به خودمان اعتماد به خود را بياموزيم

نويسنده: پيتر برگمان / مترجم: علي نعمتي شهاب

هفته‌ پيش من به جلسه‌اي رفتم که براي پاس‌داشت و تقدير از ديدگاه‌هاي دکتر آلن روزنفيلد تشکيل شده بود؛ کسي که براي 22 سال رئيس مدرسه‌ي سلامت عمومي ميل‌من کلمبيا بوده است. آلن در حوزه‌ي سلامت عمومي به‌ويژه در حوزه‌هاي بهداشت و حقوق زنان يک غول به حساب مي‌آيد.

فهرست بلند بالايي از سخنرانان وجود داشت و من پس از مدتي تمرکزم را از دست دادم. پس از مدتي جري هوسن کواديا پروفسور دانشگاه کوازولو ناتال از آفريقاي جنوبي پس تريبون قرار گرفت.

او نگاهي به حاضران در مجلس انداحت و بدون هيچ هياهويي سخنراني‌اش را شروع کرد: “اغلب چيزهايي که من امروز مي‌خواستم بگويم، گفته شد. “سپس بدون خواندن متني که آماده کرده بود، زمان کوتاهي درباره‌ي يک ويژگي عجيب آلن سخن گفت:‌ “ديدن در تاريکي!” ديدن بي‌عدالتي‌هايي که ديگران نمي‌بينند و سپس اقدام کردن.

در ميان همه‌ي سخنراني‌هاي آن شب بدون هيچ ترديدي سخنراني ساده و دل‌نشين او بيش از همه مرا تحت تأثير قرار داد.

جري آن‌چه را که آلن زيسته بود براي ما مدل کرد: ديدن در تاريکي! آن روز عصر ديگر نيازي به سخنراني فصيح و غرّاي ديگري در مورد وضعيت سلامت عمومي نبود. جري همه‌ي آن چيزي را که آماده کرده بود، براي پرداختن به آن چيزي که در آن لحظه بهتر مي‌دانست به کناري نهاد. توانايي او براي تشخيص موقعيت، توقف و سپس تغيير مسير واقعا ستودني بود. اين نشان‌دهنده‌ي انعطاف‌پذيري، حضور ذهن و تمرکز او است. اما اين‌جا نکته‌اي عميق‌تر هم وجود دارد. جري نشان داد که به خودش اعتماد دارد.

پيش‌تر درباره‌ي اين‌که چقدر روي سخنراني TEDx خودم در مورد يادگيري کار و فکر کردم و خودم را براي آن آماده کردم، نوشته‌ام. هر وقت ويرايش جديدي از سخنراني‌ام آماده مي‌شد آن را براي گروهي از دوستان معتمد مي‌فرستادم ـ کساني که آدم‌هايي هوش‌مند، بخشنده و بافراست بودند ـ و از آن‌ها مي‌خواستم که نظرشان را در مورد سخنراني من بدهند. آيا به‌اندازه‌ي کافي جذاب است؟ آيا به‌اندازه‌ي کافي روشن است؟ آيا به‌اندازه‌ي کافي خلاقانه است؟ آيا به‌اندازه‌ي کافي بامزه است؟

هر بار که آن‌ها نظرات ارزشمند و هو‌ش‌مندانه‌شان را به من مي‌گفتند، من کمي احساس خسران مي‌کردم و کمي اعتمادم به پيامي که مي‌خواستم بدهم، ايده‌هاي خودم و از همه بدتر خودم کم‌تر مي‌شد. اين بدان معنا نيست که شنيدن انتقاد براي من سخت است. اتفاقا برعکس من زود به آن‌ها عمل مي‌کردم. من زياده از حد آن‌ها را مي‌پذيرفتم. من بيش از اندازه حساس بودم تا تغييراتي را به وجود آورم که موجب به دست آوردن بالاترين سطح واکنش مثبت شود.

ديويد واگونر در شعر “قهرماني با يک چهره” اين چنين مي‌سرايد:

“هر آن چيزي را که از من خواسته شده بود، برگزيدم

آن‌ها به آرامي به من تلقين کردند که چه کسي هستم

صبر کردم، و از آن چيزي که بايد ياد مي‌گرفتم شگفت‌زده شدم

اوه امروز دو برابر زمان تولدم نابينا هستم.”

بسيار از ما زمان زيادي از زندگي‌مان را به گوش کردن به پدران و مادران، معلمان، مديران و ره‌بران‌مان مي‌گذرانيم و آن چيزي را که به ما مي‌گويند انتخاب مي‌کنيم، همان کسي مي‌شويم که به ما تلقين مي‌کنند، خودمان را براساس بازخورهاي ديگران اصلاح مي‌کنيم و منتظر تأييد ديگران ـ که نشانه‌ي شناخته شدن‌مان است ـ مي‌مانيم.

دليل خوبي براي يادگيري از خرد ديگران وجود دارد. اما اين‌جا هزينه‌هايي هم هست: همان‌طور که ما خودمان را مطابق آرزوها، اولويت‌ها و انتظارات ديگران شکل مي‌دهيم، دچار ريسک از دست رفتن خودمان مي‌شويم. ما ممکن است بدون راه‌نمايي‌هاي آن‌ها منجمد شويم، اما خوب در طرف مقابل، ممکن هم هست نتوانيم خودمان دست به انتخاب بزنيم و به بينش خودمان شک کنيم. اوه اين‌جا است که دو برابر زمان تولد، کور مي‌شويم!

درمان ساده‌اي براي حس نااطميناني از خودمان بودن وجود دارد: از پرسيدن دست بکشيد. به جاي آن زماني را به سکوت براي تصميم‌گيري در مورد آن‌چه مي‌انديشيد بگذرانيد. به اين شکل است که ما بخشي از وجود خودمان را مي‌بخشيم. اين‌گونه است که قدرت‌مند، زيرک، خلاق و بابينش مي‌شويم. به اين ترتيب است که ديدمان را دوباره به دست مي‌آوريم.

بعد از منحرف شدن با بازخورهايي که گرفته بودم، بعد از اين‌که النور گفت زيادي سخت کار کرده‌ام، بعد از اين‌که براي 5 بار مرور ديگر سخنراني‌ام زمان کم آوردم؛ بالاخره همان کاري را کردم که جري انجام داد. متن سخنراني را به کناري انداختم و انتخاب‌هاي شخصي‌ام را در مورد چيزهايي که مي‌خواستم با ديگران به‌اشتراک بگذارم، مشخص کردم.

چگونه به آن انتخاب‌ها رسيدم؟ من به هزاران کلمه‌اي که نوشته بودم، تگاه کردم تا چيزي را پيدا کنم که احساس مي‌کردم نگاه يکتاي من را به موضوع يادگيري به خوبي بازتاب مي‌دهد. امروز اين کار براي من بديهي است؛ اما مسئله‌ي اصلي اين است که چگونه من انتظار داشتم ديدگاه يکتاي خودم را با پرسيدن از ديگران بيابم؟ به جاي‌ اين کار من در تاريکي به دنبال چيزهايي که ديگران از آن‌ها چشم‌پوشي کرده بودند، گشتم.

اين‌گونه اعتماد کردن به خود تنها در مورد نوشتن متن سخنراني کاربرد ندارد. اين روش در مورد سخن گفتن در جلسات، انتخاب پروژه‌هايي که مي‌خواهيد انجام‌شان بدهيد، دفاع از بودجه‌ي واحدتان و داشتن شجاعت انجامکارهايي که شما را به جلو مي‌برد، هم هست. آيا مي‌توانيد به خودتان اين‌قدر اطمينان کنيد که انگيزه‌هاي شخصي‌تان را دنبال کنيد؟

به محض اين‌که تصميم گرفتم پرسيدن از ديگران را در مورد اين‌که درباره‌ي تفکرات من چطور فکر مي‌کنند، متوقف کنم؛ من چيز جذاب ديگري را کشف کردم: من وقتي به ديگران وابسته‌ نيستم، سخت‌تر کار مي‌کنم. من مشکلاتي را حل مي‌کنم که ممکن بود حل آن‌ها را برعهده‌ي ديگران قرار بدهم. من سخت‌کوشانه‌تر کار مي‌کنم تا مطمئن شوم ديدگاه من به موضوع، از منطق دروني و يکپارچگي لازم برخوردار است.

قبلا وقتي مقاله‌ام را براي اظهارنظر ديگران مي فرستادم، با وجود اين‌که مي‌‌دانستم که بخش‌هايي از آن هنوز کار دارد، تنبلي مي‌کردم. و وقتي تنبلي من با بخشندگي ديگران همراه مي‌شد اثر جانبي‌اش کاهش ايمان من به توانايي‌هاي خودم براي کار کردن روي کاري که به آن چسبيده بودم، مي‌شد!

پيشنهاد من ناديده گرفتن بازخورها نيست. خوب است بدانيم ديگران در مورد کار ما چگونه فکر مي‌کنند. بعد از تمام کردن بازنويسي سخنراني‌ام آن را به‌عنوان تمرين براي چند گروه متفاوت از شنوندگان اجرا کردم.

اما اين بار من از آن‌ها نخواستم پيام مرا بسنجند. من از آن‌ها خواستم تا چيزي که تحويل‌شان دادم را بسنجند. آيا آن‌ها از سخنراني من چيزي به دست آورده بودند؟ آيا من پيام‌ام را به شکلي بيان کردم که اشتياق‌ام را به آن نيز به شنونده منتقل کند؟

و وقتي سرانجام سخنراني‌ام را در فيلنت ميامي ارايه دادم، سخنان‌ام روشن، متمرکز و معتبر احساس شد.

حالا احساس مي‌کنم خودم هستم.

منبع

لينک‌هاي هفته (25)

هفته‌ي کم‌لينکي داشتيم! پيش از شروع سه نکته:

  1. لينک‌هايي که به نظرم بايد حتما و تحت هر شرايطي خوانده بشوند را با رنگ قرمز از ساير لينک‌ها متمايز مي‌کنم.
  2. براي ديدن لينک‌هاي کليه‌ي قسمت‌هاي قبل، مي‌توانيد به اين‌جا مراجعه بفرماييد.
  3. اين مجموعه پست‌ها در حکم يک دفترچه‌ي يادداشت مطالب مهم براي من هستند. اگر لينک اخبار را هم مي‌گذارم، براي اين است که به نظرم برخي اخبار حداقل تيترشان بايد توسط کساني که در حوزه مشاور‌ه‌ي مديريت و آي‌تي فعال هستند، ديده شوند. بنابراين اگر تعداد لينک‌ها زياد هستند، اولا ببخشيد و ثانيا اين‌که حداقل به تيترها نگاهي بياندازيد؛ ضرر نمي‌کنيد!

با اين توضيحات لينکهاي هفته را مرور مي‌کنيم:

مديريت:

آشنایی با شرکت مجهول برای استخدام (چرا شرکت‌ها آگهي استخدام مجهول الهويه مي‌دهند؟ حتما به کامنت آقاي واحد پاي اين پست توجه کنيد!)، سن کارآفرینی و آن سه کلمه حیاتی برای موفقیت (امير مهراني)

منشور پروژه – قسمت دو و راهنمایی برای جمع آوری نیازمندی های پروژه (مهدي عرب عامري)

گرفتن مدرک PMP، از سیر تا پیاز (عالي!!! هر چقدر هم تعريف کنم کمه! حتما بخونيد.؛ از نادر خرمي‌راد)

مصاحبه با امیر مهرانی درباره‌ي پرسنال برندینگ و ۲۶ راه که من را مجددا به بلاگ خود بکشانید (مايا؛ وبلاگ کسب و کار اينترنتي)

کیفیت یک فرهنگ است (مجيد آواژ؛ وبلاگ بهساد)

احتکار تجربه!!! (وبلاگ همينا درباره‌ي دردسرهاي آغاز يک استارت ـ آپ در ايران!)

از اعتماد به نفس ژاپني تا تلاطم سياسي عربي (آيدين کسايي)

لذت مهندس نرم افزار بودن (علي واحد؛ وبلاگ رادمان)

نظرسنجی را جدی بگیریم (افشين دبيري در مورد لزوم نظرسنجي‌هاي مرتب از کارکنان در پي فاجعه‌ي فوت 4 کارگر در ايران خودرو)

شرکتی که راه خود را از کشورش جدا کرد (درباره‌ي استراتژي‌هاي بازاريابي شرکت ايسر)

موفقيت از راه (درباره‌ي استراتژي‌هاي بازاريابي شرکت آب معدني اويان؛ پرفروش‌ترين آب معدني اروپا)

دانلود چند کتاب در زمينه‌ي استراتژي

فناوري اطلاعات:

انواع سرویس‌های Cloud Computing و قیمت تبلت‌های اندرویدی مهم تر از اندروید ۳٫۰ Honeycomb است ! (مهرداد نايب)

در همایش اندروید چه گذشت؟! و گوگل موزه‌ها را به خانه‌هایتان آورد! (دکتر علي رضا مجيدي؛ يک پزشک)

تفاوت اسم رمز خوب و بد

فروش كتاب‌هاي الكترونيكي بيش از كتاب‌هاي کاغذی (در فروش سالانه‌ي آمازون فروش کتاب‌هاي کيندل، دستگاه کتاب‌خوان آمازون از فروش کتاب‌هاي کاغذي بيش‌تر شده‌اند!)

جدول پرفروش ترین سیستم عاملهای موبایل/ “آندروئید” پرفروش ترین شد (رشد فروش اندرويد در سال 2010 نسبت به سال 2009 شگفت‌انگيز است: 600 درصد!!!)

کدام کشورها پرسرعت‌ترین و کندترین اینترنت رادارند/ جایگاه ایران درآسیا

پيش‌بيني درآمد يك ميليارد دلاري برای نرم افزارهای موبایلی

فروش یک و نیم میلیارد گوشی در سال گذشته

پيش‌بيني درآمد 136 ميليارد دلاري پيامك در سال 2015

جدول بازار جهانی رایانه در سال 2010/ معرفی پرمتقاضی ترین رایانه ها

درآمدهای مایکروسافت رکورد زد (به لطف کينکت …)

جایگاه ایران در حوزه مدیریت امنیت اطلاعات

کیوویکی؛ رقیبی برای ویکی‌پدیا و گوگل

اقتصاد:

زنان در ایران فقط ۱۳درصد فرصت های شغلی را در اختیار دارند (فاجعه …)

شکاف جنسیتی در میان نسل خلاق آمریکا/ مخترعانی که در گاراژ کار می‌کنند! (چند درصد آدم‌ها به تفکيک زن و مرد خودشان را خلاق مي‌دانند!؟ و اين آدم‌ها به خلاقيت در چه‌ حوزه‌هايي علاقه‌مندند؟ بسيار بسيار خواندني و جالب!)

انسان‌ها چطور تصميم‌ مي‌گيرند؟ انگيزه‌ها مهمند

جامعه‌شناسي، روان‌شناسي و کار حرفه‌اي:

نیازمندی بیش از پیش به روانشناسی مثبت‌نگر (استاد پرويز درگي)

راز بزرگ موفقیت: تمرکز

یادداشت ویژه :شکست امپراطور کوچک در سرزمین ناپلئون‌ها و فوتبال و سیاست! (دو نقد فوتبالي ـ جامعه‌شناسي بر شيوه‌هاي تکراري و بي‌اثر پرداختن به شکست‌هاي پياپي فوتبال ما!)

نوشتن با قلم ذهن را تقویت می کند (قابل توجه آدم‌هاي ديجيتالي مثل من!)

پ.ن. 1. لطفا اگر وبلاگي، پستي يا مطلبي را من نديده بودم يا نمي‌شناسم، کامنت بگذاريد و معرفي بفرماييد براي يادگيري بيش‌تر.

پ.ن.2. اگر دوست داشتيد توئيتر گزاره‌ها را براي ديدن ايده‌ها و حال و احوال روزانه‌ي من و گودر گزاره‌ها را براي ديدن متن کامل اين مطالب و ساير مقالات و اخبار مربوط به مديريت، مشاوره، فناوري اطلاعات و البته اقتصاد، روان‌شناسي و جامعه‌شناسي (و گاهي هم که خيلي هيجان‌زده مي‌شوم، علم!) دنبال کنيد.

پ.ن.3. پست لينک‌هاي هفته از اين پس به جمعه‌ها منتقل مي‌شود تا من برسم همه‌ي لينک‌هايي که بايد را مطالعه کنم!

درس‌هايي از فوتبال براي کسب و کار (7)

سايت گل فارسي مصاحبه‌اي با پپ گوارديولا گذاشته در مورد بازي بارسا و راسينگ. اين جملات پپ بسيار مهم‌اند: “می‌خواهم ارزش بسیاری به کاری بنهم که این تیم انجام می‌دهد. بازیکنان تلاش فوق‌العاده‌ای انجام می‌دهند.” پپ در ادامه در مورد بويان که گل‌نزني در حد احمد مؤمن‌زاده‌ي خودمان شده (!)، گفته: “او بازیکنی قدرتمند می‌شود، چون در طول سال‌ها بسیار به ما کمک کرده و به این روند ادامه خواهد داد. او استعداد بازی در این‌جا را دارد.”

اين را بگذاريد کنار اين‌که حدود يک ماه پيش وقتي معلوم شد سه نام‌زد اصلي توپ طلاي امسال، هر سه از بارسا هستند، اعلام شد که ممکن است همه‌ي بازي‌کنان بارسا در مراسم اهداي توپ طلا شرکت کنند. هر چند آخرش اين اتفاق نيفتاد؛ اما خوب وجه نمادين اين حرکت بسيار مهم بود.

درس فوتبالي اين شماره براي کسب و کار اين است: در يک سازمان موفقيت، حاصل تلاش همه است و شکست نيز مال تک تک افراد؛ اما ره‌بران سازمان نبايد فراموش کنند که بايد در افراد ضعيف سازمان هم اين باور را ايجاد کنند که آن‌ها هم عضو مهمي از تيم هستند. براي موفقيت سازمان ضروري است تک تک اعضاي تيم احساس مهم‌ بودن بکنند!

پ.ن. نمي‌توانم مراتب تقدير و تشکر و لايک‌هاي فراوان خودم را نسبت به پست شورانگيز خانم فرانک مجيدي در سال‌گرد تولد پپ بزرگ با عنوان رؤیاساز بيان ندارم!

سه کلمه براي ارزيابي 360 درجه!

هفته‌ي پيش دکتر مجيدي اين‌جا در يک پزشک، سرويس جديدي را معرفي کردند که با عضويت در آن‌، ديگران مي‌توانند شما را در سه کلمه توصيف کنند. ايده‌ي بسيار جذاب و هوش‌مندانه‌اي است! خيلي از دوستان زحمت کشيدند و در صفحه‌ي من، در موردم نظر دادند. اما جذابيت اين سرويس براي من از دو جهت بود:

  1. پرسنال برندينگ مثل هر کار سيستماتيک ديگر بدون بازخور گرفتن معنادار نيست. شما بايد تلاش کنيد تا در ذهن ديگران با گروهي از ويژگي‌هاي مشخص شناخته شويد (يعني به محض اين‌که اسم شما آمد، ياد آن ويژگي يا به‌عبارت ديگر ياد واژه‌ي خاصي در مورد شما بيفتند!) اما خوب شاخص موفقيت‌تان چيست؟ شايد Three Words Me يک راه سنجش ميزان موفقيت‌تان در پرسنال برندينگ باشد! من از واژه‌هايي که در مورد من در اين صفحه نوشته شده، نکات جالبي به دست آورده‌ام. مخصوصا اين‌که در داشبورد حساب‌تان کلمات داراي بيش‌ترين استفاده (Top Words) را هم مي‌توانيد ببينيد.
  2. ارزيابي 360 درجه ابزار نسبتا جديدي براي ارزيابي عملکرد در سازمان‌ها است. به صورت خلاصه در ارزيابي 360 درجه براي هر فرد تلاش مي‌شود تا از مجموع نظرات افراد زيردست، بالادست و هم‌سطح فرد براي ارزيابي عملکرد او استفاده شود تا از اشکالات روش‌هاي سنتي ارزيابي عملکرد اجتناب شود. اما خوب شايد يک اشکال روش 360 درجه، به‌دست آوردن اطلاعات لازم باشد؛ مخصوصا در مورد زيردستان که از غضب مديرشان مي‌ترسند! ابزار Three Words Me مي‌تواند يک راه‌حل براي اين مشکل باشد؛ البته نه در سطح رسمي و سازماني بلکه براي خود ما در هر سطحي که هستيم. يکي از ويژگي‌هاي سايت Three Words Me قابليت نظر دادن ناشناس (Anonymous) است. بنابراين شما به‌عنوان يک مدير يا حتا کارشناس مي‌توانيد يک اکانت در اين سايت درست کنيد و بعد از زيردستان‌تان و هم‌کاران‌تان و حتا بالادستي‌هاي‌تان بخواهيد در مورد شما در اين سايت قضاوت کنند!‌ باور کنيد نتايج جالبي به دست خواهيد آورد.

پس حالا لطفا تشريف ببريد به حساب من در اين‌جا و در مورد من با سه کلمه قضاوت کنيد!

پ.ن.1. پست ثابت ايده‌هاي هفته آن چيزي که بايد، از آب در نيامد. براي همين حذف‌اش مي‌کنم.

پ.ن.2. نوشته‌ي امير مهراني را هم در اين رابطه با عنوان آن سه کلمه حیاتی برای موفقیت بخوانيد.

لينک‌هاي هفته (24)

خودم باورم نشده 6 ماهه دارم هر هفته اين کار را مي‌کنم!!!! آآآآآ به همت‌ام! :دي

پيش از شروع سه نکته:

  1. لينک‌هايي که به نظرم بايد حتما و تحت هر شرايطي خوانده بشوند را با رنگ قرمز از ساير لينک‌ها متمايز مي‌کنم.
  2. براي ديدن لينک‌هاي کليه‌ي قسمت‌هاي قبل، مي‌توانيد به اين‌جا مراجعه بفرماييد.
  3. اين مجموعه پست‌ها در حکم يک دفترچه‌ي يادداشت مطالب مهم براي من هستند. اگر لينک اخبار را هم مي‌گذارم، براي اين است که به نظرم برخي اخبار حداقل تيترشان بايد توسط کساني که در حوزه مشاور‌ه‌ي مديريت و آي‌تي فعال هستند، ديده شوند. بنابراين اگر تعداد لينک‌ها زياد هستند، اولا ببخشيد و ثانيا اين‌که حداقل به تيترها نگاهي بياندازيد؛ ضرر نمي‌کنيد!

با اين توضيحات لينکهاي هفته را مرور مي‌کنيم:

مديريت:

احسان اردستاني اين هفته پستي نوشت با عنوان مرگ سرمايه هاي اجتماعي که نقطه‌ي آغازي شد براي بحث بيش‌تر در اين زمينه: ليالي اين‌جا راه‌کارهايي ارايه داد و چند نفر را هم دعوت کرد براي نوشتن بيش‌تر. نوشته‌ي من اين‌جا، صادق جم اين‌جا و علي نيکويي را هم اين‌جا بخوانيد و نوشته‌ي ديگر احسان در اين زمينه حواشی “مرگ سرمایه های اجتماعی” (نویسنده مهمان)

بحث و گفتگو: نقش شبکه‌های اجتماعی در شرایط کاری (امير مهراني)

علم غیب در برنامه ریزی پروژه و منشور پروژه – قسمت اول (يک نکته‌ي اضافي از من: منشور پروژه در پروژه‌ها خيلي مهمه. مخصوصا در حوزه‌ي مشاوره که کسي اهميتي به منشور نمي‌ده و فرماليته است عملا. منشور پروژه بايد در حوزه‌ي محدوده به همه‌ي ذي‌نفعان دقيقا نشان بده که در پروژه قرار است چه کاري انجام شود و چه کاري نه.) (مهدي عرب عامري)

مشتری اصلی در سیستم خدمات درمانی (سيستم بهداشتي ـ درماني آمريکا چگونه کار مي‌کند؟ پست جالب نيام يراقي)

درس‌هایی از کارگاه‌های عمرانی(1)- نقشه‌بردارها (احمد شريفي؛ راست‌اش من دوست مهندس نقشه‌بردار زياد دارم. خارج کارگاه که اين طوري نيستند؛ داخل کارگاه هم نديدم‌شون!)

اگر ایده ای در سر دارید همین حالا به سوالات زیر پاسخ دهید! (وبلاگ همينا)

خطای رایج در مدل سازی (تحليل‌گران ديناميکي سيستم‌ها و کلا تحليل‌گران سيستم اين مطلب نويد غفارزادگان را بخوانند!)

ده راهنمایی عملی برای ورشکسته کردن یک شرکت نرم افزاری! (علي واحد؛ وبلاگ رادمان)

چرا بازاریابی کردن اینقدر سخت است!!؟؟ (احسان نصيري)

تعريف تعریف مجدد از شکست‌

DNA افراد نوآور (“ارتباط دادن، سوال پرسیدن، مشاهده کردن، آزمایش کردن و شبکه‌سازي”)

دیالوگ و یادگیری سازمانی (“افراد یاد گرفته‌اند که دنیا را در ذهنشان به بخش‌های متفاوتی تقسیم کنند و سپس در هر بخش فعالیت‌های خاصی را در مورد مواردی که در آن بخش وجود دارد انجام دهند. ولی مساله ‌اينجا است که افراد پس از مدتی فراموش مي‌کنند که خودشان‌ اين بخش‌بندی‌ها را ‌ايجاد کرده‌اند و در نتیجه احساس مي‌کنند بخش‌هایی که در ذهنشان وجود دارد بازتابی از واقعیت است. به ‌اين ترتیب مخلوقات خود ما بر ما حاکم مي‌شوند. شاید بزرگ‌ترین مشکل ‌اين باشد که ما ‌اين کار را به صورت جمعی انجام مي‌دهیم و به نظر مي‌رسد که یادگیری سازمانی تنها در صورتی مي‌تواند صورت بگیرد که ما شروع به زیر سوال بردن‌ اين واقعیت بسیار مبهم و در عین حال تاثیرگذار بکنیم.”)

آيا انعطاف‌پذيري نافي اقتدار مدير است؟مدیریت مقتدرانه (“مدير بايد تصمیم بگیرد که چه جنبه‌های شخصیتی‌اش را مي‌خواهد به دیگران نشان دهد و هر جنبه را به چه افرادی”)

استراتژی متنوع‌ سازی شرکت «دل» حضور در حوزه‌های متنوع به چه قیمتی؟ و موردکاوي دل: چه ميزان تنوع در محصولات مطلوب است؟ (اين مقاله‌ي دو قسمتي کيس شرکت دل را در مورد استراتژي متنوع‌سازي بررسي مي‌کند. واجب است خواند‌ن‌اش به‌ويژه براي دانشجويان MBA)

روزنامه دنيای اقتصاد ويژه نامه MBA (مطالب عمومي‌اش در مورد MBA بد نيست؛ تبليغات‌اش در مورد دوره‌ي MBA يکي از مؤسسات خصوصي را هم خواستيد ببينيد. با وجود احترامي که براي دوره‌هاي مؤسسات خصوصي قائلم و شرکت در آن‌ها را مفيد مي‌دانم؛ اما به‌ هيچ عنوان اين دوره‌ها را MBA نمي‌دانم.)

خلاقیت و نوآوری و معجزه اشتباهات

چرا گوگل به یک استیو جابز نیاز دارد؟

فناوري اطلاعات:

مرا در ۳ کلمه توصیف کن! (سرويس بسيار جالبي که دکتر مجيدي در يک پزشک معرفي کردند! عاليه؛ حتما امتحان کنيد)  و اندروید ۳٫۰ یا شانه عسل چه ویژگی‌های تازه‌ای دارد؟ (از دکتر علي رضا مجيدي؛ يک پزشک)

شیفتگان تکنولوژی در عصر جدید (گيک کيست!؟؛ از جواد افتاده.)

جایزه 100میلیون دلاری Google برای انصاف اشمیت!

رویارویی و جبران خسارت بعضی از مدیران اجرایی شرکت‌هاي فناوري با مشاغل مهم در سال 2011

احتمال فروش مای‌اسپیس به گوگل (من خيلي با ماي اسپيس کار نکردم؛ اما به نظرم اشتباه استراتژيک‌اش اين بود که براي کاربران آمريکايي طراحي شد اما در خود آمريکا هم خيلي ازش استقبال نشد.)

افزایش توجه برنامه نویسان به «اندروید»

۱۰ نکته‌ای که در مورد نوکیا نمی‌دانید!

Google`s Schmidt Handing CEO Reins to Page: 10 Gains and Losses (اسلايدشوي جالبي در مورد کارهاي درست و نادرست اريک اشميت به‌عنوان مديرعامل گوگل.)

Schmidt, Jobs, Zuckerberg, and the Future of Adult Supervision – Julia Kirby – Our Editors – Harvard Business Review (نظارت بزرگان بر کودکان کاسب! مدلي موفق که براي استيو جابز، پيج و بيرن جواب داده و زوکربرگ سعي دارد بهش تن نده!)

آی‌پد بيش از ۱۷ ميليون فروش داشت (فروش آي‌فون هم به 15 ميليون رسيد: اين‌جا.)

اقتصاد:

غول‌های «سیلیکون ولی» اقتصاددانان را به زرادخانه خود اضافه می‌کنند

با کمک گوگل و فروشگاه‌های آنلاین روش‌های جدید محاسبه تورم

به بهانه نودمين سال تولد بوكانان: دولت باید در خدمت منافع عام باشد (بوکانان را علي سرزعيم با مقالات نظريه‌ي انتخاب عمومي بوکانان در روزنامه‌ي دنياي اقتصاد به ما معرفي کرد. اخيرا ايشان مقالات‌شان در اين زمينه را به صورت کتاب منتشر کرده‌اند: اين‌جا)

جامعه‌شناسي، روان‌شناسي و کار حرفه‌اي:

پنچر نشوید! (نامه‌ي محمود سيفي عزيز به دوستي که در برابر سبکي تحمل‌ناپذير هستي از پاي درآمده … براي همه‌ي افسردگان و به ته خط رسيدگان خواندن‌اش توصيه مي‌شود!)

5 راهکار موثر برای کسانی که در محل کار خسته می شوند (همه‌اش را تجربه کردم؛ راس مي‌گه!)

روش‌هاي جلوگيري از کمر درد

با یادداشت کردن، اضطراب خود را کاهش دهید

چگونه محیط کار خود را طراحی کنیم؟

شادترین مردم دنیا کجا زندگی می‌کنند؟

ویترین واقعیت فوتبال ما و درباره واکنش به شکست مقابل کره -توهم ایرانی چگونه درمان می‌شود (دو نقد جامعه‌شناسانه ولي فوتبالي درباره‌ي شکست ايران برابر کره‌ي جنوبي در جام ملت‌هاي آسيا)

پ.ن. 1. لطفا اگر وبلاگي، پستي يا مطلبي را من نديده بودم يا نمي‌شناسم، کامنت بگذاريد و معرفي بفرماييد براي يادگيري بيش‌تر.

پ.ن.2. اگر دوست داشتيد توئيتر گزاره‌ها را براي ديدن ايده‌ها و حال و احوال روزانه‌ي من و گودر گزاره‌ها را براي ديدن متن کامل اين مطالب و ساير مقالات و اخبار مربوط به مديريت، مشاوره، فناوري اطلاعات و البته اقتصاد، روان‌شناسي و جامعه‌شناسي (و گاهي هم که خيلي هيجان‌زده مي‌شوم، علم!) دنبال کنيد.

پ.ن.3. از اين هفته پست لينک‌هاي هفته به جمعه‌ها منتقل مي‌شود تا من برسم همه‌ي لينک‌هايي که بايد را مطالعه کنم!

درس‌هايي از فوتبال براي کسب و کار (6)

باز هم باختيم؛ آن جايي که نبايد. حقيقتا هر چقدر تيم ملي فوتبال در بازي‌هاي مرحله‌ي مقدماتي خوب بود و ما را به پايان انتظار 35 ساله‌مان اميدوار کرد؛ در بازي ديشب دوباره هماني شديم که مي‌بايد مي‌بوديم (ببينيد يادداشت طنز من را با عنوان با دل شير؛ چرا که نه؟ در سايت گل‌آقا؛ به‌ويژه بندهاي دو و سه و چهارش را.) و اين شکست باعث شد تا ياد اين بيفتم که سال‌هاست داريم در اين فوتبال در سطح بين‌المللي شکست مي‌خوريم و ديگر براي‌مان عادي شده: در همين دو روز دوباره همه‌ي اتفاقاتي که هميشه افتاده دارد مي‌افتد: متهم کردن سرمربي به بي‌کفايتي، متهم کردن بازي‌کنان به بي‌غيرتي، تأکيد بر شناسايي علل حذف تيم ملي با کار کارشناسي و … کارهاي بي‌نتيجه و کاملا تخريب‌گرانه‌‌اي که سال‌هاست دارند تکرار مي‌شوند و خوب اثربخشي‌شان کاملا از اين شکست‌هاي پياپي فوتبال‌مان مشخص است! راست‌اش من از اين دو ماجراها مي‌خواهم دو تا درس فوتبالي جديد براي کسب و کار بگيرم:

  • شکست خوردن پلي است به سوي موفقيت تا وقتي که شکست خوردن براي‌تان عادي نشده باشد! (اين بار هم باختيم، مثل دفعات قبل … نهايت‌اش اين است که بگيم: ايشالا دفعات بعد!!! اين‌که نشد برخورد سيستمي با شکست.)
  • اين شيوه‌ي برخورد شما با شکست است که سازنده‌ي راه موفقيت آينده است (چيزي که ما هرگز بلد نبوديم و نيستيم و در بند قبل به آن اشاره کردم: برخورد سيستمي و البته خلاقانه با شکست. چرايي‌ اين موضوع، دلايل خاص خودش را دارد که شايد يک روزي در موردش نوشتم.)

حساب پوچي‌هاي زندگي …

گاهي هم بدترين چيز ممکن درست از کار در مي‌آيد. ما مَرديم؛ بايد منتظر چنين چيزهايي باشيم، خودمان را عليه آن‌ها مجهز کنيم و به خصوص به اين امر آگاه باشيم که ما فقط در صورتي در برابر پوچي‌هايي که هميشه بالاجبار و هر چه بيش‌تر سر راه‌مان قرار مي‌گيرند، از پا در نمي‌آييم، فقط در صورتي مي‌توانيم در اين دنيا تا حدي راحت زندگي کنيم، که در کمال فروتني حساب اين پوچي‌ها را هم در برنامه‌ريزي‌هاي‌مان بکنيم. شعور ما فقط به طور ناچيزي دنياي‌مان را روشن مي‌کند …

فردريش دورنمات؛ قول

پ.ن. براي همه‌ي اخبار بد ديروز و ام‌روز و ام‌شب؛ به‌ويژه سقوط ام‌شب هواپيما در اروميه و براي همه‌ي ما که اين روزها در اخبار نااميدکننده و پوچي‌هاي ناتمام زندگي غوطه‌وريم …

6 روش براي پر کردن هر روز باک بنزين‌ بدن‌تان!

نويسنده: توني شوارتز/ مترجم: علي نعمتي شهاب

آيا ساعت‌هاي زيادي کار مي‌کنيد، در جلسات زيادي حاضر مي‌شويد، تعطيلات کوتاه‌تري داريد، اي‌ميل‌هاي بيش‌تري را پاسخ مي‌دهيد و ناهارتان را سر ميزتان صرف مي‌کنيد؟ (تازه اگر اصلا ناهاري در کار باشد!)

آيا تقاضاها از شما هر روز بيش‌تر مي‌شود و در نتيجه براي همراه ماندن با آن‌ها براي شما دچار مشکل شده‌ايد؟ آيا حال‌تان از شنيدن عبارت “کار بيش‌تر با ورودي کم‌تر” به هم مي‌خورد؟ آيا واژه‌ي “ناپايدار” براي‌تان آشنا به نظر مي‌رسد؟

انسان‌ها مثل رايانه‌ها نيستند: آن‌ها نمي‌توانند براي زمان زيادي به صورت مداوم و با سرعت بالا کار کنند. ما براي داشتن هارموني و نوسازي گاه به گاه طراحي شده‌ايم. در اين مقاله 6 استراتژي که براي ما مفيد بوده را به شما هم هديه مي‌کنيم:

يک: خواب کافي را بالاترين اولويت خود قرار دهيد

بسياري از ما اين افسانه را که يک ساعت خواب کم‌تر باعث افزايش بهره‌وري مي شود را باور کرده‌ايم. در حقيقت حتي مقدار کوچکي کم‌خوابي مي‌تواند به شکل قابل توجهي ظرفيت تمرکز، تفکر تحليلي و خلاقيت ما را تحت تأثير قرار دهد.

نتايج تحقيقات روشن‌اند: بيش از 95 درصد از ما نيازمند 7 تا 8 ساعت خواب شبانه هستيم تا به ميزان کافي استراحت کنيم و مغزمان هم بتواند به صورت بهينه آموخته‌هاي جديد ما را در خودش هضم کند. افراد داراي عملکرد عالي ـ از موسيقي‌دادن‌ها گرفته تا قهرمانان ورزشي ـ حتي بيش‌تر از 8 ساعت در شبانه‌روز مي‌خوابند!

دو استراتژي ساده‌اي که مي‌توانند کمک کنند اين‌ها هستند:

  1. يک زمان معين براي رفتن به رختخواب را مشخص کنيد و 30 تا 45 دقيقه زودتر کم‌کم براي خواب آماده شويد. به اين ترتيب مي‌توانيد از کارهاي تحريک‌کننده‌اي مثل پاسخ دادن به اي‌ميل‌ها رها شويد و در مقابل، به کارهاي آرامش‌بخشي مثل گرفتن يا حمام داغ يا مطالعه بپردازيد.
  2. زمان کوتاهي را به مرور آن‌چه پيش از خوابيدن در ذهن‌تان هست بگذرانيد و سپس هر چيزي را که نگران‌تان مي‌کند يادداشت کنيد. کاري که مي‌کنيد پارک کردن اثربخش اين دغدغه‌ها است تا بدين ترتيب ان‌ها شما را از خوابيدن باز ندارند يا در نيمه شب شما را از خواب نپرانند!

دو: هر 90 دقيقه به خودتان يک زنگ تفريح بدهيد

مقدار زماني که کار مي‌کنيد ارزش محصول‌ کارتان را مشخص نمي‌کند؛ بلکه انرژي که هر ساعت به کارتان وارد مي‌کنيد اين ارزش را تعيين مي‌کند. به همين شکل زماني که کار نمي‌کنيد اهميت ندارد؛بلکه اين‌که چقدر ماهرانه‌ تجديد انرژي مي‌کنيد مهم است.

کليد اول تسکين دادن متناوب بدن‌تان است. شما مي‌توانيد با تمرين کردن به شکل قابل توجهي ضربان قلب‌، فشار خون و تنش عضلات‌تان را بين 30 تا 60 ثانيه کاهش دهيد.

در حالي که چشمان‌تان بسته‌اند، با سه شماره يک نفس بسيار عميق با تمام ظرفيت‌ بيني‌تان بکشيد و با شش شماره نفس را از دهان‌تان بيرون بدهيد. بدين ترتيب عمليات بازيابي خود را تقويت مي‌کنيد.

وقتي بدن‌تان تسکين بيابد، مغز متفکرتان هم راحت‌تر مي‌شود و شما هم احساس به‌تري خواهيد داشت.

سه: يک فهرست پويا از همه چيز داشته باشيد

همه چيز يعني هر کاري مي‌خواهيد انجام دهيد. هر چقدر ذهن‌تان را به صورت کامل‌تر و در دوره‌هاي زماني کوتاه‌تري دانلود کنيد؛ انرژي کم‌تري را در فکر کردن بي‌ثمر در مورد کارهاي انجام شده تلف خواهيد کرد و انرژي بيش‌تري براي خرج کردن در کارهايي که انجام مي‌دهيد خواهيد داشت.

چهار: ضربان قلب‌تان را بالا ببريد يا بعد از ظهرها چرتي بزنيد

اگر داريد براي ورزش نکردن به صورت منظم از خودتان عذرخواهي مي‌کنيد که “ببخشيد، وقت ندارم!” با ورزش کردن در زمان ناهار خوردن چطوريد؟

براي پاک کردن ذهن‌، کاهش نگراني و به دست آوردن انرژي جديد هيچ راه به‌تري از بالا بردن هدف‌دار ضربان قلب‌تان تا نقطه‌هاي آئروبيک و آنائروبيک وجود ندارد.

اگر رفتن به يک سالن ورزش براي‌تان خيلي وقت‌کشي محسوب مي‌شود؛ درباره‌ي يک پياده‌روي با سرعت بيش‌تر از حد معمول در بيرون ساختمان چطوريد؟ اگر در دفترتان هستيد، چطور است بلند شويد و از پله‌ها پايين برويد؟

يک گزينه‌ي جايگزين، 20 تا 30 دقيقه خواب نيم‌روزي بين ساعت‌هاي 13 تا 16 است؛ وقتي اغلب ما موجي از خستگي را احساس مي‌کنيم. يافته‌هاي پژوهش‌گري به نام سارا مدنيک نشان مي‌دهد که يک چرت کوتاه هر چند نمي‌تواند کاملا قدرت‌بخش باشد؛ اما در مقايسه با افراد نخوابيده، به شکل قابل توجهي عملکرد را در فعاليت‌هاي فکري در ساعات بعد از آن افزايش مي‌دهد.

کارفرماهاي اندکي چرت زدن را ممنوع کرده‌اند؛ با اين حال حتي تکيه دادن به پشتي صندلي‌تان و بستن چشمان‌تان براي دقايقي هر چند اندک مي‌تواند باعث تجديد انرژي شود. اگر هم رئيس‌ هستيد؛ يک صندلي مخصوص خواب بگيريد ـ محبوب‌ترين اثاثيه‌ي اداري براي من ـ و خودتان به‌عنوان سرمشق ديگران به اين کار مبادرت ورزيد!

پنج: قدرداني کردن و لذت بردن را تمرين کنيد

يکي از کم‌ احتمال‌ترين راه‌هاي شناخته شده براي از دست دادن انرژي احساسات منفي است. ما در تذکر دادن آن‌چه اشتباه است نسبت به آن‌چه درست است، سرعت بيش‌تري داريم!

در زندگي‌‌تان به دنبال موقعيت‌هايي براي قدرداني از ديگري بگرديد و احساس‌تان را به صورت مستقيم يا در قالب يک نوشتار با او در ميان بگذاريد. به اين ترتيب شما به او جامي از انرژي مثبت را خواهيد بخشيد؛ اما به‌اشتراک گذاشتن انرژي مثبت به خودتان هم اين امکان را مي‌دهد که احساس به‌تري داشته باشيد.

به دنبال فرصت‌هايي براي قدرداني از خودتان باشيد. زماني را براي لذت بردن از پيروزي‌هاي کوچک صرف کنيد، به خودتان اعتباري را که لياقت‌اش را داريد، بدهيد و خودتان را براي زمان‌هايي که کم مي‌آوريد، ببخشيد.

شش: يک مراسم آييني را براي رفتن از محل کار به منزل و بالعکس طراحي کنيد

وقتي دفترمان را ترک مي‌کنيم، بسياري از ما کارمان را با خودمان حمل مي‌کنيم. در نتيجه حتي وقتي که در منزل هستيم، حضورِ غايبِ ميان جمع محسوب مي‌شويم! دنبال ايجاد روش خاصي بگرديد که خودتان را از کارتان رها سازيد تا بتوانيد در پشت صحنه به زندگي‌تان بپردازيد.

به‌ترين مراسم آييني که من در ميان مشتريان خودم ملاحظه کرده‌ام، توقف جايي نزديک منزل‌ ـ مثل يک پارک ـ و چند دقيقه صرف وقت براي تمام کردن روز و تمرکز بر آن‌چه در پيش رو قرار دارد، است. منزل را دوباره به جايي تبديل کنيد که شما را تازه مي‌سازد.

منبع

پست‌هاي ثابت هفتگي گزاره‌ها

هيچ کاري مثل تعهد ايجاد کردن، براي اين‌که آدم مجبور شود آن کاري را که بايد بکند انجام دهد، نتيجه‌بخش نيست. حقيقت اين است که تنبلي، دست‌اندازهاي زندگي و البته بي‌حوصلگي باعث شده بود که مدت‌ها مطالبي را که مي‌دانستم بايد بخوانم را نخوانم. هر چند شرايط زندگي‌ام اين روزها بدتر شده که به‌تر نشده‌؛ اما خوب حداقل فايده‌ي مجموعه پست‌هاي لينک‌هاي هفته براي من اين بوده که مجبورم کرده به صورت مستمردر طول هفته بخوانم و بخوانم و بخوانم. همين نتيجه‌ي نسبتا خوب، باعث شده تا مدتي در ذهنم به اين فکر کنم که چند تا کار ديگر هم بايد انجام بدهم که نمي‌دهم و شايد به‌وسيله‌ي اين‌جا بشود تعهد انجام آن‌ها را هم در خودم ايجاد کنم. بنابراين از هفته‌ي آينده، علاوه بر انتشار هفتگي پست لينک‌هاي هفته در پنج‌شنبه شب‌ها، سه پست ثابت هفتگي ديگر هم خواهيم داشت:

  1. شنبه شب‌ها ـ مقاله‌ي هفته: چه مشاور، چه دانشجوي مديريت، چه هر کار ديگري داشته باشيد، بايد هر هفته کتاب و مقاله به‌اندازه‌ي کافي بخوانيد. کتاب را که من نمي‌توانم يک هفته‌اي بخوانم‌ (!)، اما سعي مي‌کنم هر هفته يک مقاله يا پرزنتيشن خوب و عالي (طبيعتا به زبان انگليسي) را بگذارم. اين مقالات يا پرزنت‌ها مي‌توانند در مورد موضوعات پايه‌ي علم مديريت يا IT باشند و ممکن است مباحث جديدي را در اين حوزه مطرح کنند. هر چند تمرکز اصلي‌ام را روي مقالات کلاسيک و اساسي علم مديريت (به‌ويژه مقالات HBR) مي‌گذارم.
  2. دوشنبه‌ شب‌ها ـ ايده‌هاي هفته: خيلي وقت‌ها از اين طرف و آن طرف ايده‌هاي جالبي را يادداشت مي‌کنم که نمي‌شود در قالب يک پست کامل بنويسم‌شان؛ هر چند که وقتي دفترچه‌ي يادداشت‌ام را ورق مي‌زنم، هي به من چشمک مي‌زنند که: منو بنويس! 😉 براي حل اين مشکل، دوشنبه‌ شب‌ها، سه ايده‌ي جالب را اين‌جا يادداشت خواهم کرد.
  3. سه‌شنبه شب‌ها ـ پست مربوط به مشاوره‌ي مديريت و IT: واقعيت اين است که من به شدت به حوزه‌ي مشاوره علاقه‌مندم. نوشته‌هاي پراکنده‌ام تا به امروز اين را نشان داده؛ اما فکر مي‌کنم در اين فضاي بي‌در و پيکر مشاوره‌ي مديريت و IT در ايران لازم است که حتما به صورت هفتگي در اين مورد بنويسم. ادعايي ندارم که مشاور خيلي درست و حسابي هستم؛ اين کار را براي اين مي‌کنم که خودم را به خواندن در مورد مشاوره در طول هفته مجبور کنم!

طبيعي است که پست‌هاي ثابت شبانه‌ي (!) فوق باعث نمي‌شود که رويه‌ي قبلي گزاره‌ها تغيير کند. اين‌جا همان جاي قبلي است با اندکي افزودني‌هاي اميدوارم خوش‌مزه‌تر!

آيا زندگي = کار!؟

روزها و شب‌هاي به شدت شلوغي را مي‌گذرانم؛ پر از لحظه‌هايي که يا کار دارم يا دغدغه‌ي کار! به To-Do ليستم که نگاه مي‌کنم هر چقدر هم که جلو مي‌روم تعداد کارها کم نمي‌شود و تازه از جاهايي که آدم فکرش را هم نمي‌کند، کارهاي بيش‌تري خراب مي‌شود روي سر آدم! اين روزها خسته‌ام از اين‌ها:

  • مدير محترمي با تو سر کاري توافق مي‌کند و دو روز بعد زنگ مي‌زند که: “آقا براي اين‌که کارت زياد نشه مديريت کار را دادم به يکي ديگه. شما باهاش کار کن!” (اين جناب “يکي ديگه” محض رضاي خدا يک ثانيه هم سابقه‌ي کار ندارد!)
  • دوست عزيزي گزارشي را براي پروژه‌اش نوشته. بنده اصلا روحم هم خبر ندارد که چه شده، چه صحبت‌‌هايي با کارفرما شده و اصلا قرار بوده چه بشود! اين وسطه کارفرما گير اساسي به متدولوژي کار داده و يک روش من‌درآ وردي را هم به اين بنده خدا انداخته. طبيعي است که من به‌عنوان يک MBA خوانده، بايد گزارش را از نظر علمي اصلاح کنم. گزارش را مي‌بينم سرم سوت مي‌کشد. AHP به شکل بسيار نبوغ‌آميزي به کار برده‌اند و بنده بايد ظرف چند ساعت براي اين روش جديدالخلقه (که اجداد ساعتي بنده خدا را در گور مي‌لرزاند!) ادبيات علمي بسازم!
  • مديرعامل دستور داده فلان پروژه را متوقف کنيد. ما هم حسب امر ايشان، اين کار را کرده‌ايم. کارشناس محترم کارفرما، صبح و بعد از ظهر زنگ مي‌زند که کجايي!؟ چرا نيومدي؟ عرض مي‌کنم که شرکت خودمون هستم! مضمون جواب اين است که بي‌خود کردي نيومدي اين‌جا! (حضور و غياب روزانه داريم از سوي کارفرما …)
  • سر کلاس استاد دارد درس مي‌دهد. گوشي‌ام زنگ مي‌خورد؛ شماره‌ي کارفرما است. بلند مي‌شوم که جواب‌اش را بدهم براي فرار از نق زدن‌هاي بعدي‌اش که قطع مي‌شود. دوباره و سه باره همين اتفاق. استاد، بنده را با واژه‌هاي محترمانه‌اي جلوي هم‌کلاسي‌هاي‌ام مورد مرحمت قرار مي‌دهند …
  • با قول و قراري مسئوليتي به بنده در شرکت داده شده. وقتي براي امضاي تايم شيت 2 ساعت کاري که در اين زمينه انجام داده‌ام پيش مدير مربوطه مي‌روم، چنان نگاهي به من مي‌کند که از خودم بودن پشيمان مي‌شوم!
  • مثلا داريم يک سال است براي شرکت يک خبرنامه‌ي آموزشي هفتگي در مي‌آوريم. وقتي هر هفته هست، هيچ کس رغبتي نمي‌کند حتا در حد يک جمله براي اين خبرنامه بنويسد و من بايد 5-6 ساعتي را وقت بگذارم تا تهيه‌اش کنم. وقتي هم که فرصت ندارم و نيست، همه دنبال اين هستند که چرا نيست!
  • دوست محترمي براي کاري از من مشاوره مي‌خواهد. وقتي مي‌گويم وقت ندارم؛ اين‌قدر دلخور مي‌شود که پشيمان‌ام مي‌کند. خوب مشاوره دادن به ايشان هم وقت مي‌خواهد ديگر!
  • صبح رفته‌ام براي کاري جايي مصاحبه‌ي شناخت وضع موجود داشته‌ام. ساعت 11 شب گوشي‌ام زنگ مي‌خورد: “آقا من شنيدم شما کار را کامل نشناختي.” مي‌گويم: در اين مرحله اطلاعاتي که مي‌خواستم گرفتم. جواب در اين مايه‌ها است که حواس‌ات باشه که حواسم بهت هست که نپيچوني!
  • هفته‌ها است پنجشنبه و جمعه و روز تعطيل و غيرتعطيل با هم فرقي ندارند …

خوب در مقابل اين همه، دست آخر به چه مي‌رسي؟ به اين‌که همه طلب‌کارند و تو بده‌کار؛ به اين‌که هميشه اشتباهات يا کار تو است يا اين‌که تو بايد درست‌شان کني و حق اعتراض هم نداري چون که “آن‌ها” يا بالادست تو هستند يا کارفرما هستند، به اين‌که “آقا شما پيشنهاد بده درست‌اش کنيم” و دست آخر هم “نشد و نمي‌شه”، به اين‌که  داغان پاغان‌ترين آدمي که باهاش مواجه مي‌شوي هم احساس مي‌کند بيش‌تر از تو مي‌فهمد و بدتر اين‌که فکر مي‌کند خودش آدم است و تو نيستي، به اين‌که هفته‌ها مي‌گذرد و فيلمي را که گذاشتي سر فرصت ببيني را نمي‌رسي ببيني، به اين‌که شب با حسرت خواندن يک صفحه کتاب مي‌خوابي، به اين‌که هميشه از زندگي عقبي، به اين‌که چهار سال درآمدت را خرج گرفتن يک مدرک MBA کردي و دست آخر “برو بگذار لب کوزه آبش را بخور”: به‌روز بودن و دانستن و خواندن و نوشتن نه در کار مهم است و نه در زندگي، به اين‌که اولويت‌هاي زندگي‌ات و معيارهايي که براي تو مهم‌اند براي هيچ کسي (به‌ويژه …) اصلا مهم نيست، به اين‌که …

در مقابل‌اش هم، حرص آدم در مي‌آيد از موجودات بي‌سواد و از آن بدتر بي‌ادبي که اين طرف و آن طرف مي‌بيني. کساني که با حقوق‌هاي آن چناني (فاجعه‌اش بخش خصوصي است نه دولتي!) در حال کارهاي اين چنيني هستند و تنها فرق‌شان با تو اين است که يا شانس آورده‌اند چند سال زودتر پا به اين کره‌ي خاکي گذاشته‌اند و يا اين‌که شانس آورده‌اند و خانواده‌ي محترم‌شان کاره‌اي بوده‌اند! و خوب حضرت عالي هم چشم‌ات کور که از اين شانس‌ها نداشتي، زير دست‌شان و براي‌شان کار کن و يک کلمه هم حق اعتراض نداري …

اين طوري مي‌شود که هر چقدر از کار کردن لذت مي‌برم؛ گاهي اوقات واقعا کم مي‌آورم و اصلا فکر مي‌کنم که همه چيز را تعطيل کنم و چند ماهي بروم بشينم خانه. کتاب بخوانم، فيلم ببينم، سفر بروم‌ (که چقدر هم الان لازم‌اش دارم) و از زندگي لذت ببرم. ولي خوب نمي‌شود؛ لابد بايد ماند و مبارزه کرد؛ و گر نه تو يک شکست خورده‌اي!

بحث نااميدي و گله و شکايت نيست؛ نکته‌هاي مثبت زندگي هم کم نيستند. فقط غرض اين‌که اين روزها خسته‌ام به شدت. همين. شايد کلا مدتي در اين‌جا را هم تخته کردم.

پ.ن. همکاران محترم من در شرکت و دوستان‌ام، متن را به خودشان نگيرند. شايد بعضي جاهاي‌اش خيالي باشد.