مايه‌ي ديگر خطا ناکردن مرد!

بر عبث خاطر ميازار.

باش در راه، چنين خاطر نگهدار.

نيست کاري کاو اثر بر جاي نگذارد.

گر چه دشمن صد در او تمهيدها دارد.

زندگاني نيست ميداني

جز براي آزمايش‌ها که مي‌باشد.

هر خطاي رفته نوبت با صوابي دارد از دنبال.

مايه‌ي ديگر خطا، ناکردن مرد.

هست از راه خطاها، کردن مرد.

وان بکار آمد که او در کار،

مي‌کند روزي خطا ناچار!

نيما يوشيج

وقت است …

وقت است نعره‌اي به لب، آخر زمان کُشَد

نيلي در اين صحيفه، بر اين دودمان کِشَد

سيلي که ريخت خانه‌ي مردم ز هم، چنين

اکنون سوي فرازگهي، سر چنان کشد.

برکنده دارد اين

بنيان سست را

بردارد از زمين

هر نادرست را!

وقت است ز آب ديده که دريا کند جهان

هولي در اين ميانه، مهيا کند جهان

پس دست‌هاي خسته در آغوش هم شوند

شور و نشاط ديگر بر پا کند جهان …

نيما يوشيج