حرفه‌ای‌ها (24): لوریس چکناواریان

حرف‌های خواندنی و احساس‌برانگیز پیرمرد زلال و دوست‌داشتنی موسیقی ایران، استاد لوریس چکناواریان در مصاحبه با روزنامه‌ی اعتماد را با هم بخوانیم:

ـ ما هميشه نمي‌توانيم شاد باشيم. اين شادي با گريه كامل مي‌شود. اتفاقا گريه چيز خوبي است و اين حس در كنار ديگر احساساتي كه داريم واقعا مهم است. به نظر من اگر گريه نكنيم واقعا مي‌ميريم. هميشه اين را مي‌گويم كه نيمي از صورت بايد بخندد و نيمه ديگرش گريه كند. گريه درست شبيه باران است و همان طور كه باران باعث تميزي طبيعت مي‌شود گريه كردن هم روح و فكر ما را تميز مي‌كند…

ـ شادي يك احساس است و نشان مي‌دهد كه يك نفر واقعا همان احساس را در درونش دارد. اين را نمي‌توان به عنوان يك نسخه تجويز كرد. نمي‌توان به همه گفت كه هميشه شاد باشيد. به‌هر حال خيلي از ما به خاطر مشكلات و مسائلي كه داريم در غم زندگي مي‌كنيم. حرف من در اين است كه اجازه بدهيم شادي هم وارد قلب ما شود. اينكه قرار باشد هميشه در غم زندگي كنيم به مرگ ما منجر خواهد شد. در اين موضوع من طرفدار تعادل هستم.

ـ … زندگي بايد از يكنواختي بيرون بيايد. زندگي مثل يك جنگ است و در اين جنگ شما يا مي‌بازيد يا برنده مي‌شويد. براي برنده شدن بايد باخت. اين نگاهي است كه من نسبت به زندگي و فعاليت‌هايم دارم. بدترين موضوع اين است كه در اين بين خودتان را جدي ‌بگيريد. در حالي كه بايد در كاري كه انجام مي‌دهيد جدي باشيد. اين جدي گرفتن خودمان نوعي خودكشي است. اما به هر حال جديت در كار، ملزومات خودش را هم به دنبال دارد. يكي از اين ملزومات وقت گذاشتن براي كار و امتحان كردن و انجام دادن شيوه‌هاي مختلف بسته به شرايط كاري است. مهم اين است كه مأموريتي را كه خداوند به ما محول كرده درست انجام دهيم. هيچ‌كسي اگر خداوند راهنماي او نباشد نمي‌تواند شاعر، نويسنده، موزيسين يا نقاش خوبي شود. ما از خودمان چيزي نداريم و وقتي به ديگر مخلوقات نگاه مي‌كنيم تازه مي‌فهميم كه هيچ‌چيزي نيستيم.

ـ زندگي هيچ قانوني ندارد و اينها كه مي‌بينيم قانون‌هايي است كه ما براي خودمان گذاشته‌ايم. نمي‌توان اين زندگي را با برنامه‌ريزي پيش برد. به نظر من بايد زندگي كرد و در اين بين هر چه پيش ‌آيد خوش ‌آيد. ما اينجا هستيم تا مأموريتي را كه خداوند بر عهده ما گذاشته انجام دهيم و اگر خودمان آن را جدي بگيريم خداوند هم به ما كمك خواهد كرد تا در كارمان موفق شويم…

چگونه در شغل دوست‌نداشتني‌مان شاد بمانيم؟

اصولا شاد بودن در زندگي‌هاي امروز ما اتفاق غريبي است و ديدن آدم‌هاي شاد و راضي از آن هم عجيب‌تر! فشارها و استرس‌ها و شرايط بد زندگي و كاري آن‌قدر زيادند كه رمقي براي شاد ماندن براي انسان نمي‌ماند. وقتي حرف از محيط كار پيش مي‌آيد كه اوضاع خراب‌تر هم مي‌شود: حجم كارمان وحشت‌ناك زياد است، مجبوريم كاري را انجام دهيم كه دوست‌ش نداريم، مجبوريم آدم‌هايي را تحمل كنيم كه از آن‌ها خوش‌مان نمي‌آيد، كارمان خشك و مكانيكي است و … و خوب مگر آدم چقدر ظرفيت تحمل دارد؟ بالاخره روزي مي‌رسد كه طاقت‌ش طاق مي‌شود و تصميم مي‌گيرد همه چيز را ول كند و برود دنبال زندگي خودش! اما مشكل اين‌جاست كه ناگهان ياد اين مي‌افتد كه به درآمد كارش نياز دارد و اين چرخه‌ي نامطلوب ادامه مي‌يابد …

لئونارد شلزينگر و همكاران‌ش اين‌جا روي سايت هاروارد بيزينس ريويو پيشنهادي دارند براي كساني كه به هر دليلي از شغل فعلي‌شان راضي نيستند. پيشنهاد آن‌ها از بس كه ساده است عجيب به‌نظر مي‌رسد: همين امروز كه از سر كارتان به منزل برگشتيد، شروع كنيد به انجام يك كار جديد. اين كار جديد هر چيزي مي‌تواند باشد: از راه‌انداختن كسب و كار خودتان گرفته تا نوشتن يك كتاب، تصنيف يك موسيقي يا انجام كاري براي به‌تر كردن جامعه‌ي محل زندگي‌تان (مثلا توسعه‌ي ايده‌اي براي آموزش به‌تر كودكان.) يا مي‌توانيد دست به كاري بزنيد كه هميشه دوست داشتيد انجام‌ش دهيد: مثلا ياد گرفتن نواختن دو تارنوازي به‌سبك مرحوم حسين سمندري يا مرحوم حاج قربان سليماني يا حرف زدن به زبان اسپرانتو! 😉 توجه كنيد كه لزومي ندارد اين كار جديد براي شما منفعت مالي به‌همراه داشته باشد. شرط لازم و كافي براي انتخاب اين كار “دوست‌ داشتن‌ و لذت بردن از آن” است. البته لازم نيست در زمان شروع كردن آن كار عاشق‌ش باشيد؛ فقط دست به كاري بزنيد كه فكر مي‌كنيد آن را لازم داريد يا دوست‌ش خواهيد داشت. عشق و علاقه خودش بعدا خدمت‌تان خواهند رسيد!

اما وقتي شروع كرديد يادتان باشد كه گام به گام پيش برويد (سنگ بزرگ نشانه‌ي چيست؟) اين كار باعث مي‌شود تا هزينه‌ي مالي و غيرمالي (مثلا زماني) زيادي هم به خودتان تحميل نكنيد. مي‌دانيد كه؛ هر كار جديد با ريسكِ مقداري ضرر همراه‌ است. هر گام كه پيش رفتيد اندكي توقف كنيد و به چيزهايي كه ياد گرفته‌ايد و احساس‌تان در زمان انجام كار و بعد از آن فكر كنيد. آيا به هزينه‌اش مي‌ارزد؟ اگر نه سراغ كار ديگري برويد. اگر بله مسيرتان را با گام كوچك ديگري ادامه دهيد.

خوب حالا ربط اين به شاد بودن در محيط كار چيست؟ خيلي ساده: شما بخشي از شور و اشتياقي را كه براي كار كردن لازم داريد از اين كار جديد به‌دست مي‌آوريد. اين شور و اشتياق تنها به خود آن كار محدود نمي‌شود و به تمام جنبه‌هاي زندگي شما گسترش خواهد يافت. اين شور و اشتياق با پيش‌رفت كردن در آن كار جانبي بالاتر هم خواهد رفت. حالا صبح‌ها كه از خواب بيدار مي‌شويد انگيزه‌‌اي داريد كه براي آن از تخت‌تان بيرون بياييد!

حتا اگر اين كار جانبي باعث كاهش خستگي ذهني شما نسبت به كار اصلي‌تان نشد، با اين كار حداقل به خودتان ثابت مي‌كنيد كه توان يادگيري و خلق چيزي جديد را داريد؛ مهارت بسيار مهمي كه در تمام زندگي‌تان به‌كارتان خواهد آمد.

فراموش نكنيد كه هر اقدام عملي تأثيري ـ هر چند بسيار كوچك ـ روي دنياي واقعي خواهد داشت: بنابراين همين ام‌روز شروع كنيد. 🙂

نقشه‌ي شادي فعاليت‌هاي بشري!

پديد آمدن فناوري‌هاي جديد از يك سو باعث به‌بود زندگي ما مردم عادي مي‌شود و از يك سو به محققان هم اجازه مي‌دهد تا به‌تر تحقيق كنند. يكي از محدوديت‌هاي پژوهش‌گران تا همين سال‌هاي اخير، سخت بودن مشاهده‌ي فعاليت‌هاي انسان‌ها در طول انجام فعاليت‌هاي روزمره‌ي آن‌ها بوده است. اين محدوديت اما امروز با كمك ابزارهاي نوين فناوري از بين رفته است. يك مثال جالب‌ش تحقيقي است كه از سال 2009 آغاز شده و رابطه‌ي شادي را با فعاليت‌هاي روزمره‌ي انسان‌ها مي‌سنجد. يك اپليكيشن روي آي‌فون 15 هزار نفر (!) در 83 كشور نصب شده و آن‌ها هر روز چند بار در آن ثبت مي‌كنند كه در آن لحظه‌ي خاص در حال چه كاري هستند (با انتخاب از ميان 22 دسته فعاليت روزمره‌ي انسان‌ها مثل كار كردن يا مطالعه)، چه احساسي (در يك مقياس 5 تايي از “خيلي بد” تا “خيلي خوب”) دارند و از نظر فاكتورهايي مثل بهره‌وري، وضعيت محيطي، ميزان و كيفيت خواب و تعاملات اجتماعي در چه وضعيتي به‌سر مي‌برند.

اين تحقيق به‌جاي پرسيدن اين‌كه “چه كسي شاد است؟” به‌دنبال پاسخ سؤالي مهم‌تر و جذاب‌تر بوده است: “چه زماني شادتر هستيد!؟” و بر اين اساس در طول دو سال اخير بيش از 500 ميليون ركورد اطلاعات در آن جمع‌آوري شده است. چند تا از يافته‌هاي جالب اين تحقيق را ببينيم:

ـ ذهن انسان‌ها در بيش از 50 درصد موارد دچار درگيري و دغدغه است و اين باعث مي‌شود تا حال و حوصله‌ي كم‌تري داشته باشند. عجيب‌تر اين‌كه حتا درگيري‌هاي ذهني مثبت‌ (مثل فكر كردن به اتفاقات خوبي كه اخيرا افتاده) هم اثر مثبتي ندارند! جالب است كه ميزان درگيري ذهني وابسته به نوع كاري است كه داريم انجام مي‌دهيم؛ مثلا 60 درصد در زمان رفت و آمد و 30 درصد در زمان گفتگو با ديگران.

ـ با توجه به نكته‌ي بالايي، بهينه‌سازي وضعيت احساسي‌مان، لازم است غير از وضعيت روحي و رواني‌مان به كارهايي كه بدن‌مان دارد انجام مي‌دهد هم توجه كنيم! مثلا وقتي يك روز صبح جمعه كه از خوب برمي‌خيزيم و با خودمان مي‌گوييم: “امروز مي‌خوام چي كار كنم؟” بايد حواس‌مان باشد كه قرار است امروز برويم كوه! بنابراين غير از اين سؤال بايد از خودمان اين را هم بپرسيم كه: “امروز مي‌خوام چه كاري با ذهن‌م بكنم!؟”

ـ دغدغه‌هاي ذهني علاوه بر كاهش احساس شادي آدم‌ها، بهره‌وري آن‌ها را هم كاهش مي‌دهد. بنابراين در استرس نگه‌داشتن آدم‌ها، رويكرد خوبي براي كار كشيدن از آن‌ها نيست!

ـ آدم‌ها خيلي بيش‌تر از آن‌ چيزي كه حتا بشود تصور كرد به مشكلات شخصي‌شان در طول روز كاري فكر مي‌كنند: 50 درصد!!! (اينو راست گفته واقعا)

ـ ميزان احساس شادي هر انسان لحظه به لحظه متفاوت است (اينو همه‌مون مي‌دونستيم البته!) ضمنا ميزان احساس شادي آدم‌ها در محيط كارشان هم متغير است و به تجربيات روزمره‌شان وابسته است ـ از همكاراني كه هر روز با آن‌ها تعامل دارند گرفته تا پروژه‌اي كه روي آن كار مي‌كنند و …

ـ و اما جالب‌‌ترين نتيجه: براساس اطلاعات به‌دست آمده در اين تحقيق “نقشه‌ي شادي فعاليت‌هاي بشري” ترسيم شده است كه در شكل زير آن را مي‌بينيد:

روي اين نقشه هر چقدر فعاليتي به سمت راست نزديك‌تر باشد، شادي بيش‌تري ايجاد مي‌كند. ضمنا قطر دايره‌ها نشان‌دهنده‌ي ميزان علاقه‌ي آدم‌ها به انجام آن فعاليت مشخص است (يعني هر چقدر قطرش بيش‌تر باشد، به‌صورت متوسط علاقه به آن بيش‌تر است.)

شايد بد نباشد ما كه از اين اپليكيشن محروميم، خودمان اين كار را براي خودمان انجام دهيم!

منبع

طول و عرض شادي

شادي از آن احساسات خوب انساني است كه بودن‌اش آرزوي هميشگي بشر است. همه‌ي ما شادي را دوست داريم و از نبودن‌اش رنج مي‌كشيم. اما خوب اصولا شادي در زندگي‌هاي ما محبوبي ناياب است! براي همين است كه “تجارت شادي” هميشه يكي از پرسودترين و تضميني‌ترين راه‌هاي كسب درآمد بوده است. طنز هم يك واكنش ادبي ـ هنري به همين احساس نياز است: شاد بودن با شاد شدن! قبلا هم نوشته‌ام كه “شاد ماندن” مهم است و نه “شاد بودن”!

چند روز پيش اين مصاحبه‌ي جذاب با دانيل گيلبرت روان‌شناس شادي را در وبلاگ‌هاي مدرسه‌ي مديريت هاروارد خواندم. اين مصاحبه نكات بسيار جالبي در مورد شادي و تأثير آن بر زندگي انسان‌ها داشت كه بد نديدم خلاصه‌اي از آن را اين‌جا بنويسم:

ـ آدم‌ها معمولا تأثيرات مثبت اتفاقات خوب و تأثيرات منفي اتفاقات بد را بر احساس شادي‌شان بيش از حد برآورد مي‌كنند و البته اين را هم در مواجهه با اتفاقات خوب و بد واقعا احساس مي‌كنند. آن‌ها حتا دوره‌ي زماني تأثير اتفاقات خوب / بد را اشتباه ارزيابي مي‌كنند. اين در حالي است كه در تحقيقات مشخص شده به‌ندرت اتفاق خوب يا بدي در زندگي ما رخ مي‌دهد كه تأثيرات احساسي‌‌شان روي شادي، بيش از سه ماه طول بكشد.

ـ اين نگاه ما به اتفاقات خوب يا بد است كه باعث ايجاد احساس شادي يا غم نسبت به آن‌ها مي‌شود. يك مثال خيلي جالب كه در مصاحبه به آن اشاره شده در مورد پيت‌ بست طبل‌زني بود كه در سال 1962 از گروه بيتل‌ها جدا شد. او اين روزها يك طبل‌زن نه‌چندان معروف است. يك بار از او كه شانس عضويت در بزرگ‌ترين گروه موسيقي قرن بيستم را از دست داده بود پرسيدند در اين مورد چه احساسي دارد. فكر مي‌كنيد پاسخ پيت چه بود؟ او گفت: “من الان بسيار شادترم نسبت به زماني كه شايد عضو بيتل‌ها مي‌بودم.”

ـ اغلب آدم‌ها در برابر نامرادي‌ها و غم‌ها از آن‌چه فكر و احساس مي‌كنند، محكم‌تر هستند.

ـ شادي مصنوعي (مثلا ديدن يك فيلم طنز) مشخصا يك شادي طبيعي (ناشي از يك اتفاق خوب در زندگي) نيست؛ اما اين احساس شادي، واقعي است و از نظر تأثير تفاوتي با شادي طبيعي ندارد!

ـ خيلي وقت‌ها ما بعد از يك اتفاق بد، ديگر نمي‌خواهيم دنبال چيزهاي نو و خوب و شادي‌آفرين بگرديم. تجربه نشان داده كه هميشه در پي اتفاقات بد، اتفاقاتي شادي‌آفرين رخ مي‌دهند؛ اما مشكل اين‌جا است كه ما به دنبال آن‌ها نيستيم!

ـ نوابغ غمگيني مثل بتهوون و ون‌گوگ و همينگوي استثنا بوده‌اند! هيچ رابطه‌ي مستقيمي ميان غمگين بودن و خلاقيت وجود ندارد.

ـ مهم‌ترين منبع شادي “زندگي اجتماعي” است. “شبكه‌ي اجتماعي” شما است كه شادي‌هاي زندگي‌تان را مي‌سازد.

ـ مهم‌ترين مسئله در مورد شادي “بسامد” آن است؛ نه “شدت” آن! در واقع تحقيقات ثابت كرده‌اند كه آن‌چه باعث حفظ شادي انسان مي‌شود، تعداد اتفاقات خوب در يك بازه‌ي زماني است؛ نه ميزان خوب بودن و شادي‌آفريني آن اتفاقات. به‌عبارت ديگر طول شادي مهم است نه عرض آن! همين مسئله نشان‌دهنده‌ي اهميت بسيار زياد اتفاقات كوچكِ شادي‌آفرين در زندگي روزمره‌ي ماست. “شاد ماندن” ـ و نه “شاد بودن” ـ مثل كم كردن وزن است. هيچ نسخه‌ي شفابخشي وجود ندارد. بايد با تمرين و در طول زمان اين مهارت را كسب كرد. بنابراين به شادي‌هاي كوچك زندگي روزمره هر چقدر مي‌توانيد اهميت بدهيد!

ـ چه چيزهايي باعث ايجاد شادي در زندگي روزمره مي‌شوند؟ پيشنهادهاي آقاي گيلبرت اين‌هاست: مديتيشن، ورزش، خواب كافي و نوع‌دوستي. كمك به ديگران اثر شگفت‌انگيزي بر احساس شادي دارد. آقاي گيلبرت ضمنا پيشنهاد مي‌دهد كه هفته‌اي دو بار سه چيزي را كه به‌خاطر آن‌ها به خودتان مباهات مي‌كنيد، جايي بنويسيد و براي كس ديگري هم تعريف كنيد چرا اين‌ها افتخارات شما هستند!

ــ “احساس خوب” با “احساس شادي” متفاوت‌اند. لزوما هر احساس خوبي شادي‌آفرين نيست!

ـ و آخرين نكته اين‌كه هر كسي برحسب شرايط زندگي خودش شيوه‌ي خاصي براي “شادي” دارد. روش “شاد ماندن‌تان” را پيدا كنيد.

خلاصه كنم: ببينيد كي و با چه چيزي احساس شادي مي‌كنيد. شادي‌هاي كوچك زندگي‌تان را كشف كنيد و تعداد آن‌ها را در زندگي‌تان تا مي‌توانيد بالا ببريد. حواس‌تان باشد كه بايد “شاد باشيد” نه اين‌كه “شاد بشويد!”

کنترل کن، نه فرار!

دو ماه پيش همين روزها يکي از بدترين اتفاق‌هاي زندگي‌ام رخ داد. لحظات بسيار سختي را گذراندم که هنوز به‌ياد آوردن‌شان مرا آزار مي‌دهد. مدام سعي مي‌کردم تا فراموش کنم و نمي‌شد. هر لحظه و هر نفس، زندگي سخت‌تر از قبل مي‌شد. من ناخواسته داشتم به تهِ چاهِ زندگي سقوط مي‌کردم …

******

آن روزهاي سخت گذشته‌اند. حالا من به‌شرايط عادي زندگي برگشته‌ام. اين‌که چه شد و چه کردم، بماند براي وقتي ديگر که شايد تصميم گرفتم از اين تجربه‌ي شخصي عميق‌ام بنويسم. اما وقتي که خوب شدن را شروع کردم، براي برنگشتن آن حالت بد روحي ـ رواني قبلي بايد کاري مي‌کردم. همان روزها آقاي حق‌پرست عزيز سؤالي را پاي يکي از پست‌هاي گزاره‌ها مطرح کردند: “یک سؤال در ذهن‌ام پیدا شده. چرا با رواج این همه کتاب‌ها، مجله‌ها و سمینارهای مختلف درباره‌ي موفقیت حتی افرادی که از این کتاب‌ها و مجله‌ها استفاده می‌کنن و به همین سمینارها می‌رن کمتر می‌تونن تو زندگی روزمره‌شون این رؤیاها را پیاده کنن و به‌قول شما رؤیاهاشون رو زندگی کنن؟”

آن نياز شخصي و اين سؤال باعث شدند تا من روزهاي زيادي براي حل اين مسئله‌ي بغرنج (!) فکر کنم: چرا تکنيک‌ها و روش‌هاي موفقيت و شاد بودن را نمي‌توانم در لحظات سخت زندگي‌ام پياده کنم؟

در همين فکر کردن‌ها ياد زماني افتادم که تعليم رانندگي مي‌رفتم. آن روزها هر وقت منِ تازه‌کار در موقعيتي سخت قرار مي‌گرفتم و مي‌خواستم مثلا با انحراف به چپ يا راست و يا ترمز زدن از آن موقعيت فرار کنم، مربي‌‌ام به من مي‌گفت: “فرار نکن. ماشين را کنترل کن. اين راه‌هايي که تو استفاده مي‌کني، احتمال تصادف را بالاتر مي‌برند!”

و همين‌جا بود که من پاسخ آن سؤال را پيدا کردم: وقتي اتفاق ناخوشايندي در زندگي آدم مي‌افتد و باران احساسات منفي بر سر روح آدمي هم‌چون سيل فرو مي‌ريزد، به‌صورت ناخودآگاه و ناخواسته در برابر آن مقاومتي نمي‌کنيم. به اين ترتيب احساسات منفي بدون هيچ مانعي شروع مي‌کنند به تخريب روحيه‌ي آدم که نتيجه‌اي جز نااميدتر شدن و دل‌خستگي بيش‌تر ندارد. شبيه همين اتفاق وقتي که با شکست بزرگي هم روبرو مي‌شويم رخ مي‌دهد. در اين حالت آدم گويي در مردابي قرار گرفته و مي‌داند که دست و پا زدن‌اش نتيجه‌اي جز بيش‌تر فرو رفتن ندارد؛ اما از فرط استيصال، هم‌چنان تقلا مي‌کند …

حداقل در مورد من، مشکل اصلي اين‌جا بود که احساس مي‌کردم شکست در گذشته، يعني اين‌که موفقيت در آينده ديگر وجود نخواهد داشت! خودم هم الان به احساس آن موقع‌ام مي‌خندم؛ اما همه‌ي ما تجربه‌ي روزهاي بد زندگي‌مان را داريم و مي‌دانيم که در چنين شرايطي آدم نمي‌داند که حق با عقل است يا احساس …

بنابراين در برابر آن اتفاق بد ـ همان‌طور که مربي‌ام گفته بود ـ چاره‌اي نداشتم جز کنترل کردن احساسات منفي‌ام و نه فرار کردن از آن‌ها. بنابراين وقتي ياد آن ماجرا مي‌افتادم، سعي نمي‌کردم که فراموش‌اش کنم. به‌جاي آن تمام تمرکز و تلاش‌ام را روي کنترل احساسات‌ام مي‌گذاشتم.

خوب به‌تدريج بخشي از مشکلات‌ام حل شد. اما هنوز براي‌ام عجيب بود در آن روزها خيلي تلقين احساسات مثبت و روش‌هاي شادماني و موفقيت براي خارج شدن از آن موقعيت بد، کمک‌ام نمي‌کردند! سؤال آقاي حق‌پرست هم دقيقا همين بود. مدتي که از آغاز کنترل احساسات و نه فرار کردن از آن‌ها گذشت و وضعيت زندگي‌ام نسبتا عادي شد، متوجه شدم که آن تکنيک‌هاي تا چند روز پيش بي‌اثر، چقدر دوباره روي زندگي‌ام اثرگذار شده‌اند.

و اين‌جا بود که کشف بزرگ دوم‌‌ من اتفاق افتاد: تکنيک‌ها و روش‌هاي موفقيت، شادي، خوب کار کردن و … معمولا فرض‌شان اين است که منِ نوعي در شرايط عادي و نرمال زندگي به‌سر مي‌برم و حداقل، نمودار زندگي من بالاي محور مختصات خود است (و نه به‌صورت يک موج سينوسي زير محور!) اين تکنيک‌ها با اين فرض، به من کمک مي‌کنند تا شرايط نرمال زندگي‌ را حفظ کنم و آن بخش‌هايي از زندگي‌ام را هم که درست نيست ـ مثل عادت‌هاي بد ـ اصلاح کنم. فرض بر اين است که يک زندگي نرمال و روي مسيرِ درست و مستقيم، به موفقيت و شادکامي و خوش‌بختي دست خواهد يافت! به بيان ديگر اين تکنيک‌ها مي‌خواهند به من کمک کنند تا شاد و موفق بمانم نه اين‌که شاد و موفق بشوم! 

بنابراين وقتي که من از نظر روحي ـ رواني در شرايط خوبي نبودم، نمي‌توانستم از آن تکنيک‌ها استفاده‌ي مناسب را ببرم. اما وقتي به حالت عادي برگشتم، امکان استفاده از آن‌ها را براي ثابت نگه داشتن شرايط خوب زندگي‌ام پيدا کردم.

بنابراين در مواجهه با شکست و روزهاي بد و غم‌ناک، بيش از هر چيز روي کنترل احساسات منفي‌تان و نه فرار کردن از آن‌ها تمرکز کنيد. اين کار خود به خود باعث مي‌شود تا کم‌کم به زندگي عادي‌تان برگرديد. مي‌توانيد به جملاتي مثل “زمين خوردن که کاري نداره؛ بلند شدنه که سخته!” و “خوش‌بيني يعني انتظار هميشگي وضعيت به‌تر!” (توئيت‌هاي آن روزهاي من!) هم به‌عنوان مسکن فکر کنيد! (براي من که جواب داد!) بعد کمي که اوضاع مناسب‌تر شد، از تکنيک‌ها و روش‌هاي موفقيت و شاد بودن هم به‌عنوان يک داروي مکمل بهره بگيريد تا سرعت به‌بودتان را افزايش ببخشيد.

******

“کنترل کن، نه فرار!” چه درس خوبي. براي هميشه اين جمله‌ي کوتاه را از مربي‌ام به يادگار نگه مي‌دارم.

شاد بودن!

“شاد بودن وضعيتي است خيالي که در گذشته زندگان به مردگان نسبت‌اش مي‌دادند و اين روزها کودکان به بزرگ‌ترها نسبت‌اش مي‌دهند و بزرگ‌ترها به بچه‌ها.”

توماس ساژ

پ.ن. اين را هم فراموش نکنيم: جايي خواندم که چاپلين بزرگ گفته: تمام عمر سعي کردم تا بفهمي؛ اما تو فقط خنديدي …

 

در ستايش شادي …

شادي معمولا يک محصول جانبي است؛ چيزي که احتمالا وابسته به سرشت چيزها است و بنابراين مي‌تواند درون هر آن چيزي که من مي‌شناسم، پنهان باشد. با اين حال شادي چيزي نيست که بتوان آن را از زندگي طلب کرد؛ و در نتيجه اگر شما شاد نيستيد، به‌تر است نگراني را در اين‌باره کنار بگذاريد و به جاي‌اش ببينيد چه گنجي را مي‌توانيد از درون اين زندگي ناشادِ مايه‌ي افتخارتان به دست آوريد.

رابرتسون ديويس

7 روش براي شادتر بودن در محيط کار

نوشته‌ي: جف استيبل / ترجمه‌ي: علي نعمتي شهاب

چرا شاد نيستيم؟ از نظر لغوي ريشه کلمه شادي در زبان انگليسي، کلمه‌ ايسلندي happ است که به معني خوش‌شانسي يا شانس است. اما آيا ريشه‌ي شاد نبودن ما نيز در تصادفي بودن شادي است؟

دالايي لاما ـ به‌عنوان مردي شاد و زيرک ـ در کتاب خود “هنر شاد بودن: مرجعي براي زندگي” مي‌گويد که شادي تنها با تمرين دادن ذهن حاصل مي‌شود. خوب پس اين هم يک فهرستِ تمرين‌ِ پيشنهادي براي شاد بودن:

  1. لبخند بزنيد: لبخند زدن مستقيما با شاد بودن در ارتباط است. در بلندمدت مغز ميان لبخند زدن و شاد بودن رابطه برقرار مي‌کند. باور نمي‌کنيد؟ اين را امتحان کنيد: لبخند بزنيد (يک لبخند بزرگ!) و تلاش کنيد در مورد يک موضوع ناراحت‌کننده فکر کنيد: در اين حالت يا لبخند را کنار مي‌گذاريد يا آن فکر ناراحت‌کننده را!
  2. نگراني را متوقف کنيد: نگراني يکي از به‌ترين ويژگي‌هاي بشر است. نگراني احساسي است که پشتِ سرِ آينده‌نگري، برنامه‌ريزي و پيش‌بيني قرار دارد. ما نگران مي‌شويم؛ چون برخي پيشامدهاي آينده نامشخص هستند و اين احساس، راهنمايي است براي ما تا شروع به فکر کردن درباره‌ي شيوه برخورد با آن پيشامدها کنيم. مشکل اين‌جا است که ما درباره‌ي چيزهايي که خارج از کنترل ما هستند زياد فکر مي‌کنيم (مثلا اوضاع اقتصادي کشور.) نگراني يکي از علل اصلي بيماري‌هاي رواني است. بنابراين يک نفس عميق بکشيد و نگراني را از خودتان دور کنيد!
  3. يک زنگ تفريح به خودتان بدهيد: زنگ تفريح‌ها فرصت مناسبي را براي تأمل کردن فراهم مي‌آورند . اغلب، در چنين زمان‌هايي است که ايده‌هاي برتر و عميق‌ترين ادراکات بشري پديدار مي‌شوند.
  4. کارها را از روش متفاوتي انجام دهيد: بخشي از مشکلات کاري براي بسياري از افراد ملال و خستگي است. ما به يک روش انجام کار که از ابتداي انجام يک کار ياد گرفته‌ايم مي‌چسبيم و آن را بارها و بارها انجام مي‌دهيم. اشتياق خود را به کار، با انجام دادن آن از يک روش متفاوت بازگردانيد. همه‌ي تلاش خود را براي ياد گرفتن، براي رشد کردن و براي به چالش کشيدن خود به کار بگيريد. مسئوليت بيش‌تري بپذيريد يا تلاش کنيد کارهايي را انجام دهيد که روزي فکر مي‌کرديد هرگز موفق به انجام آن‌ها نخواهيد شد. حتي اگر مسئوليت‌پذيري‌تان خيلي به شما اجازه انعطاف‌پذيري را نمي‌دهد، ديدگاه متفاوتي را نسبت به مسئوليت‌هاي کنوني‌تان اختيار کنيد.
  5. مديريت را متوقف کنيد و رهبري را آغاز کنيد: اگر شما مدير هستيد، به يافتن راه‌هايي براي انگيزش و تهييج کارکنان‌تان نيازمنديد. چگونه؟ ذهن آن‌ها را گسترش دهيد. تيم‌ خودتان را با دادن مسئوليت‌هاي بيش‌تر، قدرت بيش‌تر تصميم‌گيري و خودگرداني بيش‌تر تقويت کنيد. يک نکته‌ي به همان اندازه مهم، جامع‌نگري است: آن‌چه در شرکت به‌عنوان يک موجوديت کلان رخ مي‌دهد را بيان کنيد و در کارکنان‌تان ديدگاه گسترده‌تري نسبت به اين‌که چگونه کارهاي آن‌ها کل کسب و کار را تحت تأثير قرار مي‌دهد ايجاد کنيد.
  6. تفويض اختيار کنيد: يکي از مخرب‌ترين و ضد بهره‌ورترين محصولات فرعي عصر کوچک‌سازي، ترس است ـ بسياري از مديران از اين مي‌ترسند که انجام چنين کاري آن‌ها را در سازمان کهنه و به‌دردنخور سازد! من خبرهاي بدي براي شما دارم: اگر اين طور فکر مي‌کنيد، واقعا کهنه و به‌دردنخور هستيد! کنترل دايمي براي کسب و کار شما و البته سلامت جسمي و روحي شما مضر است. به‌ترين ره‌بران معمولا براي کارکنان‌شان به‌تر، زيرک‌تر و باظرفيت‌تر از واقعيت وجودي‌شان به نظر مي‌آيند.
  7. از کارتان لذت ببريد: خوب اين هم چند تا توصيه در اين زمينه: اگر کاري را که انجام مي‌دهيد دوست نداريد، انجام‌اش را متوقف کنيد. زندگي کوتاه‌تر از آن است که آدم در آن سرگرمي نداشته باشد. من به کاري که انجام مي‌دهم عشق مي‌ورزم و وقتي عشقم ته کشيد، ديگر آن کار را نمي‌کنم. حتي در اين دوران سخت اقتصادي، شما هواخواهان زيادي را در ميان کافرمايان خواهيد داشت اگر در کارتان واقعا خوب باشيد ـ و البته بتوانيد آن را با لبخندي بر لبان‌تان انجام دهيد!

منبع