درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۵8): تو آنی که رستم بود پهلوان؟

“اگر پیروز شویم می‌گویند به دلیل اشتباهات داوری بوده یا داور با بارسا بوده است، اگر ببازیم می‌گویند دوره درخشان بارسلونا به پایان رسیده است. ما فراتر از این هستیم که به این اظهارنظرها گوش دهیم. این حرف‌ها هیچ تأثیری روی عملکردمان ندارد. تنها هدف این منتقدان درگیری‌های لفظی و ایجاد جنگ روانی است.” (دنی آلوز؛ این‌جا)

ستاره‌ی بی‌بدیل مرحله‌ی نیمه‌نهایی لیگ قهرمانان اروپا مدافع راست یووه یعنی دنی آلوس بود. آلوس در سن 34 سالگی هم‌چنان به‌ترین مدافع راست دنیا است. فارغ از کیفیت فنی، در این 10 سال اخیر چیز دیگری دنی آلوس را از تمامی هم‌تایان‌ش جدا کرده است: قدرت ذهنی بالا. انگیزه‌ی دنی آلوس و عطش او برای پیروزی را در تک‌تک حرکات‌ش در زمین بازی می‌شود دید. او با وجود بردن 33 جام هیچ وقت از تلاش برای برنده شدن سیر نشده است! 🙂 آلوس همیشه بزرگ‌ترین حامی و مدافع هم‌تیمی‌های‌ش در برابر حملات لفظی و حتی فیزیکی (!) حریفان بوده است. این قدرت ذهنی بالا یک جنبه‌ی دیگر هم دارد که شاید یکی از مهم‌ترین رازهای موفقیت دنی آلوس باشد. قسمت پررنگ‌ شده‌ی جملات دنی را ببینید: دیگران حق دارند از ما انتفاد کنند؛ اما ما هم حق داریم به این انتقادات گوش ندهیم! 

انتقاد دیگران شاید در به‌ترین حالت‌ش یک تلنگر باشد که جایی از کار می‌لنگد؛ اما این انتقاد به‌صورت مستقیم هیچ ارتباطی با تصمیمات و اهداف و عمل‌کرد ما نداشته و نخواهد داشت. متأسفانه حداقل تجربه‌ی شخصی من که نشان از آن دارد اغلب انتقادات تنها هدفی که ندارند اصلاح عمل‌کردها است. از آن بدتر این‌که خیلی از انتقادها برای پوشش ضعف‌ها و ناتوانی‌های خود منتقدین دز مقایسه با انتقادشونده بیان می‌شود و در نتیجه حتی گوش دادن به آن انتقاد هم فایده‌ای ندارد!

بنابراین شاید راه‌حل این باشد که:

1- خودمان منتقد اصلی خودمان باشیم و برای کشف نقاط ضعف‌مان بی‌رحمانه خودمان را به چالش بکشیم.

2- در میان دوستان و اطرافیان‌مان، تعدادی از افراد را که منتقدان دل‌سوزی هستند انتخاب کنیم و از آن‌ها بازخوردهای منظم بگیریم.

3- در مواجهه با افراد همیشه منتقد، آرامش خود را حذف کنیم؛ چرا که انرژی و شور درونی ما ارزش‌مندتر از آن است که برای چنین انسان‌هایی از دست برود.

انتقادپذیر بودن یکی از اصول اساسی زندگی اخلاقی و متمدنانه است. اما از آن‌جایی که نه همه‌ی انتقادها وارد هستند و نه همه‌ی منتقدین بی‌قصد و غرض، اصل انتقادپذیر بودن هم همیشه برقرار نیست. نکته‌ی اصلی این نوشته این بود که در زمان مواجهه با نقد، ضمن کنار گذاشتن تعصبات و خودخواهی‌های خودمان باید به تعصبات و خودخواهی‌های پنهان خود منتقد هم توجه کنیم.

آیا تو چنان‌که قضاوت می‌کنی، نیستی؟

رسانه‌های اجتماعی این روزها بخشی از زندگی روزمره‌ی ما را به خود اختصاص می‌دهند. از مزیت‌های رسانه‌های اجتماعی مثل: دسترسی سریع به آخرین اخبار و اطلاعات، گفتگو و تعامل اجتماعی با افراد بدون محدودیت‌های زمانی و مکانی و دیگر مزیت‌های این رسانه‌های آنلاین که بگذریم، آسیب‌های این رسانه‌ها به زندگی فردی و اجتماعی‌ موضوعی است که معمولا آگاهانه آن‌ها را نادیده می‌گیریم. پیش‌تر از این درباره‌ی آسیب‌های این رسانه‌ها بر سبک زندگی و تفکرم یادداشتی نوشته بودم (این‌جا)؛ اما این روزها متوجه به مشکل دیگری شده‌ام که همیشه تلاش کرده بودم تا حد امکان به‌صورت آگاهانه گرفتار آن نشوم.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های رسانه‌های اجتماعی، گسترده کردن فضای پشت تریبون رسانه به‌اندازه‌‌ی تمامی اعضای آن‌ها است. در رسانه‌های سنتی (یا به‌اصطلاح رسانه‌های کثیرالانتشار) مخاطب به‌صورت یک طرفه تحت بمباران خبری و اطلاعاتی قرار داشت و هیچ امکانی برای اظهارنظر در مورد این اخبار و اطلاعات نداشت. اما امروزه شما تنها کافی است عضو یک رسانه‌ی اجتماعی باشید تا بتوانید حرف‌تان را به گوش تمامی دنیا برسانید. قطعا چنین دنیایی با این وسعت صداهای قابل شنیده شدن، می‌تواند دنیای به‌تری نسبت به دنیای رسانه‌های سنتی باشد؛ اما در عین حال شخصا این روزها از این دنیا به‌دلیل تأثیرش روی شیوه‌ی تفکر و استدلال‌ و قضاوت‌م بسیار می‌ترسم.

این یادداشت قرار نیست نقدی بر رفتار کاربران رسانه‌های اجتماعی باشد. تنها هدف‌م از نوشتن آن، زدن تلنگری به خودم برای بازنگری شیوه‌ی رفتاری‌ است که دنیای رسانه‌های اجتماعی مرا گرفتار آن کرده است و با دین و اخلاق و عقل/منطق (سه پایه‌ی اصلی فلسفه‌ی شخصی من از زندگی در این دنیا) سازگاری ندارد. پنج گزاره‌ی زیر را در نقد رفتار خودم در رسانه‌های اجتماعی این‌جا یادداشت می‌کنم، شاید زمینه‌ساز برگرداندن روی آینه‌ی جادوییِ حقیقت‌نما از دنیا و دیگران به‌ سوی خودم شود:

1- قضاوت درباره‌ی زندگی و دستاوردها و تفکر و ارزش‌ها و رفتار دیگر انسان‌ها حق ذاتی من است!

2- من باید درباره‌ی همه چیز و همه‌ی افراد دنیا نظر خاصِ خودم را داشته باشم!

3- من می‌توانم و حق دارم بدون داشتن اطلاعاتِ کافی و بدون در نظر گرفتن شرایطی یک اتفاق رخ داده یا فردی کنش یا واکنشی داشته، قضاوت خودم را داشته باشم!

3- قضاوت من، مطلق است و باید فارغ از محتوا و شیوه‌ی استدلال و زمینه (Context) آن پذیرفته شود!

4- هدف از بحث و گفتگو نه رسیدن به حقیقت، که قانع و منکوب کردن دیگران است!

5- من آن‌قدر اخلاقی هستم که بتوانم فارغ از هر گونه تعصب و پیش‌داوری و سوگیری قضاوت کنم …

متأسفانه بارها از اظهارنظر در مورد یک موضوع، یک گفتگوی طولانی بی‌نتیجه یا قضاوتِ عجولانه پشیمان شده‌ام؛ اما تنها با گذشت چند دقیقه و چند ساعت و حتی چند روز دوباره به رفتار قبلی‌ام بازگشته‌ام. اما چرا؟ تحلیل علت‌های تکرار چنین رفتارهایی قطعا کار جامعه‌شناسان و روان‌شناسان است؛ اما حداقل در مورد خودم متوجه شده‌ام سه علت زیر پررنگ‌تر هستند:

1- داشتن این تصور که آدم‌هایی که قضاوت می‌کنند، افراد جذاب‌تر و محبوب‌تری هستند.

2- حتما لازم است میزانِ دانش، توان‌مندی و قدرت تحلیل خودم را به دیگران ثابت کنم تا همه بدانند من در چه جایگاه بلندی از شخصیت فردی، علمی، اجتماعی، فرهنگی و کاری قرار دارم!

3- من با نقدِ یک موضوع، خودم را از درگیر بودن در آن مبرا می‌کنم (مثلا: وجود یک صفتِ بد را در دیگران نقد می‌کنم به این امید که وجود آن در خودم برملا نشود.)

علت سوم از دو علت دیگر مهم‌تر و دردآورتر است؛ مخصوصا اگر از زاویه‌ی دید درونی و وجدانی به آن نگاه کنم. شاید یکی از دلایل قضاوت‌های مستمر ما در رسانه‌های اجتماعی، فرار از وقت گذاشتن روی شناخت خودمان و فراموش کردنِ نقاط ضعف‌ خودمان باشد. من درباره‌ی دیگران قضاوت می‌کنم به این امید که با نادیده گرفتنِ تلخی و سختیِ مواجهه با خودِ واقعی‌ام، روزگار را هر جوری که هست بگذرانم. اما گاهی که به حس‌م درباره‌ی خودم و زندگی‌ام در لحظه‌ی آخر زندگی فکر می‌کنم؛ از بار سنگین قضاوت‌ها و جدال‌های بیهوده می‌هراسم …

مدتی است در تلاشم تا دوربینِ همیشه بیدارِ منتقد درون‌م را به سوی خودم بچرخانم و تلاش کنم تا بیش‌تر از قبل به کاوش و نقد درون‌ام و افکار و رفتارم مشغول باشم. شاید حداقل خوبی‌اش این باشد که کمی در مسیر خودشناسی پیش بروم! هر چند وقت گذاشتن روی شناخت خود باعث می‌شود تا وقت آزاد کم‌تری هم برای قضاوت دیگران داشته باشم. 🙂

زماني كه بايد ايده‌تان را براي خودتان نگه داريد

نویسنده: مارشال گولداسميت / مترجم: علی نعمتی شهاب

من يك گروه از مديران با استعداد از نظر فني و ذهني را مديريت مي‌كنم. گر چه من به استعداد آن‌ها احترام مي‌گذارم اما نياز آن‌ها به نشان دادن دايمي استعدادشان مي‌تواند آزاردهنده باشد. پيشنهادي هست؟

يكي از چالش‌هاي بين فردي كلاسيك كه من در افراد بااستعداد و درخشان از نظر فني ديده‌ام، تمايل آن‌ها به “ارزش‌افزايي” به‌ويژه در مورد كار ديگران است.

اين حالت چه وقت رخ مي‌دهد؟

تصور كنيد كه شما يك كارشناس بي‌تجربه هستيد. من مدير شما هستم. شما با يك ايده پيش من مي‌آييد ـ ايده‌اي كه فكر مي‌كنيد خيلي خوب است. شما براي ماه‌ها روي آن ايده كار كرده‌ايد و واقعا در مورد آن‌چه كه توسعه داده‌ايد هيجان‌زده هستيد. من ايده شما را دوست دارم.

به جاي آن‌كه فقط بگويم: «ايده جالبي است!» ـ به‌عنوان يك آدم بااستعداد و درخشان از نظر فني ـ من احتمالا مي‌گويم: «اين ايده بسيار خوبي است. چرا اين موضوع را هم به آن اضافه نمي‌كنيد؟»

اين كار ممكن است در حالتي كه براي “افزودن ارزش بسيار زياد” تلاش مي‌كنم مفيد باشد و همين‌جا است كه مشكل پيش مي‌آيد: كيفيت ايده شما ممكن است 5% با پيشنهاد من بهبود يابد؛ اما تعهد شما به اجراي آن ممكن است 50% كاهش يابد. آن ايده ديگر ايده شما نيست؛ به‌عنوان مدير شما، من اكنون ايده خودم را به‌وجود آورده‌ام.

دوست خوب من دكتر ديويد اولريچ به من ياده داده است كه اثربخشي اجراي يك ايده تابعي است از كيفيت ايده ضرب در تعهد مجري به اجرا كردن آن ايده. انسان‌هاي باهوش ـ به‌ويژه مهندسان يا متخصصان با استعداد از نظر فني ـ مي‌توانند در تلاش براي بهبود بسيار كم كيفيت يك ايده آن‌قدر منحرف شوند كه به تعهد به اجراي آن صدمات جدي وارد شود.

اگر بخواهيم با خودمان روراست باشيم، وقتي مي‌خواهيم به شكل افراطي همانند يك پاپ باشكوه عمل كنيم، اغلب واقعا بر كيفيت ايده متمركز نيستيم. ما تنها تلاش مي‌كنيم به دنيا ثابت كنيم كه چقدر باهوش هستيم!

در اين‌جا چند پيشنهاد كه به ما، هم‌كاران‌مان و زيردستان‌مان كمك مي‌كند از براي “افزودن ارزش بسيار زياد” اجتناب كنيم:

1- پيش از صحبت كردن با همکاران‌تان:

  • به چشمان طرف مقابل خوب نگاه كنيد. از خودتان بپرسيد «آيا “ارزش‌افزايي” من اين فرد را به انجام دادن خوب كارش بيش‌تر متعهد مي‌كند يا نه؟»
  • اگر جواب “كم‌تر متعهد” بود، دوباره از خودتان بپرسيد «آيا ارزش‌افزايي ناشي از دخالت من از كاهش تعهد آن فرد بيش‌تر است؟»
  • اگر پاسخ “نه” بود، نظر ندهيد.

2- پيش از صحبت كردن در جلسات تيمي:

  • از خودتان بپرسيد «آيا نظر من در جهت افزايش اثربخشي تيم‌مان است؟» يا فقط مي‌خواهم ثابت كنم كه من از هم‌كاران‌ام باهوش‌تر هستم؟
  • اگر جواب اين بود كه محرك اصلي نظر دادن‌تان اعتماد به نفس و خودخواهي شخصي‌‌تان است، هيچ نگوييد.

3- پيش از “ارزش‌افزايي” با اعضاي خانواده (به خصوص در مورد نوجوانان):

  • از خودتان بپرسيد «آيا اين آدم‌ها واقعا به “موعظه‌”‌اي كه مي‌خواهم براي‌شان بكنم توجه خواهند كرد» يا من فقط آزارشان خواهم داد؟
  • اگر سخنراني‌تان توجهي را جلب نخواهد كرد، آن را انجام ندهيد.

“افزودن ارزش بسيار زياد” يك چالش كلاسيك افراد باهوش و موفق است. ما بايد نقش‌مان را از متخصص فني به توسعه‌دهنده افراد تغيير دهيم. يكي از بزرگ‌ترين رهبراني كه من مي‌شناسم جايي گفته بود: «دست یافتن مربوط به من است؛ رهبري مربوط به ديگران.»

منبع

چگونه کار ديگران را نابود نکنيم!؟

يکي از کارهاي هميشگي که هر مدير بايد انجام دهد، نظر دادن در مورد کار ديگران است. اما اگر شما در نقش کارشناس يا مشاور هم در سازماني کار بکنيد، احتمالا  با چالش (!) نظر دادن در مورد کار ديگران مواجه خواهيد شد. منشأ خيلي از اختلافات آدم‌ها در سازمان، همين جا است؛ جايي که خيلي از ما به دليل بلد نبودن چند اصل ساده (و صد البته ضعف‌‌هاي ارتباطي‌مان) نمي‌توانيم منظورمان را درست به ديگران منتقل کنيم يا با آن‌ها بر سر موارد اختلافي، به توافق برسيم. در اين پست به چند اصل ساده که به نظرم مي‌تواند نظر دادن در مورد کار ديگران را اثربخش‌تر کند، اشاره مي‌کنم:

1- اولين و اساسي‌ترين اصل: در مورد چيزي که نمي‌دانيد و تخصصي نداريد، اظهارنظر نکنيد! بدترين دعواها در سازمان‌ها از همين‌جا شروع مي‌شود. ما در مورد چيزي که نمي‌دانيم نظر مي‌دهيم و وقتي هم مي‌فهميم غلط گفته‌ايم براي جلوگيري از آبروريزي بيش‌تر دعوا راه مي‌اندازيم. باور کنيد هيچ چيزي از کلاس کاري‌تان کم نمي‌شود اگر بگوييد نمي‌دانم!

2- حتما با کاربرد نوار ابزار Reviewing ورد و اکسل (Track Change) آشنا باشيد. خيلي به دردتان مي‌خورد!

3- اگر براي بررسي شکلي گزارش يا خروجي طرف مقابل، استاندارد يا اصولي وجود دارد، براساس آن‌ها در اين مورد اظهارنظر کنيد؛ در غير اين صورت خير (چون کاملا بحث سليقه در ميان است: من دوست دارم مثلا رنگ يک جدول فلان رنگ باشد و شما نه. يا من دوست دارم براي گزارش‌ام فهرست اشکال بگذارم و شما نه. و …)

4- توجه داشته باشيد چيزي که شما مي‌پسنديد را لزوما من نبايد بپسندم و برعکس! باز هم تأکيد مي‌کنم سليقه‌ و ترجيحات شخصي را در اظهارنظر در مورد کار ديگران فراموش کنيد.

5- اما در مورد بررسي محتوا که همه‌ي دعواها بر سر آن است (!) پيش از هر چيز يادتان باشد که: هميشه خراب کردن از ساختن آسان‌تر است! حتي اگر مطمئن هستيد کار ديگري اشتباه است مخالفت‌تان را با دليل منطقي بيان کنيد. سرِ خود براي اصلاح، در کار ديگري دست نبريد. سعي نکنيد نظرات‌ شخصي‌تان را به ديگري تحميل کنيد. چيزي را که نمي‌دانيد نقد نکنيد. حواس‌تان باشد که فرد براي انجام آن کار، حداقل از نظر خودش زحمت زيادي کشيده است و هر گونه واکنش منفي از جانب شما (حتي پيش پا افتاده‌ترين‌شان) مي‌تواند منجر به ايجاد يک “انفجار” شود. خلاصه اين‌که به‌ترين نقد، پيشنهاد سازنده است. پس اگر فکر مي‌کنيد چيزي غلط است اما براي اصلاح‌اش پيشنهادي نداريد، همان به‌تر که اظهارنظر نکنيد!

6- اگر جايي را نفهميديد يا براي‌تان سؤال وجود داشت، نقد نکنيد. همان سؤال‌تان را از طرف بپرسيد!

7- دقيق بودن به معناي مو از ماست بيرون کشيدن نيست: وقتي از شما مي‌خواهند در مورد کار ديگري نظر بدهيد که حتما نبايد با اين فرض کارتان را شروع کنيد که حتما اشتباهي در ميان است و من بايد اصلاح‌اش کنم! برعکس، اصل بر برائت است؛ مگر اين‌که برعکس‌اش ثابت شود!

8- سعي کنيد گاهي اوقات کارهايي را که نقد مي‌کنيد، خودتان انجام دهيد تا با سختي‌ها و محدوديت‌هاي انجام کار آشنا شويد. اين‌جوري شايد از برج‌ عاج‌نشيني و اظهارنظرهاي کيلويي‌مان ـ که اغلب ما در نقد ديگران به آن‌ها عادت کرده‌ايم ـ  کم شود!

9- شخصيت و ادب و اخلاق و جنبه‌ي منتقد بودن را داشته باشيد. آدم عصبي، بي‌ادب و با روابط عمومي پايين، اصلا ناقد خوبي نيست. به قول آن ضرب‌المثل معروف لااقل بلد باشيد با پنبه سر طرف را ببريد!

10- اميدوارم خداي نکرده در جايگاه منتقد، هيچ وقت توهم و تکبر شما را گير نيندازد …

11- در محدوده‌اي که وظايف و دانش شما اقتضا مي‌کند، نقد کنيد. مثلا بنده‌اي که از کارهاي فني مهندسي کامپيوتر و IT خيلي سر در نمي‌آورم، نبايد خيلي وارد نقد تخصصي IT شوم! (رونوشت به برادر زرگر که مي‌داند منظورم چيست!)

اميدوارم با ياد گرفتن و عمل کردن به اصول نقد (که به آن‌هايي که من نوشتم محدود نمي‌شوند)، کمي از دعواهاي‌مان در سازمان با ديگران کم شود!

پ.ن. بعد از تمام شدن نوشتن اين پست، به نظرم رسيد در نقد ادبي ـ هنري هم رعايت کردن اين نکات مهم است. از اساتيد فن مثل آقا رضا بهرامي‌نژاد عزيز تقاضا دارم در اين مورد اظهارنظر بفرمايند!

شايد حتي در زندگي‌مان در کنار خانواده و دوستان هم لازم باشد به اين نکات دقت کنيم! (اسمايلي تعميم دادن از روي خوشيفتگي!)

خروج از نسخه موبایل