«يورگن کلوپ ناکامی دورتموند در لیگ قهرمانان اروپا را نتیجه بیتجربگی تیمش میداند:«تجربه نکتهای است که نمیتوان با گوش دادن آموخت و باید در طول زندگی آن را کسب کرد.» (اينجا)
بدون شرح. نقل قولي از ورژن آلماني موفق و دوستداشتني پپ گوآرديولا. 🙂
«يورگن کلوپ ناکامی دورتموند در لیگ قهرمانان اروپا را نتیجه بیتجربگی تیمش میداند:«تجربه نکتهای است که نمیتوان با گوش دادن آموخت و باید در طول زندگی آن را کسب کرد.» (اينجا)
بدون شرح. نقل قولي از ورژن آلماني موفق و دوستداشتني پپ گوآرديولا. 🙂
همهي ما دوست داريم در زندگيمان “موفق” باشيم؛ اما كمتر پيش ميآيد كه فكر كنيم موفقيت يعني چه!؟ جفري جيمز اينجا تعريف جالبي از موفقيت ارائه كرده است:
ماتريس زير را در نظر بگيريد:

جيمز آلتوچر اينجا ماجرايي از دوران کودکياش تعريف ميکند: “وقتي شش سالام بود؛ سريالي به نام آقاي اِد تو تلويزيون پخش ميشد. آقاي اِد يه اسب سخنگو داشت و هر وقت با زناش دعواش ميشد، ميرفت سراغ اسباش. پدرم معتقد بود ديدن اين سريال براي مغز من خوب نيست؛ چون عادتهاي بدي را در ذهنام جا ميداد!”
جيمز ميگويد: “امروز من ميدونم که خيلي چيزهاي ديگه هم براي مغز آدم ضرر دارند. آرزو دارم کاش ميشد بعضي از سلولهاي مغزي بعضيهاي ديگه رو ميکشتند. اون سلولها با هوسها، عصبانيت و شايعهها مسموم شدند. بنابراين مغزتون را براي يک ثانيه فراموش کنيد. بعضي وقتها مغزتون دشمن شماست. شما وقتي ميتونيد موفق بشين که کاملا احمق باشين. هر وقت نزديکترين آدمهاتون فکر کردند که «اين بابا يا ديوونه است يا يه مشکل رواني داره»، بدونيد که داريد موفق ميشيد.”
بعد هم جيمز 6 اصل کليدي موفقيت را از نظر خودش بيان ميکند که به نظر او از اين ميان فقط يکي با “مغز” در ارتباط است! اين 6 اصل را با هم مرور کنيم:
1- اشتياق: جيمز فکر ميکرد که دختر 5 سالهاش استعداد زيادي در رقص دارد. براي همين دخترش را در کلاس رقص گذاشت، او را به شوهاي رقص برد و … اما دختر کوچکاش هيچ پيشرفتي نداشت. در وسط يک برنامهي کلاس جهاني رقص، يوسي کوچولو خواباش برد! “اون اشتياقي به رقصيدن نداره. من فکر ميکنم هيچ آدمي بدون داشتن اشتياق به کاري که ميکنه، موفق نخواهد شد.”
2- پشتکار: “من تا 14 سالگي شغلي نداشتم. بعدش هم کمابيش کار ميکردم و پول در ميآوردم. بعضي سالها بيشتر از چيزي که درآوردم از دست دادم. اما من از اينکه دارم ادامه ميدم و به جلو ميرم، سربلند بودم و احساس غرور ميکردم. من خيلي زود موفق شدم و بعدش خيلي زود شکست خوردم. بارها اين اتفاق براي من افتاد. اما خوبياش اين بود که تو اين ماجراها ياد گرفتم چطوري کم نيارم، به سمت خورشيد گام بردارم و چطور خودم را از خشم خدايان در امان بدارم.”
3- شجاعت: “من شغل خوبي داشتم، حقوقام خوب بود و تازه در حال افزايش هم بود، زندگي هم عالي پيش ميرفت؛ ولي من رهاش کردم و به يه شانس بزرگ چسبيدم. اما نشد و مجبور شدم دوباره شروع کنم. و باز هم دوباره و دوباره و دوباره. و باز هم تمام زندگيام رو باختم. و دوباره شروع کردم. تا وقتي که بتونم باز هم شروع ميکنم.”
4- دانش: جيمز ميگويد کار من در حوزهي مالي بود. من ديدم بقيه چه چيزهايي بلدند. و ياد گرفتم و ياد گرفتم. چون حواسام بود که وقتي استخر دارد آدمها را ميبلعد، آنهايي که ته استخر ميمانند و غرق ميشوند کساني هستند که شنا بلد نيستند!
5- شفافيت: “کساني پيش من ميان و ميگن: من ايدهي خوبي براي راهاندازي کسب و کار دارم؛ ولي تا تو زير اين برگه رو امضا نکني که تعهد ميدي ايدهي منو فاش نميکني، بهت نميگم! من ميخوام بهتون بگم اگر به ايدهتون باور داريد، اگر بهش اشتياق داريد، اگر دانش تخصصي لازم رو در موردش کسب کرديد و اگر اطمينان داريد که واقعا هم اين دانش رو داريد، چرا ميترسيد ايدهتون را ازتون بدزدند؟”
6- انعطافپذيري: “همه چيز که هميشه خوب پيش نميره. هر روز چيزها تغيير ميکنند. شما نميتونيد خودتونو به نتايج بچسبونيد. اگر مثلا هدفتون اينه که گوگل بياد کسب و کار شما رو بخره، نميتونيد همون محصولي که بايد را بسازيد. بنابراين انعطافپذيري داشته باشيد. به جاي فکر کردن به نتيجه، به خودتون و کارتون ايمان داشته باشيد و به فرايند توسعه فکر کنيد. فرايند درست، خودش بهتون جايزهي لازم رو ميده!”
موفق باشيد!
پيش از آغاز: حقيقتا اين مقالهي نسبتا طولاني يکي از جذابترين و زيباترين مقالاتي بوده که تا به امروز ترجمه کردم. خواهش ميکنم وقت بگذاريد و تکتک کلمات انرژيبخشاش را بخوانيد. پيتر برگمان با نوشتههاي بينظيرش، قطعا يکي از قهرمانان زندگي من است!
نويسنده: پيتر برگمان / مترجم: علي نعمتي شهاب
وقتي جيم وولفنزون يک دانشجوي سال دوم در دانشگاه سيدني بود، يک روز دوستي به نام روپرت بليگ ـ کاپيتان تيم شمشيربازي دانشگاه ـ از او پرسيد که آيا ميتواند فرداي آن روز در مسابقات شمشيربازي دانشگاههاي کشور در ملبورن مسابقه بدهد؟
جيم گفت: “تو ديوونه شدي. من تا حالا اصلا شمشير رو لمس هم نکردم!”
اما روپرت ديوانه نبود؛ تنها ناراحت بود. يکي از اعضاي تيم او بيمار شده بود و روپرت بايد فردي را جايگزين او ميکرد تا بتواند در آن مسابقات شرکت کند.
يک مسئلهي مهمتر هم وجود داشت. جيم پول سفر به ملبورن و هيچ شانسي براي موفقيت نداشت.
اما او گفت: “خيلي خوب؛ باشه. يک کارياش ميکنيم.”، پول سفر را از پدر و مادرش قرض گرفت و هر چيزي را که ميتوانست از همتيميهاي جديدش در يک جلسهي تمرين در ملبورن ياد گرفت.
چه داستان عجيبي ميشد اگر جيم يک استعداد کشفنشده بود که همهي رقباياش را ميبرد. اما واقعيت اينطوري نبود. جيم همهي مسابقهها را بدون کسب حتا يک امتياز باخت!
اما او هنوز هم در خاطرات خواندنياش “يک زندگي جهاني” مينويسد: “من سعي کردم روشهاي جديدي براي گرفتن امتياز از حريف ابداع کنم … يادم نميآيد قبل از اين تجربه، لحظاتي چنين مفرح داشته باشم.”
با وجود باختهاياش تيم او قهرمان مسابقات شد. و جيم هم براي سالها به شمشيربازي چسبيد، بهشکل ناگهاني در مسابقات شمشيربازي المپيک 1956 شرکت کرد و از سال 1995 تا 2005 رئيس بانک جهاني شد.
اما تجربهي شمشيربازي جيم، چه تأثيري بر زندگي شايستهي احترام اقتصادي و سياسي او گذاشت؟ همه جور تأثيري.
هر داستان زندگي با معيارهاي بينهايت زيادي که بر سرنوشت آن فرد تأثيرگذارند، پيچيده ميشود. البته گروهي از الگوها وجود دارند که ما معمولا براساس آنها با تجربياتمان روبرو ميشويم. در طول زمان اين الگوها، آيندهي ما را رقم ميزنند.
براي بسياري از ما، الگوهايمان ميتوانند خيلي زود در زندگيمان روشن شوند. الگوهاي جيم ـ چيزهايي که باعث شدند جيم به موفقيتهاي شخصي، اقتصادي و سياسي قابل توجهي برسد ـ در شکستهاي او در شمشيربازياش نهفته بودند.
اول چند تا اعتراف بکنم: من جيم را مدت زيادي است که ميشناسم و هميشه شيفتهي او بودهام. البته اين شيفتگي تنها به دليل موفقيتهاي او نبوده است؛ بلکه براي يگانگي شخصيت او بهعنوان يک فرد و بهعنوان يک رهبر بوده است. او هميشه در فهرست کوتاه آدمهايي بوده که من هميشه دوست داشتم وقتي بزرگ شدم، مثل آنها باشم. من هنوز هم دارم براي تحقق اين آرزو تلاش ميکنم!
خوب چه الگويي پشت موفقيت جيم بود؟
روانشناسان احتمالا بر نوع تربيت او تمرکز ميکنند. او در فقر بزرگ شد و در ترکيب پويايي از عدم امنيت و آرزومندي که زيربناي بسياري از داستانهاي موفقيت است، رشد يافت. مربيان راه و روش زندگي (Life Coachs) ممکن است به اشتياق او براي پذيرش موقعيتهايي که از دسترس او خارج بودند و آغوش هميشه باز او براي دريافت کمک از ديگران اشاره کنند. مطمئنا مشاوران هم مدعي ميشوند که جزيي از اين موفقيت بودهاند.
اما منبع اصلي موفقيت جيم ذهن تحليلگر او و روش نظاممند او براي حل مسائل بود. او خود را وسط يک مهلکه ميانداخت، موقعيت را ارزيابي ميکرد، تلاش ميکرد سيستم را بشناسد و کشف کند که سيستم دارد از اين راه به کجا ميرود. او کمترين تعداد اقداماتي را که بزرگترين تأثير ممکن را ميگذاشتند تعيين ميکرد و بعد بهسراغ اجراي آنها ميرفت.
با اين حال احتمالا استادان او در هاروارد با اين گزاره موافقاند که اگر او واقعا توانايياش را نداشت نميتوانست به همه چيز برسد. جيم باهوش و بامهارت بود. او بهسختي کار ميکرد و هيچ وقت از ياد گرفتن دست نميکشيد. البته داستان سفر او به ملبورن براي شمشيرسازي داستاني دراماتيک است؛ اما موفقيت او بهعنوان يک شميرباز ـ و البته يک رهبر اقتصادي و جهاني ـ در فاصلهي ميان آن مسابقات و المپيک نهفته است. او سالها براي بهبود مهارتها و افزايش استعدادش بهسختي تلاش کرد.
احتمالا الگوي موفقيت جيم در واقع يک معادله است: جيم = شخصيت يگانه + عدم امنيت + آرزومندي + بله گفتن + کمک خواستن + حل مسئله + خوشبيني + روابط + قابليت داشتن. ميبينيد! همانطور که گفتم، هر داستان زندگي بسيار پيچيده است!
با اين حال هر چقدر بيشتر در مورد جيم فکر ميکنم، بيشتر متوجه سادگي موفقيت او ميشوم. يک نيروي پنهان تصميمگيري او را به پيش ميبرد. اين، کليدِ حل آن معادله بود. بدون اين نيرو، استعداد بينظير جيم به هدر ميرفت.
اين دقيقا کليديترين سؤال است.
اغلب انسانها وقتي که موقعيتي جديد، برداشتن گام بعدي يا تصميمگيري را بررسي ميکنند، ميپرسند: “آيا موفق خواهم شد!؟”
اما جيم سؤال ديگري پرسيد: “آيا ارزش ريسکاش را دارد؟”
تفاوت ميان اين دو سؤال تفاوت ميان هيچ وقت شمشيربازي نکردن و شمشيربازي در المپيک است. وقتي روپرت از جيم خواست تا در مسابقات قهرماني شرکت کند، هيچ شانسي براي موفقيت وجود نداشت. شکست، نتيجهاي غيرقابل اجتناب بود. اما آيا ارزش ريسکاش را داشت؟ براي جيم مطمئنا بله.
رويکرد جيم در زندگي پذيرش ريسکها، يادگيري از آنها و استفاده از اين دانش براي درک و تحليل ريسک بعدي بود. شکست جزيي غيرقابل انکار از استراتژي او است.
ريسکپذيري واقعا نيازمند شکست است. شما بايد بهاندازهي کافي از شکست بترسيد تا بهسختي کار کنيد و از روبرو شدن با ريسکها سربلند بيرون بياييد؛ اما در عين حال نه اينقدر که باعث شود از همان ابتدا هيچ ريسکي نکنيد. اگر از عينک يادگيري نگاه کنيم، شکست حداقل بهاندازهي موفقيت مفيد است. کار کردن روي چيزهايي که مطمئن هستيد بهسرانجام ميرسند، چيزهايي را که ميتوانيد به آنها برسيد بهشدت محدود ميکنند. بهجاي آن ريسکپذير باشيد و ببينيد چه رخ ميدهد.
پس از پايان دورهي رياستاش بر بانک جهاني، رئيس جمهور وقت ايالات متحده جورج بوش پسر از او خواست تا نمايندهي ويژهي او در مذاکرات صلح خاورميانه با محوريت مسائل نوار غزه باشد. اگر او ميپرسيد که “آيا نتيجهبخش است؟” هرگز با چنين کاري موافقت نميکرد. اما به جاي آن او تنها سؤالي را که مهم بود پرسيد: “ارزشاش را دارد؟” و آن پست را پذيرفت.