مثل شرلوک هلمز فکر کنيد!

قبلا اين‌جا به اين موضوع پرداخته‌ام که مهم‌ترين وظيفه‌ي يک مشاور حل مسئله است. شايد بشود يک گام هم پيش‌تر گذاشت و به قول پوپر گفت: “زندگي سراسر حل مسئله است!” خوب اين حل مسئله چطوري بايد انجام بشود؟ اين يکي از دل مشغولي‌هاي اساسي من هست که قبلا در مورد آن نوشته‌ام و در آينده هم حتما خواهم نوشت.  اين اواخر مطلب جالبي خواندم درباره‌ي اين‌که چطور به روش شرلوک هلمز مسئله را حل کنيم؟ قبل از من البته امير مهراني اين‌جا در اين مورد از زاويه‌ي ديد ديگري نوشته که پيشنهاد مي‌کنم حتما آن را هم بخوانيد.

خوب اين هم ويژگي‌هاي تفکر هلمزي:

  1. ذهن بازي داشته باشيد.
  2. از استدلال استقرايي استفاده کنيد.
  3. حواس‌تان باشد پيش‌فرض‌ها يا راه‌حل‌هاي ارايه شده توسط ديگران (از جمله مشتريان شما به‌عنوان يک مشاور) ممکن است درست نباشد و يا حتي بدتر، بي‌ربط باشد!
  4. همه‌ي احتمالات ممکن را بررسي کنيد، به‌ويژه آن‌هايي که ديگران جا انداخته‌اند!
  5. به دقت همه‌ي جزييات را بررسي کنيد و آن‌هايي را که ممکن است بعدا به دردتان بخورند را به خوبي ثبت کنيد.
  6. به دنبال ارتباطات، روابط، موارد سازگار يا ناسازگار بگرديد.
  7. تا مي‌توانيد سؤال بپرسيد!
  8. به شم و غريزه‌ي خود اعتماد داشته باشيد؛ ولي لطفا اين توانايي را هم داشته باشيد که آن را با شواهد و واقعيت‌ها پشتيباني کنيد.
  9. تغيير قيافه بدهيد (يا حتي ندهيد!)
  10. بي‌رحمانه براي پيدا کردن راه‌حل تلاش کنيد!

يک نکته‌‌ي ديگر: کارآگاهان خوب الگوهايي را هم براي آدم‌هايي که از راز مورد نظر کارآگاهان باخبرند و هم براي کارِ کارآگاهي خوب توسعه مي‌دهند. بنابراين سعي کنيد براي حل مسئله الگوهايي را طراحي و استفاده کنيد.

چرا فكر نمي‌كنيم؟

اين پست، ادامه‌ي اين مطلب قبلي من است.

اين يك داستان واقعي است. اين مكالمه بين دو تا از دوستان من رد و بدل شده است:

« ـ چي كار مي‌كني؟

ـ هيچي. چي كار بايد بكنم؟ كاري ندارم كه.

ـ خوب لا‌اقل بشين كمي فكر كن.

ـ به چي فكر كنم؟»

دقيقا. سخت‌ترين كار ممكن پيدا كردن چيزي است كه بايد به آن فكر كنيم. راستي به چه چيزي بايد فكر كنيم؟ از كجا بدانيم كه به چه چيزي بايد فكر كنيم؟

قبل از فكر كردن اين سؤال را بايد جواب داد. تصور مي‌كنم كه علت عمده «فكر نكردن» ما همين باشد كه نمي‌دانيم به چه فكر كنيم. در واقع اين يك رابطه‌ي دو طرفه ساده است:

فكر نمي‌كنيم <======> داده‌اي براي پردازش (= فكر كردن) نداريم.

مسئله اصلي نبودن آن «داده» است. داده‌ها را بايد از كجا به دست آورد؟ راه‌هاي بسياري وجود دارد: زندگي اجتماعي، حواس پنج‌ گانه و حتي درون خودمان. اما مهم‌ترين راهي كه من مي‌شناسم مطالعه است ـ يا حداقل براي خود من اين گونه است. ـ ما فكر نمي‌كنيم چون نمي‌خوانيم. وضعيت اسف‌بار سرانه‌ي مطالعه جدي در جامعه ايران اين امر را به خوبي بازتاب مي‌دهد. اگر چه در آمار رسمي معمولا تنها مطالعه روزنامه‌ها و مجلات را مستثني مي‌كنند، اما به نظر من براي رسيدن به يك آمار دقيق‌تر بايد مطالعه كتب درسي و كمك درسي و البته كتب پرفروش عامه پسند ـ مثل طالع‌بيني، فال، موفقيت، داستان‌هاي عشقي مزخرف و … ـ را هم كنار گذاشت. واقعا در اين حالت سرانه مطالعه اندك جامعه ايراني چه قدر ديگر پايين خواهد رفت؟ کافي است ما کتاب‌خوان‌ها دور و بري‌هاي‌مان را ببينيم تا بفهميم اوضاع چقدر خراب است. در چند ماه اخير من بارها در برابر اين پرسش که “مگه شما وقت کتاب خوندن هم داري؟” قرار گرفته‌ام و از تعجب دهانم باز مانده! (چون اغلب طرف سؤال‌کننده آدمي بوده که گرفتاري‌هاي‌اش از من خيلي کم‌تر است!)

به نظر من ميان دو مشكل مذکور، در ايران يك همبستگي قوي وجود دارد. براي حل كردن هر يك بايد به ديگري به همان اندازه اهميت داد و براي‌اش راه‌كار پيدا كرد، هر چند راستش من هم هر چقدر فکر کردم چگونگي‌اش را نتوانستم کشف کنم!

شايد بعدا درباره پايين بودن سرانه مطالعه در ايران هم نوشتم.

فكر كردن!

اين بار مي‌خواهم در مورد يکي از مهم‌ترين مشكلات جامعه‌مان از نظر خودم صحبت كنم: فكر نكردن. يكي از چيزهايي كه هميشه من را رنج داده اهميت ندادن دوستان و اطرافيان من به اين مقوله‌ي مهم است. تعداد آدم‌هاي دور و بر من که اهل مطالعه جدي و فكر و بحث باشند خيلي محدود است و از اين جهت هميشه احساس تنهايي كرده‌ام.

فكر مي‌كنم بدون بحث و جدل و به دور از مباحثات سياسي، مهم‌ترين علت مشكلات و ناهنجاري‌هاي جامعه همين «فكر نكردن» است. اگر كمي «فكر كنيم» اين مسئله را به روشني در زندگي شخصي خودمان مي‌بينيم. فرصت هايي كه از دست مي‌دهيم، حرف‌هايي كه نبايد بزنيم و مي‌زنيم و برعكس، كارهايي كه نبايد بكنيم و مي‌كنيم و عكس آن و … از آن بدتر اين‌که همين ما وقتي به مسئوليتي مي‌رسيم به همين شكل روزگار را مي‌گذرانيم و متأسفانه نتايج منفي کارمان براي بسياري افراد ديگر هم مشکل‌ساز مي‌شود.. وارد جزئيات نشوم به‌تر است. نظرم به شخص خاصي هم نيست. اين يك اپيدمي است كه دامن‌گير همه ما ـ اعم از راست و چپ، سنتي و مدرن و … ـ است. هر بلايي هم كه سرمان مي‌آيد به همين دليل است.

يکي از نمودهاي اصلي اين فکر نکردن در زندگي ما چيزي است که من «ماكياوليسم برعكس» ايراني مي‌نامم! منظورم اين است كه ما به جاي اين كه اول فكر كنيم و بعد يك كار را انجام دهيم، اول آن كار را مي‌كنيم و بعد ـ مخصوصا اگر آن کار کاري نادرست باشد يا نتيجه‌ي نامطلوبي در پي داشته باشد ـ هزار توجيه براي‌اش پيدا مي‌كنيم و البته باز هم بدون فكر كردن! و همين است که اغلب کارهاي ما به دليل فكر نكردن نتايج خنده‌دار و بيش از آن گريه‌داري را در بر دارند. كافي است كه تنها تخلفات رانندگي ما ايراني‌ها ـ چه در حال سواره و چه در حال پياده ـ‌ به ياد بياوريد!

اين فكر كردن كه مي‌گويم منظورم عقل‌گرايي و عقلاني‌سازي فلسفي نيست. من از يك پديده‌ي ساده حرف مي‌زنم. چيزي كه هيچ نيازي به دانش بالا ندارد و فقط يك «عزم والا» مي‌خواهد. نمي‌خواهم فكر كردن را هم به تفكر درباره موضوعات فراتر از حد زندگي عادي محدود كنم. نه، برعكس مي‌خواهم بگويم كه هر يك از ما «بايد» بيش از هر چيز درباره چيزهايي فكر كند كه در زندگي با آن روبرو است؛ اما با ديدي ديگر: ما بايد فكر كنيم كه چه کسي هستيم و چرا اين‌گونه‌ايم، ما بايد فكر كنيم به اين كه كجاي جهان ايستاده‌ايم، ما بايد درباره عشق فكر كنيم، ما بايد درباره رابطه‌ي‌مان با خدا و ايمان‌ فكر كنيم و خيلي بايدهاي ديگر. اين‌ها مسائل بسيار مهمي در زندگي ما هستند كه حل هريك قطعا اثر عميقي بر زندگي‌مان به عنوان يك انسان معمولي خواهد داشت.

فعلا كمي فكر كنيم تا بعد که باز هم در اين رابطه بنويسم.