درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۴9): سه سؤال کلیدی برای تصمیم‌گیری در زمینه‌ی تغییر محل شغل

“فوتبال ورزشی است که بر مبنای نظرات افراد استوار است. بعضی‌ها اعتقاد ویژه‌ای به من دارند و برخی‌ها هم فکر می‌کنند من بازیکن خوبی نیستم. متأسفانه نظر یکی از مربیان تیم نسبت به من مثبت نبود و به همین خاطر من باید به دنبال باشگاهی می‌گشتم که در آن مربی به من اعتقاد داشته باشد و من بتوانم به آن تیم کمک کنم. من باید همیشه پیش‌رفت کنم چرا که هنوز در حال یادگیری هستم. این موضوع به خاطر تغییر همیشگی فوتبال است. من دوست دارم پیش‌رفت کنم و از این چالش استقبال می‌کنم. می‌خواهم تا زمانی که ازلحاظ فیزیکی شرایطش را دارم، پیشرفت کنم.

دروغ نمی‌گویم: من پیشنهاد‌هایی از ۲۵ باشگاه مختلف نداشتم. تورینو پیشنهاد جذابی داشت و پیوستن به سری آ هیجان‌انگیز بود. با توجه به این موضوع و شرایط من، قطعاً تصمیم خوبی گرفتم. موضوع، اتخاذ تصمیمات شجاعانه نیست بلکه هدف این است که تصمیمی بگیرید که با آن احساس راحتی کنید. با توجه به گزینه‌های موجود، بهترین انتخابم همین بود و احساس کردم از پس آن برمی‌آیم. من فارغ از هر اتفاقی که در آینده رخ دهد، نهایت تلاشم را برای این باشگاه به کار خواهم بست. (جو هارت؛ این‌جا)

شاید کم‌تر کسی فکر می‌کرد با ورود پپ گواردیولا به من‌سیتی، جو هارت ستاره‌ی درخشان سال‌های اخیر دروازه‌ی سیتی مجبور به ترک تیم شود. اما پپ به‌طرز عجیبی هارت را کنار گذاشت؛ هر چند که در طول فصل، شاه‌کارهای گزینه‌ی جای‌گزین پپ یعنی کلودیو براوو ثابت کرد که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده است. از آغاز اختلافات تا جدایی هارت و پیوستن‌ش به تورینو، چیزی که برای من جذاب بود، رفتار کاملا حرفه‌ای هارت در مواجهه با سرمربی‌ش بود. او نه‌تنها اعتراضی نکرد که تلاش کرد تا نظر مربی را عوض کند. اما در هر حال پپ تصمیم‌ش را گرفته بود و هارت را کنار گذاشت (مشابه همین اتفاق برای یحیی توره که سابقه‌ی اختلاف قبلی با پپ در بارسا داشت هم پیش آمد. اما او توانست نظر پپ را عوض کند.)

 روزهای پایانی سال است. خیلی از ما از محل کارمان راضی نیستیم و شاید به تغییر آن می‌اندیشیم. حرف‌های جو هارت در کنار رفتار حرفه‌ای‌ش الگوی بسیار خوبی است از این‌که چگونه تصمیم تغییر محل کار را بگیریم. هارت به سه سؤال کلیدی اشاره می‌کند که لازم است از خودمان بپرسیم:

اول: آیا مدیران سازمان به من اعتقاد دارند؟ هارت تا آخرین لحظه برای تغییر نظر مربی‌ش تلاش کرد. آیا ما هم تا آخرین نفس برای تغییر وضعیت‌مان در سازمان یا نظر مدیران سازمان در مورد خودمان تلاش کرده‌ایم؟ واقعیت این است که در اغلب مواردی که من دیده‌ام، جایگاه و وضعیت نامناسب فرد در سازمان، بیش‌تر از هر چیز نشأت گرفته از ضعف‌های خود او بوده است تا دیگر عوامل. قبل از تصمیم برای جدا شدن از محل کارتان مطمئن شوید که فرد توان‌مندی هستید که توانایی رقابت با هم‌صنفان خود را دارید. من معتقدم آدم‌ها در سازمان‌ها عمری دارند؛ بنابراین لطفا از این هم اطمینان حاصل کنید که برای تغییر جایگاه‌تان در سازمان هر کاری را که می‌شده انجام دادید و عمرتان در این سازمان به‌پایان رسیده است (فراموش نکنید که عواملِ منجر به تصمیم برای تغییر محل کار می‌توانند بسیار متنوع‌تر از این‌ها باشند. اما در نهایت همگی به همین دو سؤال می‌انجامند.)

دوم: آیا قصد پیش‌رفت دارید؟ خیلی وقت‌ها ما تنها هدف‌مان از تغییر محل کار صرفا تغییر در حقوق و دستمزدمان است. این البته در ذات خود بد نیست؛ اما تجربه نشان داده که به‌تر است تنها عامل تصمیم‌گیری نباشد. بنابراین پیش از تصمیم به تغییر محل کار، مطمئن شوید که تعریف مشخصی از پیش‌رفت و تصویر روشنی از رؤیاهای شغلی‌تان دارید که طبیعتا باید محل کار بعدی‌تان تا حدودی آن‌ها را برآورده سازد.

سوم: آیا با این تصمیم راحت هستید؟ طبیعتا تغییر کار بسیار سختی است. و باز هم طبیعتا ترک جایی که به آن عادت کرده‌ایم ـ با وجود تمامی سختی‌هایی که در آن‌جا متحمل می‌‌شویم ـ بسیار سخت‌تر (من که روز آخر گریه کردم!) با این حال در نهایت شما دارید یک تصمیم می‌گیرید و باید تبعات آن را در نظر بگیرید. آیا بعدها از این تصمیم پشیمان خواهید شد؟ آیا پذیرش نتایج این تصمیم ـ حتی شکست ـ برای‌تان راحت خواهد بود؟

پاسخ صادقانه به این سه‌ سؤال می‌تواند تصویر روشن‌تری از ماهیت تصمیم به تغییر محل کار را پیش روی شما قرار دهد.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۹3): چه کسی بود صدا زد کاپیتان؟

نیمار فقط برای لذت بردن فوتبال بازی می‌کند. او کاپیتان به دنیا نیامده است و نمی‌تواند وظیفه یک کاپیتان را در زمین به‌عهده گیرد. به‌نظر من بهتر است که کسی دیگری را به عنوان کاپیتان برزیل انتخاب کرد. باید به نیمار اجازه داد تا تنها به فوتبال کردن فکر کند. بسیاری از ستاره‌های بزرگ فوتبال بوده‌اند که هیچ‌گاه بازوبند کاپیتانی را بر بازو نبسته‌اند. نباید نیمار را هم درگیر بازوبند کرد. بازوبند کاپیتانی برای او بسیار زود است. نباید او را کاپیتان می‌کردند.” (کافو کاپیتان سابق تیم ملی برزیل؛ این‌جا)

کافو را با بازوبند کاپیتانی برزیل در جام جهانی 2002 به‌یاد می‌آوریم؛ جایی که با بالا بردن جام جهانی جاودانه شد. حالا با گذر سال‌ها از آن روزها او درباره‌ی فشاری که کاپیتانی برزیل به نیمار وارد کرده سخن گفته و معتقد است که دلیل عکس‌العمل‌های عصبی و بی‌انضباطی‌های نیمار این است که او ویژگی‌های لازم را برای کاپیتانی ندارد.

فارغ از این‌که عقیده‌ی کافو در مورد نیمار درست است یا نه، انتخاب نیمار توسط دونگا سرمربی و کاپیتان سابق تیم ملی برزیل به کاپیتانی، من را به‌یاد سازمان‌های بسیاری انداخت که در این سال‌ها در آن‌ها کار کرده یا مشاوره داده‌ام؛ جایی که به‌دلیل کوچکی اندازه‌ی سازمان برای جلب رضایت کارشناسان ستاره‌ی سازمان، تنها راه‌حل پیش رو ارتقای آن فرد به جایگاه مدیریت بود؛ حتی اگر این ارتقا صوری باشد. اما پیچیدگی ماجرا در این‌جا است که همه‌ی داستان به ارتقای شغلی افراد با عملکرد بالا برای جلب رضایت شغلی آن‌ها باز نمی‌گردد. یک علت دیگر اتخاذ چنین تصمیماتی توسط مدیران ارشد این پیش‌فرض ساده و در عین حال بسیار خطرناک است: هر فردی که عملکرد تخصصی قابل توجهی دارد، حتما عملکرد مدیریتی قابل توجه هم خواهد داشت! این در حالی است که امروزه آوازه‌ی “لزوم تناسب شاغل با شغل” بیش از هر زمان دیگری در دنیای مدیریت پیچیده است.

هدفم از این نوشته یادآوری این نکته‌ی مهم بود که “هر کسی را بهر کاری ساختند.” به‌تر است به‌عنوان یک مدیر ارشد زمانی که قصد تغییر شغل یا جایگاه افراد در سازمان را داریم، پیش از هر تصمیمی از تناسب شخصیت، توان‌مندی و مهارت و تجربه‌ی فرد با مسئولیت و وظایفی که قرار است به او محول شود، اطمینان حاصل کنیم.

پیشنهاد می‌کنم برای کسب اطلاعات بیش‌تر در این زمینه نوشته‌های استاد وفا کمالیان عزیز را در وبلاگ ارزشمند رفتار سازمانی حتما دنبال کنید.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۷8): نقش عامل “شور درون” در تعریف مسیر شغلی

 “مهم‌ترین مسئله برای بازیکنان و مربیان، داشتن شور کار کردن و خوشحالی است؛ چیزی که ما در این باشگاه آن را داریم. ما حرفه‌ای هستیم اما در عین حال، همه‌ی ما به شغل‌مان عشق می‌ورزیم. اگر بتوانید مأموریت‌تان را انجام بدهید ـ چه به‌عنوان بازیکن و چه به‌عنوان مربی ـ به این خاطر نیست که به شما پول می‌دهند یا این‌که این کاری است که باید انجام بدهید، بلکه به‌خاطر احساس خوشحالی و شوری است که به‌دست می‌آورید. این مهم‌ترین مسئله است. مهم‌ترین مسئله برای من این است که عمیقا احساس می‌کنم در یک باشگاه واقعا ویژه هستم. اگر چلسی برای من یک باشگاه واقعا ویژه شده، پس برای همه می‌تواند یک باشگاه ویژه باشد. باشگاه های زیادی نیستند که این ویژه را دارند؛ اینکه هواداران نام شما را فریاد می‌زنند، نه‌تنها در استمفوردبریج، بلکه در سراسر دنیا. نمی‌توان احساسی بهتر از این داشت.” (خوزه مورینیو؛ این‌جا)

مورینیو یکی از اولین سؤالات دنیای حرفه‌ای‌ها را در حرف‌های‌ش بیان کرده است: برای چه کار می‌کنی؟ پاسخ این سؤال تعیین‌کننده‌ی جهت حرکت ما در مسیر شغلی‌مان است. پاسخ این سؤال به‌سادگی “برای پول” یا “برای هر چیزی جز پول” نیست. به حرف‌های مورینیو دقت کنید: او از احساس خوش‌حالی و شور درونی سخن گفته است. کلید ماجرا همین‌جا است: کار کردن در نهایت به یک “احساس درونی” می‌انجامد. آن‌چه از کار برای ما در زندگی باقی می‌ماند، همین حس درونی است که می‌تواند حس شادی و رضایت و آرامش باشد و می‌تواند استرس و ناآرامی و ناراحتی.

این احساس درونی می‌تواند از پول، از انجام کارهای بزرگ یا کوچک، از راضی کردن دیگر انسان‌ها یا خودمان یا هر چیز دیگری به‌دست بیاید. نکته‌ی کلیدی همین‌جا است: کشف این‌که چگونه “شور درون” در کار برای ما ایجاد می‌شود، نقطه‌ی شروع برای بازتعریف مسیر شغلی ما است. اما متأسفانه اغلب ما به‌جای جستجو در راه کشف پاسخ این سؤال، به‌صورت دائمی در حال غرولند ناشی از تن دادن به اجبارهای محیطی هستیم و نقش خودمان را در داستان زندگی شغلی‌مان نادیده می‌گیریم.

وقتی فهمیدیم “شور درون” ما با چه چیزی تحریک و شکوفا می‌شود، تازه مسیر ما برای بازآفرینی مسیر شغلی‌مان آغاز می‌شود. حالا باید در جستجوی راه‌های تحقق آن عامل باشیم و تلاش کنیم تصمیمات شغلی‌مان همگی در راستای تقویت میزان تحقق کیفی و کمی “عامل شور درونی” ما باشد. مثلا: اگر فقط پول ما را به‌هیجان می‌آورد، به‌دنبال روش‌های حداکثرسازی درآمدمان باشیم یا اگر تجربه کسب کردن برای‌مان مهم است، تلاش کنیم به کارهایی مشغول باشیم که برای‌مان تجربه می‌سازند.

هما‌ن‌طور که قبلا نوشته‌ام “عامل شور درون” کلیدی‌ترین عاملی است که در موفقیت تمامی حرفه‌ای‌هایی که می‌شناسم تأثیر مستقیم داشته است. آن را بیابید و به‌دنبال تحقق‌ش در زندگی‌ شغلی‌تان باشید!

پست مهمان: چرا کار دولتی داشتن خیلی هم خوب است؟‎

توضیح ـ میثم زرگرپور دوست عزیز من با کوله‌باری از تجربیات جذاب مخصوصا از نوع رسانه‌ای است. میثم این روزها مدیر امور مشتریان یک شرکت بسیار بزرگ بخش خصوصی است. یادداشت میثم بسیار جذاب است؛ حتما بخوانیدش!

******

مشاجره‌ی لفظی در کار پیش می‌آید. اصلاً کار است و مشاجره‌های‌ش؛ مخصوصاً اگر طرفین آن‌قدر عاقل باشند که تلاش کنند بگو مگوهای کاری، آخرش به روابط دوستی‌شان صدمه نزند. اتفاقی که برای من و همکارم افتاد هم از همین جنس بود. حسین – که شش سال از من کوچک‌تر است و به تناسب، تجربه‌ی کمتری هم دارد – شاکی بود که چرا در جریان کاری قرار نگرفته و من دفاع می‌کردم که اصلاً قرار به اطلاع‌رسانی عمومی نبوده. بحث به ناراحتی کشید و حسین هم وسط بد و بی‌راه گفتن‌های محترمانه‌اش من را فردی خطاب کرد که سابقه‌ی کارش «دولتی» بوده است و نمی‌داند کار کردن در این‌جا ـ شرکتی که در آن کار‌ می‌کنیم ـ به‌عنوان یک شرکت بزرگ خصوصی، با یک محیط دولتی تفاوت دارد.

وسط دعوا که حلوا خیرات نمی‌کنند! من هم تا توانستم از خجالت‌اش درآمدم و البته از سابقه‌ی کاری‌ام دفاع کردم. واقعیت آن بود که من بیشتر عمر کاری‌ام را در شرکت‌های خصوصی و حداکثر شبه‌دولتی گذرانده‌ام و بجز 15 ماهی که به‌عنوان سرباز در یک سازمان دولتی خدمت کردم، همیشه از کار کردن در ادارات دولتی فراری بوده‌ام. ولی همین دوران کوتاه هم به من کمک کرد تا محیط ادارات دولتی را بهتر بشناسم.

فردای آن روز، با خودم فکر کردم که من هم روزی مثل حسین فکر می‌کردم که کار کردن در یک اداره‌ی دولتی عار است: دولتی‌ها تنبل و بدون خلاقیت‌اند، کارشان هیجان ندارد و چون امنیت شغلی دارند زیاد به رشد و پیشرفت فردی و سازمانی توجه نمی‌کنند. ولی ماجرا واقعاً این‌طور است؟ تجربه‌ی کوتاه من در یک ارگان کاملاً دولتی و بلندترم در یک شرکت «کمی» دولتی که این را نشان نمی‌داد!

واقعیت آن است که کار کردن – هرچند کوتاه – در سازمان‌های دولتی، منافعی دارد که شاید با هزار سال بودن در شرکت خصوصی به دست نیاید. مثلاً:

  1. دولتی‌ها ناچارند با اعداد بزرگ سر و کله بزنند. این، ذات کار آنهاست که بودجه‌ی مشخصی را جذب کنند و بعد آن را بین چند پروژه تقسیم کنند. برای همین است که خیلی از کارکنان دولت، درک صحیح‌تری نسبت به مثلاً گزارش رئیس‌جمهور در رسانه‌ها دارند تا باقی مردم.
  1. دید خیلی از کارشناسان شرکت‌ها و سازمان‌های دولتی نسبت به همتایان‌شان (!) در شرکت‌های خصوصی ملی‌تر است. دولتی‌ها اغلب با طرح‌های کلان‌تری سر و کار دارند که دید «سیستمی» جامع‌تری (مخصوصاً در بعد ملی) به آنها می‌دهد. از دید یک دولتی شکست یک پروژه پایان دنیا نیست، چرا که فقط بخشی از یک «طرح بزرگ» شکست خورده، نه همه‌ی طرح.
  1. بارها شده که خوانده‌ام و شنیده‌ام که واقع‌بین‌ترین آدم‌ها دنیای کسب و کار (چه خصوصی‌ها و چه دولتی‌ها) آن‌هایی هستند که لااقل مدتی در سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی (سابق) کار کرده‌اند. این متخصصان، محدودیت منابع را خوب می‌شناسند و از آن طرف هم می‌دانند چطور می‌شود منابع بسیار محدود را اولویت‌بندی کرد و به مصارف واقعاً نامحدود تخصیص دارد. این، مهارتی است که حتی یک کارشناس ساده‌ی برنامه‌ریزی یا ذیحسابی ادارات دولتی هم از آن بهره دارد؛ ولی اگر منصف باشیم، چند درصد از متخصصان شرکت‌های خصوصی عمیقاً درباره‌ی موضوع به این مهمی می‌دانند؟

دل‌تان هوس یک کار کم دردسر در یک اداره‌ی دولتی را کرد؟ به این فکر کرده‌اید که دولتی‌ها، عمدتاً حقوق دریافتی کمتری از خصوصی‌ها دارند؟ کار کردن در یک مجموعه‌ی تخصصی دولتی (مثلاً در بخش‌های آب، برق و نفت) به این دریافتی کمتر می‌ارزد یا نه؟

شخصاً فکر می‌کنم هر متخصصی در سال‌های پنجم تا دهم کاری‌اش بد نیست یکی دو سالی را در یک اداره‌ی دولتی بگذراند. بینشی که این تجربه‌ی کاری ایجاد می‌کند، به حقوق کم‌تر این مدت کاملاً می‌ارزد!

پ.ن.1. پست این هفته‌ی مدل‌های کسب و کار محتوا فردا صبح منتشر می‌شود.

پ.ن.2. از این پس سه‌شنبه‌ها گزاره‌ها را با یادداشت‌هایی درباره‌ی سبک زندگی کاری دنبال کنید.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۲1): مدل عناصر اصلی انتخاب شغل

“این روزها در پاریس در رؤیاهای‌م زندگی می‌کنم. پاری‌سن‌ژرمن بهترین خط حمله دنیا را دارد و من در این‌جا احساس خوشبختی می‌کنم. پی.اس.جی تیم آینده‌داری است. امروز می‌خواهم فوتبالم را دراین‌جا به پایان ببرم. این رؤیای من بود و فکر می‌کنم که فوتبالم را اینجا در پاریس به پایان خواهم برد. می‌خواهم به تلاش‌ها‌ی‌م ادامه بدهم تا در اوج باشم. داشتن یک تعهد بلندمدت برای من بهترین چیزی است که می‌توانم در این باشگاه تجربه‌اش کنم. بدون هیچ تردیدی پاری‌سن‌ژرمن باشگاه اروپایی بزرگی است.” (زلاتان ابراهیموویچ؛ این‌جا)

برای من شخصا حرف‌های زلاتان بسیار شگفت‌انگیز بود! نکاتی را که در حرف‌های زلاتان برجسته کردم را با دقت بخوانید. زلاتان در این‌جا چند معیار کلیدی برای انتخاب محیط کار رؤیایی به ما ارائه داده است:

1- جایی که بشود رؤیاهای‌مان را در آن زندگی کنیم؛ یعنی بتوانیم هر روز اندکی به‌سوی آرزوهای بزرگ‌مان پیش برویم (نگاه مسیر شغلی.)

2- جایی که در آن حس خوبی داشته باشیم (نگاه کیفیت زندگی کاری.)

3- جایی که خودش هم آینده‌دار باشد (نگاه استراتژیک.)

4- جایی که بتوان روی تعهد بلندمدت متقابل بین من و آن‌جا حساب کرد (نگاه مدیریت ریسک.)

بنابراین برای انتخاب هر شغل / مسیر شغلی / سازمان محل کار، لازم است از این چهار زاویه‌ی دید ماجرا را تحلیل کنیم.این چهار نگاه را می‌توان در مدل ساده‌ی زیر خلاصه کرد:

 

نکته‌ی کلیدی این است که استفاده از این مدل تنها برای زمانی است که شما قصد کار کردن برای یک سازمان و فرد دیگر را دارید. این مدل اتفاقا در حالتی که شما قصد آزادکاری دارید بیش‌تر به کارتان می‌آید؛ چرا که در این حالت کنترل این چهار جزء را بیش‌تر از زمانی که قصد کارمندی دارید، در دستان خود خواهید داشت!

سال آینده با هم در مورد اجزای این مدل بیش‌تر صحبت خواهیم کرد.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱10): تمام زندگي شغلي در يك جمله‌ي بوفون!

“پراندلی سرمربی بزرگی است. چون کاری کرد که ما به این باور برسیم که می‌توانیم آزمايش کنیم و به اهداف‌مان برسیم. و به‌علاوه درکنار این‌ها از فوتبال لذت ببریم و خوب بازی کنیم و از نظر تکنیکی هم پیشرفت کنیم. این برای ما درمقایسه با قبل، به‌منزله‌ي یک نقطه عطف است.” (جان لوئيجي بوفون؛ اين‌جا)

من اين جمله را بارها و بارها خوانده‌ام. راست‌ش همين يك جمله به‌تنهايي تمام آن چيزي را كه يك زندگي شغلي مطلوب بايد داشته باشد، به ما نشان مي‌دهد: تجربه كسب كنيد، لذت ببريد، از شايستگي‌هاي‌تان در عمل استفاده كنيد و توسعه‌ي خودتان را فراموش نكنيد!

اين چهار اصل هميشه صادق‌اند: چه مدير باشيد و چه زيردست و چه كارآفرين باشيد و چه كارمند. لطفا جايي يادداشت‌شان كنيد كه هر روز صبح اول وقت ببينيدشان!

یک فرمول جادویی برای انتخاب مسیر شغلی موفق

در طول سال‌های دوران کاری‌ام بارها و بارها در این موقعیت قرار گرفته‌ام که باید از بین چند گزینه و شغل موجود ـ که همه هم در نگاه اول بسیار جذاب‌اند و خواسته‌ی همیشگی من بوده‌اند ـ یکی را انتخاب کنم. در نگاه اول تصمیم‌گیری اصلا آسان نیست و من مشغول سبک و سنگین کردن گزینه‌های‌م می‌شود. اما در نهایت، دشواری یک انتخاب است که ماجرا را پیچیده‌تر می‌کند. در عمل اضطراب ناشی از همین انتخاب سخت، زندگی را به کام انسان به‌شدت تلخ می‌کند و در بسیاری از موارد، مانع از انتخاب درست می‌شود. من خودم در طول این هشت سال انتخاب‌های درستی داشته‌ام و انتخاب‌های نادرستی؛ اما همیشه این سؤال برای‌م مطرح بوده که واقعا چگونه می‌توانم احتمال موفقیت‌م را بالا ببرم؛ آن هم زمانی که نمي‌شود و نمي‌داني باید به كدام ايده و مسير شغلي نه بگويي و كدام را باید دنبال كني (شايد همه‌شان را!؟)

من وقتي در چنين شرايطي قرار مي‌گيرم پيش از هر تصميم‌گيري يك كار مي‌كنم: مدل تصميم‌گيري‌ام را استخراج مي‌كنم. اين مدل تصميم‌گيري كه مي‌گويم خيلي چيز عجيب و غريبي نيست و خيلي خيلي هم ساده است: يكي دو ساعتي با خودتان خلوت كنيد و به اين سؤالات عميقا فكر كنيد:

1- من براي چي كار مي‌كنم؟ (پول / لذت / رشد و تعالي و …)

2- چه چيزهايي در كاري كه انجام مي‌دهم براي من مهم هستند؟ (درآمد بالا / احساس خوب / استفاده از دانش و مهارت‌ها و …)

پاسخ‌هاي اين دو سؤال را در قالب چند متغير كلي خلاصه كنيد. بعد به متغيرها وزن بدهيد (در مقايسه‌ي بين متغيرها كدام متغير چند برابر ديگران مهم است؟) مثلا مدل من چيزي شبيه اين است:

5 *لذت+ 3*كمك به رشد و تعالي + درآمد + آرامش و عدم استرس در كار (مدل تصميم‌گيري من،واقعا همين‌قدر ساده است! معادل رياضي‌اش هم مي‌شود چيزي شبيه 5X+3Y+Z+A)

خب حالا متغيرها و فرمول تصميم‌گيري را داريم. كار بعدي‌مان اين است كه كل گزينه‌ها را بگذاريم جلوي روي‌مان و در مورد هر متغير، امتيازي بين يك تا 5 به هر گزينه بدهيم (مثلا اگر به‌دنبال کارراهه‌ی تدریس باشم، نتیجه‌ی مدل تصمیم‌گیری‌ام مي‌شود اين: 5 ضرب‌در 4+ 3 ضرب در 5 + 2 + 3 كه نتيجه‌اش مي‌شود عدد 40. در مقابل، برای كار مشاوره نتیجه این‌گونه مي‌شود: 5 ضرب در 5+ 3 ضرب در 5+ 4+3 كه نتيجه‌اش مي‌شود عدد 47.)

به‌ازاي هر كدام از گزينه‌ها عدد نهايي را محاسبه كنيد. اما باز هنوز وقت تصميم‌گيري نهايي نيست. در اين مرحله بايد سه گزينه‌اي كه بالاترين امتياز را دارند انتخاب كنيد و بعد باز هم عميقا به سؤالات زير فكر كنيد:

1- پنج سال ديگر در همين روز من اگر در اين شغل باشم چقدر موفقم (چه از نظر شرايط اجتماعي و اقتصادي و چه از نظر احساس رضايت شخصي)

2- چقدر در اين مسير شغلي امكان جلو رفتن دارم؟ (مثلا من چشم‌اندازم اين است كه به‌ترين مشاور استراتژي در كشور بشوم! بايد ارزيابي كنم كه شدني است يا خير؟)

3- تا كجا مي‌خواهم جلو بروم و چقدر اين جلو رفتن براي‌م مطلوبيت دارد؟ (مثلا ممكن است براي فردي يك معلم ساده بودن مهم‌تر باشد نسبت به رسيدن به جايگاه يك استاد بسيار معروف و ثروتمند يا براي فرد ديگري خود نوآوري داشتن مهم‌تر باشد تا كسب درآمد از آن نوآوري!)

4- با تمركز روي اين حوزه يا مسير شغلي، چقدر خاص و متمايز مي‌شوم؟ (مثلا من آدمي هستم كه در جزئيات هميشه گير مي‌كنم و بايد روي كليات كار كنم. براي همين احتمالا در حوزه‌ي مشاوره‌ي استراتژي موفق‌تر خواهم شد تا مشاوره‌ي كيفيت.)

5- بازار چقدر به خاص بودن من و خدمات و قابليت‌هاي‌ام بها مي‌دهد و حاضر است بابت‌ش پول بدهد؟ به‌عبارت بهتر: تا 5 سال آينده مجموع درآمد كدام كار بيش‌تر است؟

6- آيا امكان كار كردن هم‌زمان روي مسيرهاي شغلي متفاوت وجود دارد؟ (يعني مثلا من مي‌توانم هم‌زمان روي مشاوره‌ي استراتژي، تدريس، راه‌اندازي يك بيزينس براي پول درآوردن و … كار كنم؟) و چقدر بايد روي هر كدام وقت و انرژي بگذارم و حتي هزينه (مثلا براي آموزش دیدن یا کسب مدارک حرفه‌ای) صرف كنم؟

در نهايت با پاسخ دادن به اين سؤالات مي‌توانيم به‌صورت شهودي به يك “انتخاب” برسيم. توصيه‌ي من هم اين است كه انتخاب نهايي را شهودي انجام دهيد و به قلب‌تان اعتماد كنيد كه معمولا اشتباه نمي‌كند!

این فرمول در چند سال اخیر برای من بسیار مؤثر بوده و به‌کمکش انتخاب‌های خوبی داشته‌ام. امیدوارم برای شما هم مفید باشد. آرزو دارم در یک کارراهه‌ی جذاب، شاد و موفق باشید!

پ.ن. بحث استراتژی شغلی را هفته‌ی آینده پی خواهیم گرفت.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۹4)

“بزرگ‌ترین مشکل زیدان در این مسیر این خواهد بود که او یک نابغه فوتبالی بوده. بازیکنان بزرگی مثل زیدان نیازی به فکر کردن ندارند و همه چیز به صورت طبیعی برای آن‌ها اتفاق می‌افتد. بقیه‌ي افراد باید مدت زیادی برای انجام هر کاری فکر کنند. چالش پیش روی او این است: ببینیم او چه چیزهایی می‌داند؛ یک بحث نحوه‌ي کارکردن اوست و بحث دیگر انتقال اطلاعات به دیگران است.” (خورخه بالدانو؛ مدير ورزشي و سرمربي سابق رئال مادريد در مورد رؤياي مربي‌گري زيزوي دوست‌داشتني فوتبال جهان؛ اين‌جا)

در هر شغلي، كامل‌ترين تعريف از ويژگي‌هايي كه براي موفقيت ما لاز‌م‌اند، هميني است كه بالدانو گفته است: 

  1. دانش و مهارت ما؛
  2. كيفيت استفاده از دانش و مهارت‌مان در عمل؛
  3. تعاملات ما با ديگران.

موفقيت از ميزان تطابق اين ويژگي‌هاي ما با ويژگي‌هاي ايده‌آل‌ شغلي كه در آن هستيم، حاصل مي‌شود. اما چگونه؟ يكي از منابع غني كه سازمان‌ها براي طراحي و استخراج الزامات مشاغل (در حوزه‌هاي سه گانه‌ي فوق) از آن الهام مي‌گيرند، سايت معروف Onet است. من البته گشت و گذار در اين سايت و كشف كاربردهاي آن و رابطه‌اش با مدل بالا را به خودتان مي‌سپارم. 🙂

6 قدم براي تغيير حوزه‌ي كاري

وقتي كه فكر مي‌كنيد ديگر در حرفه‌تان به آخر خط رسيده‌ايد و بايد حرفه‌‌ي جديدي را آغاز كنيد چه مي‌كنيد؟ همان رزومه‌ي قبلي‌تان را براي كارفرماهاي جديد مي‌فرستيد؟ به كلاس‌هاي آموزشي مي‌رويد تا مهارت‌هاي جديدي كسب كنيد؟ شايد هم مستقيم به‌سراغ آگهي‌هاي نشريات مي‌رويد؟ اين كارها خوب‌اند؛ اما كافي نيستند. بنابراين صبر كنيد. تغيير حوزه‌ي كاري‌ هم دقيقن مانند زماني است كه شما بدون تجربه‌ي كاري قصد داشتيد از صفر شروع كنيد؛ تنها با اين تفاوت كه حالا چند ماه يا چند سال تجربه‌ي كار كردن داريد، با محيط حرفه‌اي آشنا هستيد و بايدها و نبايدهاي‌ش را مي‌دانيد. بنابراين قبل از هر كاري مطمئن شويد اين 7 قدم را طي كرده‌ايد:

1- فهرست كردن كارهايي كه دوست داريد انجام دهيد و كارهايي كه نه: قرار است گذشته چراغ راه آينده باشد؛ نه؟ بنابراين ببينيد كدام كارهاي خوبي را كه قبلا انجام داده‌ايد را مي‌خواهيد تكرار كنيد و كدام اشتباهات را نه.

2- مهارت‌ها و تجربه‌تان را مطابق واژگان تخصصي و زمينه‌ي حرفه‌ي جديد بنويسيد: مثلا مهارت مديريت پروژه در حوزه‌ي IT، مي‌تواند در حوزه‌ي ساخت‌وساز هم كاربرد داشته باشد؛ اما منابع مورد استفاده در اين دو حوزه متفاوت‌اند!

3- مهارت‌هاي جديد ياد بگيريد و آموزش‌هاي لازم را ببينيد.

4- دست به كار داوطلبانه و مجاني در حوزه‌ي جديد بشويد: مثلا در يك سازمان كارآموزي كنيد.

5- سراغ آدم‌هاي باتجربه‌ي حوزه‌ي كاري جديدتان برويد و پاي صحبت‌هاي آن‌ها بنشينيد.

6- شبكه‌سازي را فراموش نكنيد: به آدم‌هاي موجود در شبكه‌ي حرفه‌اي‌تان فكر كنيد. خيلي وقت‌ها ميان آن‌ها گزينه‌هاي جالبي پيدا مي‌كنيد كه به شما كمك كنند.

منبع

پ.ن. بديهي است اين قدم‌ها را مي‌توان براي تغيير شغل در يك حوزه‌ي كاري هم طي كرد.

11 راز موفقيت مدير ارشد عملياتي فيس‌بوک: شريل سندبرگ

شريل سندبرگ ـ مدير ارشد عمليات فيس‌بوک ـ يکي از موفق‌ترين زنان دنياي کسب و کار امروزي است. سه سال از ترک گوگل و پيوستن‌اش به فيس‌بوک مي‌گذرد و در اين مدت دستاوردهاي خانم سندبرگ خيره‌کننده است: فيس‌بوک سرانجام به سودآوري رسيد، تعداد پرسنل از 130 نفر به 2500 نفر افزايش يافت و تعداد کاربران‌اش از 70 ميليون نفر به 700 ميليون نفر رسيد. جالب است؛ نه!؟

خانم سندبرگ ممکن است به‌زودي به‌عنوان اولين وزير زن خزانه‌داري ايالات متحده مشغول کار شود که اگر اين اتفاق بيافتد، او به يکي از قدرت‌مندترين زنان دنياي فاينانس تبديل خواهد شد. چند هفته قبل شريل سندبرگ مراسم فارغ‌التحصيلي‌اش را در کالج بارنارد جشن گرفت. به همين مناسبت مجله‌ي نيويورکر يک نمايه‌ي 8000 کلمه‌اي براي او منتشر کرد که در آن مي‌توانيم با ايده‌هاي شريل براي موفقيت به‌عنوان يک زن برجسته‌ در دنياي کسب و کار آشنا شويم. به نقل از اين‌جا رازهاي موفقيت شريل سندبرگ را مرور مي‌کنيم:

1- نگران تعادل زندگي و کار نباشيد. به جاي آن کاري را پيدا کنيد که عاشق‌اش هستيد و بعد سخت کار کنيد!

2- از داشتن يک حامي (به‌ويژه يک حامي مرد اگر زن هستيد) نترسيد. سندبرگ در هاروارد زير نظر پروفسور لاري سامرز اقتصاد خواند و بعد از آن با او به بانک جهاني و وزارت خزانه‌داري رفت. در سن 29 سالگي سندبرگ توسط سامرز به‌عنوان سرپرست نيروي انساني تعيين شد. وقتي از او سؤال شد که آيا نگران نيست که اعتبارش را که به سختي به‌دست آورده به‌واسطه‌ي شايعه‌هايي که هميشه دور و بر زنان جواني که از حمايت يک مقام بلند پايه‌ي مرد برخوردارند زير سؤال برود، جواب داد: “من از کساني که به من شجاعت بخشيدند و کمک‌ام کردند تا پيش‌رفت کنم، تشکر مي‌کنم. هيچ کس نمي‌تواند به‌تنهايي موفق شود.”

3- برنامه‌ريزي براي مسير شغلي را فراموش کنيد. سندبرگ معتقد است برنامه‌ها به‌درد خنديدن مي‌خورند! “من هميشه به آدم‌ها مي‌گويم که اگر تلاش کنند تا نقطه‌هاي منفرد و جداي مسير شغلي‌شان را به هم وصل کنند و آن خط‌ها را دنبال کنند، مسير محدودي را پي مي‌گيرند. اگر من تصميم مي‌گرفتم مسير شغلي را که در کالج براي‌ام متصور بود ادامه بدهم ـ زماني که اينترنت، گوگل يا فيس‌بوکي وجود نداشتند ـ … من نمي‌خواستم چنين اشتباهي را مرتکب شوم. دليل من براي نداشتن برنامه همين است: اگر برنامه داشتم، گزينه‌هاي امروزم محدود بودند.”

4- هرگز نترسيد. بخش پاياني صحبت‌هاي سندبرگ در مراسم فارغ‌التحصيلي کالج بارنارد اين‌گونه بود: “اجازه ندهيد تا ترس‌هاي‌تان آرزوهاي‌تان را نابود کنند. موانع پيش‌ روي‌تان را همان بيرون نگه داريد و به‌درون‌تان راه‌شان ندهيد. آينده دوست‌دار بي‌باکي است. من به شما قول مي‌دهم که شما هيچ وقت نخواهيد دانست که آيا قابليت انجام کاري را داريد يا نه، مگر اين‌که امتحان‌اش کنيد. شما امروز از اين پله نيز مي‌گذريد و زندگي‌تان را به‌عنوان يک بزرگ‌سال آغاز خواهيد کرد. با آرزوهاي بزرگ شروع کنيد … امشب به خانه برويد و از خودتان بپرسيد: اگر نترسم چي کار خواهم کرد!؟ و بعد همان کار را بکنيد. تبريک مي‌گويم!”

5- هيچ تصميمي را قرباني تصميمي ديگر نکنيد. ترديد در گرفتن يک تصميم، نبايد باعث شود زندگي‌تان تعطيل شود!

6- خودِ محل کار با خودِ واقعي هيچ فرقي ندارند. همه جا ـ چه منزل و چه محل کار ـ هميشه خودتان باشيد. هيچ فاصله‌اي ميان زندگي شخصي و کاري‌تان ايجاد نکنيد.

7- از ديگران بپرسيد دقيقا منظورشان چيست. خيلي وقت‌ها آدم‌ها منظوري که از حرف‌شان دارند آني نيست که شما متوجه مي‌شويد.

8- نپرسيد که چه کاري مي‌توانيد براي رئيس‌تان انجام دهيد. خيلي ساده به او بگوييد چه کارهايي مي‌توانيد انجام دهيد!

9- خودتان را به غريبه‌ها معرفي کنيد. وقتي شريل به فيس‌بوک پيوست، سريع خود را به سالن کاري شرکت رساند، کار همه را قطع کرد و خودش را معرفي کرد: “سلام دوستان. من شريل سندبرگ هستم. نه. حدس‌تون درست نيست. لطفا گارد نگيريد. من قرار نيست اون بالا پهلوي مارک بشينم. من مي‌خوام تلاش بکنم تا با شما رابطه برقرار کنم.”

10- ادعاهاي‌تان را براي خودتان نگاه داريد! چيزي که بيماري معمول آدم‌هاي بسيار باکيفيت و البته بسيار بي‌کيفيت است!

و اصل يازدهم که خاص خانم‌هاي متأهل است:

11- هرگز کم‌تر از همسرتان در خانه کار نکنيد! (يا به‌عبارت به‌تر: نگذاريد او کم‌تر از شما کار کند!)