“… یادآوری لحظات شاد و غمبار سالهای قبل برایم همیشه بیاهمیت بوده. به شرط اینکه چند اتفاق خوشحالکننده و حساس را از آن کم کنیم. منظورم چیزهایی است که وارد بیوگرافی آدم شدهاند. من هر روز، هر ساعت و هر دقیقه از خود و زندگیام مواد خام بسیاری میگیرم و نیازی نمیبینم گذشتهام را بکاوم. در هر لحظهام سوژهای وجود دارد و من کشفش میکنم. در هر مرحلهای انسان تغییراتی نسبت به روزهای قبل دارد. چیزهای جدیدی در پیرامونش مییابد. در زندگی من نیز این روند به سرعت در جریان است. مطمئنا امروز نسبت به یک هفته قبل خیلی تغییر کردهام. برای همین، گذشته در برابر زندگی امروزیام کاملا بیاهمیت جلوه میکند. همواره در خیالم در جاهای مختلفی پرسه میزنم و وقتی به خود میآیم، میبینم همه اینها در یکی، دو دقیقه یا شاید کمتر از آن اتفاق افتاده. آنوقت است که هر چیزی به نظرم کوچک و بیارزش میآید.”
“ـ به نظرتان چقدر برای انسان در این دنیا وقت اختصاص یافته است؟
خیلی بیشتر از آنچه که ما تصورش را میکنیم. برای مثال وقتی در جایی منتظر کسی باشی، در آن لحظات، وقت به سختی و کند میگذرد. درحالی که این مسئله کاملا به مکان بستگی دارد. آدم وقتی نتواند به زندگی واقعی برسد، به وضعیتی که مثال زدم دچار میشود. از زندگی نیز منظورم گذراندن یکنواخت روزمرگیها نیست، بلکه حیات درونی و روحیمان است. به آن فضای شگفت لحظه آفرینش که دست بیابی، به جاودانگی خواهی رسید …”
(از مصاحبه با خانم آفاق مسعود، نویسندهی اهل کشور آذربایجان؛ اینجا)
حرفهای خواندنی و احساسبرانگیز پیرمرد زلال و دوستداشتنی موسیقی ایران، استاد لوریس چکناواریان در مصاحبه با روزنامهی اعتماد را با هم بخوانیم:
ـ ما همیشه نمیتوانیم شاد باشیم. این شادی با گریه کامل میشود. اتفاقا گریه چیز خوبی است و این حس در کنار دیگر احساساتی که داریم واقعا مهم است. به نظر من اگر گریه نکنیم واقعا میمیریم. همیشه این را میگویم که نیمی از صورت باید بخندد و نیمه دیگرش گریه کند. گریه درست شبیه باران است و همان طور که باران باعث تمیزی طبیعت میشود گریه کردن هم روح و فکر ما را تمیز میکند…
ـ شادی یک احساس است و نشان میدهد که یک نفر واقعا همان احساس را در درونش دارد. این را نمیتوان به عنوان یک نسخه تجویز کرد. نمیتوان به همه گفت که همیشه شاد باشید. بههر حال خیلی از ما به خاطر مشکلات و مسائلی که داریم در غم زندگی میکنیم. حرف من در این است که اجازه بدهیم شادی هم وارد قلب ما شود. اینکه قرار باشد همیشه در غم زندگی کنیم به مرگ ما منجر خواهد شد. در این موضوع من طرفدار تعادل هستم.
ـ … زندگی باید از یکنواختی بیرون بیاید. زندگی مثل یک جنگ است و در این جنگ شما یا میبازید یا برنده میشوید. برای برنده شدن باید باخت. این نگاهی است که من نسبت به زندگی و فعالیتهایم دارم. بدترین موضوع این است که در این بین خودتان را جدی بگیرید. در حالی که باید در کاری که انجام میدهید جدی باشید. این جدی گرفتن خودمان نوعی خودکشی است. اما به هر حال جدیت در کار، ملزومات خودش را هم به دنبال دارد. یکی از این ملزومات وقت گذاشتن برای کار و امتحان کردن و انجام دادن شیوههای مختلف بسته به شرایط کاری است. مهم این است که مأموریتی را که خداوند به ما محول کرده درست انجام دهیم. هیچکسی اگر خداوند راهنمای او نباشد نمیتواند شاعر، نویسنده، موزیسین یا نقاش خوبی شود. ما از خودمان چیزی نداریم و وقتی به دیگر مخلوقات نگاه میکنیم تازه میفهمیم که هیچچیزی نیستیم.
ـ زندگی هیچ قانونی ندارد و اینها که میبینیم قانونهایی است که ما برای خودمان گذاشتهایم. نمیتوان این زندگی را با برنامهریزی پیش برد. به نظر من باید زندگی کرد و در این بین هر چه پیش آید خوش آید. ما اینجا هستیم تا مأموریتی را که خداوند بر عهده ما گذاشته انجام دهیم و اگر خودمان آن را جدی بگیریم خداوند هم به ما کمک خواهد کرد تا در کارمان موفق شویم…
” … اما چیزی جلوی این کارمان را میگیرد. شاید این فکر که در شرایط عادی، همه چیز میتوانست جور دیگری باشد. فقط ایکاش به این زندگی عادی میرسیدیم ـ تا وقتی تلقی ما این است که وضعیتمان غیرعادی است، فرقی نمیکند منظورمان از «عادی» چه باشد. شاید آنوقت کشف میکردیم که موکول کردن همه چیز به زمانی که زندگی عادی شود، تنها بهانهای است برای لاپوشانیِ ناکارآمدی و ناتوانیِ خودمان در برخورد با مشکلات. یا شاید کشف میکردیم که نقصی در شخصیت ما هست که فقط و فقط به خود من مربوط میشود و ربطی به وضعیت جامعه ندارد. اما اگر هم اینطور باشد، فعلا در شرایطی نیستیم که بتوانیم این را بفهمیم. همیشه این احساس عجیب را داریم که اینجا زندگی آنجوری که باید باشد، یا میتوانست باشد نیست …” (کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم؛ اسلاونکا دراکولیچ؛ ترجمه: رؤیا رضوانی؛ نشر گمان؛ ص ۱۷۲)
پرواضح است که حرفهای خانم دراکولیچ چقدر بازتابدهندهی همان بهانههای درونی است که از ترسِ روبرو شدن با مسئولیتپذیری دربارهی خودمان، زندگیمان و دنیایمان هر روز بیشتر از قبل برای خودمان میتراشیم. کاش روزی که دور نباشد، “درِ این حصارِ جادوییِ روزگار”مان را بشکنیم و دست به کار ساخت دنیای مطلوب شخصیمان شویم؛ شاید آن روز، با سختکوشیِِ تمام و امید و البته بدون انتظارِ آنچنانی از دنیای پیرامونی و آدمهایش، رؤیاهای بزرگمان را زندگی کنیم.
پ.ن. بی هیچ توضیح اضافی کتاب جذاب خانم دراکولیچ را با ترجمهی عالی خانم رضوانی بخرید و بخوانید. (+) پشیمان نخواهید شد.
“در فوتبال همه با هم شکست میخورند یا پیروز میشوند. باید با این ذهنیت به میدان مسابقه رفت. اگر بخواهم در خصوص اینکه مردم چه چیزهایی درباره من میگویند فکر کنم بدان معنا خواهد بود که وقتم را هدر دادهام. این صحبتها از یک گوشم وارد و از گوش دیگرم خارج میشوند. همواره تلاش کردهام که بهترین نمایشم را در زمین داشته باشم و فکر میکنم تا سالهای طولانی هم در رئال مادرید میمانم.” (سرجیو راموس؛ اینجا)
همهی ما بارها و بارها در طول زندگیمان با حرفهای گزنده، انتقادات بیجا و نظرات نامربوط آدمها مواجه شدهایم. اخلاق به ما حکم میکند که نظرات همه را بشنویم؛ اما از اینجا بهبعد داستان کمی پیچیده میشود. اینکه آدمها از ما انتظار دارند به حرفشان واکنش عملی هم نشان بدهیم. واقعیت این است که در برابر “حرفِ مردم” همیشه به سه گزارهی زیر فکر میکنم:
۱- تجربه نشان داده هیچوقت هیچ کسی از ما راضی نخواهد شد!
۲- حرفِ دیگران درد دارد؛ اما در نهایت چیزی بیشتر از حرف نیست!
۳- آن دیگران خبر از تمامی شرایط درون ما، کار ما و بهصورت خلاصه زندگی ما ندارند. فارغ از اینکه بههمین دلیل، قضاوتشان غیراخلاقی است؛ میتوان از حرفهایشان گذشت.
سرجیو راموس نکتهی دیگری را هم اضافه کرده است: انرژی و وقت و فکر من مهمتر از آن است که برای “حرفِ مردم” هدر شود. در دنیایی که حریم شخصی چیزی شبیه یک شوخی دردناک است و آدمها حقِ اظهار نظر در مورد دیگران را بدیهی میشمارند؛ زندگی برای خودمان و رؤیاهایمان همراه با نادیده گرفتن نظرات دیگران (البته بعد از تأملی برای تشخیص نقد درست از نادرست) نه یک انتخاب که یک ضرورت است.
پس بار بعدی که هدفِ نقدی ناجوانمردانه قرار گرفتید شانههایتان را بالا بندازید، لبخندی بزنید و به خودتان بگویید: “زندگیِِ من ارزشمندتر از این حرفها است و خوشبختانه هنوز هم در اعماق قلبم جاری است.” آن حرف را نادیده بگیرید و به زندگیتان ادامه دهید.
زندگی چیست؟ معمولا تعاریفی که از زندگی و ماهیت آن ارائه میشوند، از فرط پیچیدگی معنایی یا بیهودگی چیزی شبیه همان تعریف سریال معروف ژاپنی دوران کودکیمان هستند: “زندگی منشوری است در حرکت دوار!” اما معنای زندگی آنقدرها که بهنظر میرسد، موضوع پیچیدهای است؟ واقعیت این است که بخش مهمی از سؤالاتی که دین و فلسفه بهدنبال پاسخگویی به آنها بوده و هستند، همین معنای زندگی است. معنای زندگی پرسشی بهدرازای تاریخ زندگی بشر روی این سیارهی خاکی است. اما اینکه درک ما از زندگی تا چه اندازه به حقیقت نزدیک است، موضوعی است که شاید هیچوقت نتوانیم برای آن پاسخ درستی بیابیم. مهم این است که تاریخ بشر در مسیر خود پیش میرود و ما بهعنوان عضوی از جامعهی انسانی، تاریخ خاص زندگی خود را داریم. اینکه تا چه اندازه این تاریخ شخصی، همانطوری که باید پیش میرود، احتمالا در لحظهی پایانی زندگی بر ما مکشوف خواهد شد. اما تا رسیدن آن لحظه، آیا نمیتوانیم برای کشف این داستانِ نهفته و معنای زندگیِ شخصیمان تلاش کنیم؟ متأسفانه این سؤال هم پاسخ قطعی ندارد؛ هر چند برخی پرسشها میتوانند ما را به یافتن این رازِ بزرگِ هستی نزدیکتر کنند.
بیایید با هم و بهنقل از بیزینساینسایدر به هفت سؤال مهم کلیدی برای کشف معنای زندگی شخصیمان فکر کنیم:
۱- اگر فردا آخرین روز زندگی من باشد، آیا من از مسیر زندگی و تجربیات و دستاوردهایم راضی خواهم بود؟
۲- ارزش پیشنهادی اختصاصی من به دنیا چیست که بود و نبود من را در پازل این جهان بزرگ، معنادار میکند؟
۳- چه کسی بیش از دیگران الهامبخش من است؟
۴- انگیزهی از خواب برخاستنم در صبحها چیست؟
۵- امروز چقدر و چه چیزهایی آموختهام؟
۶- چه کسانی را دوست میدارم و لازم است قبل از اینکه دیر شود، علاقه و مهر و محبتام را به آنها نشان دهم یا بر زبان بیاورم؟
لحظات آخر سال ۹۴ است و حالا بعد از گذر از سالی دیگر، در آستانهی بهاری دیگر از مسیر زندگی قرار داریم. امسال هم مثل روال چند سال اخیر بهدعوت امیر مهرانی عزیز قرار است از آنچه در کولهپشتی زندگیام در سال ۹۵ خواهم گذاشت و آنچه آن را بیرون خواهم کشید مینویسم. کوتاه و مختصر، محتوای کولهپشتی ۹۵ من (مطابق پرسشهایی که امیر مطرح کرده) اینگونه تصویر میشود:
اول ـ قدم زدن روی ابرهای رؤیا: چه چیزهایی را با خودم به سال ۹۵ میبرم؟ سال ۹۴ تمرینی بود برای حرکت در مسیر بزرگترین رؤیای زندگی. تجربهای نفسگیر، سرشار از دستاندازهای ناامیدکننده و خوشیهای کوچک اما دلگرمکننده. حالا با گذر از این یک سالِ سخت، بیش از هر زمانی باور دارم که رسیدن به رؤیاهایم هیچ راهی جز چشم دوختن به افق دور، برداشتن گامهای کوچک، متوقف شدن و انتظار برای برداشتن گام بعدی و از همه مهمتر امیدوار ماندن و تاب آوردن ندارد. البته برای طی این طریق، نیاز به نیروهای کمکی هم هست: معنویت، ایمان و توکل به خدا مهمترین نیرویی است که امسال به آن تکیه کردم. در کنار آن، شور درونی، خواندن و اندیشیدن و دستِ یاری بهترین آدمهای دنیا یعنی اعضای خانواده و دوستان را فشردن، نیروهای دیگری است که در سربالایی زندگی میتوان روی آنها حساب کرد.
دوم ـ منی که نمیشناختمت: امسال چند تجربهی جدید و عجیب و در عین حال، بسیار استرسزا و ناامیدکننده را پشت سر گذاشتم. تصور میکنم که در گذر از این توفانها، بیش از هر چیزی متوجه شدم که بیش از عوامل بیرونی، گرفتار زنگارهای درونیام هستم! حالا با شناخت این زنگارها ـ از جمله: ترسها، ناآگاهیها، فراموشیها و چیزهایی شبیه اینها ـ بهتر میدانم که در سال جدید، چه تصمیماتی را باید بگیرم، چه حرفهایی را بزنم و چه حرفهایی را نه، کجا “نه” بگویم و کجا “آری” و از همهی اینها مهمتر، چگونه در مواجهه با موقعیتهای پیشبینی نشده، فرمانِ زندگی را محکم در اختیار بگیرم. حالا که در حال چیدن کولهپشتی سال جدید هستم، بیش از هر چیزی این زنگارهای درونی را تلاش میکنم در سال ۹۴ جا بگذارم.
سوم ـ قلبهای ما پلِ پیوند ما است: امسال با دوستان جدید بسیاری آشنا شدم که هر کدام از آنها تأثیر خاص خودشان را روی من و دنیایم و افکارم گذاشتند. اجازه بدهید نام نبرم؛ اما امسال بیش از هر زمانی از آشنایی با آدمهایی که با دستِ خالی، قلبی مهربان و همتی عالی برای ساختن دنیایی بهتر برای دیگران تلاش میکردند، مشعوف شدم. از این دوستان نو، بیش از هر چیزی امید و مهر و بیتوقعی را آموختم.
چهارم ـ در جستجوی راهِ رسیدن: سالهای سال است که تمامی امید و تلاش من در این تکبیت کوتاهِ زندهیاد عمران صلاحی خلاصه شده است:
از مقصدمان سؤال کردم، گفتی / مقصد، خودِ راه میتواند باشد!
زندگی برای من، جستجوی همیشگی بهدنبال راهِ رسیدن است؛ فارغ از اینکه در لحظهی پایانی زندگی در کجای آن مسیر طولانی و سنگلاخ باشم!
اما در پایان این سالِ طولانی، برای شما خوانندگان عزیز گزارهها یک عیدی هم دارم: کتاب الکترونیکی “مقدمهای بر طراحی و مدیریت یک کسبوکار کوچک.” در این کتاب تلاش کردهام تا با گردآوری و ویرایش مجدد نوشتههایی که پیش از این در وبلاگ گزارهها در مورد اصول و مفاهیم کلیدی کارآفرینی و کسبوکار نوشتهام، تصویری اولیه از مسیر پیش روی را به شما ارائه دهم تا بتوانید با دید جامعنگرانهای وارد دنیای کسبوکار شوید. میتوانید این کتاب را از اینجا یا اینجا دریافت کنید.
عید نوروز و سال نو پیشاپیش بر همهی شما دوستان عزیز مبارک. امید که سال جدید، آغاز مسیری نو در زندگی همراه با آرامش درونی و گشایش قفلهای بزرگ زندگی باشد.
بعضی از افراد را هر جور هم که بخواهی تحمل کنی، نمیشود! وقت گذراندن با این افراد سخت است. بدتر این است که خیلی وقتها چارهای جز وقت گذراندن با آنها نداریم و نمیتوانیم بگوییم چقدر خستهکنندهاند. اما یک لحظه صبر کنید: از کجا که من یکی از آنها نباشم؟
در اینجا هفت ویژگی افراد خستهکننده را مرور میکنیم:
۱- آنها یا کلا ساکت گوشهای مینشینند و حرفی نمیزنند (چون معتقدند نظرشان گوش شنوا ندارد!) یا اگر تصمیم به حرف زدن بگیرند بیشتر از آنکه گوش بدهند، حرف میزنند! (و در اغلب موارد اصلا به حرف دیگران گوش نمیدهند!)
۲- حوصلهبرها هر چقدر هم که تلاش کنند نمیتوانند دیگران را بخندانند و لبخندی واقعی را بر لب دیگران بنشانند!
۳- آنها همیشه کارهای محدودی را بههمان شکلی که قبلا انجام دادهاند، تکرار میکنند. تجربه کردن و کشف و امتحان راههای جدید در مرام آنها نیست!
۴- آنها هیچوقت در مورد هیچ چیزی موضعگیری یا نظر شخصی ندارند. آنها بلد نیستند فکر کنند و راه و روش تحلیل کردن را نمیشناسند. بنابراین آنها نه موافق چیزی هستند نه مخالفش!
۵- وقتی فرصت سخن گفتن در اختیار یک فرد خستهکننده قرار میدهید، نباید از اینکه او نمیتواند هیچ حکایت و خاطره و نکتهی سرگرمکنندهای را بیان کند، شگفتزده شوید!
۶- آنها نمیتوانند دنیا را از زاویهی دید دیگران ببینند. جهان اطراف برای آنها چیزی فراتر از تجربیات محدود خودشان نیست و نمیتوانند درک کنند چرا دیگری مثل آنها فکر یا زندگی نمیکند.
۷- آنها نمیتوانند هیچ ارزش جدیدی را برای گروه، سازمان یا جامعهای که در آن عضویت دارند به ارمغان بیاورند. موضع آنها نسبت به دنیا و دیگران تنها بهرهبرداری یکطرفه است. آنها افرادی خودخواه و خودمحور هستند.
خوب است با اطرافیانمان حرف بزنیم و بعد حتی اگر یکی از این ویژگیها را داشتیم تا دیر نشده به فکر چارهای باشیم.
یک ـ 27 بهمن ماه، هفت سال پیش از این، یکی از بهترین دوستان زندگی من، بعد از ۱۶ سال دوستی نزدیک، ما را برای همیشه جا گذاشت … هفت سال از آن روز تلخ میگذرد و من روزی نیست که به آن اتفاق و “هادی” فکر نکنم. اما خوب، گذر زمانه دردها را برایت عادی میکند و یاد گذشته را دلپذیرتر. با این حال دلتنگی، از آن رازهای نامکشوف اعماق وجود بشر است که حتی گذشت روزها هم نمیتواند مرهمی برای آن باشد. اما چه میشود کرد. زندگی همین است و باید با آن ساخت و کنار آمد.
*
دو ـ در این سالها بارها برای دیگرانی که در تلخیهای زندگی روزمره گرفتار شده بودند تعریف کردهام که نقطهی عطف زندگی من روز مرگ “هادی” بوده است. روزی که بهاندازهی یک عمر پیر شدم. روزی که فهمیدم “مرگ” تا چه اندازه به ما نزدیک است و ما چقدر انتظارش را نداریم!
*
سه ـ البته که آدم در برابر سختیها دوام میآورد (چگونه و با تحمل چه دردی بماند!) اما از همان غروب تلخ ۲۷ بهمن ۱۳۸۷ متوجه شدم که چقدر زندگی در نبض تکتک لحظهها جریان دارد و چقدر باید قدر “حال” را دانست؛ حالی که شاید آیندهای را در پیش نداشته باشد. قربانی کردن حال بهپای غصههای دیروز بیمعنیترین اتفاق ممکن است. اما از آن بیمعناتر و خندهدارتر، تلخکامی ناشی از ناامیدی از فردا است؛ آن هم زمانی که حداقل در “حال” هنوز وقت برای خندیدن و لذت بردن از لحظههای زندگی را داری.
*
چهار ـ زندگی در لحظه بهمعنای فراموشی فردا نیست. تلاش امیدوارانه برای فردا و زندگی کردن رؤیاها و کوتاه نیامدن، تنها کاری است که در حال از ما بر میآید!
*
پنج ـ هفت سال است که تقریبا هر روز آیات شریفهی ۲۵۰ تا ۲۵۲ سورهی مبارکهی بقره را زمزمه میکنم؛ آیاتی که “هادی” مدتها آنها را با تلاوت بهشتی مرحوم استاد مصطفی اسماعیل زندگی کرد: قالواْ رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَیْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا …
*
شش ـ بهیاد “هادی”، “آقا جان” و تمامی گذشتگان عزیز زندگیام، فاتحهای میخوانم و زیر لب این بیت زندهیاد حسین منزوی را زمزمه میکنم که:
تو جلوهی ابدیت به لحظه میبخشی
که من هنوزم و در من، همیشهوار تویی …
رسانههای اجتماعی این روزها بخشی از زندگی روزمرهی ما را به خود اختصاص میدهند. از مزیتهای رسانههای اجتماعی مثل: دسترسی سریع به آخرین اخبار و اطلاعات، گفتگو و تعامل اجتماعی با افراد بدون محدودیتهای زمانی و مکانی و دیگر مزیتهای این رسانههای آنلاین که بگذریم، آسیبهای این رسانهها به زندگی فردی و اجتماعی موضوعی است که معمولا آگاهانه آنها را نادیده میگیریم. پیشتر از این دربارهی آسیبهای این رسانهها بر سبک زندگی و تفکرم یادداشتی نوشته بودم (اینجا)؛ اما این روزها متوجه به مشکل دیگری شدهام که همیشه تلاش کرده بودم تا حد امکان بهصورت آگاهانه گرفتار آن نشوم.
یکی از مهمترین ویژگیهای رسانههای اجتماعی، گسترده کردن فضای پشت تریبون رسانه بهاندازهی تمامی اعضای آنها است. در رسانههای سنتی (یا بهاصطلاح رسانههای کثیرالانتشار) مخاطب بهصورت یک طرفه تحت بمباران خبری و اطلاعاتی قرار داشت و هیچ امکانی برای اظهارنظر در مورد این اخبار و اطلاعات نداشت. اما امروزه شما تنها کافی است عضو یک رسانهی اجتماعی باشید تا بتوانید حرفتان را به گوش تمامی دنیا برسانید. قطعا چنین دنیایی با این وسعت صداهای قابل شنیده شدن، میتواند دنیای بهتری نسبت به دنیای رسانههای سنتی باشد؛ اما در عین حال شخصا این روزها از این دنیا بهدلیل تأثیرش روی شیوهی تفکر و استدلال و قضاوتم بسیار میترسم.
این یادداشت قرار نیست نقدی بر رفتار کاربران رسانههای اجتماعی باشد. تنها هدفم از نوشتن آن، زدن تلنگری به خودم برای بازنگری شیوهی رفتاری است که دنیای رسانههای اجتماعی مرا گرفتار آن کرده است و با دین و اخلاق و عقل/منطق (سه پایهی اصلی فلسفهی شخصی من از زندگی در این دنیا) سازگاری ندارد. پنج گزارهی زیر را در نقد رفتار خودم در رسانههای اجتماعی اینجا یادداشت میکنم، شاید زمینهساز برگرداندن روی آینهی جادوییِ حقیقتنما از دنیا و دیگران به سوی خودم شود:
۱- قضاوت دربارهی زندگی و دستاوردها و تفکر و ارزشها و رفتار دیگر انسانها حق ذاتی من است!
۲- من باید دربارهی همه چیز و همهی افراد دنیا نظر خاصِ خودم را داشته باشم!
۳- من میتوانم و حق دارم بدون داشتن اطلاعاتِ کافی و بدون در نظر گرفتن شرایطی یک اتفاق رخ داده یا فردی کنش یا واکنشی داشته، قضاوت خودم را داشته باشم!
۳- قضاوت من، مطلق است و باید فارغ از محتوا و شیوهی استدلال و زمینه (Context) آن پذیرفته شود!
۴- هدف از بحث و گفتگو نه رسیدن به حقیقت، که قانع و منکوب کردن دیگران است!
۵- من آنقدر اخلاقی هستم که بتوانم فارغ از هر گونه تعصب و پیشداوری و سوگیری قضاوت کنم …
متأسفانه بارها از اظهارنظر در مورد یک موضوع، یک گفتگوی طولانی بینتیجه یا قضاوتِ عجولانه پشیمان شدهام؛ اما تنها با گذشت چند دقیقه و چند ساعت و حتی چند روز دوباره به رفتار قبلیام بازگشتهام. اما چرا؟ تحلیل علتهای تکرار چنین رفتارهایی قطعا کار جامعهشناسان و روانشناسان است؛ اما حداقل در مورد خودم متوجه شدهام سه علت زیر پررنگتر هستند:
۱- داشتن این تصور که آدمهایی که قضاوت میکنند، افراد جذابتر و محبوبتری هستند.
۲- حتما لازم است میزانِ دانش، توانمندی و قدرت تحلیل خودم را به دیگران ثابت کنم تا همه بدانند من در چه جایگاه بلندی از شخصیت فردی، علمی، اجتماعی، فرهنگی و کاری قرار دارم!
۳- من با نقدِ یک موضوع، خودم را از درگیر بودن در آن مبرا میکنم (مثلا: وجود یک صفتِ بد را در دیگران نقد میکنم به این امید که وجود آن در خودم برملا نشود.)
علت سوم از دو علت دیگر مهمتر و دردآورتر است؛ مخصوصا اگر از زاویهی دید درونی و وجدانی به آن نگاه کنم. شاید یکی از دلایل قضاوتهای مستمر ما در رسانههای اجتماعی، فرار از وقت گذاشتن روی شناخت خودمان و فراموش کردنِ نقاط ضعف خودمان باشد. من دربارهی دیگران قضاوت میکنم به این امید که با نادیده گرفتنِ تلخی و سختیِ مواجهه با خودِ واقعیام، روزگار را هر جوری که هست بگذرانم. اما گاهی که به حسم دربارهی خودم و زندگیام در لحظهی آخر زندگی فکر میکنم؛ از بار سنگین قضاوتها و جدالهای بیهوده میهراسم …
مدتی است در تلاشم تا دوربینِ همیشه بیدارِ منتقد درونم را به سوی خودم بچرخانم و تلاش کنم تا بیشتر از قبل به کاوش و نقد درونام و افکار و رفتارم مشغول باشم. شاید حداقل خوبیاش این باشد که کمی در مسیر خودشناسی پیش بروم! هر چند وقت گذاشتن روی شناخت خود باعث میشود تا وقت آزاد کمتری هم برای قضاوت دیگران داشته باشم. 🙂
“مردم، از اساس، به دو گونهاند. افراد یک گروه، هنگام اندیشیدن به لحظههای منحصر از گذشته، آن لحظهها را شناسایی میکنند، باز مییابند، و با اراده و تکیه بر تجارب و شناختِ حالِ خویش، آنها را دیگرگون میکنند و مطلوب؛ یعنی به آن صورت در میآورند که «ای کاش به آن صورت واقع شده بود.» در این حال، آنها، هشیارانه و بیخود فریبی، گذشتهها را نوسازی میکنند، و خوب میدانند که گذشته، بهصورتی که اینک آن را بازمیسازند اتفاق نیفتاده است؛ یعنی واقعیتها را واقعبینانه و درست حس میکنند؛ اما به یاری آرزو، آن را دستکاری میکنند. به این ترتیب، در ذهنِ این گروه از انسانها، گذشته، به دو صورت رخ میکند: یکی آنگونه که واقع شده، و دیگر آنگونه که ای کاش واقع میشد.
***
گروه دوم اما برخلاف گروه نخست، به هنگام سفر به گذشتهها، تصویرهای نادلخواه را به کلی حذف میکنند و تصویرهایی یکسره دلخوه بهجای آنها مینشانند. برای آنها فقط یک گذشته وجود دارد، و آن، گونهیی است رؤیایی و عالی اما کذب محض.
***
فرق گروه دوم با گروه اول، در همان «ای کاش» است و میل هشیارانه به جبران، و همین «ای کاش» است که راه بهجانب اصلاح میبَرَد، و رستگاری، و بلوغ اندیشگی؛ و فرق است میان «حسرت» و «میلِ به جبران»، چرا که میل به جبران، قرین توبه است، و توبه بازسازی روح است در محضر حق …”
(مردی در تبعید ابدی: زندگینامهی ملاصدرای شیرازی؛ به قلم اعجابآور: زندهیاد نادر ابراهیمی؛ انتشارات روزبهان؛ صص ۸۲-۸۴)