سرگردانِ سربلند

خنده‌ی خشکی به لب دارم ولی بارانی‌ام
ظاهری آرام دارد باطن طوفانی‌ام

مثل شمشیر از هراس‌م دست و پا گم می‌کنند
خود ولی در دست‌های دیگران زندانی‌ام

بس که دنبال تو گشتم شهره‌ی عالم شدم
سربلندم کرده خوشبختانه سرگردانی‌ام

می‌زند لبخند بر چشمان اشک‌آلود شمع
هر که باشد باخبر از گریه‌ی پنهانی‌ام

هیچ دانایی فریب چشم‌های‌ت را نخورد
عاقبت کاری به دستم می‌دهد نادانی‌ام …

سجاد سامانی

جاده یعنی: رفت …

جاده گفتی یعنی رفتن؟

جاده یعنی تکرار همین واژه؟

دریغ

دوست دانای‌م دانا باش

که حقیقت بس غم‌ناکتر است

جاده رفتن نیست

که تو بتوانی با آسانی

چند کمند

سوی آفاقی چند

از پی صید ابعاد زمان اندازی

که به دام آری آهوهای می‌روم و خواهم رفت و خوا …

که به بند آری آهوهای چست زمان را

جاده رفتن نیست

جاده مصدر نیست

جاده تکرار یک صیغه‌ی غربت‌بار است

جاده یک صیغه که تکرارش

گردبادی است که با خود خواهد برد

که برد

هر چه برگ و بر باغ دل تو

هر چه بال و پر پروانه‌ی پندار مرا

جاده رفتن نیست

جاده طومار و نواری نه و جوباری

جاده یعنی رفت

رفت

رفت

همین …

زنده‌یاد منوچهر آتشی

زندگی منهای روزمرگی (16): راهی به‌سوی رهایی

نویسنده‌ها و منتقدان، وقتي شما سخن از كلاژ به ميان مي‌آوريد، دچار اشكال ادبي مي‌شوند؛ يكي از آنها به اين سبك، «تصاوير شعری» و ديگري «داستان‌هاي خيلي كوتاه» مي‌گويد. كدام‌يك از اين توصيف‌ها را بيشتر مي‌پسنديد؟

براي من، كلاژ فقط روشي براي نوشتن است و نه چيز ديگري؛ من از سال‌ها پيش شروع كردم به فرستادن كارت‌پستال‌هايي براي دوستانم كه در آنها كلمات را به‌هم مي‌چسباندم. من هميشه براي اين كار از يك قيچي كوچك تاشو استفاده مي‌كردم و وقتي در هواپيما مجله مي‌خواندم و كلمه‌اي مي‌ديدم كه از آن خوشم مي‌آمد، مي‌بريدمش. بعد متوجه شدم كه چقدر تركيب كلمات زيادي وجود دارد. من به اين كارم در خانه حتي هنگام كار با تخته‌گوشت در آشپزخانه هم ادامه دادم. اين‌طوري مي‌توانستم هنگام غذاخوردن كلمات اضافي را بيرون بيندازم. اما كلمات خيلي گسترده هستند و هميشه بيشتر و بيشتر مي‌شوند. بعد من يك ميز لغات براي خودم درست كردم اما كلمات خاكي و چرب مي‌شدند و من به ناچار آن‌ها را دور مي‌انداختم و خيلي حيفم مي‌آمد ـ هزاران كلمه! اكنون آن‌ها را بر اساس حروف الفبا در جعبه مي‌گذارم.

هنگامي كه جايزه نوبل به شما اهدا شد، شما گفتيد كه نوشتن، مايه دروني من است. چطور چنين چيزي ممكن است وقتي به زبان اعتماد نداريد؟

نوشتن كه زبان نيست، بلكه قريحه كاركردن با زبان است كه در من وجود دارد. آدم فقط كار نمي‌كند كه نان خودش را به دست آورد. زماني كه ما كار مي‌كنيم ديگر نسبت به خودمان آگاه نيستم. و اين مساله ما را آرام مي‌كند. آدم هميشه نمي‌تواند دائما حواسش به خودش باشد، هنگام كار آدم از خودش رها است. نوشتن يكي از راه‌هاي رهايي از خود است. هر كاري يك تسخيرشدگي دارد و اينگونه زبان من را تسخير مي‌كند. اما اين مساله مشخصا با زبان سروكار ندارد، بلكه سروكارش با زندگي است. من مي‌خواهم در كتاب‌هايم بگويم كه چه در زندگي اتفاق مي‌افتد. زبان فقط يك ابزار است.

كتاب‌هايتان خيلي با شخص خودتان سروكار دارد، چگونه مي‌گوييد كه نوشتن شما را از خود رها مي‌كند؟

اين به آن معناست كه در آن لحظه نوشتن، خودت را احساس نمي‌كني؛ وقتي مي‌نويسم متوجه گذر زمان نمي‌شوم.

(از گفتگو با هرتا مولر؛ برنده‌ی نوبل ادبیات؛ این‌جا)

طلوعِ غروب …

یک دل‌خوشیِ صرفِ قریب‌الوقوع باش
درلحظه‌ی شکست، دوباره شروع باش

در پیش‌گاه حضرتِ نام‌آشنای عشق
لطفا دمی به حال خضوع و خشوع باش

شب خیمه می‌زند به دل‌ت، لحظه‌ای بخند 
آرامشِ خیال، به‌وقتِ طلوع باش …

***
نگذار عاشق‌ت بشوم زودتر برو …
فکرِ علاجِ واقعه، قبل از وقوع باش!

سید مهدی نژادهاشمی

راهِ بی‌پایان …

گرچه این راه به آخر نرسیدن دارد
به هوای تو دلم قصد پریدن دارد

یک کبوتر به لب بام خیال است انگار
خبری از طرف یار، شنیدن دارد

از دل طاق اگر چلچله‌ای چکه کند
بی‌‌هوا سمت دل‌ت قصد وزیدن دارد

هر زمانی که امیدی به رسیدن دارم
زهر شیرین فراق تو چشیدن دارد

چشم‌هایی که ندیدند گل روی‌ت را
تا سحرگاه فقط فرصت دیدن دارد

محمد مهدی سلیمان

فکرِ دل‌گرفته …

خود را شبي در آينه ديدم، دل‌م گرفت
از فکر اين‌که قد نکشيدم، دل‌م گرفت

از فکر اين‌که بال و پری داشتم، ولی
بالاتر از خودم نپريدم، دل‌م گرفت

از اين‌که با تمام پس‌انداز عمر خود
حتي ستاره‌ای نخريدم، دل‌م گرفت …

***

نقاشي‌ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هيچ خانه‌اي نکشيدم، دل‌م گرفت

شاعر کنار جو گذر عمر ديد و من
خود را شبی در آينه ديدم، دل‌م گرفت!

سيد مهدي نقبايي

شور و شر اشک …

بر تیر نگاه تو دلم سینه سپر کرد
تیر آمد و از این سپر و سینه گذر کرد

چشم تو به زیبایی خود شیفته‌تر شد
هم‌چون گل نرگس که در آیینه نظر کرد …

گفتیم دمی با غم تو راز نهانی
عالم همه را شور و شر اشک خبر کرد

سوز جگرم سوخته دامان دلم را
آهی که کشیدیم در آیینه اثر کرد

 یک لحظه شدم از دل خود غافل و ناگاه
 چون رود به دریا زد و چون موج، خطر کرد

بی‌صبر و شکیبم که همه صبر و شکیبم
همراه عزیزان سفر کرده، سفر کرد …

امروز دوم اردیبهشت، قیصر امین‌پور 58 ساله شد. روح بزرگ‌ش شاد.

فرجام روحِ ناآرام …

ای روحِ رام‌ناشده! در جنب‌و‌جوش باش
روحی تو ـ ناسلامتی ـ ای جان، چموش باش

ای مردِ در نهاد من افسرده، سوخته …!
زانوی غم رها کن و در عیش و نوش باش

چون نی، نجیب خواندی و نشنید روزگار
شیپور شو ـ کران به کران ـ در خروش باش

هم‌دوش آبشار ـ نه دل‌واپس سقوط … ـ
هم‌کوله با نسیم ـ نه غربت به‌دوش ـ باش

***

ای بغضِ بی‌محل وسط حرف من نپر
تا جمله را تمام نکردم خموش باش

***

آئینه چون شکست، بجز خرده‌شیشه نیست
این دل بریدنی شده دنیا …! به‌هوش باش!

حمیدرضا حامدی

زندگی با “دوستت دارم” خوش است

کاش می‌افتاد در آئیـــنه‌ها
عکس دل‌ها از میان سینه‌ها

جلب می‌کردند هر زنجــیر را
عکس‌های لختی شمشـیر را

هر که می‌شد سنگدل سل می‌گرفت
هر که گل می‌چید رودل می‌گرفت

هیچ باغی برگ لرزیدن نـداشت
هیچ دستی جرأت چـیدن نداشت

شمر یعنی هر که در فصل بهار
خون کبــکی را بـــریزد با نــهار

از تـو بیـزارم، بد و آدم‌کش است
زندگی با “دوستت دارم” خوش است …

این هفته احمد عزیزی بعد از 9 سال درد و رنج، دیگر برای همیشه به آرامش رسید و ما را در حسرت ذهن زلال و شوراندیش‌ش گذاشت … روح بزرگ‌ش در جوار اهل بیت (ع) که عمری در وصف آن‌ها عاشقانه سرود، شاد باد.

معنی حیرانی‌ها …

بی‌تو دنیای من آبستن ویرانی‌هاست
شانه‌های‌م گسل درد و پریشانی‌هاست …

***

عشق یعنی که بباری به گل و سنگ و علف
عاشقِ محض شدن، عادتِ بارانی‌هاست …

***

رفتن‌ت درد عجیبی است که در جان‌م ریخت
رفتن‌ت عاقبت‌ش بی‌سروسامانی‌هاست!

پشت کردی به من و پشت به دنیا کردم
این غم‌انگیزترین معنی حیرانی‌هاست …

هادی نژادهاشمی