“فقط میخواهم که مردم من را یک فوتبالیست سختکوش بدانند. کسی که عاشق این ورزش بود و هر زمان که وارد زمین میشد، تمام تلاشش را به کار میگرفت. چون من خودم با این حس وارد زمین چمن میشدم و تا پایان عمر فوتبالیام هم همینطور بودم. من همیشه تمام تلاشم را برای تیم به کار میگرفتم. فکر میکنم که در طول سالهای گذشته، در زندگیام و درکارنامه ورزشیام، مردم به مسائل مختلفی توجه کردهاند و گاهی وقتها آنچه در زمین کسب کردهام، زیر سایهي مسائل دیگری قرار گرفته. شاید من گفتم که این مرا اذیت نمیکرده؛ ولی واقعا از این بابت اذیت شدهام و در نهایت، من فوتبالیستی هستم که برای برخی از بزرگترین باشگاههای دنیا بازی کردهام و درکنار برخی از بهترین بازیکنان دنیا توپ زدهام و زیر نظر بزرگترین و بهترین سرمربیان دنیا فوتبال بازی کردهام و تقریبا تمام افتخارات ممکن را کسب کردهام.
قطعا این ناراحتکننده است که برخی از مردم راجع به مسائل دیگری فکر میکنند. حالا با اتمام عمر ورزشیام، به عقب نگاه میکنم و با خودم میگویم:«من تقریبا تمام افتخارات ممکن را با هر باشگاهی که در آن توپ زدهام، کسب کردهام … 115 بازی ملی برای تیم ملی کشورم انجام دادهام و دوبار پشت سر بزرگترین فوتبالیستهای دنیا، در رده دوم جایزه بهترین بازیکن فوتبال سال دنیا قرار گرفتهام و از این بابت احساس غرور میکنم.»” (ديويد بكهام در مورد خداحافظياش از فوتبال؛ اينجا)
قسمتي كه توپر كردهام را چند بار بخوانيد. يكي از بزرگترين فوتباليستهاي تاريخ، ميگويد كه تمام هدفاش در فوتبال، بيشتر تلاش كردن بوده است! اما نكتهاي كه بكهام در ادامه اشاره كرده بهنظرم مهمتر است: موفقيت، لزوما رسيدن به يك دستاورد عجيب و غريب و جلو زدن از ديگران نيست. خيلي وقتها دوم شدن و سوم شدن، از اول شدن لذتبخشتر است! بنابراين، از موفقيتهايت ـ هر چند كوچك باشند ـ حسابي لذت ببر. وقتي به آخر مسير رسيدي، مجموع همان موفقيتهاي كوچك، ميشوند يك لذت بزرگ!
“ـ شما برای بازیکنانتان بیشتر شبیه پدر هستید یا مربی؟
ـ من کاملا یک آدم عادی هستم. گاهی اوقات دوست آنها، گاهی معلم آنها. من کاری که باید انجام بشود را میگویم. پیدا کردن لحظهای که باید دوست آنها باشی یا معلمشان، کار سختی نیست. بزرگترین مهارت من، پیدا کردن حس همراهی است.من زندگی را درک میکنم. فوتبال بخشی از زندگی است و من به آنها میگویم که چطور اتفاقات را درک کنند. آنها جوان هستند و مانند سوپراستارها رفتار نمیکنند. آنها نیاز به کمک دارند تا راه درست را پیدا کنند.” (از مصاحبه با يورگن كلوپ؛ مربي جوان و نابغهي بروسيا دورتموند؛ اينجا)
راستش از نظر من، گوياتر و زيباتر و خلاصهتر و بهتر (و همينجور صفات تفصيلي بيشتر!) از اين نميشود كل مباحث رهبري در مديريت را بيان كرد! چه مدير باشيد و چه مثل من، مشاور، همين چند جملهي كوتاه را جايي جلوي چشمتان بچسبانيد تا يادتان باشد كه براي چه داريد كار ميكنيد و لازم است چه كار كنيد. 🙂
نميتوانم از اين تكجملهي درخشان و بسيار بسيار انگيزشبخش استاد در همين مصاحبه هم بگذرم: “اگر میخواهید نتیجهي ویژهای بگیرید، باید احساس ویژهای داشته باشید!” بهقول خودم: عاااااااااااااااالي!
براي تيم بسيار دوستداشتني دورتموند و يورگن كلوپ عزيز در فينال شنبه شب ـ يعني فينال بزرگترين بازي سال: فينال ليگ قهرمانان اروپا ـ آروزي موفقيت دارم. 🙂
افسانهاي وجود دارد مبني بر اينکه موفقيت کارآفرينانه تماما مربوط است به تفکر نوآورانه و ايدههاي بکر و پيشرو. در اين مقاله ميبينيد که موفقيت واقعي چيست.
من اغلب دورهي زندگيام بهعنوان يک بزرگسال را کارآفرين بودهام. اين اواخر در يک پرواز تجاري طولاني، در مورد اينکه چه چيزي باعث شد من يک کارآفرين موفق بشوم و چگونه ميتوانم معناي موفقيت را تعريف کنم، انديشيدم. هر دو ايده در ذهن در هم پيچيده شدند. موفقيت بهعنوان يک کارآفرين، موفقيت کارآفرينانه. من هر ساله در مورد موضوع کارآفريني حرفهاي زيادي ميزنم. آن شب اولين چيزي که متوجه شدم بايد انجام بدهم، رد اين افسانهي ماندگار است که موفقيت کارآفرينانه تماما مربوط است به تفکر نوآورانه و ايدههاي بکر و پيشرو. من متوجه شدهام که موفقيت کارآفرينانه معمولا ريشه در اجراي عالي دارد که تنها با کشيدن درست نخ چرخ و محور قرقره تحقق مييابد.
اما چه چيزهاي ديگري باعث موفقيت يک کارآفرين ميشوند و چگونه بايد کارآفرين موفقيت را براي خود تعريف کند؟
فهرست ده تايي من شامل اينهاست:
10- شما بايد به چيزي که تلاش ميکنيد به آن دست بيابيد، مشتاق باشيد.
اين بدان معناست که شما بخش عمدهاي از ساعات بيداريتان را به ايدهاي که روي آن کار ميکنيد، تخصيص خواهيد داد. اشتياق، نيرويي مشابهي را در درون کسان ديگري که براي تشکيل يک تيم جهت تحقق اين رؤيا به شما ميپيوندند، ايجاد ميکند. و با اين شور و اشتياق، احتمال بيشتري ميرود که تيم شما و مشتريانتان واقعا به آنچه تلاش ميکنيد انجام دهيد، ايمان بياورند.
9- کارآفرينان بزرگ تمرکز شديدي روي موقعيتي که ديگران نميبينند، دارند.
اين تمرکز و شدت به از ميان برداشتن تلاشهاي غيرمفيد و انحرافات کمک ميکند. اغلب شرکتها از سوء هاضمه ميميرند، نه گرسنگي. اين شرکتها از انجام همزمان تعداد زيادي کار ـ بهجاي انجام عالي و باکيفيت تعداد اندکي کار ـ رنج ميبرند. بنابراين روي مأموريت و فلسفهي وجوديتان متمرکز بمانيد.
8- موفقيت فقط و فقط نتيجهي سختکوشي است.
همه ما ميدانيم که هيچ موفقيت يک شبهاي وجود ندارد. پشت هر موفقيت يک شبه، سالها کار سخت و ريزش عرق جبين نهفته است. افراد خوششانس به شما ميگويند که راه آساني براي موفقيت وجود ندارد؛ و آن شانس هم نصيب کساني ميشود که بهسختي تلاش ميکنند. اگر ميدانيد که داريد بهترين کاري را که ميتوانيد انجام ميدهيد، نبايد دليلي براي افسوس خوردن داشته باشيد. روي چيزهايي که ميتوانيد کنترل کنيد و روي تلاشهاي خودتان تمرکز کنيد و اجازه بدهيد نتايج هر آن چيزي که قرار است بشوند، بشوند.
7- راه موفقيت طولاني خواهد بود؛ بنابراين يادتان باشد که از سفر لذت ببريد.
همه به شما ميآموزند که بايد روي اهدافتان تمرکز کنيد؛ اما افراد موفق روي مسير سفر متمرکزند و از رسيدن به منزلگاههاي طول مسير لذت ميبرند. اگر از مسير لذت نبريد، آيا صرف بخش عمدهاي از عمرتان براي رسيدن به مقصد، ارزشي خواهد داشت؟ آيا تيمي که براي تحقق مأموريتتان به شما ملحق ميشوند هم از سفر لذت نخواهند برد؟ آيا براي همه شما بهتر نيست که زماني از عمرتان را که در مسير هستيد در دستان خود داشته باشيد؛ حتي اگر هيچگاه به مقصد نرسيد؟
6- به غريزه شهودي خود بيش از هر برنامه صفحه گستردهاي اعتماد داشته باشيد.
در جهان واقعي متغيرهاي زيادي وجود دارند که شما بهسادگي نميتوانيد آنها را در يک برنامه صفحه گسترده (مثل اکسل) وارد کنيد. صفحه گستردهها نتايج خود را از فرضيات نادقيق شما بهدست ميآورند و در نتيجه به شما احساس امنيت اشتباهي ميبخشند. در اغلب موارد، قلب شما و شهودتان همچنان بهترين راهنماهاي شما هستند. مغز انسان شبيه يک رايانهي دو دويي عمل ميکند و تنها ميتواند اطلاعات دقيق صفر و يکي (يا سياه و سفيد) را پردازش و تحليل کند. همهي ما تجربياتي در کسب و کارمان داشتهايم که در آنها قلبمان به ما ميگويد در اشتباهيم؛ در حالي که مغزمان همچنان در تلاش براي استفاده از منطق جهت کشف چيزها است. بعضي وقتها لازم است طنين قدرتمند يک صداي دروني مبتني بر غرايز، بر منطق برتري يابد.
5- انعطافپذير اما ثابتقدم باشيد. هر کارآفرين بايد در اقدامات خود چابک باشد.
شما بايد با بهدست آمدن اطلاعات جديد، بهصورت مداوم ياد بگيريد و خودتان را سازگار سازيد. در عين حال شما بايد بر علت وجودي و مأموريت سازمانتان نيز پافشاري کنيد. اين جايي است که صداي درونيتان بسيار مهم ميشود؛ بهويژه زماني که به شما سيگنالهاي هشدار قوي ميدهد که چيزها در حال منحرف شدن از مسير صحيح خود هستند. کارآفرينان موفق ميان گوش دادن به صداي دروني و ثابتقدم بودن براي رسيدن به موفقيت توازن ايجاد ميکنند؛ چرا که برخي اوقات موفقيت دقيقا از جايي بيرون ميزند که بهصورت سنتي بهعنوان شکست در نظر گرفته ميشود.
4- به تيمتان تکيه کنيد. اين يک حقيقت ساده است: هيچ فردي در همه چيز بهترين نيست.
هر کسي به ديگران نياز دارد؛ کساني که مهارتهاي مکمل او را دارند. کارآفرينان، جماعت خوشبيني هستند و براي آن ها بسيار سخت است که بپذيرند در چيزي خوب نيستند. عرقريزي روحي بسيار زيادي لازم است تا مهارتهاي اصلي و نقاط قوتتان را کشف کنيد. پس از اين کشف و شهود دروني، افراد هوشمندي را بيابيد که ميتوانند نقاط قوت شما را تکميل کنند. مجذوب شدن به افرادي که شبيهتان هستند، كار سادهاي است. مهم اين است که افرادي را بيابيد که شبيه شما نيستند؛ اما در کاري که انجام ميدهند ـ و در کارهايي که شما نميتوانيد انجام دهيد ـ خوباند.
3- اجرا، اجرا، اجرا
از آنجايي که هوشمندترين فرد روي زمين نيستيد (و اصلا آيا چنين کسي وجود دارد؟)، اين احتمال وجود دارد که بسياري از افراد ديگر هم همان کاري را بکنند که شما تلاش ميکنيد انجام دهيد. موفقيت لزوما از يک نوآوري پيشرو بهدست نميآيد؛ بلکه از اجراي بيعيب و نقص نشأت ميگيرد. يک استراتژي عالي بهتنهايي موجب برنده شدن در يک بازي يا نبرد نميشود: پيروزي با يک چرخ و قرقرهي ساده هم بهدست ميآيد. همه ما کارآفريناني را ديدهايم که زمان بسياري را روي نوشتن طرح کسب و کارشان و آماده کردن اسلايدهاي پاورپوينت تلف کردهاند. من باور دارم که يک طرح کسب و کار بيش از يک صفحهاي، بسيار طولاني است. بهعلاوه در عمل کارها دقيقا بههمان شکلي که شما تصور ميکنيد، پيش نميروند. اهميتي ندارد چقدر زمان روي تکميل کردن طرح کسب و کار صرف ميکنيد. شما مجبوريد که آن را براساس واقعيتهاي دنياي واقعي اصلاح کنيد. شما از دست بهکار شدن و اقدامات عملي چيزهاي بيشتري ياد ميگيريد تا تئوريپردازي. بنابراين بهياد داشته باشيد: انعطافپذير بمانيد و با بهدست آوردن اطلاعات جديد، اقدامات خود را اصلاح کنيد.
2- نميتوانم فردي را تصور کنم که بدون داشتن صداقت و درستي به موفقيت درازمدت دست يابد.
اين دو ويژگي بايد در هستهي مركزي وجود هر کسي باشند. هر کسي وجدان دارد؛ اما بسياري از افراد گوش دادن به آن را متوقف کردهاند. همواره نداي دروني وجود دارد که زماني که کاملا باصداقت نيستيد يا حتي اندکي از مسير درستي منحرف شدهايد، به شما هشدار ميدهد. مطمئن باشيد که داريد به او گوش ميسپاريد.
1- موفقيت يک سفر طولاني است که اگر بخشنده باشيد، پاداش زيادي بههمراه دارد.
افراد زيادي به شما در طي اين مسير کمک ميکنند تا به موفقيت دست يابيد. شما همانند من خواهيد آموخت که بهندرت شانسي براي کمک به افرادي که شما را ياري دادهاند، خواهيد داشت. در بسياري موارد حتي نميدانيد آنها کجا هستند. تنها راهي که ميتوانيم بدهيهايمان را پرداخت کنيم، کمک به ديگر افرادي است که ميتوانيم آنها را ياري دهيم ـ و بايد اين اميد را داشته باشيم که آنها نيز به افراد بسياري کمک کنند. زماني که موفق هستيم، موقعيتهاي زيادي را در جامعه و شبکهي اجتماعيمان تشخيص ميدهيم که ميتوانيم به ديگران کمک کنيم. بعضي وقتها اين موضوع بهسادگيِ “مهربان بودن با انسانها” است. در زمانهاي ديگر گوش دادن مشفقانه يا گفتن يک جمله مهربانانه تمام چيزي است که مورد نياز است. “خوب رفتار کردن” با منابع در دسترسمان، مسئوليت ما محسوب ميشود.
سنجش موفقيت
اميد دارم که رازهاي تبديل شدن به يک کارآفرين موفق را به گوش جان شنيده باشيد. سؤال بعدي که احتمالا از خود خواهيد پرسيد اين است که: چگونه موفقيت را اندازه بگيريم؟ از آنجايي موفقيت امري بسيار شخصي است؛ هيچ روش جهانشمولي براي سنجيدن آن وجود ندارد. افراد موفقي مانند بيل گيتس و مادر ترزا چه کار مشابهي انجام ميدهند؟ بهظاهر يافتن اشتراکي ميان اين دو بسيار مشکل است؛ هر چند هر دو بسيار موفقاند. من شخصا باور دارم که معيار اصلي موفقيت، مبلغ موجود در حساب بانکي شما نيست. معيار سنجش موفقيت، تعداد زندگيهايي است که ميتوانيد در آنها يک تفاوت معنادار مثبت ايجاد کنيد. اين همان معيار موفقيتي است که بايد در زمان طي مسيرمان بهسوي موفقيت، خود را با آن بسنجيم.
سلام. سال نو مبارك! در اين اولين پست سال جديد، خيلي بحث جدي و طولاني نميخواهم بكنم. يك هفتهاي در اين فكر بودم كه براي شروع دوباره در سال 1392 چه چيزي بنويسم بهتر است. بهنظرم رسيد احتمالا بهترين شروع، نگاهي دوباره به موفقيت و شكست از زاويهي ديد جديدي است: حرفهايها! شايد همين روزها كه داريم به اهداف و برنامههاي امسالمان فكر ميكنيم، زماني مناسب است براي بازانديشي: شايد با ديدن چند تعريف ديگر در مورد موفقيت و شكست، بتوانيم سال موفقتري را براي خودمان رقم بزنيم!
پرزنتيشن “موفقيت و شكست از زاويهي ديد حرفهايها” را از اينجا با حجم حدود يك مگابايت دانلود كنيد. 🙂
پ.ن. اولين پست لينكهاي هفته در سال جديد جمعهي آينده منتشر ميشود. اميدوارم امسال بتوانم با گزارههايي نو و فعالتر از قبل در خدمتتان باشم.
در اين وبلاگ بارها و بارها دربارهي راه و روش موفق شدن حرف زدهايم. جدا از اين در دنياي مجازي و غيرمجازي، منابع بسياري دربارهي راههاي رسيدن به موفقيت وجود دارند. هر روز هزاران كلاس دربارهي موفقيت اين طرف و آن طرف برگزار ميشوند. و از همه مهمتر، هر روز ميليونها نفر در سراسر جهان از موفقيتهايشان سرمست ميشوند و بسياري ديگر هم كه اساسا موفق آفريده شدهاند. 🙂
همهي ما بارها با افرادي برخورد كردهايم كه خودشان را موفق ميدانستهاند؛ اما از نظر ما كوچكترين موفقيتي نداشتهاند. من هميشه در مواجهه با چنين آدمهايي به اين فكر ميكنم كه چرا و چطور و طي چه فرايندي طرف مقابل به اين نتيجه رسيده كه احساس كند آدم موفقي است؟
متأسفانه در بسياري موارد، آن فرد دچار بيماري توهم بوده است؛ يعني خودِ مطلوبش را با خودِ موجودش اشتباه گرفته است! اما با فرض اينكه فرد چنين مشكلي ندارد، ميشود منطقيتر به ماجرا نگاه كرد. مدتهاست كه براي تعريفِ موفقيت و احساس موفقيت، سؤالات زير بهصورت جدي براي من مطرحاند:
1- موفقيت مطلق است يا نسبي؟ يعني موفقيت در چارچوب زندگي شخصي من تعريف ميشود يا در زندگي اجتماعي من با ديگران؟ بهعبارت ديگر من در مقايسه با خودم بايد احساس موفقيت بكنم يا در مقايسه با ديگران؟
2- اگر منِ امروز، در قياس با خودِ ديروزم خودم را موفق بدانم، آيا فاصلهي طي شده و تفاوت نقطهي امروز با ديروز در تعريف اين موفقيت مهم است؟
3- آيا رسيدن به هدفي كه از گذشته براي خودم تعريف كرده بودم، رسيده باشم، موفقيت است؛ آن هم وقتي كه امروز ميدانم ميتوانستهام بسيار فراتر از آن هدف بروم؟ بهعبارت ديگر: آيا مقايسهي اينكه “چقدر ميتوانستهام موفق باشم” با “جايگاه امروزم”، در احساس موفقيت مؤثر است؟
4- اگر قرار شد موفقيت را در مقايسه با ديگران تعريف بكنم، آيا انتخاب مناسب افرادي كه با آنها خودم را ميسنجم، در ايجادِ احساسِ درست موفقيت و فرار از بيماري توهم مؤثرند؟
در پاسخ به سؤالات فوق، من به گزارههاي زير رسيدم:
1- موفقيت هم مطلق است هم نسبي. من هم بهنسبت خودم ميتوانم “موفق” باشم و هم در مقايسه با ديگران.
2 و 3- نقطهي امروز قطعا مهم است. موفقيت خيلي ساده ميتواند اينجوري تعريف شود: “رضايت از بودن!” يعني همين كه من از بودنِ امروزم راضي باشم، خودش بزرگترين موفقيت است؛ چرا كه جايگاه امروز من نتيجهي زنجيرهاي از انتخابها و اقدامات من در زندگيام است. طبيعي است كه در اين مسير اشتباهات بسياري داشتهام؛ اما همين كه بدانم سكان كشتي زندگيام در دست خودم بوده و در نتيجه ميتوانم دوباره شروع كنم و اينبار حداقل اشتباهات قبليام را مرتكب نشوم و در اين مسيرِ جديد، ميتوانم از لذت كشف كردن و پيش رفتن لذت ببرم، ميتواند خودش بزرگترين لذت و در عين حال، بزرگترين انگيزه براي رسيدن به موفقيتهاي بزرگ باشد. البته اينكه ميتوانستهام كجا باشم هم مهم است؛ اما نه براي شكنجهي خود كه براي راه يافتن و طي نكردن دوبارهي هزار راهِ رفته!
4- اما تجربهي شخصي من در زندگي اين بوده كه اگر چه تعريف موفقيت در چارچوب زندگيِ خودم براي ايجاد احساس رضايت مهم است؛ اما نگاه كردن به دنياي اطراف و آدمهايي كه دور و برم هستند، بسيار مهمتر است. بهويژه من درماني بهتر از اين مقايسهي بيرحمانه، براي بيماري “توهم” نميشناسم. از آن مهمتر، يك راهِخوب اينكه من ميتوانستهام كجا باشم و ميتوانم به كجا برسم، همين مقايسه با ديگران است. البته وقتي از مقايسه با ديگران حرف ميزنم، طبيعتا منظورم مقايسه با آدمهاي پايينتر از خودم نيست؛ بلكه دقيقن منظورم مقايسه با كساني است كه از من هزار پله جلوترند. همين مقايسه در عين حال، بزرگترين انگيزه ميتواند باشد براي رفتن و رسيدن …
بارها گفتهام كه اگر بشود اسم جايگاه امروزي من را در زندگيام موفقيت گذاشت، مهمترين علتاش اين بوده كه هميشه دور و برم پر بوده از آدمهاي بزرگ. كساني كه هميشه با فاصلهي بسيار زيادي از من جلوتر بودهاند. كساني كه به من آموختهاند كه تا كجا ميتوان پيش رفت و حد تصور من را از تعريف موفقيت، بسيار بالاتر بردهاند. آنها به من ياد دادهاند كه: “موفقيت اصلا يعني چي!” (تصوير بالايي را كه ديديد!) بودن در كنار آنها من را از خوابِ خوشِ خيال، بيدار كرده و يك اضطراب هميشگي اما بسيار لذتبخش را در من ايجاد كرده است: “اينجا، جاي من نيست!” از همه مهمتر اينكه آنها به من ياد دادهاند كه براي رسيدن به جايگاههاي بالاتر بايد چه كنم و چه ويژگيهايي داشته باشم و حتي فراتر از آن، دست من را هم گرفتهاند و در مسير جلو رفتن راهنماييام كردهاند. من هميشه خودم را وامدار راهنماييها و دوستيهاي شهرام، علي، نيما، احسان، حامد، وفا و دوستان بزرگوار ديگري كه در دنياي مجازي اثري از آنها نيست، ميدانم.
شايد بد نباشد همين امروز و همين لحظه، نگاهي دوباره داشته باشيم به اينكه آيا احساس موفقيت ميكنيم و پاسخاش چه مثبت باشد و چه منفي، با حداقل كردن نقش احساسات و پررنگ كردن نقش عقل، بفهميم چرا اينگونه است و چه بايد كرد؟ اصلا تعريف موفقيت براي من چيست؟ آيا ديگران هم مرا موفق ميدانند؟ و سؤالاتي شبيه اينها. خلاصه اينكه: چقدر و چرا من موفقام!؟
من بارها اين بازنگري را در زندگيام انجام دادهام و نتايج خوبي گرفتهام. پيشنهاد ميكنم شما هم يك بار امتحانش كنيد!
دیروز سالگرد درگذشت يكي از بزرگترين كارآفرينان همروزگار ما بود: استيو جابز. بهمناسبت درگذشت او بياييد نگاهي بياندازيم به 20 درس از زندگي استيو جابز:
1- صبر نكنيد. ترديد نداشته باشيد. انجامش دهيد.
2- واقعيت خودتان را بسازيد: اگر دنيا آنطوري نيست كه ميخواهيد باشد، تغييرش دهيد.
3- كنترل همه چيز را در دست داشته باشيد.
4- مسئوليت اشتباهاتتان را بپذيريد.
5- خودتان را بشناسيد.
6- درها را به روي معجزات باز بگذاريد.
7- هرگز عقبنشيني نكنيد.
8- دور و برتان را از آدمهاي درخشان پر كنيد تا بهوقتش از آنها استفاده كنيد.
9- تيمي از بازيگران ردهي A درست كنيد.
10- خودتان باشيد.
11- متقاغدكننده باشد.
12- به ديگران راه را نشان دهيد.
13- به غريزهي خود اعتماد كنيد.
14- ريسكپذير باشيد.
15- پي در پي محصولات عالي عرضه كنيد!
16- تصميمات سخت بگيريد.
17- بدانید که قدرت ارائه دنيا را متفاوت خواهد كرد.
18- روشي را براي متعادل كردن خشم و شديد شدنتان بيابيد.
ـ مهارت سن و سالی ندارد. تجربه یک شبه به دست نمیآید و بعد از برگزاری چندین مسابقه حاصل میشود.
ـ احساس میکنم که بازیکنانم خوشحالاند که اینجا هستند. این نکتهی مهمی برای موفقیت ماست. ما دیگر در زمان گذشته زندگی نمیکنیم.
ـ برای هر مربی مهم است که سبک کاری خاصی را مشخص کند و اصول و قواعدی را تعیین کند که بازیکنان آن را درک کنند. اصول و قواعد من؟ احترام، فروتنی و اشتیاق. (دیدیه دشان؛ اینجا)
استاد میگویند که برای موفقیت باید این داراییها را داشته باشید: کسب مهارت، شاد بودن و شاد ماندن، احترام به همه (بهویژه رقبا)، فروتنی در برابر همه (بهویژه کسانی که از شما بالاترند) و داشتن اشتیاق. اینها اصول و قواعد موفقیت هستند.
سر ريچارد برانسون كارآفرين و ثروتمند مشهور انگليسي است كه بهدليل مالكيت گروه معروف شركتهايش ـ ويرجين ـ شناخته ميشود. او مالك بيش از 400 شركت است كه در زمينههاي متعددي ـ از صنعت هوايي و مسابقات فرمول يك گرفته تا اوازم تزئيني و حتا حمل و نقل فضايي ـ فعالاند. ثروت آقاي برانسون بيش از 4.2 ميليارد دلار برآورد شده است.
اينجا به 7 راز موفقيت آقاي برانسون اشاره شده است:
1- “بله” گفتن لذتبخش است!
2- حالا كه ميخواهيد رؤيا ببينيد، رؤياي بزرگي ببينيد! از يك پسرك روزنامهفروش تا فردي كه 8 شركت ميليارد دلاري راه انداخته چقدر فاصله است؟ (معلوم است كه آن پسرك، خود استاد است!)
“دخهآ در طول فصل قبل با انتقادات زیادی مواجه شد؛ ولی من هم وقتی جوان بودم و در آژاکس بازی میکردم، مرتکب اشتباهاتی میشدم و در یووه و یونایتد هم اشتباه میکردم. مهمترین نکته این است که باید اشتباهاتت را در همان بازی و یا در بازی بعدی فراموش کنی. دخهآ این کار را کرد. (ادوين فاندرسار دربارهي دروازهبان جوان اسپانيايي منچستر يونايتد؛ اينجا)
درس اين شماره اين است: تلاش كنيد خيلي زود اشتباهاتتان را فراموش كنيد؛ البته بعد از بهخاطر سپردن درسي كه از آنها گرفتهايد!
“فصل فوقالعادهای را سپری کردیم ولی راز خاصی نداشتیم. در بارسلونا تلاش زیادی میکنیم و همه ما به احتمال موفقیتمان باور داریم. من فرهنگ کاری دارم. همه این را میدانند. سعی میکنم که در دقایق خوب و بد آرامشم را حفظ کنم.” (لئو مسي دوستداشتني؛ اينجا)
بدون شرح! 🙂
پ.ن. شمارهی سوم ماهنامهی مدیریتی گزارهها همراه با مطالب جذاب دو نفر از خوانندگان عزیز گزارهها جمعه شب منتشر میشود.