بابا کاشف مي‌شود!

به هر ماجراي بدي مي‌توان از دو زاويه‌ي ديد نگاه کرد: زاويه‌ي ديد چراها و زاويه‌ي ديد چي‌ها! چراها سويه‌ي منفي قضيه هستند: چرا اين طوري شد؟ چرا اين‌قدر من بدبختم؟ چرا اوني که من مي‌خوام نمي‌شه؟ و … در مقابل چي‌ها سويه‌‌ي مثبت ماجرا را به ما مي‌نمايانند: نشد؛ خوب حالا چي کار کنم؟ حالا که اين طوري شده؛ چي کار مي‌تونم بکنم؟ و … و خوب کمي که فکر کنيد مي‌بينيد تفاوت اين دو تا نگاه از زمين تا آسمان است. جايي مي‌خواندم که بزرگ‌ترين هنر آدم‌ها تبديل کردن چراهاي زندگي به چي‌ها است!

خوب حالا که چي؟ اين مقدمه را نوشتم تا بپردازم به کتاب شيرين رضا ساکي با عنوان “بابا باتري‌دار مي‌شود.” رضا ساکي را همه‌ي ما با برنامه‌ي پرطرف‌دار همين چند سال پيش راديو جوان به‌ياد مي‌آوريم: جووني به وقت فردا. رضا يکي از نويسندگان اصلي آن برنامه بود و اگر پي‌گير آن برنامه بوده باشيد، حتما شعرهاي طنز استثنايي‌اش را هم به ياد مي‌آوريد.

خوب ماجراي اين کتاب چيست؟ ماجرا از اين قرار است که پدر آقاي ساکي گرفتار بيماري سرطان مي‌شود و اين کتاب، شرحي است بر زندگي اين باباي عزيز و دوست‌داشتني در روزهاي مبارزه با بيماري‌هاي عجيب و غريب‌اش. ماجرا بسيار غم‌انگيز است و نگاه طنازانه به آن بسيار مشکل؛ اما ساکي به‌خوبي از پس اين چالش برآمده است.

من خيلي نمي‌خواهم به جزييات خود کتاب بپردازم. زبان شيرين و صميمي کتاب و طنز جذابي که بر يک ماجراي بسيار تلخ سايه افکنده، مي‌طلبد که خودتان بخوانيد و از ماجراي اين آقاي “بابا” سر دربياوريد. اين‌جا مي‌خواهم به نکته‌اي برگردم که در آغاز اين نوشته به آن اشاره کردم: هنر تبديل چراها به چي‌ها.

از همان ابتداي داستان، نگاه اطرافيان بابا به موضوع بيماري او نگاه چرايي است: چرا پدر ما؟ چرا خوب نشدنيه؟ چرا روز به روز بدتر مي‌شه؟ اما … خود بابا طور ديگري به قضايا نگاه مي‌کند: حالا مگه چي شده؟ حالا که شده؛ من چي کار مي‌تونم بکنم؟ و چيزهايي شبيه اين. اين شکل نگاه بابا به او اجازه مي‌دهد تا تبديل به کاشف بزرگ لذت‌هاي پنهان‌مانده‌ي زندگي در روزهاي آخر زندگي‌اش بشود: لذت با هم بودن، لذت از دست دادن و نداشتن، لذت نشنيدن و حرف نزدن و … اين نگاه جالب باباي کاشف داستان، واقعا هر آدم افسرده‌اي را هم به زندگي اميدوار مي‌کند! شايد به‌ترين نمونه‌اش جايي باشد که دکترها به بابا مي‌گويند که چشم‌اش آب مرواريد آورده و 50 درصد احتمال دارد که به‌زودي نابينا شود. بابا در مقابل مي‌گويد: “بياييد به 50 درصد بد قضيه فکر کنيم که اگر اتفاق افتاد پذيرش‌اش براي‌مان راحت‌تر باشد و اگر نيفتاد شيريني‌اش بيش‌تر شود.” و اين‌گونه اين باباي نازنين به ما مي‌آموزد که مي‌شود طور ديگري هم با اتفاقات بد زندگي کنار آمد!

در کنار طنز بانمک کتاب، صداقت و صميميت و پاکيزگي زبان داستان هم از لذت‌هاي اصليِ خواندن آن است. چيزي که قطعا به زحمات ويراستار کتاب رضا شکراللهي عزيز هم برمي‌گردد. مطمئن باشيد وقتي کتاب را شروع کرديد تا تمام‌اش نکنيد، زمين‌اش نخواهيد گذاشت!

بابا باتري‌دار مي‌شود نوشته‌ي رضا ساکي و با نقاشي‌هاي بانمک سلمان طاهري،در سال 1389 در 45 صفحه توسط مؤسسه‌‌ي فرهنگي هنري گل‌آقا با قيمت 2000 تومان منتشر شده است.

يک عصر گل‌آقايي گودري!

بعد از ظهر پنج‌شنبه 22 ارديبهشت را بنا به قرار قبلي در محل آبدارخانه‌ي همايوني گل‌آقا گذراندم. خلاصه‌ي ماجرا اين‌که امسال مؤسسه‌ي گل‌آقا به دلايلي موفق به حضور در نمايشگاه کتاب نشد؛ بنابراين توفيق الهي نصيب ما شد براي يک قرار گودري جهت زيارت مجدد اصحاب آبدارخانه. و اين‌ طوري شد که يک عصر گرم را با دوستان گودري در کتابخانه‌ي آبدارخانه‌ گذرانديم. و اين پست، روايتي کوتاه است از آن‌چه گذشت:

در نمايشگاه کتاب کوچک گل‌آقا، کتاب‌هاي جالب و جذابي وجود داشت: از “بابا باتري‌دار مي‌شودرضا ساکي که کادوي تولد من از طرف گل‌نساي عزيز بود (و بعدا حتما در موردش خواهم نوشت) تا کتاب‌هاي مرحوم استاد منوچهر احترامي و از سال‌نامه‌هاي نوستالژيک گل‌آقا تا کتاب‌هاي داخل قفسه‌هاي قفل‌دار کتابخانه! اين نماها را از نمايشگاه ببينيد تا متوجه شويد منظورم چيست!

و خوب البته جناب شاغلام که گوشه‌اي با آن سيبيل‌هاي معروف و چهره‌ي هميشه خندان‌اش ايستاده بود و به ما خوشامد مي‌گفت:

کنار ميز کتاب‌ها هم يک دفتر يادبود گذاشته شده بود که البته مثل خود نمايشگاه از آن هم استقبال بي‌نظيري به عمل آمد:

البته فکر نکنيد منظورم اين است که استقبال کم بوده. اصلا! نشون به اون نشون که من دو تا مجموعه‌ کاريکاتور عالي گل‌آقايي را نشون کردم. وقتي آخر برنامه رفتم بخرم‌شان گفتند تموم شده!

خوب در اين چند ساعت چه کرديم؟ هم‌زمان با جهاد سايبري دوستان غايب گودري (پاي گودر البته!) ما هم همراه با حاضرين جمع براي حل مشکلات جامعه هم‌ديگر را به صرف شيريني و چايي ديشلمه‌ي گل‌آقايي (البته نه در استکان‌هاي کمرباريک معروف!) و غر زدن مهمان کرديم. وقتي برنامه تمام شد به‌گمانم ديگر مشکلي براي حل شدن نمانده بود (حالا جزئيات حرف‌هاي‌مان را حتما برادراني که بايد، شنيده‌اند!)

ممنون‌ام از همه‌ي کساني که آمدند و يک عصر خوب را براي همه‌ي ما ساختند: چه کساني که مي‌شناختيم‌شان و براي اولين بار يا چندمين بار زيارت‌شان کرديم (به‌ويژه حسين وحداني نازنين که اصلا فکر نمي‌کردم اين طوري باشه!) و چه دوستاني که براي اولين بار افتخار آشنايي با آن‌ها را داشتيم. و تشکر ويژه‌اي هم دارم از لايک‌زنندگان آگهي‌هاي گودري ما براي بازديد از آبدارخانه که مي‌دانم دل‌شان پيش ما بود …

راست‌اش را بخواهيد در دوران کودکي و نوجواني و حتا جواني که گل‌آقا مي‌خواندم، فکرش را هم نمي‌کردم که روزي آبدارخانه را از نزديک ببينم؛ چه برسد به اين‌که عضوي از جماعتِ اصحابِ آبدارخانه محسوب بشوم! پس ممنون‌ام از خانم صابري و همکاران مؤسسه‌ي گل‌آقا (به‌ويژه خانم صفرزاده و خانم افتخاري) براي محبت‌شان و البته کادوهايي که به من دادند!

به اميد روزي که همه‌‌ي شما دوستان عزيز حاضر و غايب مجلس آن روز را در آبدارخانه ملاقات کنيم. به اميد آن روز که اميدوارم زود باشد. به‌زودي خبرش را خواهيد شنيد!

قبلا هم پست‌ گل‌آقايي داشته‌ام: طعم چای در استکان‌های شاغلام که روايتي است از اولين ديدار من از مؤسسه‌ي گل‌آقا. 🙂

کتاب‌خانه (1)

دوستان همينا از من خواسته‌اند تا در اين روزها که در ايام برگزاري نمايشگاه بين‌المللي کتاب به سر مي‌بريم، کتاب‌هاي خوبي را که در حوزه‌ي مديريت مي‌شناسم معرفي کنم. به نظر بد نيامد که هر از چند گاهي اين کار را انجام بدهم. ضمن عذرخواهي از اين دوستان بابت تأخير يک هفته‌اي در انتشار اين پست، در اين‌جا مي‌خواهم دو کتاب بسيار خوبي را که در سال‌هاي اخير خوانده‌ام، معرفي کنم:

1. ماجراهاي يک مشاهده‌گر؛ پيتر دراکر؛ ترجمه‌ي غلامحسين خانقائي؛ سازمان مديريت فرا: اين کتاب، زندگي‌نامه‌ي خودنوشت پيتر اف. دراکر بزرگ پدر علم مديريت نوين در طول مسير زندگي نود و چند ساله‌ي اوست. شايد بيش از هر چيز ديگر، نگريستن به جهان از زاويه‌ي ديد يک متخصص برجسته قطعا جذابيت‌هاي خاص خود را دارد؛ هر چند که از آن مهم‌تر ياد گرفتن چطور نگاه کردن به دنيا است. دراکر در صفحات آغازين کتاب مي‌گويد: “مشاهده‌گرها از خود تاريخچه و سرگذشت ندارند. آن‌ها در عين حضور در صحنه جزو نمايش نيستند؛ آن‌ها حتي تماشاچي هم نيستند. موفقيت نمايش و بازي‌گران آن در گروي توجه جاضران به آن‌هاست؛ در حالي که عکس‌العمل مشاهده‌گر نسبت به نمايش فقط بر خود او تأثير مي‌گذارد. ولي مشاهده‌‌گر در پشت صحنه ـ همانند يک آتش‌نشان حاضر در يک تماشاخانه ـ در کنج مخفي خود، چيزهايي را مي‌بيند که از ديد بازي‌گران و حاضران در مجلس ناديده مي‌ماند و از همه مهم‌تر اين‌که او از منظر متفاوتي جداي از بازي‌گران و تماشاچيان به نمايش مي‌نگرد. در واقع، مشاهده‌گران به جاي اين‌که هم‌چون آينه نور را بازتاب نمايند، به صورت منشور عمل کرده و آن را به رنگ‌هاي اصلي‌اش تجزيه مي‌کنند.

و با اين تعريف از مشاهده‌گر است که وارد خواندن داستان زندگي طولاني، پرفراز و نشيب و جذاب دراکر مي‌شويم. با مادربزرگ بي‌نظير و بانمک او همراه مي‌شويم (اين مادربزرگه واقعا استثناييه؛ بايد فصل مربوط به او را بخوانيد و کلي با خواندن کارهاي بانمک‌اش بخنديد تا بفهميد چه مي‌گويم)، از روش تدريس سه خواهر معلم دراکر در کودکي نکات جالبي را مي‌آموزيم، در مسير زندگي او با آدم‌هايي گم‌نام اما بسيار مؤثر در تاريخ جهان روبرو مي‌شويم، رشد حرفه‌اي دراکر را در اروپا و آمريکا دنبال مي‌کنيم، با ديدگاه‌هاي دراکر نسبت به نظريات بزرگاني چون فرويد و مارشال مک لوهان آشنا مي‌شويم،‌ ماجراهاي زندگي چند تن از ثروت‌مندان معروف اروپايي و آمريکايي و درس‌هاي زندگي آن‌ها را مرور مي‌کنيم و با ايده‌ها و روش‌هاي مديريتي افسانه‌هايي مانند آلفرد اسلوان آشنا مي‌شويم. شايد مهم‌ترين نکته‌ي کتاب همان ياد گرفتن “چگونه مشاهده‌ کردن” باشد. دراکر به ما مي‌آموزد که چطور به دنيا و زندگي ديگران، از زاويه‌ي ديد يک آدم حرفه‌اي بنگريم.

2. بازآفريني سازمان؛ راسل ايکاف؛ ترجمه‌ي تقي ناصر شريعتي و همکاران؛ انتشارات سازمان مديريت صنعتي: ايکاف را همه‌ي علاقه‌مندان به تحليل سيستم‌ها حتما مي‌شناسند. ايکاف هم به‌نوعي در کنار بزرگاني چون چرچ‌من پدر علم تحليل سيستم‌ها محسوب مي‌شود. روايت روش ساده اما بسيار جذاب و کاربردي تحليل سيستم‌ها به روايت ايکاف را هم دانش‌آموختگان دانشکده‌ي صنايع پلي‌تکنيک حتما از زبان استاد ارج‌مندمان دکتر رمضاني به ياد مي‌آورند. ايکاف هم که متأسفانه مانند دراکر بايد از او با پيش‌وند مرحوم ياد کنيم، در اين کتاب به دنبال پيشنهاد طرحي جديد براي طراحي سازمان‌ها است: سازمان شبکه‌اي. اما اهميت اين کتاب به اين موضوع برنمي‌گردد؛ بلکه اين کتاب به دليل توصيف ديدگاه‌هاي ايکاف در مورد سيستم‌ها و تحليل‌شان است که اهميتي بسيار پيدا کرده است. ايکاف در اين کتاب از تعريف و انواع سيستم‌ها شروع مي‌کند و جلوتر، به توصيف ماهيت و ابعاد سازمان و مديريت از ديدگاه خودش مي‌رسد. در ادامه به تشريح فرايند طراحي آرماني سازمان از ديد خودش مي‌رسد و در اين فرايند مباحثي بسيار جذاب را مطرح مي‌کند. از جمله فصلي با عنوان “فرايند / برنامه‌ريزي ابزار” که شايد براي من به‌عنوان يک تحليل‌گر و مشاور، يکي از جذاب‌ترين و مفيدترين متوني باشد که درباره‌ي ابزارهاي مديريت خوانده‌ام. البته اين کتاب در بخش‌هايي هم نگاه ايکاف را به موضوعاتي مانند دموکراسي در سازمان‌هاي نوين مطرح مي‌کند که در جاي خودش براي من به‌عنوان يک علاقه‌مند علوم اجتماعي بسيار جذاب بود. پايان کتاب هم خلاصه‌اي است از کتاب بي‌نظير ديگر ايکاف: برنامه‌ريزي تعاملي.

من قبل‌تر در گزاره‌ها دو کتاب ديگر را هم معرفي کرده‌ام که باز هم پيشنهاد مي‌کنم اگر آن‌ها را نخوانده‌ايد، نگاهي بهشان بياندازيد:

رقص فیل‌ها ـ یک نگاه کلی (به‌ترين کتاب مديريتي که در چند سال اخير خوانده‌ام!)

معرفی کتاب: شرکت سهامی حیوانات

شاد بودن!

“شاد بودن وضعيتي است خيالي که در گذشته زندگان به مردگان نسبت‌اش مي‌دادند و اين روزها کودکان به بزرگ‌ترها نسبت‌اش مي‌دهند و بزرگ‌ترها به بچه‌ها.”

توماس ساژ

پ.ن. اين را هم فراموش نکنيم: جايي خواندم که چاپلين بزرگ گفته: تمام عمر سعي کردم تا بفهمي؛ اما تو فقط خنديدي …

 

راجر ايبرت: تصوير يک زندگي

مي‌دانم که [مرگ] دارد سر مي‌رسد و ترسي هم از آن ندارم. چون معتقدم در آن سوي مرگ، چيزي که بخواهيم از آن بترسيم وجود ندارد. فقط اميدوارم در مسير سر رسيدن‌اش، تا حد امکان از درد و رنج بيش‌تر معاف شوم. پيش از آن‌که زاده شوم کاملا راضي بودم، و مرگ را هم حالتي مثل آن تلقي مي‌کنم. آن‌چه به خاطرش قدردان هستم موهبت شعور است و زندگي، عشق، شگفتي و خنده. نمي‌توانيد بگوييد که جالب نبوده، آن‌چه از اين سفر با خودم به خانه آورده‌ام، خاطرات عمرم است. نياز من به آن‌ها تا به ابديت، بيش از نياز به آن مدل کوچک برج ايفل است که به رسم يادگار از پاريس به خانه آورده‌ام، نيست.

باور دارم که اگر در پايان همه‌ي اين‌ها، به فراخور قابليت‌هاي‌مان، کاري کرده باشيم که ديگران را کمي شادتر کرده باشد و کاري که خودمان را کمي شادتر کرده باشد، اين کمابيش نهايت چيزي است که از ما برمي‌آيد. کاستن از شادي ديگران، جنايت است، و ناشاد کردن خودمان، نقطه‌‌ي آغاز همه‌ي جنايت‌ها است. بايد بکوشيم تا خوشي را به جهان ببخشيم. اين نکته، فارغ از هر مشکلي که ممکن است داشته باشيم و هر وضعيتي که سلامتي و شرايط‌مان ممکن است داشته باشند، صدق مي‌کند. بايد بکوشيم. من هميشه اين را نمي‌دانستم و خوش‌حالم از اين بابت که آن قدر عمر کردم تا اين حقيقت را کشف کنم …

مجله‌ي فيلم؛ شماره‌ي 421؛ بهمن 1389؛ ص 65

پ.ن.1. مدت‌ها بود جملاتي با اين‌قدر قدرت در توصيف ماهيت زندگي برخورد نکرده بودم. راجر ايبرت منتقد بزرگ سينما، اين روزها به دليل ابتلا به سرطان تيروئيد، روزهاي آخر عمر را مي‌گذراند.

پ.ن.2. آخر هفته‌ي به شدت شلوغي از نظر کاري داشته‌ام. لينک‌هاي هفته اميدوارم فردا منتشر شوند.

از شکست سيستم تا «نبوغ سيستم»!

اين ترم آخري در دانشگاه درس مديريت ريسک داشتيم. يکي از مباحث درس، تئوري‌هاي ريسک بود که در اين بخش 12 تئوري مطرح شده در اين زمينه (که اغلب‌شان هم صبغه‌ي فلسفي داشتند) بررسي شدند. يکي از اين تئوري‌ها اما براي من به‌عنوان يک تحليل‌گر سيستم جذاب بود: تئوري شکست سيستمي. طبق اين تئوري، هيچ سيستمي کامل نيست و در نتيجه سيستم‌ها به صورت بالقوه در خطر شکست قرار دارند. و خوب اين متصديان سيستم‌ها هستند که بايد ضمن آگاهي از زمينه‌هاي بالقوه‌ي شکست سيستم‌شان، ارزيابي دقيقي از ميزان ريسک موجود داشته باشند. يک مثال جذاب ولي ناراحت‌کننده در اين زمينه هم هم مطرح است: فاجعه‌ي انفجار شاتل چلنجر روي سکوي پرتاب در سال 1986. فاجعه‌ي چلنجر محصول دست کم گرفته شدن خوردگي موجود در اتصالات نگه‌دارنده‌ي سپرهاي محافظ حرارتي شاتل چلنجر بود. مهندسان مي‌دانستند که اين اتصالات دچار خوردگي شده‌اند؛ اما خوب شايد اين طوري فکر مي‌کردند: “اين دفعه را هم جواب مي‌ده. وقتي برگشت درست‌اش مي‌کنيم …” اما خوب متأسفانه حتا رفتني هم در کار نبود! تأسف بيش‌تر تکرار اين حادثه براي شاتل کلمبيا بود که در سال 2003 رخ داد. بنابراين سيستم به صورت ذاتي متضمن مقداري ريسک است و چگونگي محاسبه و کاهش اين ريسک است که مهم است! خوب آيا راهي هست براي مقابله با اين ريسک‌هاي بالقوه؟ شايد.

چند روز پيش داشتم ويژه‌نامه‌ي مجله‌ي فيلم براي روز ملي سينما (شهريور امسال) را مي‌خواندم که بخشي از آن در مورد نظام استوديويي در روزهاي ابتدايي هاليوود بود. يک جايي از مقاله اين جملات جالب آمده: “آندره بازن [منتقد معروف فرانسوي و از پايه‌گذاران مجله‌ي مشهور کايه‌دو سينما] نظام استوديويي را به رودي آرام تشبيه کرد که هميشه جاري است. او اين نظام را نه نتيجه‌ي خلاقيت اين شخص يا آن فيلم‌ساز، بلکه حاصل «نبوغ سيستم» مي‌دانست.” نبوغ سيستم؛ چقدر جذاب! خوب اين “سيستم نابغه” چطور سامان يافته بود؟ نويسنده‌ي مقاله‌ي مجله‌ي فيلم آقاي احسان خوش‌بخت اين مسئله را مديون ايجاد گروهي از ساختارها دانسته‌اند: مديريتي ديکتاتورمآب اما خلاق (احتمالا چيزي شبيه همين استيو جابز محبوب اين روزها) و نگاه به فيلم به‌عنوان يک محصول و تلاش براي استانداردسازي ساخت و ارايه‌ي آن. اين دومي بحث مفصلي دارد؛ اما اين ساختارها در نظام استوديويي به‌عنوان چارچوب‌هاي انجام کار تثبيت شده بودند:

  • تقسيم کار شديد و کاملا تخصصي
  • تعريف و تثبيت قوانين ژانر
  • تقسيم‌بندي دقيق بازار از نظر ژانرها و جغرافياي آمريکا
  • تقسيم‌بندي فيلم‌ها براساس دو معيار ژانر و هزينه‌هاي توليد و تدوين پورتفوليوي سالانه براساس اين دو معيار در کنار توجه به وضعيت تقاضاي بازار و البته بودجه‌ي در دسترس!
  • متنوع‌سازي پورتفوليوي محصولات در عين تمرکز بر مزيت رقابتي (يعني هر استوديو هر ساله تعداد مشخصي فيلم درام و ملودرام و ترسناک و جنگي و … مي‌ساخت؛ اما در عين حال هر استوديو در يک يا دو ژانر تخصص ويژه داشت. مثلا تخصص مترو گلدوين مير فيلم‌هاي موزيکال بود.)
  • تيم‌هاي ثابت فيلم‌سازي (يعني از کارگردان تا آبدارچي ثابت!)
  • بهره‌گيري از مصالح و مواد ثابت (از جمله دکورها، لباس‌ها و …)
  • برنامه‌ريزي و کنترل پروژه‌ي دقيق (حالا نه به مفهوم علمي امروزي)
  • داشتن يک طراح هنري براي طراحي دقيق فيلم قبل از آغاز توليد (بسيار جالب‌ اين‌که قبل از ساخت فيلم دکوپاژ يعني ساختار اجزاي صحنه و نسبت آن‌ها با دوربين هم مشخص مي‌شد!) تا هزينه‌هاي کار تا حد امکان کنترل شوند!
  • پرورش ستاره‌ها و عقد قراردادهاي طولاني مدت با آن‌ها (مديريت استعدادهاي اين روزها!)
  • متمرکز شدن در هاليوود براي کاهش هزينه‌ها و ايجاد برند منطقه‌اي (سيليکون‌ولي بوده براي خودش هاليوود آن زمان)
  • و …

ترديدي نيست که اين سيستم هم بارها و بارها شکست را تجربه کرد؛ اما نبوغ سيستم که بر اين اصل اساسي متکي بود که «هر چيزي تا زماني که مي‌شود ازش پول درآورد ارزشمند است» (کاري با اخلاقي بودن يا نبودن‌اش ندارم؛ اما اگر دقت کنيد به خوبي اساس مدل ماتريس BCG را در اين گزاره مي‌بينيد!) باعث موفقيت‌هاي هر روز بيش‌تر از ديروز شد. نشانه‌اش ادامه يافتن همين ساختار تا امروز در هاليوود است. در واقع مي‌خواهم بگويم: اگر در سطح بهينه‌اي يک سيستم را ساختاربندي و استاندارد بکنيد، خطاها و زمينه‌هاي شکست تا حدود زيادي مجال بروز نخواهند يافت (مگر در شرايط خاص که اشتباهات انساني يا تغييرات محيطي يا رخ‌دادهاي پيش‌بيني نشده باعث پديد آمدن شکست شوند!)

شايد مثال جالب ديگري در زمينه‌ي مقايسه‌ي شکست سيستم با نبوغ سيستم، غرق شدن کشتي تايتانيک به دليل اشتباه سيستمي در طراحي و ساخت‌اش در برابر فيلم معروف جيمز کامرون باشد که تا همين پارسال و قبل از آواتار پرفروش‌ترين فيلم تاريخ سينما بود!

حالا احتمالا مهم‌ترين سؤال پيدا کردن سطح بهينه‌ي ساختارسازي و استاندارد کردن است. چيزي که حدس مي‌زنم براي‌اش راه‌حل سيستمي وجود نداشته باشد و تنها به تجربه تکيه داشته باشد.

گزاره‌ها (50)

قدرت غيب‌‌گويي در به‌ترين صورت آن قلمروي پيام‌بران است؛ اما در دوره و زمانه‌ي ما پيام‌بران سخت کم شده‌اند …

مارتيني؛ کاردينال ميلان

(برگرفته از کتاب: ايمان يا بي‌ايماني: مکاتبات امبرتو اکو و کاردينال مارتيني؛ ترجمه‌ي علي اصغر بهرامي؛ نشر ني)

در ستايش شادي …

شادي معمولا يک محصول جانبي است؛ چيزي که احتمالا وابسته به سرشت چيزها است و بنابراين مي‌تواند درون هر آن چيزي که من مي‌شناسم، پنهان باشد. با اين حال شادي چيزي نيست که بتوان آن را از زندگي طلب کرد؛ و در نتيجه اگر شما شاد نيستيد، به‌تر است نگراني را در اين‌باره کنار بگذاريد و به جاي‌اش ببينيد چه گنجي را مي‌توانيد از درون اين زندگي ناشادِ مايه‌ي افتخارتان به دست آوريد.

رابرتسون ديويس