مقاله‌ی هفته (۸7): 10 قانون طلایی مدیریت اثربخش

مدیریت همان‌طور که پیش از این اشاره شد، مجموعه‌ای از اصول موضوعه است که براساس تحلیل و جمع‌آوری به‌ترین تجارب از زندگی در جامعه و اداره‌ی سازمان‌ها و نهادهای اقتصادی ـ اجتماعی به‌دست آمده‌اند. فلسفه‌ی وجودی مدیریت در سازمان‌ها صرفِ قرار گرفتن فردی در جایگاهِ برتر نسبت به دیگران نیست؛ بلکه قرار است این جناب مدیر در جایگاه مدیریت، ارزش افزوده‌ای را برای سازمان ایجاد کند. درباره‌ی نقش‌های اصلی مدیر موضوعات مختلفی در طول تاریخ بیش از صد ساله‌ی مدیریت مدرن مطرح شده است؛ اما در میان آن‌ها شاید “تخصیص بهینه‌ی منابع”، “تصمیم‌گیری” و “انگیزش نیروی انسانی” از دیگر موارد مهم‌تر باشند. در این میان چیزی که اهمیت کلیدی دارد این است که علم مدیریت به‌واسطه‌ی تعامل مستقیمی که با رفتار و عملکرد انسان‌ها در دنیای واقعی دارد، بیش از دیگر علوم انسانی بر تجربه‌ی مستقیم تک‌تک انسان‌ها از زندگی در سازمان و جامعه مبتنی است. شاید به‌همین دلیل باشد که کتاب‌های خاطرات و زندگی‌نامه‌ی مدیران برتر همواره جزو پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان هستند. بدین ترتیب هر متنی که در مورد اصول مدیریت وجود دارد را باید مشتاقانه خواند، شاید ایده‌ی بکری از دل آن برای مدیریت به‌تر و اثربخش‌تر کشف شد!

با این مقدمه مقاله‌ی این هفته برگرفته از این مقاله‌ی منتشر شده روی سایت مجله‌ی آنترپرنر است که در آن نویسنده 10 اصل مدیریتی را برای مدیریت اثربخش معرفی کرده است. ایده‌های نویسنده‌ی کارآفرین مقاله جیسون دمرز آن‌قدر جالب هستند که چند دقیقه‌ای در مورد آن‌ها فکر کنیم:

1- رفتار سازگار داشته باشید: خودتان را جای همکاران‌تان بگذارید. وقتی رفتارتان غیرقابل پیش‌بینی باشد، آن‌ها نمی‌دانند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط یا چه کاری پاداش دارد و پیامد چه کاری تنبیه خواهد بود. به آدم‌ها اطمینان و امنیت در تعامل با شما به‌عنوان مدیرشان بدهید.

2- روی شفافیت، دقت و جامعیت در ارتباطات تمرکز کنید: فرض را بر این نگذارید که آدم‌ها از اشارات شما متوجه مفهوم عمیق مورد نظر شما می‌شوند! خودتان به آن‌ها بگویید منظورتان چیست، چه احساسی دارید و چه می‌خواهید.

3- یکی از اهداف کاری در سازمان را کار گروهی تعیین کنید: شاید این اجبار باعث شود آدم‌ها مجبور شوند به تعامل تن بدهند!

4- در ملأ عام از سخت‌کوشی تقدیر کنید و آن را پاسخ بدهید: این کار حس خوبی به فرد تشویق‌شده می‌دهد و به دیگران هم نشان می‌دهد چه چیزی برای مدیرشان مهم و در اولویت است. این کار را همیشه انجام دهید؛ حتی اگر این پاداش، یک تشکر ساده‌ی زبانی باشد.

5- به‌ترین سمبل چیزی باشید که از دیگران انتظار رعایت آن را دارید: شما وقتی خودتان کاری را انجام نمی‌دهید، سخت می‌توانید انتظار داشته باشید که دیگران با دل و جان ـ و نه از روی اجبار ـ به آن کار دست بزنند. فراموش نکنید که مدیریت در دنیای امروز، بیش از هر زمان دیگری به مفهوم “ره‌بری” نزدیک شده است.

6- برای هر قفلی کلید خاص خودش را داشته باشید، نه کلید خاص خودتان را: شاه‌کلیدهای فیلم‌های سینمایی و قصه‌ها آن‌قدرها هم که فکر می‌کنید در دنیای واقعی کاربرد ندارند!

7- تا حد امکان شفاف باشید: هیچ رازی در صندوق‌چه‌ی اسرارِ سازمان و میان حلقه‌ی کوچک مدیران و “اعضای اصلی” باقی نخواهد ماند. حتی اگر اوضاع آن‌قدرها هم روبراه نیست، به‌تر است همکاران‌تان از واقعیت باخبر باشند تا این‌که در خوابِ خرگوشی بمانند. کسی چه می‌داند؛ شاید یکی از میان آن‌ها راه‌حلی برای مشکل لاینحل سازمان داشته باشد!

8- طرح همه‌ی نظرها و ایده‌ها را تشویق کنید: هیچ نظر و ایده‌ای حداقل یک بار ارزش شنیده شدن دارد. تاریخ حکایت از آن دارد که اتفاقا ایده‌های برنده معمولا بیش‌تر از جنس ایده‌های در ظاهر احمقانه و خنده‌دار بوده‌اند تا نظرات منطقی و عاقلانه.

9- به همکاران‌تان کمک کنید تا از کارشان لذت ببرند: دقت کنید که روی “کار افراد” تأکید شد و نه روی “محیط کار”. جذاب‌تر و لذت‌بخش‌تر کردن کار لزوما نیازی به هزینه کردن ـ ترس بزرگ بسیاری از مدیران! ـ ندارد؛ بلکه شاید به‌سادگی دادنِ اختیارِ تصمیم‌گیری در یک مورد خاص به همکارتان باشد.

10- خوب گوش بدهید و خوب سؤال بپرسید: شاید طلایی‌ترین اصل مدیریت دنیا همین یکی باشد؛ به این شرط که خودتان از قبل پاسخی برای سؤال‌های‌تان آماده نکرده باشید و به جواب‌های همکاران‌تان واقعا گوش دهید!

مقاله‌ی هفته (۷9): یک چارچوب فرایندی ساده برای جاری‌سازی استراتژی

در فرایند تدوین یا به‌عبارتی طراحی استراتژی برای سازمان‌ها، برنامه‌ریزی دارای سطوح مختلفی است که یکی از آن‌ها “چشم‌انداز” است. تعریف علمی چشم‌انداز به این شکل است:

“هر سازماني براي دست‌يابي به استراتژي كارآمد، بايد تصوير آرماني خود را از وضعيت مطلوب در قالب عبارت‏‌هاي روشن و دقيق بيان نمايد تا تصوير ارائه شده از وضعيت مطلوب، مبناي طراحي استراتژي و معيار سنجش كلي تمامي اقدامات آتي سازمان گردد. چشم‌انداز ترسيم‌كننده دورنماي آرماني و بلند مدت سازمان يا به‌عبارت بهتر، تصوير قابل دست‌یابی سازمان در افق مورد نظر است. چشم‌انداز راهنمايي است كه ماهيت كسب‌و‌كار و اهداف آينده آن را تشريح مي‌كند. چشم‎انداز سازمان، بيانيه محوري و پايه‎اي سازمان است كه توسط مديريت ارشد تصويب و اعلام مي‎گردد. نكته‌ي مهم و كليدي در مورد چشم‎انداز، واقعي بودن چشم‎انداز است. چشم‎انداز يك شعار تبليغاتي و يا بيانيه‎اي شامل جملات جامعه‎پسند نيست، بلكه اعتقاد واقعي و ذهني اعضاي سازمان است كه در قالب عبارت‏‌هاي موجود در بيانيه‌ي چشم‎انداز ابراز شده است. در واقع هيچ سازماني بدون داشتن چشم‎انداز مفهوم ندارد و هر سازماني به هر حال مجموعه‎اي از اصول بنيادي را در خود نهفته دارد.”

متن بالا را می‌شود به این صورت ساده‌سازی کرد: “چشم‌انداز یک تصویر توصیفی از ویژگی‌های مورد انتظار و مطلوب سازمان در پایان یک دوره‌ی برنامه‌ریزی مشخص است.” یا به‌عبارتی: “چشم‌انداز یک برش زمان‌دار از فلسفه‌ی وجودی سازمان است.” بنابراین چشم‌انداز چیزی فراتر از این‌که سازمان سه یا پنج سال قبل قرار است چگونه باشد نیست.

اما یکی از سخت‌ترین کارهای مدیران، ترجمه‌ی فلسفه‌ی وجودی (یا همان مأموریت‌) و چشم‌انداز به زبان اجرا است. درک صحیح چشم‌انداز توسط اعضای سازمان از آن سخت‌تر است. شاید این وضعیت ایده‌آل که تمامی کارکنان سازمان از مدیریت ارشد تا شغل‌های ظاهرا سطح پایین ـ و در واقع بسیار مهمی ـ نظیر: نگهبان و منشی و آبدارچی بدانند که ماهیت این سازمان چیست و قرار است به کجا برسد، هرگز قابل تحقق نباشد؛ اما متأسفانه در تقریبا اغلب سازمان‌های امروزی، حتی خود مدیریت ارشد هم درک درستی از فلسفه‌ی وجودی و چشم‌انداز سازمان ندارد! شاید عجیب‌ترین مثال‌ش سازمانی باشد که وقتی از مدیرعامل در جلسه‌ی اول کارگاه‌های تدوین استراتژی پرسیدم چرا می‌خواهید استراتژی تدوین کنید، صادقانه پاسخ داد: “در بروشور تبلیغاتی شرکت رقیب دیدیم که مأموریت و چشم‌انداز دارند، به‌نظرم رسید خوب است که ما هم بروشور کامل‌تری داشته باشیم!”

فلسفه‌ی وجودی و چشم‌انداز بسیاری از شرکت‌ها مکتوب نیست و در ذهن مدیران ارشد یا به‌عبارت به‌تر مدیر ارشد آن است. استراتژی در حقیقت برنامه‌ی مدیرعامل شرکت برای اداره‌ی آن است که با تصویب و نظارت هیأت‌مدیره اجرایی می‌شود. اما این استراتژی باید توسط مدیران میانی و کارشناسان و کارمندان ـ و در شرکت‌های صنعتی تکنسین‌ها و کارگران ـ شرکت اجرا شود و تا آن‌ها درک درستی از ماهیت این استراتژی نداشته باشند، در به‌ترین حالت استراتژی به‌صورت کامل اجرایی نمی‌شود و در بدترین حالت (که متأسفانه در اغلب موارد همین گزینه اتفاق می‌افتد) اجرای استراتژی از مسیر اصلی‌ش منحرف می‌شود و سازمان نمی‌تواند به چشم‌انداز و اهداف‌ش دست یابد.

به‌همین دلیل در ادبیات استراتژی در سال‌های اخیر موضوع “اجرا” تبدیل به یکی از اولویت‌های اصلی پژوهشی شده و انواع روش‌ها و ابزارهای “اجرای استراتژی” توسط پژوهش‌گران، اساتید دانشگاه و حتی خود مدیران توسعه داده شده است. اما اگر به بررسی این ابزارها بپردازیم می‌بینیم که اغلب آن‌ها به دلایل زیر برای اغلب مدیران قابل استفاده نیستند:

1-برای سازمان‌های بزرگ (Enterprise) با لایه‌های طراحی شده‌اند و کاربردی در کسب‌وکارهای کوچک و متوسط ندارند (بارها از هزینه‌کرد فراوان برای طراحی سیستم کارت امتیازی متوازن در سازمان‌های کوچک و متوسط شگفت‌زده شده‌ام!)

2- آن‌قدر پیچیده‌اند که برای استفاده از آن‌ها سازمان باید سرمایه‌گذاری عظیمی روی زیرساخت‌های سازمانی و به‌ویژه سیستم‌های نرم‌افزاری کند تا بتواند داده‌های مورد نیاز را جمع‌آوری کند (سیستم‌های هوش تجاری سابق و داده‌کاوی حال حاضر!)

3- آن‌قدر انتزاعی هستند که به‌تر است اسم ابزار را روی آن‌ها نگذاریم! (انواع مدل‌های جاری‌سازی استراتژی که با عناوین عجیب و غریب در قالب کتاب و مقاله منتشر شده‌اند.)

راه چاره چیست؟ یک مدیر در یک شرکت کوچک یا متوسط چگونه باید چشم‌انداز و استراتژی خود را در عمل اجرا کنند؟ در این مقاله روی سایت مجله‌ی “اینک” یک راه‌حل ساده و کاربردی برای مدیران ارائه شده است. این راه‌کار برخورد با اجرای استراتژی در قالب یک پروژه است تا بتوانید با تعریف کارهای درست برای مدیران و کارکنان خود، چشم‌انداز و استراتژی را به زندگی روزمره‌ی سازمانی آن‌ها پیوند بزنید. برای این منظور لازم است:

1- مشخص کنید برای اجرای استراتژی به چه تخصص‌هایی نیاز دارید (ممکن است تخصص مربوط به یک فرد، واحد سازمانی یا تیم در سازمان شما باشد.)

2- برای هر تخصص، مجموعه‌ای از اقدامات استراتژیک که لازم است در بازه‌ی زمانی اجرای استراتژی به‌انجام برسند را مشخص کنید.

3- برای هر اقدام استراتژیک یک گانت‌چارت تهیه کنید؛ یعنی مجموعه‌ی وظایف، نقطه‌ی زمانی تکمیل و هم‌چنین سنگ‌نشان‌ها (Milestone) را تعیین کنید تا بتوانید میزان پیش‌رفت اقدامات استراتژیک و کل پروژه را بسنجید.

4- مجموعه وظایف مشخص شده را به فرایندها و نقش‌های سازمانی پیوند بزنید.

5- مطمئن شوید تمامی اعضای کلیدی سازمان انتظارات و مسئولیت‌ها و اختیارات‌شان را درست و کامل درک کرده‌اند.

6- حالا وقت آغاز پروژه‌ی کلی اجرای استراتژی است. هر فرد / واحد سازمانی / تیم پروژه‌ی مربوط به خودش را کلید می‌زند.

7- وظیفه‌ی مدیریت ارشد در دوره‌ی زمانی اجرای پروژه‌ی کلی استراتژی، نظارت و هدایت بر جریان کلی اقدامات و پروژه‌های استراتژیک، بازخورد دادن و تسهیل ارتباطات بین اعضا و اجزای سازمان است. این نظارت باید از جنس مربی‌گری باشد؛ یعنی تا حد امکان سعی کنید تنها کیفیت و کمیت تحقق هدف‌ها را ارزیابی کنید و جلوی انحراف از مسیر صحیح را بگیرید. به‌تر است جزئیات راه و روش اجرای کارها را به خود افراد بسپارید.

این فرایند هفت مرحله‌ای اگر چه فرایند پیچیده‌ای نیست و ساده به‌نظر می‌رسد؛ اما با کمی تمرین می‌تواند تبدیل به ابزاری مناسب برای اجرای استراتژی که به‌عنوان مدیریت ارشد سازمان در ذهن شما است، شود.

مقاله‌ی هفته (۶7): 9 قانون اساسی مدیریت

مدیران ارشد سازمان‌ها و به‌ویژه کارآفرینان همواره نقش اصلی خود را در کسب‌وکار و سازمان، تمرکز روی ارزش‌آفرینی برای مشتری، نیروی انسانی و سها‌م‌داران سازمان و تصمیم‌گیری در مورد موضوعات فنی و مالی و حل مسائل کلیدی سازمان است. اما در آن‌ها همیشه در حال کلنجار رفتن با روزمرگی‌ها هستند: چرا وب‌سایت‌مان کار نمی‌کند؟ چرا مشتری تسویه‌حساب نکرد؟ چرا فلانی امروز نیست؟ چطور می‌خواهیم این محصول را بفروشیم؟ و چیزهایی شبیه این‌ها. البته حتما یک مدیر بزرگ، هوشمند و آگاه، از مسائل روزمره‌ی سازمان‌اش نیز آگاه است و برای حل آن‌ها تلاش می‌کند؛ اما این موضوع نباید باعث شود تا مدیران، نقش‌ها و وظایف اصلی خود را فراموش کنند.

مدیریت کسب‌وکار و سازمان چیزی فراتر از مدیریت روزمرگی‌ها است. پیتر اکونومی در مقاله‌ی این هفته ضمن یادآوری این نکته به 9 اصل اساسی در مدیریت انسان‌ها اشاره می‌کند:

1- مدیریت شغلی است که در ارتباط با آدم‌ها تعریف می‌شود: انسان‌ها باید اولویت کاری اول هر مدیری باشند؛ مشتریان‌ش باشند یا همکاران‌ش، سهام‌داران‌ش باشند یا دیگر انسان‌هایی که با سازمان او به‌نوعی در ارتباط‌اند. دیگر موضوعات همیشه اولویت پایین‌تری دارند.

2- مدیریت کاری است که با همراهی انسان‌ها انجام می‌دهید، نه کاری که با آن‌ها انجام می‌دهید. هدایت و نظارت و کنترل وظایف کلاسیکی است که به‌عهده‌‌ی هر مدیر است؛ اما در مورد انسان‌ها آن را در قالب ره‌بری، مربی‌گری و ارزیابی انجام داد!

3- همه چیز از خود شما آغاز می‌شود. به‌ترین مثال کار و رفتاری باشید که از همکاران‌تان انتظارش را دارید.

4- اعتماد به شهودتان به‌ترین کاری است که می‌توانید انجام دهید. ابزارهای مدیریتی و فنی زیادی در دسترس مدیران هستند؛ اما در نهایت تصمیم به خود شما برمی‌گردد. تجربه نشان داده که اغلب اوقات اعتماد به شهود درونی، به‌ترین کاری است که می‌توانید بکنید.

5- همیشه بپرسید: چه چیزی برای مشتری ارزش خلق می‌کند؟ واقعیت این است که بسیاری از کارهای سازمان برای این انجام می‌شوند، چون باید انجام شوند. اما یک مدیر بزرگ ـ به‌ویژه در این روزهای رکود اقتصادی که کوچک‌ترین هزینه هم بار گرانی بر دوش سازمان‌ است ـ هر روز و هر لحظه از خودش می‌پرسد که چه کارها و چه چیزهایی را می‌توان در سازمان بهبود داد یا حذف کرد به‌گونه‌ای که با هزینه‌ی کم‌تر بتوان ارزش مشتری مساوی یا بیش‌تر را ایجاد و ارائه داد؟

6- دقت کنید به چه رفتاری پاداش می‌دهید. این یک اصل پایه‌ای روان‌شناسی است که انسان‌ها انگیزه‌ها و رفتارشان را با پاداش‌هایی که دریافت می‌کنند هم‌سو و هماهنگ می‌کنند. اما آن چیزی که خیلی وقت‌ها مدیران فراموش می‌کنند که پاداش لزوما معنای مثبت ندارد! مثلا وقتی شما به فردی که همیشه دیر سر کار می‌آید تذکری نمی‌دهید، ناخودآگاه به دیگر همکاران‌تان القا می‌کنید که “دیر آمدن” آن‌قدرها هم کار مهمی نیست!

7- هیچ چیزی شخصی نیست، همه‌ی داستان فقط و فقط در مورد کسب‌وکار است. تصمیم‌گیری با احساسات، ساده‌ترین کار ممکن است؛ اما چنین تصمیمی لزوما به‌ترین تصمیم برای کسب‌وکار شما نیست! بنابراین لازم است اصول تصمیم‌گیری علمی و روان‌شناسی تصمیم (شناخت مکانیسم‌های ذهنی تصمیم‌گیری و آشنایی با خطاهای ذهنی تصمیم‌گیری) ـ یا به‌عبارت به‌تر چگونه تصمیم گرفتن و چگونه تصمیم نگرفتن ـ را بیاموزید! این موضوع را لازم است به همکاران‌تان نیز بیاموزید.

8- اگر وضعیت امروز را دوست ندارید، کمی صبر کنید. اتفاقات بزرگ نیازمند صبر و تلاش‌ زیاد نیز هستند. انعطاف‌پذیری و تطبیق‌پذیری دو ویژگی کلیدی مدیران بزرگ هستند.

9- کار را مثل تفریح لذت‌بخش کنید، نه این‌که تفریح‌تان کار باشد! این اصل اساسی هم مربوط به خودتان است و هم همکاران‌تان. بنابراین سعی کنید محیط کار فرح‌بخشی برای همکاران‌تان بسازید تا نیروی انسانی شاد، آرام و باانگیزه داشته باشید. برای این کار لزومی به هزینه کردن هم نیست؛ خیلی وقت‌ها لبخند و اخلاق خوش مدیر، به‌ترین راه‌کار داشتن محیط کاری شاداب است.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (166): نقطه‌ی کمال در اجرا

“تمام مربیان عقاید فراوانی دارند و تفاوت میان همه‌ی ما چندان زیاد نیست. مسئله‌ی مهم این است که چه کسی این عقاید را به اجرا در می‌آورد و من گروهی از بازیکنان را در اختیار دارم که در انجام این کار بسیار خوب هستند. بدون آن‌ها انجام چنین کاری غیرممکن است. ما چارچوب‌های خودمان را داریم و اساسا این به آن معنا است که مسابقه به مسابقه پیش می‌رویم. نمی‌دانیم چه طور به‌شیوه‌ی دیگری بازی کنیم. فکر کردن به شیوه‌ی متفاوت به درد ما نمی‌خورد.” (دیه‌گو سیمئونه؛ این‌جا)

دیه‌گو سیمئونه این روزها در فوتبال اروپا همان کاری را می‌کند که سال‌ها پیش از این، مربیان بزرگی چون پپ و مورینیو در سال‌های اول حضور خود در فوتبال جهان برای ساختن برند شخصی یگانه‌ی خود از آن استفاده کردند: “ساختن یک فلسفه‌ی رقابتی“، “اجرای آن به‌ به‌ترین شکل” و البته “بیان آن به هزار و یک شکل گوناگون” تا همه بفهمند که حالا یک ایده‌ی جدید وارد دنیای فوتبال شده است.

سیمئونه این‌جا حرف جدیدی نزده است؛ اما جمله‌ای که پررنگ کرده‌ام به‌شدت به دلم نشست. این جمله‌ی ساده معنی بسیار مهمی را در دل خودش پنهان کرده است: “بالاترین نقطه‌ی کمال در اجرا، زمانی است که نتوانی جز به شیوه‌ای که باید، کارها را انجام بدهی.” شاید مفهوم کتاب پرفروش سال‌های اخیر “قدرت عادت” هم چیزی جز همین نباشد.

مقاله‌ی هفته (56): چابكي، كليد موفقيت كسب‌وكارها در دنياي امروز

سرعت تغيير در دنياي امروز از آن چيزي كه تصور مي‌شود بسيار فراتر است. كسب‌وكارها تصور مي‌كنند كه اوضاع مساعدشان براي هميشه ادامه خواهد يافت، غافل از اين‌كه دنياي بي‌رحم كسب‌وكار مانند آن‌ها فكر نمي‌كند. اگر به فهرست شركت‌هاي برتر جهان مطابق رتبه‌بندي مجله‌ي فورچون 500 در دهه‌هاي مختلف بنگريم، متوجه تغييرات شديد اين فهرست مي‌شويم (به‌عنوان مثال در اين مقاله‌ي هاروارد بيزينس ريويو مي‌خوانيم كه فقط 26% شركت‌هاي حاضر در فهرست صد شركت برتر دهه‌ي 1980 در سال 2001 هم هنوز در اين فهرست جاي داشته‌اند! اين مقاله را هم براي ديدن جزئيات بيش‌تر در اين زمينه ببينيد.)

مقاله‌ي اين هفته نوشته‌ي كريستوفر وارلي با مثالي از همين دست آغاز مي‌شود. شركت دك (DEC) به‌عنوان مبدع ريزرايانه سال‌ها قبل از اپل و مايكروسافت ره‌بر بازار بود. اما … مديرعامل اين شركت اعتقاد داشت كه: “هيچ دليلي وجود ندارد كه هر فردي در خانه‌اش یک رايانه‌ی شخصی داشته باشد!” امروزه ديگر اثري از شركت دك نمي‌بينيم. همين داستان براي بسياري از ديگر شركت‌هاي مغرور دنيا نيز رخ داده است. شركت‌هايي كه فراموش مي‌كنند موفقيت و سودآوري هيچ‌وقت براي هيچ كسي تضمين شده نيست. هيچ قانون و فرمول موفقيتي جز “استمرار در نوآوري و ابداع” براي موفقيت در دنياي كسب‌وكار وجود ندارد.

بسياري از كارآفرينان كسب‌وكارشان را با تعهد به پاسخ‌گويي “چابك” به نيازهاي مشتريان آغاز مي‌كنند؛ اما زماني نمي‌گذرد كه كسب‌وكار در دام لايه‌هاي سنگين مديريت و برنامه‌ريزي گرفتار مي‌شود و نوبت به بازمهندسي و بازطراحي سازمان مي‌رسد. اما تحليل انجام شده روي هزاران سازمان در طول بيش از بيست سال نشان داده كه كسب‌وكارهاي موفق چهار كار را به‌تر از ديگران انجام مي‌دهند كه نتيجه‌ي آن بقا و رشد در بازار است. آن‌ها اين چهار كار را در درون سازمان خود نهادينه و تبديل به “چابكي جاري” در سازمان مي‌سازند.

چهار كاري كه كسب‌وكارهاي موفق را از ديگران متمايز مي‌سازند عبارتند از:

1- استراتژي‌پردازي: بسياري از كسب‌وكارها با يك فلسفه‌ي وجودي شوق‌انگيز و فراتر از اهداف مالي كار خود را آغاز مي‌كنند و روي طراحي استراتژي‌هاي اثربخش و تعهد به اجراي آن‌ها متمركز مي‌شوند. اما در عمل، پس از مدتي كارآفرينان به‌جاي اين فلسفه‌ي وجودي تمام تمركز خود را روي اهداف ملموس مالي و رقابتي مي‌گذارند؛ چيزي شبيه (آ) ريال درآمد در يك ماه يا دست‌يابي به جايگاه اول فروش در بازار (ب.) اما يك كسب‌وكار موفق ياد مي‌گيرد كه با خلق يك استراتژي پويا و تغيير آن در طول مسير حيات كسب‌وكار و در مقابله با روندهاي تغييرات محيطي به چابكي استراتژيك دست يابد (اين مقاله‌ي هفته‌ي قبلي را در گزاره‌ها را ببينيد.)

2- ادراك و پذيرش تغييرات: كارآفرينان عادت دارند كه ايده‌ها و محصولات خودشان را به‌ترين و بي‌رقيب‌ترين بدانند؛ اما تجربه نشان مي‌دهد كه هميشه حق با آن‌ها نيست. يك كسب‌وكار موفق، به‌صورت دائمي تغييرات محيطي را دنبال و تحليل مي‌كند و به‌سرعت آن‌ها را در اختيار تصميم‌گيران اصلي خود قرار مي‌دهد تا واكنش مناسب را به آن‌ها در قالب چابكي استراتژيك خلق كنند. آن‌ها اين كار را سريع‌تر و به‌تر از رقباي‌شان انجام مي‌دهند.

3- آزمودن ايده‌ها: اگر بپذيريم دنيا در حال تغيير است، نظر مشتريان لزوما ممكن است با ما موفق نباشد و ما هم ممكن است حتي با وجود تجربه‌ي بالا نياز و سليقه‌‌ي مشتري را نشناسيم، آن‌وقت است كه اهميت مفهوم‌سازي، تخصيص منابع، اجرا و آموختن از آزمودن ايده‌ها در دنياي واقعي را درك مي‌كنيم! اين كار باعث كاهش ريسك و هزينه‌ي نوآوري هم مي‌شود.

4- چابكي در اجرا: مي‌دانيم كه ايده در دنياي امروز اهميت چنداني ندارد و “مزد آن گرفت جان برادر كه اجرا كرد!” چابكي در اجرا را اين صورت تعريف مي‌كنيم: “توانايي و ظرفيت ايجاد تغييرات مورد نياز ـ به هر دو شكل تدريجي و تحول‌آفرين ـ همراه با توان‌مندي تشخيص ميزان تأثير تغيير روي به‌بود عملكردها.”

توانايي ديدن تغيير و پذيرش و تطبيق دادن خود با آن كليد بقا و موفقيت در بازارهاي امروز است. مفهوم چابكي در كسب‌وكار چيزي فراتر از همين جمله‌ي ساده نيست؛ اما موفقيت در اجراي آن است كه تفاوت كسب‌وكارهاي موفق و ناموفق را مشخص مي‌سازد.