هر دوشان ديدني است!) و ديگري صحنه‌ي آخر و وصال عاشق و معشوق!

ديدن اين فيلم را از دست ندهيد.

پ.ن. لينک دانلود فيلم مستقيم است و نيازي به في*لتر*شکن نيست.