ـ تفکر آن چیزی است که شما الان به آن میاندیشید. تفکر، عمل فکر کردن است. تفکر کهنه نداریم. ممکن است تفکر به فکرهای کهنه بیاندیشد اما کهنه نیست. شما وقتی به فکرهای کهنه تفکر میکنید، در واقع دارید آنها را نو میکنید، پس تفکر همواره نو و تازه است ولی فکر میتواند کهنه باشد. همین تفاوت بین اندیشه و اندیشیدن است. ما اندیشه کهنه داریم اما با اندیشیدن میتوان اندیشههای کهنه را نو کرد.
ـ زندگی انسان همانند یک رمان است، یک رمان یا داستان را تا زمانی که تا آخرش نخوانیم، نمیدانیم که سرانجام آن چه میشود، در زندگی هم باید تا آخر رفت، در آنجا معلوم میشود که انسان چه کاره است و حتما این زندگی به کوشش شما بستگی دارد و کوشش شما مقدمهی اندیشیدن شماست. بستگی دارد به آنکه چگونه بیاندیشید. اندیشیدن سرنوشت انسان را معین میکند. شما بگو چگونه میاندیشی، تا من بگویم که چه راهی میروی. ما اندیشیدن را فراموش کردهایم.
ـ یک دانشمندی میگوید که به چهار چیز فکر نکنید، اگر فکر کردید، مُردن برایتان بهتر است؛ یکی اینکه فوق و بالا چیست. دیگر آنکه زیرترین و فروترین چیست. یکی اینکه گذشته و آغاز چه بوده است. دیگر اینکه سرانجام چه خواهد شد؛ آن وقت راحت هستید.
ـ بعضیها از سؤال کردن هم میترسند، میگویند نپرس. آیا اگر پرسش نباشد، پاسخ هست؟ اگر پرسش نباشد، فکر کردن است؟ فکر اصیل آنجایی است که پرسش است. حال این پرسش را یا از غیر میکنید یا از خودت؟ آدم از خودش هم سؤال میپرسد. اگر تمرین کردی و پرسش از خود آموختی که از خودت بپرسی و در مقام پاسخ برآمدن به پرسشها شدید، آن وقت راه تعالی برای شما باز میشود …
(از گفتگو با دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی؛ اینجا)
این روزها تقریبا هیچ خانوادهای نیست که در آن یک کوچولوی بانمک فضای خانواده را شیرین نکرده باشد. هدیه دادن به این کوچولوهای دوستداشتنی یکی از مشکلات جدی این روزها است. طبعا وقتی بچه کوچکتر است نظر خودش در مورد کادو شاید خیلی مهم نباشد؛ اما بزرگتر که میشود جلب نظرش به هدیه بسیار سختتر میشود. توجه کنید که این مشکلِ مشترکِ بین پدر و مادرها و دوستان و اقوام آنها است. چقدر میشود برای بچهها عروسک و ماشین و چیزهایی شبیه آن گشت؟ آیا میشود بهشیوهی خلاقانهتری به کودکان هدیه بدهیم؟
این روزها در دنیا هدیه دادن “تجربه”های نو و جذاب و نوآورانه بهجای هدایای سنتی یکی از روندهای جدی تبدیل شده است. چرا؟ چون تجربه با احساس در ارتباط است و حس خوب ناشی از تجربه همیشه ماندگار است (اگر کتاب وضعیت آخر را خوانده باشید میدانید دربارهی چه صحبت میکنم.) بنابراین هدیه کردن تجربه به دیگران نهتنها کاری خلاقانه است بلکه احساس بسیار خوبی هم به آنها میبخشد.
داستانپردازی یکی از جدیترین زمینهسازهای تجربهی بشری است. ما داستان میخوانیم تا پای به دنیاهای نامکشوف بگذاریم و تجارب جدید و متفاوتی را کسب کنیم که شاید در حالت عادی هیچوقت نتوانیم آنها را بهدست بیاوریم. داستان قهرمانی دارد که در فراز و نشیب داستان، نمایندهی ما است و تجارب و احساسات او در طول داستان، همانی است که در پایان قصه برای ما میماند …
حالا به یک سؤال جذاب میرسیم: اگر بشود به کودکان تجربهی قهرمان یک داستان بودن را کادو بدهیم ـ آن هم تجربهای که خاص خود هر کودک باشد ـ چه اتفاقی جذابی در پیش خواهد بود؟ برای خود من هم جذاب بود که متوجه شدم این اتفاق افتاده و حالا شما میتوانید برای کودکان خودتان و اطرافیان کتاب داستانی با نام و نشان خود کودک تهیه کنید. کتابی که قهرمان آن، در سرزمین اسمها بهدنبال یافتن حروف نام خودش میگردد. داستان من با تصویرسازی و طراحی جذاب حتی برای منِ سابقا کودک هم جذاب بود، چه برسد به کودکان باهوش این روزها. 🙂 شما میتوانید داستان کودکتان را با انتخاب شخصیت دختر و پسر و تایپ نام کودک برای خود او طراحی کنید. بعد میتوانید صفحات کتاب طراحی شده را همانجا آنلاین ورق بزنید و در صورت نیاز تغییراتی را ایجاد کنید. در نهایت هم کتاب را سفارش میدهید و کتاب چاپی کودک شما باکیفیتی مثل کتابهای چاپی دیگری که از بازار میخرید به دستتان میرسد.
داستان من کار دوستان خوبم پانتهآ دیداری و پویا محمودیان است. پانتهآ یکی از همکلاسیهای خوب دورهی ارشد من است و پویا هم که مسئول کمیسیون تجارت الکترونیکی سازمان نظام صنفی رایانهای (نصر) و بنیانگذار عکسپرینت. به این دوستان خوبم برای ایدهی جذابشان تبریک میگویم و امیدوارم در کنار اضافه کردن داستانهای قابل انتخاب جدید بهغیر از داستان اسم گمشده، فکری هم به حال ما کودکان دیروز که در جستجوی کودکی گمشدهمان هستیم هم بکنند. کودک درون ما هم به داستان خودش نیاز دارد …
“آلگری بار مسئولیت ما را نسبت به گذشته بیشتر کرده است. کونته برای ما نقش یک انگیزهدهنده و مشوق را داشت؛ اما آلگری روی تاکتیکها و مدیریت فردی بازیکنان کار کرده است و در رسیدن تیم به جایگاه فعلیاش تأثیرگذار بوده است. قطعا کار گروهی و تیمی ما پیشرفت داشته است؛ چون در اولین فصل ترکیب ما قدرت فعلی را نداشت اما با این حال قهرمان شدیم. آن سال کونته با قدرت روانی که به ما داد سبب موفقیتمان شد. یووه فعلی نمیتواند بدتر از یوونتوس بزرگ دهههای اخیر باشد. اگر شما به اندازه کافی قوی باشید نتایج خود همه چیز را درباره وضعیتتان خواهد گفت.” (آندرهآ بارزالی؛ اینجا)
شاید حرف بارزالی بدیهی بهنظر برسد؛ اما بسیار بسیار مهم است. بارزالی میگوید که هر سازمانی برای موفقیت هم نیاز به استراتژی و ساختار و فرایند و زیرساخت و ابزار دارد و هم نیاز به داشتن یک روح بزرگ جمعیِ همسو در جهت دست یافتن به اهداف اصلی سازمان. “سیستم” و “ذهنیت” قوی دو بال موفقیت هر سازمانی را تشکیل میدهند. اما در دل حرفهای بارزالی یک نکتهی مهم دیگر هم هست که شاید در نگاه اول به چشم نیاید: بارزالی دربارهی بازسازی یوونتوس پس از چند سال ضعف بهواسطهی ماجراهای کالچوپولی صحبت کرده است. بارزالی میگوید بعد از یک شکست سازمانی بزرگ برای بازسازی سازمان شما در درجهی اول نیاز به بازاندیشی و تقویت ذهنیت سازمانی هستید و وقتی که سازمان از نظر روحی بهشرایط نسبتا پایدار رسید، آنوقت است که برای دستیابی به موفقیتهای بزرگ و تداوم آنها شما نیازمند توسعهی سیستم قدرتمندی در تمامی ابعاد سازمانی هستید.
دربارهی ذهنیت درست، هفتهی پیش نوشتم. اینکه سیستم چیست موضوعی است که امیدوارم بتوانم در آینده بیشتر به آن بپردازم. فعلا این نوشتهی قبلی گزارهها را بخوانید.
تاریخ و تجربهی زندگی این را ثابت کرده که سختی و مشکلات بخشی جداییناپذیر از زندگی هر انسان هستند. شاید کمتر انسانی پیدا شود که در یک شبانهروز لحظاتی (هر چند اندک) را در ترس و اضطراب و نگرانی بهسر نبرد. زندگی اجتماعی امروزی خود به این سختیها دامن زده است: مشکلات و سختیهای دیگر انسانها، اتفاقات ناگوار و حوادث طبیعی، وضعیت نابهسامان دنیای امروزی از یک سو ما را گرفتار غم و رنج میکنند؛ اما ماجرا فقط همین نیست و متأسفانه زندگی در اجتماع و معاشرتهای اغلب اجباری با دیگر انسانها خود عامل مهمی در رنج کشیدن در خلوت هر یک از ما محسوب میشود (به این فکر کنید که تا چه اندازه از عدم بلوغ ذهنی و رفتاری دوستان و همکارانتان دچار رنج شده یا میشوید؟)
چاره چیست؟ تحمل و صبر. اما آیا اینها کار راحتی هستند؟ پاسخ را بهتر از من میدانید. چاره چیست؟ آیا باید دردها و رنجها و ترسهایمان را در درون خودمان نگه داریم و با آنها به همزیستی مسالمتآمیز برسیم؟ راه بدی نیست. اما بهنظر میرسد راههای بهتری هم وجود داشته باشند. این مقالهی مجلهی “اینک” که برگرفته از یک مقاله در “کورا” است پیشنهاد دیگری دارد. دین یانگ نویسندهی مقاله معتقد است که در برابر این رنجها و سختیها بهترین راه تقویت قوای ذهنی است. در واقع افرادی که ذهن قدرتمندی دارند، بهتر میتوانند با این دنیای ناجوانمرد امروزی دست و پنجه نرم کنند و مسیر زندگی خودشان را هموارتر و دلپذیرتر سازند. ذهن قوی میداند که سختیها ناپایدار هستند و همیشه روزنهی امیدی برای گام گذاشتن به روزهایی بهتر وجود دارد.
آقای یانگ ۱۰ ویژگی برای افراد دارای ذهنهای قدرتمند برشمرده که در اینجا آنها را مرور میکنیم:
میدانند که خوشی و لذت کوتاهمدت پایدار نیست و بهجای آن باید با تحمل سختیها بهدنبال دست یافتن به حس خوبِ موفقیت بود. 🙂
از محدودیتها و شکستها استقبال میکنند؛ چرا که میدانند آنها تنها نمایانگر این هستند که چه راههایی برای موفق نشدن وجود دارند!
مسیر حرکتشان را خودشان میسازند و کنترل میکنند و برای حرکت در این مسیر نیازی به اجازهی هیچ کسی ندارند.
همواره روی مسائل و موضوعات بنیادین زندگی و مسیر موفقیتشان متمرکز میمانند و از حواشی اجتناب میکنند.
هیچ کسی موفق و قوی زاده نمیشود. بنابراین باید گام بهگام پیش رفت، یاد گرفت و قویتر شد.
آنها خودشان و نقاط قوت و ضعفها و اشتباهاتشان را بهخوبی میشناسند و هر لحظه بهدنبال کشف جنبهی جدیدی از وجود و شخصیتشان هستند.
واقعبین هستند و برای توجیه خودشان و راحت کردن وجدانشان به داستانسرایی و دروغپردازی روی نمیآورند. آنها با خودشان بهصورتی بیرحمانه صادق هستند.
آنها به خودشان، هدفشان و مسیرشان باور دارند و هرگز ناامید نمیشوند.
میدانند که عدم قطعیت در دنیای امروز موضوعی طبیعی است. بنابراین همیشه برای مواجهه و حل رخدادهای پیشبینی نشده آمادهاند.
آنها دانشآموزانی همیشگی هستند که همواره بهدنبال یاد گرفتن، کسب تجربه و بهبود خودشان و مهارتهایشان هستند.
توان ذهنی قوی یکی از نیازهای اصلی زندگی امروزی است. خبر خوب این است که ویژگیهای فوق همگی یاد گرفتنیاند و با تمرین کردن دور از دسترس نیستند.
“فکر میکنم کوتینیو توانایی رسیدن به سطح مسی و رونالدو را دارد. او به اندازهی آنها استعداد دارد و این را گاهی اوقات نشان داده است. ما باید این را بیشتر از او ببینیم. مهارتهای او شگفتانگیز هستند … او هنوز جوان است اما باید سطح بازی خودش را بالاتر ببرد. باور دارم میتواند این کار را بکند. مسئله استعداد نیست؛ بلکه طرز فکر است. تنها علامت سؤالی که درباره کوتینیو وجود دارد ذهنیتش است.” (امیل هسکی؛ اینجا)
فوتبال در این تقریبا بیست و اندی سالی که من یادم میآید، بارها و بارها استعدادهای نوظهوری را به خود دیده که ستارهی بعدی قرن بهنظر میرسیدهاند. از نسل زیدانها و رونالدوها تا نسل رونالدینیوها و کمی بعدترش که به دو گانهی بیرقیب مسی و کریس رونالدو رسیدیم، همواره چشمهای تیزبین استعدادیابها و مربیان تیمهای بزرگ بهدنبال پیدا کردن الماس بزرگ و درخشان بعدی فوتبال بوده تا با کشف بهموقع و صیقل دادن آن، جواهر بزرگ دیگری را به خزانهی خود اضافه کنند. اما همین فوتبال در این سالیان طولانی ستارههای شاید بسیار بااستعدادی هم داشته که چون شمع کمفروغی لحظهای درخشیده و بعد فراموش شدهاند. پل گاسکوئین در زمان کودکی ما، آدریانو در زمان نوجوانیمان و شاید جک ویلشر در سالهای اخیر نمونههایی از این ستارههای با درخشش کوتاهمدت بودهاند. اما اگر بخواهیم به همین چند سال اخیر فوتبال نگاه کنیم، چه چیزی مسی و رونالدو را از سایر همنسلهایشان تا این حد متفاوت کرده است؟
بهنظر میرسد امیل هسکی در حرفهایش در مورد فیلیپه کوتینیو ستارهی جوان برزیل و لیورپول که مدتها است شایعهی انتقالش به بارسلونا بهگوش میرسد پاسخ سؤال بالا را داده است. آنچه ستارههای درخشان را از رقبای کمفروغشان متمایز میکند صرفا استعدادشان نیست. فوتبال و بسیاری حوزههای دیگر ستارههای درخشان بسیاری داشتهاند که شاید از نظر استعداد در میان رقبا بهترین نبودهاند. پس موضوع این است که استعداد، صرفا برای موفقیت مورد نیاز نیست؛ بلکه به عوامل دیگری نیز نیاز داریم.
این عوامل دیگر که برای موفقیت در کنار استعداد به آنها نیاز داریم چه چیزهایی هستند؟ امیل هسکی به یک عامل کلیدی اشاره کرده است: داشتن ذهنیت درست. ستارهها دارای قدرت ذهنی لازم برای مدیریت زندگی حرفهای خود هستند. اما داشتن ذهنیت درست در چه حوزههایی برای ستارهها مورد نیاز است؟ بهنظر میرسد این موارد جز مهمترینها باشند:
اهداف و چشمانداز شخصی؛
جاهطلبیهای حرفهای؛
پول، ثروت و چیزهایی شبیه آنها؛
شهرت؛
شناخت از جایگاه کنونی در مسیر شغلی و فاصله با چشمانداز آرمانی؛
انتخابهای درست برای ایجاد تغییر در مسیر شغلی (گام بعدی باید چه باشد؟)
ستارههای بزرگ بلدند که چطور این موارد و چیزهای دیگری شبیه آنها را در مسیر شغلیشان مدیریت کنند. خبر خوب این است که اگر چه استعداد ذاتی است؛ اما ذهنیت درست را میتوان با آموختن و کمک گرفتن از مربیان بزرگ بهدست آورد. نقش مربیان (و مدیران) دقیقا همین است. اینکه به استعدادهای جوان سازمانشان هنر توسعهی ذهنیت درست را بیاموزند. اینکه چه کسی چه استعدادی دارد که در آن میتواند تبدیل به یک ستارهی درخشان شود، اولین گام در این مسیر است.
اما هیچوقت نباید فراموش کنید که حتی داشتن بالاترین استعداد و درستترین ذهنیت هم همچنان کافی نیستند. اگر از من بپرسید، بنیادیترین اصل موفقیت، سختکوشی و سختکوشی و سختکوشی در عین حفظ امید است. 🙂