نيايش (4)
خدايا يا راه را به ما بنما يا مقصد را!
خدايا يا راه را به ما بنما يا مقصد را!
“هر يک از ما چيزي را از دست ميدهيم که برايمان عزيز است. فرصتهاي از دست رفته، امکانات از دست رفته، احساساتي که هرگز نميتوانيم برشان گردانيم. اين قسمتي از آن چيزي است که به آن ميگويند زنده بودن. اما درون کلهي ما ـ دست کم اين جايي است که من تصور ميکنم ـ جاي کمي هست که اين خاطرات را در آن بيانباريم. اتاقي با قفسههايي نظير همين کتابخانه. و براي فهم کارکرد قلبمان بايد مثل کتابخانه فيش درست کنيم. بايد چندي به چندي از همه چيز گردگيري کنيم، بگذاريم هواي تازه وارد شود و آب گلدانهاي گل را عوض کنيم.»
هاروکي موراکامي؛ کافکا در کرانه
پ.ن.1. کامل خواندماش و به جرأت ميگويم که در فهرست بهترين رمانهايي که خواندهام جايي بين 5 تاي اول دارد. تفسيرهاي نفسگير و حيرتانگيز استاد از زندگي و داستان جذاب، پرتعليق و پر رمز و کافکا در کرانه جا براي لذت بردن و به فکر فرو رفتن زياد دارد. به اين اضافه کنيد ترجمهي بسيار عالي مهدي غبرائي و چاپ خوب انتشارات نيلوفر را که اين لذت معنوي را مديون زحمت آنها بودم. اين کتاب را از دست ندهيد؛ رماني که حتما چند بار ديگر آن را خواهم خواند.
پ.ن.2. حلول ماه مبارک رمضان ـ اين ماه نور و رحمت و شادي ـ را تبريک عرض ميکنم و آرزوي قبولي طاعات و عبادات دوستان عزيز را در درگاه حضرت حق دارم. التماس دعا.
چه زود خاطره ميشويم و چه زودتر، فراموش …
از روزي که رضا بهرامي در وبلاگاش خانهي کتابدار را معرفي کرد تا روزي که به همراه چند دوست ناديده و به لطف خطوط ارتباطي جيميلي مهمان خانم پيشداد و خانم اخوت شديم چند هفتهاي طول کشيد. ولي خوب دست آخر در عصر داغ و ابري شنبهي تابستاني همين هفته در کنار هم سرکي کشيديم به درون اين خانهي زيبا و پرمهر.
براي مني که سالهاي کودکيام را در کتابخانه سر کردهام، هيچ جايي خارج از خانه دوستداشتنيتر از يک کتابخانه نيست؛ جايي که نعمت وصال عشق ابدي و ازلي من و امثال من ـ يعني کتاب ـ دايمي است! و همين است که وقتي ميبينم چند تا آدم مهربان با دست خالي دارند براي کتابخوان کردن بچههاي يک محلهي متوسط رو به پايين پايتخت و از آن بالاتر، بچههاي روستاهاي کشور تلاش ميکنند، بديهي است که به اين نتيجه ميرسم که بايد آستينها را بالا زد و کمکشان کرد.
خوب برگرديم به همان قرار شنبه؛ يک قرار به قولي گودري! من کمي (حدود يک ساعت البته) دير رسيدم. کمي گشتم تا ديوارهاي چوبي خانهي کتابدار به چشمم خورد و پلاک بيست را روي ديوارش ديدم. وقتي وارد شدم خانم اخوت تقريبا توضيحاتشان را دربارهي شوراي کتاب کودک و فعاليتهاي خانهي کتابدار تمام کرده بودند و عملا، من تنها در بخش بازديد از خانه حضور داشتم.
اين هم يک گزارش تصويري از آنچه ديدم (هر چند به دليل عجله، قابهاي عکسهايام اشکال دارند!):
1. از در که وارد شويد اين تابلو را روبرويتان ميبينيد:

2. خانهي کتابدار چهار طبقه دارد؛ اين هم راهنماي اين خانه:

3. نقاشيهاي بچهها را توي راهپله به نردهها زدهاند؛ اين يک نمونهاش:

4. طبقهي دوم، کتابخانهي بچهها است و اتاق قصهي زيبا و نوستالژيکاش:

و البته عروسکهاي قصهگويي بانمکاش:

اين هم درختي که گر بار دانش بگيرد …

ديدار از اين خانهي پرمهر با آن سادگي زيباياش و دلهاي بزرگ و باصفاي آدمهاياش يک تجربهي لذتبخش بود. اما مهم اين است که همهي ما که آن روز آنجا بوديم تصميم گرفتيم تا در کنار اين آدمهاي بزرگ، کارهاي کوچکي بکنيم براي سبز کردن انديشهي آيندهي کودکان امروز کشورمان. خانهي کتابدار به کمک من و شما در حوزههاي زير نيازمند است:
1. اهداي کتاب!
2. کمکهاي نقدي.
3. تبليغ فعاليتها و کمک در فروش محصولات و بستههاي فرهنگي خانه (چيزهايي را که ما ديديم واقعا هيچ جاي ديگري گيرتان نميآيد!)
4. همکاري در کتابداري، قصهگويي و فعاليتهاي فرهنگي.
5. همکاري در سفرهاي فرهنگي براي راهاندازي کتابخانههاي روستاها.
6. و خيلي چيزهاي ديگر.
خوب بياييد شروع کنيم:
آدرس خانه کتابدار: خ ولیعصر، بالاتر از میدان منیریه، خ اسدی منش، ک دهستانی، پ بیست.
تلفن تماس: 66962904 الی 6
ساعات کار کتابخانه: همه روزه از شنبه تا چهارشنبه از ساعت 8 الی 17
پست الکترونیکی: hlp_83@yahoo.com
پ.ن. از رضا بهرامي براي کشف اين مکان دوستداشتني صميمانه متشکرم. از نجواي عزيز هم به خاطر تبليغ ايميلي عالياش تشکر ويژه دارم. امير هم قرار بود بيايد و بالاخره از نزديک ببينيماش که متأسفانه نشد!
خدايا، خداوکيلي ما رو يادت مياد!؟
اين پست، ادامهي اين مطلب قبلي من است.
اين يك داستان واقعي است. اين مكالمه بين دو تا از دوستان من رد و بدل شده است:
« ـ چي كار ميكني؟
ـ هيچي. چي كار بايد بكنم؟ كاري ندارم كه.
ـ خوب لااقل بشين كمي فكر كن.
ـ به چي فكر كنم؟»
دقيقا. سختترين كار ممكن پيدا كردن چيزي است كه بايد به آن فكر كنيم. راستي به چه چيزي بايد فكر كنيم؟ از كجا بدانيم كه به چه چيزي بايد فكر كنيم؟
قبل از فكر كردن اين سؤال را بايد جواب داد. تصور ميكنم كه علت عمده «فكر نكردن» ما همين باشد كه نميدانيم به چه فكر كنيم. در واقع اين يك رابطهي دو طرفه ساده است:
فكر نميكنيم <======> دادهاي براي پردازش (= فكر كردن) نداريم.
مسئله اصلي نبودن آن «داده» است. دادهها را بايد از كجا به دست آورد؟ راههاي بسياري وجود دارد: زندگي اجتماعي، حواس پنج گانه و حتي درون خودمان. اما مهمترين راهي كه من ميشناسم مطالعه است ـ يا حداقل براي خود من اين گونه است. ـ ما فكر نميكنيم چون نميخوانيم. وضعيت اسفبار سرانهي مطالعه جدي در جامعه ايران اين امر را به خوبي بازتاب ميدهد. اگر چه در آمار رسمي معمولا تنها مطالعه روزنامهها و مجلات را مستثني ميكنند، اما به نظر من براي رسيدن به يك آمار دقيقتر بايد مطالعه كتب درسي و كمك درسي و البته كتب پرفروش عامه پسند ـ مثل طالعبيني، فال، موفقيت، داستانهاي عشقي مزخرف و … ـ را هم كنار گذاشت. واقعا در اين حالت سرانه مطالعه اندك جامعه ايراني چه قدر ديگر پايين خواهد رفت؟ کافي است ما کتابخوانها دور و بريهايمان را ببينيم تا بفهميم اوضاع چقدر خراب است. در چند ماه اخير من بارها در برابر اين پرسش که “مگه شما وقت کتاب خوندن هم داري؟” قرار گرفتهام و از تعجب دهانم باز مانده! (چون اغلب طرف سؤالکننده آدمي بوده که گرفتاريهاياش از من خيلي کمتر است!)
به نظر من ميان دو مشكل مذکور، در ايران يك همبستگي قوي وجود دارد. براي حل كردن هر يك بايد به ديگري به همان اندازه اهميت داد و براياش راهكار پيدا كرد، هر چند راستش من هم هر چقدر فکر کردم چگونگياش را نتوانستم کشف کنم!
شايد بعدا درباره پايين بودن سرانه مطالعه در ايران هم نوشتم.
بيهدف سر در گربيان تخيل ميرويم
باز ما را جادهها در خويشتن گم کردهاند …
احمد عزيزي
پ.ن. براي سلامتياش دعا کنيم …
امروز بهترين خبر دو سه سال اخير زندگيام را شنيدم. نميداني چقدر خوشحال شدم. سالها آرزوي اين لحظه را داشتم: آرزوي رسيدن تو به آرزويات و حالا از شنيدن خبر برآورده شدناش، شيريني به دلم آمده که جاي تمام غمها را تنگ کرده!
تو هم به زودي ميروي و من ميمانم و تنهاييهايام. من ميمانم و جاي خالي دو نفر در زندگيام که ميدانم ميليونها کيلومتر آن طرفتر، دارند به علاقهشان در زندگي ميپردازند و از آن لذت ميبرند (و از اين يادآوري، حسابي شاد ميشوم.) و البته من ميمانم و غرهاي دايمي عزيزترين که هنوز که نرفتهاي به اوجاش رسيده است!
سفرت به خير و خوشي. شاد باشي براي هميشه.
گاهي شايد بهتر باشد احساسمان نسبت به آدمها را فراموش کنيم؛ نه خود آنها را.