دريچهي آسمان …
اين آفتاب بر سرِ ما سايبان کم است
بر مرغ جان زمين و زمان آشيان کم است
پر هست و اشتياق پريدن در اين هوا
افسوس، بر دريچهي ما آسمان کم است …
سياوش کسرايي
اين آفتاب بر سرِ ما سايبان کم است
بر مرغ جان زمين و زمان آشيان کم است
پر هست و اشتياق پريدن در اين هوا
افسوس، بر دريچهي ما آسمان کم است …
سياوش کسرايي
شکايت و گلهاي نيست
قرار من با تو
براي نوبت بعد
ولي روايتِ ديدارِ بعدي من و تو
از آن حکايتها است!
سهيل محمودي
من و يک جادهي چشم به راه
جادهاي از شب، تا خلوت ماه
آخرين خانهي اين جاده تويي
اتفاقي که نيفتاده تويي …
سهيل محمودي
پ.ن. و اضافه ميکنم اتفاقي که نخواهد افتاد هم، خودِ تويي! 🙁
به گرد چشمهي آب حيات خضري نيست
که حيرت است در اين ره دليل بيخبري
اگر چه نالهي شب چاه عشقبازان است
و ليک چشمهي عشق است گريهي سحري
ا گر هر آينه پرسي ز حال من اي آه
دعا به جان شما ميکنم ز بياثري …
احمدعزيزي
هر چند غير از عشق
ديگر به چيزيمْ اعتقادي نيست؛
اما بهشتي هم اگر باشد
حتما همان فرداي بياندوهگينِ توست
مفهومِ دوزخ نيز
شايد همين امروزِ بيلبخندِ من باشد
که در او جاي شادي نيست.
با اين همه
گويا ميان اين دو هم
چندان تضادي نيست؛
زيرا:
تا دستهايام را ميان دستهاي خويش ميگيري
حس ميکنم از دوزخِ من، تا بهشت تو
راهِ زيادي نيست …
سهيل محمودي
کسي به آلاچيقم آمد
گفت چه داري که چنين آرامي و آسوده؟
گفتم: نداشتن!
هيوا مسيح
دارم کافکا در کرانه ی هاروکی موراکامی را می خوانم و لذت می برم. فضای غریب قصه و تفسيرهاي نفسگير موراکامي از زندگي، واقعا جذاب است. چند سطري را از ميان اين کتاب تا اينجا که حدود يک سوم اين کتاب 600 صفحهاي را خواندهام، برگزيدهام که اينجا مينويسم:
ـ مسئوليت ما از قدرت تخيل شروع ميشود. درست همانطور است که ييتس [شاعر ايرلندي] ميگويد: مسئوليت از رؤيا آغاز ميشود. اين موضوع را وارونه کنيد، در اين صورت ميشود گفت هر جا قدرت تخيل نباشد، مسئوليتي در بين نيست … (ص 180)
ـ در زندگي وقتهايي هست که اينجور عذر و بهانهها [بلد نيستم يا مهارت ندارم] کاربردي ندارد. موقعيتهايي که هيچ کس عين خيالاش نيست به درد کاري که ميکني ميخوري يا نه … (ص 193)
ـ فقط يک جور سعادت هست، اما بدبختي هزار شکل و اندازه دارد. به قول تولستوي سعادت يک تمثيل است، اما بدبختي داستان است. (ص 213)
ـ در زندگي هر کس يک جا هست که از آن بازگشتي در کار نيست. و در موارد نادري نقطهاي است که نميشود از آن پيشتر رفت. و وقتي به اين نقطه برسيم، تنها کاري که ميتوانيم بکنيم اين است که اين نکته را در آرامش بپذيريم. دليل بقاي ما همين است. (ص 218)
جا را باز ميگذارم براي بيشتر نوشتن از اين شاهکار.
از حافظ گفتن كار من نيست. حافظ در تاريخ ادبيات ما يك «راز بزرگ» است. پارادوكس واقعي محبوبيت حافظ در همين «رازگونهگي» زندگي او است: ما تقريبا از زندگي شخص حافظ جز اندكي نميدانيم و در عين حال همه ما به خوبي حافظ را ميشناسيم. جالبتر از همه تأويلپذيري عجيب شعر اوست. هر كس به فراخور فهماش و بر مبناي پيشفرضهاياش ميتواند از شعر حافظ تفسير خود را داشته باشد: خود او شايد مدينه فاضلهاش را در فرار از يك جامعه پر از دروغ و فريب و ريا در شعرهاياش ميجويد، يك عارف در شعر او چيزي جز وصل دوست واقعي را نميبيند، يك عاشق در شعر او نفحههاي خوش دوست را ميجويد و … و يك علاقهمند ساده ادبيات مثل من هم در شعر او دنبال خودش ميگردد …
اما چرا حافظ؟ چرا به تفأل به ديوان او تا اين حد معتقديم؟ يك جمله از يكي از دبيران ادبياتام برايتان ميگويم و بس: «چرا حافظ؟ چون حافظ تنها از خوشي و شادي و مهمتر از همه اميد سخن گفته است. غم و رنج و درد و نااميدي در ديوان حافظ جايي ندارند.»
راز واقعي حافظ همين است: «اميد»! چيزي که اين روزها همه در زندگيمان به آن نيازمنديم …
اي روزهاي خوب که در راهيد!
اي جادههاي گمشده در مه!
اي روزهاي سختِ ادامه!
از پشت لحظهها به درآييد!
اي روز آفتابي
اي مثل چشمهاي خدا آبي!
اي روز آمدن!
اي مثل روز، آمدنت روشن!
اين روزها که ميگذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آيا، من نيز
در روزگار آمدنت هستم؟
پ.ن. دارم مجموعهي کامل کارهاي قيصر امينپور را ميخوانم. به همين خاطر است که شايد در يک بازهي زماني پستهاي زيادي از شعرهاي قيصر را که عاشقاش بودم و هستم (و حسرت از دست دادناش هر وقت به يادم ميآيد با بغضي در گلو و نم اشکي بر دل همراه است) بنويسم.