و اینک چهل سالگی: ای خضر پی‌خجسته، مدد کن به همت‌م …

سالی دیگر گذشت و این‌بار، روز تولد با خبری رسید که شاید از بچه‌گی و از روزهایی که قادر به درک گذر عمر شدم، برای‌م وحشت‌انگیز می‌نمود: چهل سالگی از راه رسید. چهل سالگی در ذهن منِ کودک و نوجوان و حتی جوان، روزی ترس‌ناک بود: روزی که در آن، پای در مسیر ناگزیر پایان زندگی می‌گذاری و با این حقیقت مواجه می‌شوی که صدای بانگ رحیل، دیگر نزدیکِ نزدیک است. اما گذر از دهه‌ی سی سالگی به من آموخت که زندگی هر لحظه در حال آغازی دوباره است و در نتیجه در سفر زندگی، اساسا قرار نیست که با پایانی مطلق مواجه شوی که تو را در خودش غرق کند (حساب مرگ، این تقدیر محتوم، جدا است که البته سال‌ها است برای‌ش آماده‌ام.) بلکه حقیقتِ واقعی این است که زندگی، همین لحظه‌ای است که در آن به سر می‌بریم و در نتیجه برای بهینه‌ساختن داستانِ کلی زندگی، باید همین لحظه را به به‌ترین شکلْ گذراند!

و حالا در روز چهل سالگی وقتی به گذشته و روزگاری که از سر گذراندم نگاه می‌کنم و زمانی که به زندگیِ پیشِ رو و روزگار باقی‌مانده می‌نگرم، این احساس را دارم که خوش‌بختانه هنوز، سهمِ زندگانی نزیسته بسیار جذاب‌تر است! برای منِ تجربه‌گرا که در سه دهه‌ی گذشته‌ی زندگی‌ام، مسیرهای گوناگونی را امتحان کرده‌ام که شاید برای بسیاری از انسان‌ها خلاصه‌ی تمامِ عمرشان باشد، هنوز تجارب بسیار زیاد و متنوعی باقی‌مانده‌اند که می‌توانم به‌دنبال‌شان بروم. و همین است که زندگانی را هر روز شیرین‌تر می‌نمایاند.

من در نوشته‌های‌ روز تولدم معمولا عادت داشته‌ام که درباره‌ی یادگرفته‌های‌م در سالی که گذشت بنویسم. این‌بار نوبت این است که از دیدگاه یک تجربه‌گر، ۱۰ درس از مکاشفات دهه‌ی سی سالگی (که همراه بود با سخت‌ترین روزهای زندگی من) بنویسم:

۱- زندگی همواره رو به‌جلو است و هیچ‌وقت متوقف نمی‌شود. این‌که بتوانی سرعت‌ زیستن‌ت را با سرعت زندگی هم‌تراز کنی، یک توانایی ابرقهرمانی است که دست یافتن به آن، یکی از زمینه‌سازهای اصلی آرامش درونی است.

۲- مجادله مخصوصا از نوع بی‌معنی و بی‌هد‌ف‌ش (که متأسفانه در عصر رسانه‌های اجتماعی تبدیل به امری روزمره شده) انرژی‌خوار بزرگی است که باید آگاهانه از آن به‌شدت اجتناب کرد. مدت‌ها است که در حال اثبات هیچ چیزی به هیچ کسی نیستم و در برابر تلاش دیگران هم جز لبخندی در سکوت، حرفی برای گفتن ندارم.

۳- انسان با کارش تعریف نمی‌شود؛ اما کار (که بیش‌ترین زمانِ‌ عمر ما را به آن می‌گذرد)، یک مؤلفه‌ی جدی در تعریف شخصی ما از «حاصلِ زندگی» است (من همیشه تصمیم‌های بزرگ کاری‌ام را با دیدگاه «لحظه‌ی آخر» گرفته‌ام: لحظه‌ی آخر زندگی، آیا از کارهای‌م راضی خواهم بود؟)

۴- زندگی مسابقه‌ نیست، چه با دیگران و چه با خودت! اما زندگی یک بازی هست، بازی که می‌توانی اصول و قوانین و گیم‌پِلِیْ و مکانیک‌ها و پاداش‌های‌ش را خودت تعریف کنی (و نباید یادت برود این بازی را به‌روزرسانی کنی!)

۵- همیشه سخت‌ترین تصمیم، درست‌ترین تصمیم است …

۶- وقتی زورت به زندگی نمی‌رسد، رها کردن و روزگار گذراندن و البته ناامید نشدن تا رسیدن روزگار گشایش، به‌ترین راه‌برد است.

۷- گذشتن از گذشته و بخشیدن دیگران و از همه مهم‌تر بخشیدن خودت، کیمیایی است که بار سنگینی را از روی قلب انسان برمی‌دارد.

۸- زمین که خوردی باز بلند شو. کسی زمین‌خورده‌‌ها را تشویق نمی‌کند. اما زمین‌خورده می‌داند که چگونه از همان راه قبلی دوباره زمین نخورد.

۹- ستاره‌ی قطبی زندگی، همان ندای درونی و قلب انسان است که راه را می‌داند و می‌شناسد.

۱۰- همان‌طور که قیصر گفت: «ساحل بهانه‌ای است؛ رفتن، رسیدن است …»

صبح امروز تفألی به دیوان حکیم غیب‌گوی شیراز، حافظ، زدم و غزلی که آمد، واقعا خلاصه‌ی زندگی‌ام در این روزها بود:

بازآی ساقیا که هواخواه خدمت‌م
مشتاق بندگی و دعاگوی دولت‌م

 

زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست
بیرون‌شدی نمای ز ظلمات حیرت‌م

 

هر چند غرق بحر گناه‌م ز صد جهت
تا آشنای عشق شدم، ز اهل رحمت‌م

 

عیب‌م مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
کاین بود سرنوشت، ز دیوان قسمت‌م

 

مِی خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار
این موهبت رسید ز میراث فطرت‌م

 

من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشقِ دیدن تو هواخواه غربت‌م

 

دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف
ای خضرِ پی‌خجسته مدد کن به همت‌م

 

دورم به صورت از در دولت‌سرای تو
لیکن به جان و دل، ز مقیمان حضرت‌م

 

حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد، جان
در این خیال‌م ار بدهد عمر، مهلت‌م

در چهل سالگی بیش از هر زمانی شکرگذار خدای مهربان و زندگی هستم. تشکر می‌کنم از خانواده‌ی عزیزم، و دوستان پرمِهر و باصفای‌م.

دعای خیر یک جوان سابق چهل ساله، برای روزگار خوش و شادی و سلامتی، رسیدن به رؤیاها و آرزوها، و برطرف شدن مشکلات و دغدغه‌ها، بدرقه‌ی راهِ‌ همه‌ی شما مخاطبان و دوستان دیده و نادیده‌ی من در گزاره‌ها.

امیدوارم که در این سال جدید بتوانم باز هم گزاره‌ها را مانند دهه‌ی بیست سالگی فعال و پرمحتوا نگاه دارم.

پرسان پرسان در طلب پرسش خویش …

یک: چرخ گردان روزگار باز به نقطه‌ی شروع رسید: امروز، شش اردیبهشت ۱۴۰۱، من ۳۸ سالگی را تمام کردم و وارد ۳۹ سالگی شدم. و این یعنی یک گام نزدیک‌تر شدن به پایان «روزگار جوانی»؛ هر چند که هیچ زمانی در زندگی به‌اندازه‌ی امروز، حس جوانی نداشته‌ام! 🙂

دو: پیش از هر چیز باید بگویم که ۳۸ سال برای خودش عمری است! مهر امسال ۲۰ سال از ورود من به دانشگاه می‌گذرد. و البته امسال هم که آغاز قرن جدید شمسی است و در بهاری هستیم که شروع یک دهه‌ی جدید به‌حساب می‌آید. برای خودم جالب‌ است که این یک سال اخیر، به تجربیاتی گذشت که مرا برای ورود به این روزهای نو آماده کرد.

سه: فکر می‌کنم که احتمالا دهه‌ی بیست سالگی باید دهه‌ی سرگردانی باشد: جستجو به‌دنبال یافتن «آن»ی که هستی یا باید باشی و یافتن «راه»ی که باید ادامه‌ی زندگی را به آن بپردازی، احتمالا دو مسئولیت و هدف بزرگِ بیست سالگی باشد. با این حال، تجربه‌ی من به‌گونه‌ای دیگر بود. دهه‌ی ۲۰ سالگی برای من، اگر چه به سرگردانی گذشت؛ اما حاصل آن «بی‌قراری» بیش‌تر بود و «گم‌تر شد هر روز، سرنوشت من.» این‌که چرا زندگی جوری که احتمالا فکر می‌کردم باید پیش رود، پیش نرفت، زمانی برای‌ام سؤال بود؛ اما این روزها به این نتیجه رسیده‌ام که راه زندگی اختصاصی من، همان مسیری بود که طی کردم: مسیری در پی یافتن «پرسش اساسی زندگی من». این‌که به‌دنبال پرسشی باشی که نمی‌دانی چیست، حتما از جستجوی پاسخ برای پرسشی که می‌دانی‌اش، سخت‌تر است …

چهار: امروز به‌صورت جدی باور دارم که دو دهه‌ی بیست سالگی تا چهل سالگی، باید دهه‌ی آزمون و تجربه هم باشند: این‌که هر چیزی را که دوست داری تجربه کنی (حتی اگر زمین‌ت بزند، تا بعدها در روزهای آخر زندگی‌ات به خودت چیزی را بده‌کار نباشی) ـ، این‌که همواره در جستجوی کارهای جدید باشی و نه نگویی (چرا که زمان ما در زندگی بسیار محدودتر از آنی است که فکر می‌کنیم) و این‌که خودت را بشناسی و بدانی از خودت و دنیا چه می‌خواهی (و چه چیزهایی را نمی‌خواهی!)، احتمالا مهم‌ترین حوزه‌های شناخت و تجربه در این دو دهه از زندگی هستند.

پنج: اما در این میان، چیز دیگری هم مهم است که من در این یک سال اخیر، آن را کشف کرده‌ام: «هنر ظریف دوست داشتن خود». باید اعتراف کنم که عمری را به دوست نداشتن خودم گذرانده‌ام. چرایی و چگونگی‌اش موضوعی درونی است و به بحث این یادداشت، ارتباطی ندارد؛ اما این‌که خودت، توانایی‌های‌ت و دستاوردهای‌ت را در زندگی به‌رسمیت نشناسی (سندروم ایمپاستر معروف!) درد واقعا جان‌کاهی است‌! به‌ویژه آن‌که مرز میان «خودخواهی و خودپسندی» با «عزت نفس و اعتماد به‌نفس سالم»، بسیار باریک‌ و مبهم است. این‌که چه اندیشه و گفتار و رفتاری نسبت به خودت، از نوع سالم و کدام‌ها از نوع غیرسالم، آن‌قدر سؤال پیچیده‌ای است که آدمی ترجیح می‌دهد تا فرض کند «این»ی که هست را نپسندد؛ مخصوصا اگر ایده‌آل‌گرایی نسبت به «آنی» که باید باشی را هم چاشنی این تفکر بکنی. همین می‌شود که همیشه برای زیر سؤال بردن خودت، راه جدیدی پیدا می‌کنی و برای نادیده گرفتن دستاوردهای‌ت، بهانه‌ای. و نتیجه هم این می‌شود که هر روز، بیش‌تر از قبل، از خودت ناامید می‌شوی …

شش: واقعیت این است که نمی‌دانم چه شد که در طول ۳۸ سالگی من فهمیدم که می‌توانم خودم را دوست داشته باشم. اما قطعا جستجوگری، مطالعه و درون‌‌نگری در این امر، تأثیر قابل توجهی داشته‌اند. در هر حال نتیجه از آنی که فکر می‌کردم هم جذاب‌تر بود: حالا دوباره می‌توانم از زندگی لذت ببرم و به کارهایی که سلامت و شادابی روح‌ام را بالاتر می‌برند، بپردازم (حتی کارهایی که به‌ظاهر، بی‌هوده به‌نظر می‌رسند!) و مهم‌تر از همه پذیرش این‌که لازم نیست همه‌ی انسان‌ها من را دوست داشته باشند و حتی ممکن است بی‌دلیل از من بدشان بیاید، و این‌ها به‌معنای آن نیست که من مشکلی دارم‌! حالا بیش از هر زمان دیگری در زندگی می‌دانم که احترام به خواسته‌های دیگران، مرزی دارد که هیچ ارتباطی به مهربانی و حتی ایثارگری ندارد: حفظ آرامش روحی و ذهن و درون‌ات. و این‌که باید روی چیزی تمرکز کنی که در محدوده‌ی توانایی و اولویت‌های زندگی تو است. و همین است که عامدانه از جار و جنجال‌های زندگی ـ در کار و زندگی به‌ویژه زندگی مجازی و رسانه‌های اجتماعی دوری می‌کنم؛ حتی اگر من را به بی‌دغدغه و بی‌تفاوت بودن، متهم کنند. حالا می‌دانم که آن‌چه درباره‌ات فکر می‌کنند، لزوما بازتابی از واقعیت تو نیست، و مهم‌تر این‌که بیش از ۹۹ درصد آن‌‌ها هم بدون کوچک‌ترین اهمیتی است! این‌که آرامش‌ت را در اولویت بگذاری هم منافاتی با هیچ اصل اخلاقی دنیا هم ندارد. 🙂 مشکل، زمانی پیش می‌آید که برای درد دیگری، بتوانی قدم کوچکی برداری؛ اما کاری نکنی …

هفت: حالا با رسمیت شناختن خودم و توانایی‌های‌م و به‌دست آوردن مهارت لذت بردن از آن‌ها، انگیزه‌های گم‌شده‌ی زندگی‌ام دوباره به من بازگشته‌اند. حالا می‌توانم بگویم که حال‌م سال‌ها بود که به خوبی امروز نبود. دل‌نگرانی و تشویش و اضطراب و غم و حس‌هایی شبیه این‌ها را این روزها بسیار به‌ندرت تجربه می‌کنم. سال‌ها به این معتقد بودم که نیازی به امیدوار بودن نیست و فقط باید هر چقدر که می‌توانی سخت‌کوشانه تلاش کنی. اما جالب است که این روزها شعله‌ی پرنور امید هم دوباره در قلب‌م روشن شده است …

هشت: اگر بخواهم یک دهه‌ی گذشته‌ی زندگی را به‌گونه‌ای در خور، خلاصه کنم، احتمالا این رباعی آقای محمدمهدی سیار، گزینه‌ی خوبی است:

افتان، خیزان، در پی آرامش خویش
حیران، حیران، گم شده‌ی خواهش خویش

آن پرسش سرگشته‌ی بی‌هنگام‌م
پرسان پرسان در طلب پرسش خویش

اگر چه هم‌چنان در پی «پرسش حقیقی زندگی» در جستجو هستم؛ اما حالا می‌دانم که من، انسان توان‌مندی هستم که اگر چه در مسیر رسیدن، هنوز میوه‌ی کالی است؛ اما همینی که هستم، حاصل عمری پویش و جوشش بوده است و بنابراین مسیر تعالی در زندگی تا نقطه‌ی پایان، «روشن‌تر از خاموشی» است. 🙂

زمین خوردم که روزی پر کشیدن را بیاموزم …

دوباره گردش روزگار به سال‌گرد شروع داستان زندگی من در این دنیا ـ یعنی 6 اردیبهشت ـ رسید. ورود به 36 سالگی یعنی 18 سال از 18 سالگی ـ پایان نوجوانی ـ گذشته و حالا دو برابر روزهای «پایان کودکی» در این دنیا زیسته‌ام. دورانی که در یک نگاه، به‌سرعت نور گذشته و در نگاهی دیگر، آن‌چنان طولانی و پر از اتفاقات خوب و بد بوده که حس می‌کنم به‌اندازه‌ی چند قرن، زندگی کرده‌ام. و حالا در روزهایی که نیمه‌ی راه زندگی، از همیشه نزدیک‌تر است، به‌سنت هر سال می‌خواهم نگاهی بیاندازم به آن‌چه گذشت و آن‌چه در پیش خواهد بود.

35 سالگی در سالی پرحادثه برای ایران و جهان گذشت. سالی که با سیل شروع شد و با کرونا به‌اتمام رسید. و امان از پاییز و زمستان‌ش … با این حال 35 سالگی برای من شخصا سالی خوب بود. سالی که بعد از پایان روزهای سخت مالی، موفق شدم تا زندگی را از سر بگیرم و به برخی از آرزوهای‌م برسم و ضمنا نتیجه‌ی چندین سال زحمت و مرارت و سختی را تا حدودی به‌دست بیاورم و تا حدودی تکلیفِ‌ ادامه‌ی زندگی کاری‌ام را با خودم روشن کنم.

35 سالگی در ادامه‌ی دوران پسا سی سالگی، سرشار از سرگردانی هم بود: این‌که به‌کجا می‌روم و قرار است چگونه بروم؟ این‌که چرا نشد و نمی‌شود؟ این‌که آیا واقعا روزی خواهد شد؟ و سؤالاتی همیشگی مثل این‌ها. به این «حیرتِ مدام» اگر کمی حسرتِ روزگارِ سپری‌شده و نگرانی از آینده و یک حسِ غم‌ناک سبک را هم که چاشنی‌اش کنید، تصویری گویا از زندگی من به‌دست می‌آید. 🙂 با این حال، مثل هر سال، به پاسخ برخی سؤال‌ها رسیدم و به‌تر از سال‌های گذشته، تکلیفِ برخی از مهم‌ترین تعلیق‌های زندگی‌ام در 35 سالگی روشن شد و از این بابت حسابی شکرگزار هستم.

شاید مهم‌ترین درس و تجربه‌ی 35 سالگی برای من، پذیرفتنِ این بود که چاره‌ای جز «ادامه دادن» ندارم. ادامه دادن به چه؟ سال‌ها است که چارچوبی مشخص را برای زندگی شخصی و کاری‌ام تعیین کرده‌ام، چارچوبی که آرزوها و رؤیاها‌ی‌ بزرگ‌م را از یک سو و مأموریت و ارزش‌های‌م در جهانِ هستی و زندگی روزمره کاملا روشن کرده است. طبیعی است که برخی از اجزای این چارچوب، در طول زمان، نیاز به حک و اصلاح داشته و دارند؛ اما اگر با قانون پارتو بنگریم، 20 درصد از اجزای آن، 80 درصد ارزش‌آفرینی زندگی را با خود به‌همراه دارند. بنابراین تمرکز روی آن 20 درصدِ حیاتی و استراتژیک و ادامه دادن به زندگی براساس آن‌ها، همان چیزی است که در لحظه‌ی آخرِ زندگی در کنار تمام غم‌ها و ترس‌های‌ش، شیرینی را به‌کام انسان خواهد آورد. خوش‌حال‌م اگر به بسیاری از آرزوها و رؤیاها‌ی‌‌م دست نیافته‌ام؛ اما برای به‌دست آوردن‌شان‌شان با تمامِ وجودم تلاش کرده‌ام و هزینه‌های‌ش را هم داده‌ام. این بخش از غزلی از «میلاد عرفان‌پور» شاید خلاصه‌ای باشد از همین چیزی که دارم در موردش صحبت می‌کنم:

سفر بسیار کردم تا رسیدن را بیاموزم
زمین خوردم که روزی پر کشیدن را بیاموزم

از این شب‌های دوری رو به صبح روشنی دارم
که جای خواب دیدن، خوب دیدن را بیاموزم …

من و این روح ناآرام و این از خود رمیدن‌ها
مگر در خاک، باری، آرمیدن را بیاموزم …

گوستاو فلوبر جایی گفته بود: «من به اين معتقدم که اگر کسی هميشه به آسمان‌ها چشم داشته باشد، روزی بالاخره بال در خواهد آورد.» در روزگارِ کرونا، امید به نشدنی‌ها شاید بیش از هر زمانی دیگری، عجیب به‌نظر برسد؛ اما در خیلی از قصه‌ها و افسانه‌ها هم پایان قصه را «امیدواران» می‌نویسند. 🙂

بنابراین هم‌چنان با اعتقاد به این‌که «مقصد، خودِ راه می‌تواند باشد»، «می‌روم در آرزوی کیمیا، هنوز» و با پافشاری بر آن‌چه تمامِ زندگی می‌دانم، به مسیرم مصمم‌تر از قبل ادامه خواهم داد. این‌که چه پیش می‌آید، به چه چیزی می‌رسم و چه چیزی را از دست می‌دهم، دیگر تجربه‌ای تکراری است که فقط در بالا و پایین‌ش تفاوت دارد. باید از اتفاقات مثبت و نتایج خوب لذت برد؛ اما به آن‌ها دل نبست و با نشدن‌ها و نرسیدن‌ها هم کنار آمد. 🙂 و پایانِ این زندگی حتما شگفت‌انگیز خواهد بود!

مثل هر سال، از تمام وجودم، شکرگزار داشتن به‌ترین خانواده‌‌ی دنیا و دوستانی به‌تر از برگِ گل هستم. در این روزگار کرونایی که دل‌تنگی دیدار، بیش از هر زمانی رخ می‌نماید، برای همه‌ی عزیزان‌م و برای شما دوستان دیده و نادیده‌ی مخاطب گزاره‌ها، سالی سرشار از سلامتی و شادی و رسیدن و البته کم‌دست‌انداز (!) آرزو دارم.

زندگی سراسر حل مسئله است

ششمِ اردیبهشتِ 35 سالگی خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را می‌کردم فرا رسید. حالا دیگر می‌توان با خیال راحت از ایستادن در آستانه‌ی نیمه‌ی زندگی سخن گفت. نیمی از زندگی گذشت و شاید، نیمه‌ای دیگر (و چه بسا سال‌هایی کم‌تر!) در پیش است. این‌که در این مسیر چه گذشت و قرار است چه بگذرد، احتمالا باید یکی از مهم‌‌ترین دغدغه‌های این روزهای‌م باشد؛ هر چند که بیش از هر زمان دیگری در زندگی‌ام، گذشته و آینده مفهوم‌شان را برای‌م از دست داده‌اند و «زندگی در لحظه» تبدیل به فلسفه‌ی زندگی‌ام شده است. با این حال، غمِ رفته‌های گذشته و نیامده‌های آینده ـ و به‌عبارت بهتر، غمِ فقدان ـ هر از گاهی چنان روی دل‌م سنگینی می‌کند که از پای‌م در می‌آورد.

با این حال، زندگی موجی است در جریان که بخواهی و نخواهی، همراه آن پیش می‌روی. آن‌چه در این میان اهمیت دارد این است که آیا خودت را با تمام وجود تسلیم این موج می‌کنی یا این‌که تقلا می‌کنی تا شاید خودت را به جریانِ موجِ دیگری برسانی که مقصدش به ساحل موعود نزدیک‌تر است. داستان زندگی من از سی سالگی به این طرف، همواره در «بیمِ موج» زیستن بوده است؛ آن‌چنان که قیصر امین‌پور عزیز ـ شاعر اردیبهشت ـ زمانی در غزلی گفته بود:

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است …

ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است!

اما فارغ از این‌که مقصد و پایان این موج کجاست، این روزها پس از پشت سر گذاشتن دوره‌ای طوفانی از زندگی که سرشار از اشتباهات، سردرگمی‌ها و چالش‌ها بود، دوباره به نقطه‌ی صفر زندگی رسیده‌ام. حالا وقت شروع دوباره است، شروعی که این‌بار باید به مقصد برسد. اما همین تصمیم / ایده، خودش سرآغاز دوره‌ای دیگر از حیرانی است: این‌که از کجا باید شروع کنم، چگونه باید پیش بروم، با ناتوانی‌ها و ضعف‌های‌م در زمینه‌ی کارهای مهمی که برای رسیدنِ به مقصد ضروری‌اند چه کنم، چگونه خودم را تغییر دهم تا شایسته‌ی طی طریق شوم و بسیاری سؤالاتی از این دست، این روزها ذهن‌م را به خودشان مشغول کرده‌اند. در نگاهِ اول پیدا کردن پاسخ این همه سؤال و حل مسائلی که به معادلات چندگانه بیش‌تر شبیه‌اند کاری نشدنی به‌نظر می‌رسد ـ آن هم وقتی که هر کدام را حل می‌کنی، سؤال / چالش جدیدی پیش می‌آید! با این حال، درس بزرگِ زندگی در یک سال اخیر، همین بود که زندگیِ بی‌دغدغه آرزویی دور و دراز است و به‌قول کارل پوپر در کتابی که عنوان این پست از عنوان‌ آن گرفته شده «زندگی سراسر حل مسئله است!» آن‌چه در مسیر زندگی مهم است، این است که بپذیری که چاره‌ای جز مواجه و حل این مسائل نداری. تنها یک چیز دیگر می‌ماند و آن هم نکته‌ای که این گزینه‌گویه از جان فوستر دالس نهفته است: «معيار موفقيت اين نيست که مشکلات بزرگ را حل کنيد؛ بلکه اين است که آيا اين مشکل، هنوز همان مسئله‌ی پارسال شما هست يا نه.»

پس سلام به نیمه‌ی دوم زندگی با این انگیزه‌ی تازه کشف شده که «زنده‌ام تا مسئله حل کنم.» 🙂 و البته چه مسئله‌ای باشکوه‌تر، مهم‌تر و جذاب‌تر از «مسئله‌ی زندگی»؟ آن هم وقتی که می‌دانی به قول سایه «دریا شود آن رود که پیوسته روان است» …

لازم است مثل هر سال از خانواده‌ی عزیزم و دوستان مهربان‌م برای بودن‌ و مهر و همراهی‌شان تشکر کنم و قدردان شما دوستان دیده و نادیده‌‌ام در گزاره‌ها باشم. امیدوارم ادامه‌ی این سال برای همه‌مان سرشار از شادی و خوشی و سلامتی و حل مسائل به‌ظاهر حل‌نشدنی زندگی این روزهای‌مان باشد.

دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن …

چرخ روزگار یک سال دیگر هم چرخید تا دوباره به نقطه‌ای شبیه نقطه‌ی آغاز زندگی رسید. امروز 33 سال از عمر من در این دنیای فانی گذشت و وارد 34 سالگی شدم. همان‌طور که قبلا نوشته‌ام تجربه‌‌ی جالبی که از سی سالگی به این طرف داشته‌ام این بوده که روز تولد، جز یادآوری این‌که “از کجا آمده‌ای و بهر چه” چندان کاربردی ندارد؛ اما اتفاقا همین مهم‌ترین موضوع زندگانی هر انسانی محسوب می‌شود.

یک سال گذشته بیش از هر زمانی به تأمل در مورد خودم و به‌عبارت به‌تر “خودشناسی” گذشت. به‌نظرم می‌آمد که چیز یا چیزهایی در وجود من سر جای‌شان نیستند و باید دلیل این عدم تعادل را کشف کنم. اگر چه کار سختی بود؛ اما باید انجام می‌شد. خوش‌حال‌م که این ریاضت ذهنی بعد از گذشت زمانی طولانی به نتایج خوبی رسیده و حداقل مرا چند گام کوچک به خودم نزدیک‌تر کرده است. گذر از رنج‌ها و اضطراب‌ها و رسیدن به آرامش نسبی جزو لذت‌های این روزهای زندگی من است. 🙂

در طی مسیر خودشناسی بیش از هر چیزی بازگشت به سنت دیرین “کتاب خواندن” به من کمک کرد. دو کتاب شاه‌کار “انسان در جستجوی معنا” اثر ویکتور فرانکل و “وقتی نیچه گریست” اثر اروین یالوم در این مسیر بیش از هر چیز دیگری مرا یاری کردند. هم‌نشینی با دوستانی که آن‌ها هم دغدغه‌های مشابه خودشناسی و جستجوی تعادل درونی را داشتند نیز شانس بزرگی بود که طی این چند ماه اخیر نصیب من شد. و البته مثل همیشه اضطراب‌ها و شکست‌های کوچک و بزرگ زندگی‌ام بزرگ‌ترین معلم من بودند.

سه نکته در طول این یک سال بزرگ‌ترین کشف‌های زندگی من محسوب می‌شوند:

1- آن چیزی که بیش از هر چیزی من را آزار می‌دهد، تصویری است که از پدیده‌های بیرونی در ذهن‌م ساخته‌ام و خیلی وقت‌ها تصویر درستی نیست. با شکستن این “تصاویر دنیای خیالی” آرامش به زندگی باز می‌گردد.

2- اگر چه تاب آوردن در برابر سختی‌های مسیر، مهم‌ترین عامل در رسیدن به رؤیاهای بزرگ است؛ اما “ترس از پذیرش شکست” مهم‌ترین عامل در اصرار بی‌جا در طی هر مسیری در طول زندگی است. گاهی تغییر راهی که در آن قدم می‌زنی، گزینه‌ی به‌تر و البته سخت‌تری است!

3- اگر چه اعتماد به آدم‌ها اصل اساسی زندگی است؛ اما حداقل در دنیای کاری کمی چاشنی بی‌اعتمادی هم ضرری ندارد. در نهایت انتخاب آدم‌های درست است که به هم‌وار کردن مسیر “رفتن تا رسیدن” کمک می‌کند.

راست‌ش را بخواهید با وجود این‌که سال‌ها است می‌دانم تخصص‌م چه چیزی است؛ اما یک کار ساده‌ی دیگر هم به من در بازشناسی چگونگی به‌کارگیری تخصص‌م کمک کرد: پرسیدن سؤال‌های درست. من در طول این یک سال بارها و بارها از خودم پرسیدم که در چه کاری به‌ترین هستی؟ و متوجه شدم که هم‌چنان تمرکز روی “تحلیل و تفکر سیستمی” احتمالا به‌ترین گزینه است. اما با در نظر داشتن این‌که از شبکه‌ی گسترده‌ی دوستان متخصصی که می‌شناسم هم بیش‌تر در کارهای‌م کمک بگیرم تا بتوانیم با هم‌کاری هم کارهای بزرگ‌تر و ارزشمندتری را به‌انجام برسانیم.

و حالا در مسیری که روشن به‌نظر می‌رسد، در حال گام برداشتن در جاده‌ای رؤیایی هستم؛ جاده‌ای که سرمنزل مقصود جایی در طول آن خواهد بود. اما نیک می‌دانم که مثل همیشه خلاصه‌ترین توصیف از زندگی‌ام همین دو بیت شاه‌کار زنده‌یاد حسین منزوی خواهد بود:

آب، آرزو نداشت به‌غیر از روان شدن
دریا غمی نداشت مگر آسمان شدن

آهن به فکر تیغ شدن بود و برگزید
در رنجْ‌بوته‌های زمان، امتحان شدن …

مثل هر سال از اعضای خانواده‌ام دوستان خوب‌م برای همراهی‌ام در سفر زندگی صمیمانه سپاس‌گزاری می‌کنم و شکر داشتن آن‌ها را در پیشگاه خداوند بزرگ به‌جای می‌آورم. و همین‌طور سپاس‌گزارم از دوستان‌ نادیده‌ام که با گزاره‌ها همراه‌اند و تنها دلیل ادامه دادن این مسیر طولانی در عصر “تلگرام‌زدگی” زندگی مجازی ما.

ماندن برای ساختن

باز هم ششم اردیبهشت شد و وقت تغییر عدد سن و سال فرا رسید. در نگاه اول 33 سال زندگی برای‌م مسیری بسیار طولانی به‌نظر می‌رسد! اما در نگاه جدی‌تر، کشف این‌که روز به‌روز از جوانی دور و به میان‌سالی نزدیک می‌شوم، برای‌م اگر نگویم که ترسناک است، حداقل عجیب است! اما واقعیت این است که امسال شاید اولین سالی است که تولد برای‌م روزی مثل روزهای دیگر است و هیجان و شادی خاصی ندارد. ولی شاید روز تولد، بتواند یک نقطه‌ی زمانی برای شروع برخی کارها و تعهدات جدی برای ایجاد عادت‌های درست باشد. 🙂

هر سال از این می‌نویسم که چقدر سال سختی را پشت سر گذاشتم و تصورم این است که سال جدید، سال متفاوت و جذاب و خوبی خواهد بود. اما انگار زندگی سر سازگاری ندارد و قرار است هر سال با چهره‌های جدیدی از سختی‌های زندگی مواجه شویم. اما گلایه‌ و شکایتی ندارم و این روزها بیش‌تر از هر زمان دیگری با دنیا و زندگی و خودم در صلح به‌سر می‌برم. خیال‌م راحت است که تا حد توان‌م برای به‌تر طی شدن مسیر زندگی و بهتر ساختن دنیا برای خودم و دیگران تلاش کرده‌ام و اگر کم‌وکاستی هم در کیفیت زندگی ایجاد شده، بخش مهمی از آن تجربه‌هایی است که لازم است برای آب‌دیده شدن آن‌ها را از سر گذراند. تجربه‌هایی که اگر چه با حس ترس و اضطراب و تنهایی و اندوه همراه‌اند؛ اما در نهایت‌ به آرامشی ختم می‌شوند که آن را دیگر نمی‌توان قیمت گذاشت. آرامشی که ویژگی‌های جذابی را با خود به‌همراه دارد:

  • کنار گذاشتن هر گونه انتظاری از دیگران برای همیشه؛
  • حذف کردن رنجش از همان دیگران از ذهن و قلب؛
  • بی‌ارزش دانستن غم و اندوه در برابر شکوه زندگی؛
  • پذیرفتن این‌که در بلندمدت همه‌ی مشکلات و ترس‌ها به‌پایان می‌رسند و سختی باقی نمی‌ماند؛
  • درک این‌که قرار نیست تمام تلاش‌ها و رؤیاها به‌سرانجام خوشی برسند.

اما آرامش تنها ویژگی زندگی این روزها نیست. سال گذشته از این نوشتم که زنده‌ام تا رؤیا داشته باشم. رؤیای آن روزها شاید این روزها کم‌رنگ‌تر شده باشد؛ اما با رؤیای بزرگ‌تری جایگزین شده که تمام امید و انرژی و انگیزه‌ی مرا به خود معطوف کرده است. این روزها بیش‌تر از هر زمان دیگری در زندگی برای ساختن یادگاری ماندگاری از خودم در این دنیای فانی تلاش می‌کنم. تجربه‌ی شکست‌های بزرگ دو سال اخیر و البته آغاز هم‌سفری با تیمی جدید از دوستان عزیزی که آن‌ها هم رؤیاهای بزرگ را به روزمرگی‌های زندگی ترجیح می‌دهند، مسیر حرکت به‌سوی آینده را روشن‌تر می‌نماید. “ماندن برای ساختن.” این روزها برای این است که نفس می‌کشم.

به‌خاطر اتفاقات سال گذشته امسال بیش از همیشه شکرگذار داشتن بهترین خانواده‌ی دنیا هستم و بودن‌شان را قدر می‌دانم. از دوستان عزیزی هم که در طی این سال سخت کنار من بوده‌اند و با مهر و بودن‌شان، تحمل “سبکی تحمل‌ناپذیر هستی” را برای‌م آسان‌تر کرده‌اند، صمیمانه سپاس‌گزاری می‌کنم. و به محبت تمامی شما دوستان دیده و ندیده و مخاطبان گزاره‌ها هم مثل همیشه ارج می‌نهم. گزاره‌ها آبان امسال 10 ساله می‌شود و تا حدود دو ماه دیگر 2000مین پست آن هم منتشر خواهد شد.

تفسیر حال این روزهای‌م شاید بخش‌هایی از یکی از ترانه‌های زنده‌یاد افشین یداللهی باشد که رفتن‌ش یکی از بزرگ‌ترین غم‌های این سال اخیر بود:

هر بار گم‌تر بوده‌ام، در هیچ پیدا می‌شدم / با چشم‌های بسته‌ام، مات تماشا می‌شدم …

یاغی بمان در عاشقی، پرواز کن بی پر زدن / از بی‌نهایت رد شو و در عشق هم آتش بزن …

تفسیر دشنه سخت نیست، تسبیح اما مشکل است / وقتی که گاهی بال دل، گاهی وبالی بر دل است …

زنده‌ام تا رؤیا داشته باشم

فردا ششم اردیبهشت، 32 ساله می‌شوم. این‌که چگونه زندگی با این سرعت از نقطه‌ی آغاز تا پایان‌ش در حال طی شدن است و این‌که برخلاف آن‌چه تصور می‌کردم، زندگی بعد از پریدن از مانع دهشتناکی به‌نام سی سالگی خیلی سریع‌تر از قبل می‌گذرد، بماند. آن‌چه در طول یک سال گذشته بیش از هر زمان دیگری دغدغه‌ام بود دو گانه‌ی “رؤیا” و “افسردگی” بود. دو سال پیش از این‌که حرکت در مسیر رؤیایی بزرگ را آغاز کردم، تصور نمی‌کردم که مسیری این چنین پرپیچ و تاب، سنگلاخ و طولانی پیش روی‌م باشد. اما واقعیت آن‌چنان با رؤیا‌ی‌های من هم‌خوانی نداشت و هر چه پیش‌تر می‌رفتم حاصل کارم این بود که: “گم‌تر شود هر لحظه راه مقصدم.” بگذریم از دست‌اندازهای پیش‌بینی نشده‌ای که تلخی مسیر را از آنی که باید، بیش‌تر کردند.

حالا با گذر از روزهای سخت، ظاهرا روی خوش زندگی کمی در حال چهره‌نمایی است. حالا می‌شود اثرات دو سال تلاش شبانه‌روزی و خستگی‌های‌ش را در “دوردست‌های امید” مشاهده کرد: دوباره رؤیاهای بزرگِ ابتدای مسیر در حال رخ نمودن هستند. 🙂 هر چند هنوز تا آن “قله‌ی آرزوهای محال” فاصله بسیار است و بسیار تلاش می‌باید، تا پخته شود رؤیایی. پس هم‌چنان می‌رویم و می‌رویم تا برسیم.

همیشه تصور می‌کردم که رؤیاهای بزرگی در زندگی دارم و برای رسیدن به رؤیاهای‌م حاضرم هر گونه ریسک و هزینه‌ای را بپذیرم. اما چند روز پیش از این، وقتی با مرد بزرگی از انسان‌های نیک هم‌روزگارمان هم‌نشین بودیم متوجه نکته‌ای شدم که تا به‌امروز متوجه آن نبودم: این‌که خستگی و خمودگی مسیر، باعث می‌شود تا ناخواسته و ناآگاهانه وقتی به رؤیایی بزرگ فکر می‌کنی، “اگر نشد چی؟” را هم گوشه‌ی ذهن‌ت، چاشنی رؤیای‌ت می‌کنی. نتیجه؟ این‌که امید و تلاش و دل‌دادگی‌ت را برای تحقق آن رؤیای بزرگ کم‌کم از دست می‌دهی و گرفتار روزمرگی‌هایی می‌شوی که کم‌ترین ارتباطی با آن رؤیای بزرگ ندارند. 🙂 این بزرگ‌ترین درسی بود که از زندگی در یک سال اخیر آموختم.

حالا در شب تولدم باز هم با توکل به خدای مهربان ـ که در این یک سال محبت‌ش را دوباره کشف کردم‌ ـ و امیدی بزرگ در دل، نفسی در یک قله‌‌ی رؤیایی بزرگ تازه  می‌کنم و قدم در راه رسیدن به رؤیایی بسیار بزرگ‌تر از قبل می‌گذارم.

ممنونم از اعضای عزیزم خانواده‌‌ام و سپاس‌گزار دوستان هم‌سفرم هستم که خیلی بیش‌تر از من سختی راهِ رسیدن به رؤیای‌ مشترک‌مان را تحمل کرده‌‌اند و می‌کنند. و البته یک تشکر جانانه از شما که مثل 9 سال اخیر همراه من و گزاره‌ها هستید.

حالا می‌دانم که هنوز زنده‌ام، چون رؤیایی دارم و زیر لب این بیت “منزوی” بزرگ را زمزمه می‌کنم که:

تو مبین که خاک‌م، از، خستگی و شکستگی‌ها
تو بخواه تا به سوی‌ت، ز هوا سبک‌تر آیم …

با عذر بی‌قراری، این به‌ترین بهانه …

سی سالگی هم تمام شد. به‌همین سرعت باورنکردنی. انگار همین دیروز بود که در مشهد در جوار حرم امام رضا (ع) از بیم و امیدهای‌م در ورود به دهه‌ی جدید زندگی‌ نوشتم. یک سال بعد به سالی که گذشت نگاه می‌کنم و به عجیب‌ترین سال زندگی‌ام می‌‌اندیشم. سالی پر از تجربیات فراموش‌نشدنی، شروع و شکست، شروع و شکست و باز هم شروع و شکست و دست آخر شروعی که انگار دیگر می‌شود به رسیدن‌ش به مقصد باور داشت.

سالی که گذشت پر از تجربه و درس بود؛ اما چند درس‌آموخته‌ی تجربی در این یک سال برای من مهم‌تر از هر چیز دیگری بودند:

1- برای رسیدن به آرزوها باید از جایی شروع کرد. بدون شروع کردن، رؤیا هر چقدر هم که زیبا باشد، جایی درون ذهن و قلب آدم گیر می‌کند و همیشه آزارش می‌دهد. آدم باید رؤیاهای‌ش را کشف کند، برای آن‌ها حاضر باشد ریسک و هزینه کند و مقاومت کند.

2- “انتظار از دیگران” اولین چیزی است که باید برای رسیدن به رؤیاهای‌ت آن را فراموش کنی. شروع کن، بقیه در مسیر به تو خواهند پیوست.

3- وقتی کاری را شروع کردی، اگر چه برنامه‌ریزی ضروری و مهم است؛ اما در نهایت نباید فراموش کنی که یک ثانیه اجرا ارزش بیش‌تری دارد تا هزار ساعت برنامه‌ریزی.

4- به خودت اعتماد داشته باش. کارهایی را شروع کن که همیشه از آن‌ها گریزان بودی. تنبلی را کنار بگذار. سخت‌کوشی را یاد بگیر. امتحان کن، بباز و درس بگیر.

5- شروع دوباره درد دارد؛ اما ترس نه!

6- کیفیت زندگی وابستگی کاملی دارد به تعداد “نه” گفتن‌های‌ت به خودت و دیگران!

7- دنبال خودت بگرد؛ حتی اگر فکر می‌کنی خودت را پیدا کرده‌ای؛ چنان‌که استاد محمد علی بهمنی سروده است که: به خود رسیدن هم، ـ نوعی توقف است و سؤال است!

سی سالگی، سال “جستجو برای شروع مسیر رفتن تا رسیدن” بود. سی و یک سالگی به‌گمانم باید سال “بی‌قراری برای نزدیک‌ شدن به رؤیاها” باشد. پایان این مسیر البته همان است که خواجه‌ی شیراز گفت:

صالح و طالح متاع خویش نمایند

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

ممنون بابت همراهی‌تان در سالی که گذشت و امید که سال پیش رو برای همه‌ی شما سرشار از آرامش و گشایش باشد.

در آستانه‌ي نيمه‌ي راه زندگي …

باز هم شش ارديبهشت و يك قدم نزديك‌تر شدن به نقطه‌ي پايان. امروز 29 ساله شدم و به آستانه‌ي نيمه‌ي راه زندگي رسيدم. و اين روزها برخلاف سال پيش همين‌ روزها ـ كه دل‌خسته بودم از بدترين و وحشت‌ناك‌ترين سال زندگي‌ام ـ شادم و بيش از هر زماني از زندگي لذت مي‌برم. 🙂

*****

خوانده بودم و شنيده بودم كه بعد از يك سختي بزرگ، آرامشي و شادي بزرگ‌تري در پيش است. اما آن‌قدر درگير جدال با “سبكي تحمل‌ناپذير هستي” شده بودم كه باورم و يقين‌م را به بزرگ‌ترين عامل دوام آوردن در روزهاي سخت زندگي از دست داده بودم: وجود نازنين “اميد” را مي‌گويم!

اما در اين يك سال آن‌چنان زندگي‌ام متحول شد كه امروز خودم هم متحير گوشه‌اي ايستاده‌ام و دارم به جريان اتفاقات عجيب و لذت‌بخش بزرگ و كوچكي مي‌نگرم كه يكي پس از ديگري مرا در مسير زندگي‌ام شگفت‌زده مي‌كنند. اتفاقاتي كه اغلب هم غافل‌گيركننده‌اند!

*****

سال 91 براي من سال “شدن‌”‌ها و “رسيدن‌ها” بود. سال شكستن فاصله‌ها. سال لبخند‌ها. سال كشف دوباره‌ي اميد و زندگي. سال دل‌خوشي‌ها. و مهم‌تر از همه سال كارهاي بزرگ. برداشت بذرهايي كه در سال‌هاي قبل‌تر كاشته بودم. و البته سال درس‌هاي بزرگ. درس‌هايي كه براي تمام زندگي همراه‌م خواهند بود:

1- رها كن: هميشه بستگي‌ها و وابستگي‌ها يكي از بزرگ‌ترين عوامل احساس درد و رنج و غم دروني است. اما … سال گذشته فهميدم كه همين دردهاي به‌ظاهر جان‌كاه هم، تنها و تنها با رها كردن گذشته و آغاز از همين لحظه براي نگاه به فردا تمام مي‌شوند. اين‌كه در گذشته چيزي نبوده و نشده و اين‌كه كسي در زندگي من مهم بوده اما من براي‌ش مهم نبوده‌ام، هيچ كدام دليلي بر اين نيست كه من با افسوسِ آن “نشدن”‌ها، لذت زيبايي امروز و رؤياي فردا را از خودم دريغ كنم. سخت است؛ اما ممكن و پاداش‌ش، آرامشي است كه اين روزها بزرگ‌ترين لذت زندگي من است.

2- آرزو به‌دوش باش: در يك سال گذشته به بسياري از آرزوهاي‌ بزرگ و كوچك‌م رسيده‌ام. آرزوهايي كه زماني براي‌م دست‌نيافتني مي‌نمودند. آرزوهايي كه فكر مي‌كردم حتي اگر يكي از آن‌ها هم در زندگي‌ام تحقق پيدا كند، من خوش‌بخت‌ترين آدم روي زمين خواهم بود! اما در همين يك سال، لذت رسيدن به بسياري از آن‌ها را تجربه كردم و فهميدم كه يكي از رازهاي زندگي، لذت‌ بردن از انتظار براي تحقق آرزوها در هر لحظه‌ي زندگي است. بنابراين آرزوهاي‌م را گوشه‌ي صندوق‌چه‌ي دلم چيده‌ام و هر روز صبح كه از خواب بيدار مي‌شوم، سرشار از شوري دروني‌ام: غافل‌گيريِ بزرگِ امروز چه خواهد بود؟

3- چشم‌انداز زندگي من، رؤياهاي‌ بزرگ‌م هستند: درس قبلي و البته هم‌نشيني با بزرگ‌ترهايي بزرگ‌انديش و جواناني با رؤياهايي نزديك به “تلنگر زدن به كهكشان” استيو جابز، چشم‌انداز زندگي مرا تا آسمان رؤياها بالا برد. حالا ديگر آينده را نه در سطح توان امروز خودم و شرايط دنياي اطراف‌م، كه در رؤياهاي بزرگ‌م جستجو مي‌كنم. 🙂

4- زندگي يعني تجربه‌اي كه من براي خودم مي‌سازم: امروز عميقا باور دارم كه سكان قايق كوچك زندگي من در اقيانوس پرتلاطم زندگي به‌دست خودم است. زندگي چيزي نيست جز مجموعه‌اي از انتخاب‌ها و تجربيات انسان در هر لحظه و مهم اين است كه در تك‌تك دقايق زندگي، هر لحظه از مسير زندگي‌ام تا آن لحظه رضايت مطلق داشته باشم: اين‌كه من زندگي‌ام را با انتخاب‌هاي‌م ـ درست يا نادرست ـ ساخته‌ام!

اوه! چه زندگي شگفت‌انگيزي!

*****

در طول اين يك سال، بيش از هر چيز از محبت و لطف دوستان بسياري برخوردار بوده‌ام: پيش و بيش از همه، بايد از دوست و برادرم، علي‌رضا معتمدي تشكر كنم كه به همكاري با ايشان مفتخرم. و البته: شهرام كريمي براي دل‌گرمي‌ها و راه‌نمايي‌هاي‌ش، وفا كماليان براي لطف بي‌پايان و كمك‌هاي بي‌دريغ‌ش و از ميلاد اسلامي‌زاد براي هم‌رؤيا بودن‌ش با من. و البته: آقاي مهندس نقي‌زاده مديرعامل محترم شركت اركان ارزش، دوستان‌م در پروژه‌هاي كلاس پرنده و جمعه‌هاي خلاق به‌ويژه رضا بهرامي‌نژاد عزيز، علي بديعي، احسان اردستاني، محسن امين، نيام يراقي و تك‌تك دوستان و همكاران‌م در دنياي واقعي و مجازي. و البته شما خوانندگان همراه گزاره‌ها كه لطف شما بزرگ‌ترين سرمايه‌ي گزاره‌ها و من است.

و البته يك تشكر ويژه از خانواده‌‌‌ي مهربا‌ن‌م و به‌ويژه مادر عزيزم براي محبت‌هاي‌شان و وجود عزيزشان كه بزرگ‌ترين انگيزه‌‌ي من براي نفس كشيدن در اين دنياي خاكي هستند؛ و به‌ويژه كوچولوي نازنين و تازه‌وارد خانواده‌ي ما كه تماشاي لبخندهاي زيبا‌ي‌ش بزرگ‌ترين لذت اين روزهاي من است. 🙂

امسال هم يادداشت‌م را با شعري به‌پايان مي‌رسانم. تك‌مصراعي از زنده‌ياد منوچهر آتشي كه اين روزها بيش از هر زمان ديگري وصف حال من است: 

مي‌روم در آرزوي كيميا هنوز!

پاره‌هايي در باب يک تولد 26 سالگي

1. به همين زودي و به همين سادگي يک سال ديگر هم گذشت و فقط چند ساعتي مانده تا وارد 26 سالگي شوم. اين يک سال گذشته مثل برق و باد گذشت و چه گذشتني! فکر مي‌کنم در اين يک سال، بيش از يک سال‌هاي قبل از آن بزرگ شدم و البته بيش از همان يک سال‌هاي مذکور (!) نزديکي پيري و مرگ را احساس کردم …

2. اين يک سال همراه بود با تجربه‌هاي شيرين و تلخ؛ پر از دغدغه‌ها و مسئله‌ها، بيش‌تر رنج بود و درد و در کنارش، خوشي و شادکامي‌هايي هر چند اندک! و مگر زندگي انسان چيزي غير از اين‌ها است!؟

3. هر سال که مي‌گذرد وقتي به شب و روز تولدم مي‌رسم تمام ذهن‌ام معطوف اين مي‌شود که چه‌ها نکرده‌ام و چقدر فرصت پيش‌ رو در زندگي محدود است! چه کتاب‌هايي که نخوانده‌ام، چه فيلم‌هايي که نديده‌ام، چه کارهايي که نکرده‌ام و چه لذت‌هايي که از زندگي‌ام نبرده‌ام! خوب چه مي‌شود کرد؟ حسرت‌ها و فرصت‌ها دو روي يک سکه‌اند که هر وقت يکي باشد ديگري نيست و نهايت‌اش هم اين است که آدم شانه‌اش را بالا بياندازد و به اين فکر کند که خيالي نيست؛ هنوز فرصت هست!

4. دو سال پياپي است که دوستي را از دست مي‌دهم. از دست دادني که هنوز براي‌ام باور کردني نيست! تلخي و دردي که سوزش آن تا ته ته قلب آدم را براي هميشه آزار مي‌دهد. ونتيجه‌اش هم باز ياد اين‌که چه‌ها نکرده‌ام و چقدر فرصت پيش رو اندک است …

5. آيا زندگي تنها تلخي و رنج است؟ خوب مسلما نه! يادم هست که پارسال با يک واسطه سؤالي براي‌ام مطرح شد: آيا از زندگي‌ات لذت مي‌بري؟ آن آدمي که اين سؤال را پرسيده بود سبک زندگي من براي‌اش عجيب بود و لابد، از همين جهت اين‌گونه فکر کرده بود كه من از زندگي‌ام لذت نمي‌برم! مدتي اين مسئله ذهن‌ام را به خودش مشغول کرده بود تا بالاخره جواب‌اش را يافتم: خوشبختي در زندگي يعني همين لذت‌هاي کوچک روزمره زندگي آدم در کنار هم: لذت همراهي با خانواده، لذت دوستي، لذت کتاب خواندن، لذت فرهنگ و ادب و شعر و قصه و موسيقي، لذت درس خواندن و دانش‌جو بودن و البته اگر شرايط بگذارد، لذت کار کردن!

6. در زمان نااميدي‌ها و دردها و رنج‌ها هميشه خدا را پشتيبان خود ديده‌ام. اين يک سال تجربه خوبي بود از حضور هر روزه خداوند در زندگي‌ام. فهميدم که راه نجات، ايمان و توکل به اوست و زندگي هر انسان، مملو است از معجزاتي که اغلب چنان کوچک‌اند که آدم نمي‌بيندشان!

7. مدت‌ها است دل‌داري‌ام به خودم در لحظات سخت زندگي اين دو بيت شعر حافظ است:

هر دم از اين نالم که فلک هر ساعت / کندم قصد دل ريش به آزار دگر

باز گويم نه در اين حادثه حافظ تنها است/ غرقه گشتند در اين باديه بسيار دگر …

باور کنيد جواب مي‌دهد!

8. خوش باشيد و از زيباترين و بهشتي‌ترين ماه‌ سال ـ اردي‌بهشت ـ لذت ببريد! ببخشيد که اين‌قدر تلخ نوشتم.