درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۳۰۴): همت بلند دار …

«من در بروکسل به دنیا آمدم، پدرم پناهنده‌ای از کنگو بود. حالا شانس من در چنین شرایطی برای بازی در لیگ برتر انگلیس، بردن جام به‌عنوان بازیکن و بازی برای تیم ملی بلژیک چه‌قدر است؟ این عددی نزدیک به صفر خواهد بود. اکنون من یک مربی هستم. آیا شما فقط به‌خاطر آن‌چه دیگران می‌گویند، باور به خودتان و چیزی که می‌توانید به دست بیاورید را از دست می‌دهید؟ ذهنیت درست این است که ادامه دهید و در نهایت اگر شکست خوردید، خب شکست خوردید و اگر موفق شدید، خب موفق شدید. بااین‌حال شما همیشه می‌توانید پیشرفت کنید. در اینترنت شما می‌توانید چیزهای زیادی پیدا کنید؛ اما من اهمیتی نمی‌دهم. مگر چه کاری از دست من در این‌باره بر می‌آید؟ به‌خاطر آنچه دیگران فکر می‌کنند، متوقف شوم؟ بیایید مردم را برای رسیدن به موفقیت و شکستن موانع تشویق کنیم.» (ونسان کمپانی، سرمربی بایرن مونیخ، این‌جا)

از همان روزهای اولی که ونسان کمپانی را در هامبورگ آلمان دیدم، می‌دانستم از آن‌هایی است که «آن»ی دارد! کاپیتان سابق سیتی که حسابی پای درس پپ گواردیولا نشست، معلوم بود که مربی بزرگی خواهد شد. این سخنان او را بارها در چند وقت اخیر خوانده‌ام و هر بار هم انرژی جدیدی گرفته‌ام!

به‌نظرم رسید جای نوشتن شرحی بر حرف‌های کمپانی، چند بیتی از شعری از صائب تبریزی را در همین باب تقدیم کنم:

همت بلند دار که با همت بلند / هر جا روی به توسن گردون سوار‌ه‌ای 

از اهل فکر باش که با دورباش فکر / هم در میان مردم و هم بر کناره‌ای …

شرط است ریختن عرق سعی موج را / هر چند بحر عشق ندارد کناره‌ای …

مردان عنان به دست توکل نداده‌اند / تو سست عزم در گرو استخاره‌ای

از روزگار تیره و بخت سیاه روز / ابرو تُرُش مساز اگر درد خواره‌ای

نتوان به کنه عشق رسیدن ز فکر پوچ / در بحر آتشین چه کند تخته پاره‌ای؟

ممنون آقای کمپانی. دیدن بایرن شما حتی برای منِ «دورتموند»ی هم بسیار لذت‌بخش است! شما یک بار دیگر ثابت کردید که «قله، پایان راه نیست …».

پنج راه برای باانگیزه ماندن در دنیای دشوار امروز

این روزها که زندگی دارد روی سخت‌اش را به ما نشان می‌دهد، امیدواری و انگیزه داشتن، بیش از هر زمانی برای آدم‌ها عجیب به‌نظر می‌رسد. با این حال اتفاقا در چنین روزهایی «امید و انگیزش» از جمله‌ی مهم‌ترین سلاح‌های ما برای نبرد با سختی‌ها هستند؛ ابزارهایی که به ما کمک می‌کنند تا دوام بیاوریم، از صخره‌های سخت زندگی بالا برویم و به هدف‌های‌مان در زندگی فردی و کاری نزدیک‌تر شویم.

اما چگونه می‌توان امیدوار و باانگیزه ماند؟ در این‌جا برای شما چند پیشنهاد ساده اما مؤثر داریم:

  • با خودتان مهربان باشید: گاهی دنیای اطراف‌مان آن‌قدر با ما نامهربان می‌شود که فراموش می‌کنیم گاهی اوقات هم با خودمان با مهربانی سخن بگوییم، برای خودمان دل‌سوزی داشته باشیم و با خودمان خوش‌رفتاری کنیم! به‌یاد بیاورید که به چه دستاوردهایی در زندگی‌تان رسیده‌اید و در نتیجه چه انسان ارزشمندی هستید!
  • به دیگران پناه ببرید: روزهای سخت را بیش‌تر با اعضای شبکه‌ی حمایتی‌تان ـ یعنی اعضای خانواده و دوستان و عزیزتان ـ بگذارنید و با آن‌ها عشق و مهربانی رد و بدل کنید!
  • زندگی‌تان را دوباره برنامه‌‌ریزی کنید: مشخص کنید که موفقیت برای شما چه معنایی دارد. بعد اهداف‌تان را به هدف‌های کوچک‌تری بشکنید و گام‌های‌ حرکت‌تان را متناسب با آن‌ها انتخاب کنید. وقت و انرژی‌تان را صرف کارهایی بکنید که شما را به اهداف‌تان می‌رساند!
  • عادت‌های درست در خود ایجاد کنید: عادت‌ها کارهایی هستند که بدون فکر زیاد، به‌صورت روتین آن‌ها را در زندگی‌ روزمره با مهارت انجام می‌دهیم. بنابراین کارهایی که شما را به اهداف‌تان می‌رساند را تبدیل به عادت کنید!
  • تا می‌توانید بخندید: تحقیقات نشان داده‌اند که خندیدن با صدای بلند روی به‌دست آوردن انگیزه مؤثر است. پس دنبال بهانه‌های ساده‌ای برای خندیدن باشید!

پیتر تیل یکی از سرمایه‌گذاران موفق دنیای امروز جایی گفته است: «من فکر می‌کنم موفقیت یعنی داشتن این حس که کارت را درست انجام دادی. طبعا برای داشتن این حس باید کاری بکنی.»

منبع

درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (280): هنر اصلی برنده‌ها: تبدیل روزمره‌گی به چالش‌‌های رقابتی

“دوران سختی را پشت سر می‌گذارم، این دوران برای‌م جدید و غریب است؛ اما به‌عنوان چالش آن را در نظر می‌گیرم. احساس بازنشستگی ندارم. من ذاتا یک مبارز و جنگجو هستم: همیشه مشکلی در مقابل خود می‌بینید و وقتی یک مشکل را از پیش رو بر می‌دارید، مشکل دیگر از راه می‌رسد. جدال بعدی همیشه هدف بعدی در زندگی‌تان است. چیزهایی هستند که اصلا دل‌م برا‌ی‌شان تنگ نشده است، چیزهایی که امروزه باید با آن‌ها در دنیای فوتبال مدرن سروکله بزنید. اما دست آخر، حس رقابت، حس رسیدن به دستاوردها در کنار هم، به اشتراک گذاشتن احساسات در کنار یکدیگر، تمام آن فراز و نشیب‌ها، چیزهایی است که دل‌م برای‌شان تنگ شده است.” (استاد آرسن ونگر درباره‌ی دوران بازنشستگی؛ این‌جا)

استاد ونگر در پایان فصل پیش پس از 22 سال پرافتخار، آرسنال را ترک کرد. شاید به‌تر بود او پیش از این و مثلا بعد از قهرمانی اف‌ای کاپ در فصل قبل‌تر از آن ـ مثل خداحافظی پرافتخار رفیق و رقیب قدیمی‌اش سر الکس فرگوسن ـ فوتبال را ترک می‌کرد. اما اصرار او به ماندن ـ که جملات بالا نشان می‌دهند ریشه در چه ترس بزرگی داشته‌اند ـ متأسفانه باعث شد تا یک مربی بسیار بزرگ و تاریخ‌ساز، با بدرقه‌ای که شایسته‌اش بود، روبرو نشود.

اما نکته‌ی ظریفی در حرف‌های ونگر برای من جالب به‌نظر رسید. احتمالا تا الان در مصاحبه‌های برخی از مربیان بزرگ رده‌ی باشگاهی فوتبال (کسانی مثل: پپ، کلوپ و …) شنیده‌اید که از مربی‌گری تیم‌های ملی به‌‌عنوان تجربه‌ای مربوط به سال‌های آینده‌ی دور یاد می‌کنند. چرا؟ چون آن‌ها چالش و فشار زندگی روزمره‌ی شغلی‌شان را به‌عنوان مربیان بزرگ‌ترین باشگاه‌های دنیا دوست دارند. این همان گم‌شده‌ی آرسن ونگر در این روزهای بعد از ترک آرسنال است. اما مگر چه چیزی در زندگی یک مربی فوتبال وجود دارد که تا این حد جذاب است؟ اگر از نظر مجموعه‌ی وظایف کاری بخواهیم نگاه کنیم، کار یک مربی فوتبال آن‌چنان که به‌نظر می‌رسد تنوعی ندارد: تمرین و تمرین و تمرین دادن تیم و مسابقه دادن و دوباره تمرین و تمرین و تمرین. تمرینات فوتبال هر چقدر هم متنوع باشند و طراحی‌های یک مربی برای تمرینات تاکتیکی تیم هر چقدر هم که نوآورانه باشد، از چایی به تکرار می‌افتند. در عین حال مربیان تحت فشارهای خردکننده‌ی روحی و روانی از جانب هواداران، مدیران و بازیکنان باشگاه خود هستند و این تازه جدا از فشارهای رقابتی، مطبوعات و دشمنان‌شان در دنیای فوتبال است (به هنر ژوزه مورینیو در جنگ روانی دقت کنید که تا چه اندازه رقبای‌ش را به‌سمت استیصال می‌برد.) آیا روزمرگی چیزی غیر از همین‌ها است؟ و آیا زندگی روزمره‌ و روزمرگی‌های ما چیزی فراتر از همین تجارب است؟ آن هم وقتی که نتیجه‌ی تلاش‌های‌مان همانند تیم‌های فوتبال در بلندمدت مشخص می‌شود، عوامل تأثیرگذار خارج از اختیارمان کم نیستند و در نهایت در یک لحظه ممکن است کاخ آرزوهای‌مان فرو بریزد؟

این همان جایی است که باز فوتبال به کمک ما می‌آید. فوتبال به ما نشان می‌دهد که راه رهایی از ملال ناشی از روزمرگی‌ها چیست. مربیان فوتبال و فوتبالیست‌ها در این روزمرگی چالشی را می‌بینند که اگر بر آن غلبه کنند، حس بسیار زیبایی در انتظارشان است: برنده شدن! خوبی ماجرا این است که هم در سریع‌ترین زمان ممکن می‌توانند برای پیروز شدن تلاش کنند (تیم باشگاهی هر هفته بازی دارد) و حتی اگر باختند هم همیشه فرصت جبران هست (تیم هفته‌ی بعد بازی دارد و در پایان فصل هم فصل بعدی در پیش است.) بنابراین آن‌ها به روزمرگی‌های ناشی از شغل‌شان به‌مثابه چالشی می‌نگرند که باید بر آن غلبه کنند. چرا؟ چون در فوتبال ـ اگر نبوغ و شانس را کنار بگذاریم که در موارد معدودی در خانه‌ی یک نفر را می‌زنند ـ همواره پاداش را به آنی می‌دهند که بیش‌تر از دیگران تمرین کرده است. تمرین، تکراری است و ملال‌آور؛ اما اگر این ملال را مغلوب کنی، آن‌وقت در زمین مسابقه شانس بیش‌تری برای برنده شدن داری. این همان رازی است که افراد موفق را از دیگران متمایز می‌سازد: این‌که گفته می‌شود آن‌ها از شغل‌شان لذت می‌برند به این معنا نیست که از تک‌تک وظایف و مسئولیت‌های مربوط به آن شغل لذت می‌برند. نه! در هر شغل جذابی، لحظات و تجربیات سخت و وظایف تکراری و “سیزیف‌”واری وجود دارند که اگر نخواهی به آن‌ها تن بدهی، در به‌ترین حالت در جا خواهی زد. هنر اصلی برنده‌ها، کنار آمدن با این روزمرگی‌ها و تبدیل کردن آ‌ن‌ها به چالش‌های رقابتی است که شعله‌ی شور و اشتیاق برنده شدن را در درون فرد زنده نگاه می‌دارند (به‌عنوان یک مثال این ویدئو را از تمرینات پپ در تیم منچستر سیتی ببینید.) با این اوصاف شاید دون کیشوت آن‌طور که همه فکر می‌کردند مجنون نبود و حق داشت که آسیاب‌ها را همانند سپاه دشمن ببیند!

دوست دارم به آن جمله‌ی درخشان استاد ونگر در پایان حرف‌های‌ش هم گریز مدیریتی بزنم: فوتبال یک ورزش جمعی است و در نتیجه رقابت، برنده شدن و به‌اشتراک گذاشتن حس‌های خوب در کنار هم در آن معنادار است. این‌جا است که درس مدیریتی حرف‌های ونگر را می‌توان یافت: در یک سازمان‌ آرمانی، همه‌ی اعضا برای برنده شدن، رقابت‌پذیری و پیروز شدن مسئول‌اند و باید تلاش کنند و همه‌ی اعضا نیز باید در حس خوب برنده شدن و دستاوردهای به‌دست آمده از آن شریک باشند. این‌که چرا در اغلب سازمان‌ها این اتفاق نمی‌افتد، سؤالی است که مدیران سازمان‌ها باید از خودشان بپرسند. پاسخ به این سؤال، نکات پنهان بسیار جذابی را در مورد وضعیت سیستم‌های مدیریتی کلیدی هم‌چون: نظام مدیریت عملکرد، نظام انگیزش و نظام پاداش‌دهی سازمان و فراتر از آن‌ها، فرهنگ سازمانی آن در پیش چشم مدیران قرار می‌دهد.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (266): آیین آیینه، خود را ندیدن است …

“زندگی من به هیچ وجه در فوتبال خلاصه نمی‌شود. من زمانی که از نظر حرفه‌ای ملزم باشم، فوتبال بازی می‌کنم یا زمانی که می‌خواهم با دوستانم خوش بگذارنم؛ اما فوتبال تمام زندگی من نیست. از این بابت به شما اطمینان می‌دهم. من از حرفه‌ام راضی‌ام، درست همان‌طور که متخصصان دیگر مشاغل که جان‌ها را نجات می‌دهند یا چیزهایی می‌سازند که زندگی ما را بهتر کنند. من هم فوتبال بازی می‌کنم تا مردم با تماشای آن بتوانند خوش بگذرانند و در طول هفته درباره‌اش بحث کنند. من از این بابت بسیار خوشحالم.” (لیونل مسی؛ این‌‌جا)

لیونل مسی فصل پیش اگر چه با نقطه‌ی اوج‌ش فاصله داشت؛ اما باز هم بار بارسا را در بخش بزرگی از فصل به دوش کشید. اما اون این فصل با آمدن ارنستو والورده دوباره تبدیل به همان الماس درخشان و کم‌نظیر بارسا شده که باید نشست و از هنرمندی‌اش در زمین فوتبال لذت برد. لئو کم‌حرف است ـ شاید برای حفظ شمایل اسطوره‌ای دست‌نیافتنی‌اش ـ اما از معدود مصاحبه‌های‌اش می‌شود چیزهای زیادی در مورد راز هنرش یاد گرفت.

سال‌ها پیش در روزهایی که پپ تازه به بارسا آمده بود از این نوشتم که بازیکنان بارسا از توان‌مندی‌شان لذت می‌برند و همین نکته‌ی ساده یکی از رازهای کلیدی موفقیت بارسلونا است. حالا در حرف‌های مسی به‌نوعی همان موضوع را دوباره می‌توان دید؛ هر چند لئو از زاویه‌ی دید دیگری به موضوع پرداخته است: سلامت شغلی.

برای انتخاب شغل قطعا یکی از مهم‌ترین شاخص‌ها داشتن شغلی سالم از نظر روان‌شناختی است: این‌که از نظر روحی در شغلی که داری راحت باشی و تحت فشار و استرس غیرقابل تحمل قرار نگیری (مگر این‌که از چنین موقعیت‌هایی لذت ببری!) و بتوانی به بلندمرتبه‌ترین هدف زندگی که همانا تعالی و خودشکوفایی است، دست پیدا کنی. لیونل مسی در همین باب به دو اصل کلیدی سلامت شغلی اشاره کرده که برای خود من بسیار جذاب بود:

  • اصل اول: این‌که شغلی که داری را دوست داشته باشی و از انجام کارهای مربوط به آن لذت ببری.
  • اصل دوم: آن شغل ارزش‌آفرین باشد و زندگی دیگر انسان‌ها را به‌تر کند.

با در نظر گرفتن دو اصل بالا، بسیاری از شغل‌های پراسترس و پر دردسر جذاب خواهند شد؛ چرا که کار بزرگ، طبیعتا چالش‌های خاص خود را دارد. خبر خوب این است که سطح آستانه‌ی تحمل انسان قابل افزایش است. این چیزی است که در چند وقت اخیر در تحلیل استرس‌ها و دغدغه‌های ذهنی کاری‌ام کشف کرده‌ام: در برابر مشکلات پیش‌بینی نشده و استرس‌زا با سطح ظرفیت ذهنی خودت به‌خوبی آشنا می‌شوی و همین زمان، به‌ترین وقت برای توسعه‌ی فردی و بزرگ‌تر کردن ظرف ذهن و روح‌ت فرا رسیده است. آن‌چه در این مسیر سخت و دشوار به انسان کمک می‌کند همان دو اصلی است که لئو مسی به آن‌ها اشاره کرده است: این‌که از کارت لذت ببری و این‌که بدانی زندگی دیگران را به‌تر خواهی ساخت.

این بحث را می‌شود از زاویه‌های دید دیگری هم بررسی کرد؛ از جمله: انتخاب شغل دل‌خواه، حل نارضایتی‌های شغلی و حرکت به‌سوی مسیر شغلی ایده‌آل. اما در نهایت مهم این است که بتوانی در یک نگاه بلندمدت آن دو اصل کلیدی بالا را در مسیر حرفه‌ای‌ات ببینی. 🙂 در آن لحظه که این تصویر جذاب را ببینی، دیگر این‌که با چه درد و هزینه‌ و اضطرابی به آن رسیده‌ای را فراموش خواهی کرد. و همین نکته برای من همیشه یکی از عوامل انرژی‌بخش جدی در تحمل سختی‌های مسیر زندگی شغلی ـ و حتی شخصی بوده است: پس شور درونی‌ات را کشف و بیدار کن، با ترس‌ها و اضطراب‌های‌ات مواجه شو و آن‌قدر در مسیری که دوست‌اش داری و زندگی دیگران را به‌تر می‌کند پیش برو تا برسی؛ همان‌طور که زنده‌یاد قیصر امین‌پور به زیبایی سروده است که:

موجیم و وصل ما از خود بریدن است / ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است …

پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال / اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش / آیین آیینه، خود را ندیدن است …

زندگی منهای روزمرگی (۱3)

ـ “همیشه می‌دانستم که، یک: می‌خواهم نویسنده شوم. و دو: اگر در انجام کاری مصر شوید، دیر یا زود به دستش خواهید آورد. این دقیقا ماهیت اصرار و پافشاری و مقدار معینی استعداد است. بدون استعداد از پس هیچ کاری برنخواهید آمد، اما بدون عزم راسخ قادر به انجام هیچ کاری نیستید. یک‌بار با سال بلو در این‌باره گفت‌وگو کردم. داشتیم به‌طور کلی راجع به نویسندگی و چاپ و موضوعات مرتبط صحبت می‌کردیم. او گفت که مقدار معینی استعداد لازمه کار است. تمام افراد بیرون از اینجا که استعداد ندارند، سخت تلاش می‌کنند و نتیجه‌ای نمی‌گیرند. باید نوعی از استعداد را داشته باشی، اما بعد از آن، شخصیت مهم است. گفتم «منظورت از شخصیت چیست؟» تبسمی کرد و هیچ‌وقت پاسخم را نداد. از آن به بعد بقیه عمرم برای یافتن اینکه منظور او در آن شب چه بود، گذشت. و به این رسیدم که شخصیت هم‌تراز عزم راسخ است. که اگر از تسلیم‌شدن پرهیز کنید، بازی تمام نمی‌شود. می‌دانید، در هرچه که در زندگی انجام دادم موفقیت بزرگی کسب کرده بودم، تا زمانی‌که تصمیم گرفتم یک نویسنده شوم. دانش‌آموز خوبی بودم، سرباز خوبی بودم. یک روز هم موفق به اتمام یک بخش با یک ضربه در گلف شدم. دقیقا مثل «بیلی فیلان» امتیاز ۲۹۹ را کسب کردم. روزنامه‌نگار بسیار خوبی بودم. هرچه که می‌خواستم در خبرنگاری انجام دهم، در رابطه با کارم، دقیقا سر جای خودش قرار می‌گرفت. بنابراین سردرنمی‌آوردم چرا در کار خبرنگاری موفق بودم و در رمان‌نویسی و داستان کوتاه نه؛ هُنری بس پیچیده است: پیچیده در فهم اینکه تلاش به بیرون‌تراویدن چه چیزی در خیال و زندگی خود دارید.

ـ “گمان می‌کنم جهان‌بینی‌ام از زمانی‌که کتاب نوشتم، تغییر کرد. این یک اکتشاف است. تنها چیزی که برای من بسیار جالب است هنگامی است که خود را غافل‌گیر می‌کنم. نوشتن چیزی وقتی که دقیقا بدانی چه چیزی دارد اتفاق می‌افتد بسیار ملالت‌آور است. به همین خاطر رمان از خبرنگاری برای من بسیار حائز اهمیت‌تر بود. تنها راهی بود که می‌توانستید نمایشنامه را طولانی‌تر، خنده‌دارتر یا حیرت‌آور کنید.”

(از مصاحبه با ویلیام جوزف کندی؛ نویسنده‌ی معاصر آمریکایی؛ این‌جا)

درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۴8): چالش هیجان‌انگیزی به‌نام رقابت!

“بازی کردن مقابل مسی من را نمی‌ترساند. فکر می‌کنم باید مقابل بهترین‌ها بازی کنید تا متوجه شوید که چطور می‌توانید با این شرایط کنار بیایید و این همیشه باعث می‌شود تا بهترین بازی‌های‌تان را ارائه بدهید. می‌دانم که این چالش هیجان‌انگیزی است؛ چیزی که من منتظرش هستم.

به‌نظر من، مسی بهترین بازیکن دنیاست. فکر می‌کنم ما به‌عنوان بازیکن، از بازی کردن مقابل او خوشحال می شویم؛ زیرا می‌خواهیم بدانیم که می‌توانیم چه کاری انجام بدهیم. من منتظر این چالش هستم، اما بارسا فقط او نیست؛ بازی کردن مقابل همه‌ی بازیکنان این تیم دشوار است. فکر می‌کنم لوئیس سوارز از زمان رفتن به بارسا، بازی‌اش را به سطح دیگری رساند.

 نباید مقابل آن‌ها تمرکزتان را از دست بدهید. این چیزی است که من  روی آن کار می‌کنم. با کسب تجربه می‌توانید به این هدف برسید. طول می‌کشد تا بازی کردن در این سطح را یاد بگیرید و من هنوز در حال یادگیری هستم.” (جان استونز؛ این‌جا)

نمی‌خواهم در مورد حرف‌های جان استونزِ جوان نکته‌ی خاصی بنویسم. فقط با دقت بخوانیدشان و به این فکر کنید که چرا انگیزه‌ی دست یافتن به برتری در رقابت، جذاب‌ترین انگیزه‌ی دنیا است. چه حسی زیباتر از غلبه بر چالشی بسیار بزرگ می‌تواند باشد؟ به‌همین دلیل است که رقابت، اگر چه چالش‌برانگیز است؛ اما در عین حال بسیار هیجان‌انگیز هم هست. 🙂 من که حسابی از خواندن حرف‌های پسرک جوان پپ گواردیولا انرژی گرفتم.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب‌و‌کار (۲۴2): پیش برو، پیش برو، پیش‌تر …

“در فوتبال هیچ چیز مشخص نیست. گفته می‌شد که من فصل پیش خداحافظی خواهم کرد، اتفاقی که در دوران فوتبالم زیاد رخ داده، مخصوصا وقتی اوضاع خوب نیست. هر کسی آزاد است نظرش را ارائه کند. من به خودم و بدنم ایمان دارم، هنوز می‌توانم تلاش زیادی داشته باشم و حس خوبی دارم پس چرا متوقف شوم؟” (فرانچسکو توتی؛ این‌جا)

هر وقت کم آوردید و فکر کردید به آخر خط رسیدید، این چند جمله‌ی کوتاه کاپیتان افسانه‌ای رم را باز هم بخوانید. 🙂 برای من که همین امروز خیلی مؤثر بود.

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۱۰9): ترس، انگیزه نیست!

“هیچ یک از تیم‌های بزرگ اروپایی از یکدیگر نمی‌ترسند. به‌همین دلیل آن‌ها از بایرن هم ترسی ندارند. در ذهن بهترین بازیکنان فوتبال اروپا جایی برای ترس وجود ندارد. هر بازیکن بزرگی ترس را از ذهنش دور می‌کند. هیچ‌کس با این فکر به زمین نمی‌رود که “وای، ما باید مقابل بایرن قرار بگیریم.” واقعا این‌طور نیست. اگر هم احساسی وجود داشته باشد، انگیزه برای شکست دادن تیمی است که به سه‌گانه رسیده است.” (ژردان شکیری، بازیکن بایرن مونیخ؛ این‌جا)

دقت کردید؟ شکیری می‌گوید که “حرفه‌ای‌ها” در مقابله با یک چالش بزرگ، با انگیزه‌ی غلبه بر آن چالش و انجام یک کار بزرگ، کار را آغاز می‌کنند به‌پیش می‌روند. ترس ناشی از شکست احتمالی عامل انگیزشی نیست. انگیزه یک احساس مثبت است در مورد این‌که می‌شود و می‌توانیم!

به خودتان الهام ببخشيد

نويسنده: تسون يان هسيه / مترجم: علي نعمتي شهاب

اوايل دوره‌ي کاري‌ام به‌عنوان مشاور، ماروين باوئر معروف ـ يکي از پيش‌گامان و مردان افسانه‌اي مشاوره‌ي مديريت ـ داستاني را براي من بيان کرد که به من الهام بخشيد. او به من گفت که تصميم گرفته تا نامه‌‌اي را براي مديرعاملي بنويسد که از او خواسته بود تا به عمق مشکلات عملکردي طولاني مدت شرکت او حمله ببرد. صراحت ماروين باعث شد او در شجاعت بخشيدن به آن مديرعامل براي اجراي تغييرات مورد نظرش، موفق شود. از آن روز، من معمولا رک‌گويي ماروين را به ياد خودم مي‌اندازم. طبيعت انساني، اغلب ما را به اجتناب از تعارضات وامي‌دارد؛ اما ماروين به من شجاعت بي‌پرده سخن گفتن از مشکلات را هديه داد؛ حتي اگر اين کار باعث ايجاد ريسک در روابط من با مشتريان و همکاران‌ام شود.

البته هر کسي هم که درباره‌ي کارهاي ماروين بداند، احساس شجاعت نمي‌کند. برخي رفتار او را بي‌پروا، آشفته‌کننده و غيرمؤدبانه مي‌دانند. براي کساني از ما که از ارزش‌هاي او الهام مي‌گيريم، پرسش اساسي اين است: “با اين الهام چه بايد بکنم!؟”

الهام گرفتن تنها زماني مفيد است که از روح و روان ما به افکار و اعمال ما تسري يابد. هستي ما حاصل پيوند ضعيفي است ميان منابع الهام ما و آن افکار و اعمالي که از آن الهامات نشأت گرفته‌اند. ما وقتي از محيط پيرامون‌مان الهام نمي‌گيريم، نبايد ديگران را سرزنش کنيم که براي ما الهام بخش نيستند. و خود ما هم اگر نتوانيم به خودمان الهام ببخشيم، نمي‌توانيم براي ديگران هم الهام‌بخش باشيم.

براي خود ـ الهام‌بخشي، من سه فرايند تقويت‌کننده را در درون خودم مفيد يافته‌‌ام: خودِ رشد‌دهنده، خودِ وفق‌دهنده و خودِ شجاعت‌بخش.

خودِ رشد‌دهنده ـ اصطلاحي که توسط رابرت کگان يکي از بزرگان آموزش بزرگ‌سالان به‌کار مي‌‌رود ـ اولين گام در فرايند الهام بخشيدن به خود است. خودِ رشد‌دهنده وقتي به‌وجود مي‌آيد که فرد انتظار دارد با کنار گذاشتن عناصرِ خودِ قبلي و قرار دادن عناصر جديد (و بهتر) در هسته‌ي دروني خود به سوي تمام ظرفيت‌هاي بالقوه‌ي خود حرکت کند. از آدم‌هاي 50 سال به بالا بپرسيد که چگونه برخي عناصر وجودي‌شان مهم‌شان را در سي سال گذشته تغيير داده‌اند و در برخي ويژگي‌هاي ديگر تغييري نکرده‌اند. تغيير برخي افراد نتيجه‌ي واکنش آن‌ها به رخ‌دادهاي زندگي است و برخي ديگر براي رشد خود به جايگاه يک انسان يا ره‌بر به‌تر به سختي کار مي‌کنند. با اين حال بسياري نيز به جايگاهي پايين‌تر از تمام ظرفيت وجودي خود مي‌چسبند؛ چرا که تنش‌هاي ناشي از تحمل درد شکافتن پوسته‌ي که در درون آن رشد کرده و با آن انس گرفته‌ايم براي حرکت از وضعيت آشنا و آسوده‌ي کنوني به وضعيت جديد اغلب غيرقابل تحمل است. خودِ رشددهنده به‌معناي شناخت، آرزو و حرکت مداوم در راستاي يادگيري بيش‌تر در مورد خودتان است.

خودِ وفق‌دهنده با تلاش بي‌امان براي خودمان بودن آغاز مي‌شود. اين فرايند به خودآگاهي عميق و حرکت پيوسته از بودن و انديشيدن، به سوي احساس کردن و بيان کردن منجر مي‌شود. به بيان ديگر: من مي‌گويم که به چه مي‌انديشم، فکر مي‌کنم چگونه‌ احساس مي‌کنم و احساس مي‌کنم چه کسي هستم. وفق ندادن خود، واکنش احساسي کامل به يک الهام را در نطفه خفه مي‌کند و انگيزه‌ي انسان را براي اجرا کردن آن از بين مي‌برد. قدرت دروني و تلاش بسياري لازم است تا بتوانيم تنش‌هاي بين آرزوهاي متعارض را حل کنيم و به اعتماد به خودمان دست يابيم.

خودِ شجاعت‌بخش راه‌حل ايجاد سازگاري ميان اعمال ما و خودِ وفق‌دهنده‌مان است؛ حتي در موقعيت‌هايي که منجر به ريسک‌هاي قابل توجهي مي‌شوند. افرادي را که نسبت به اشتباهات عملکردي سازمان هشدار مي‌دهند را در نظر بگيريد. آن‌ها مي‌دانند که با اين‌گونه سخن گفتن، در ريسک بي‌اعتبار شدن، تحت فشار قرار گرفتن و حتي بي‌کار شدن قرار مي‌گيرند. اما اشتياق آن‌ها براي پي‌روي از ارزش‌هاي شخصي‌شان در برابر نادرستي به آن‌ها شجاعت پايداري براي تحقق آن امر خوبِ برتر را مي‌بخشد.

الهام بخشيدن به خود، جزيي است از سفر بي‌پايان ما انسان‌ها براي تبديل شدن به انساني به‌تر. بدون آن، الهاماتي که از ديگران دريافت مي‌کنيم هيچ اثري نخواهند داشت.

منبع

درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار (۹1)

“من اینجا نیستم که جای فن‌پرسی را بگیرم یا کاری کنم که هواداران او را فراموش کنند. من اینجا هستم تا کار متفاوتی انجام دهم. نمی‌خواهم ادعا کنم که قصد دارم جای خالی او را پر کنم؛ زیرا من احترام زیادی برای او قائل هستم. او فصل بسیار خوبی را در آرسنال سپری کرد. من برای او آرزوی موفقیت می‌کنم. می‌خواهم هر کار از دستم برمی‌آید برای آرسنال انجام دهم؛ اما نمی‌خواهم پرمدعا باشم و بگويم آمده‌ام که جای خالی او را پر کنم. این خیلی بد است. من کاملا آماده هستم. آماده‌ام تا مسئولیتی رادر تیم به عهده بگیرم و کاری کنم که مردم بگویند “بله ما الیویه را داریم”.  اگر این طور فکر نمی‌کردم، هرگز به این باشگاه نمی‌آمدم.” (اوليويه ژيرو؛ مهاجم تازه‌وارد اين فصل آرسنال؛ اين‌جا)

وقتي كه پا به سازمان جديدي گذاشتيد يا هر زماني كه قصد داشتيد كار جديدي را شروع كنيد، انگيزه‌هاي اوليويه ژيرو يادتان باشد!