رشد
انگيزه رشد کردن، “خود مهم بيني” است! (شايد هم برعکس!)
انگيزه رشد کردن، “خود مهم بيني” است! (شايد هم برعکس!)
بعضي وقتها ديدن و خواندن حتي يک جمله کوتاه ميتواند حسابي آدم را بشکند و چه زيبا است که آن عامل شکستن، آيهاي از کتاب رحمت باشد …
امروز اتفاقي جايي اين آيه بينظير را ديدم؛ دعايي از زبان “اصحاب کهف” خطاب به خداي بزرگ: “ربنا آتنا من لدنك رحمه و هيئ لنا من امرنا رشدا” (پروردگارا! ما را از سوى خودت رحمتى عطا كن، و راه نجاتى براى ما فراهم ساز!)
نميدانم چرا اين آيه شريف و اين دعاي زيبا حسابي دلام را شکست و زيبايياش دلام را بد ربود. شايد به اين دليل که محتواي آن همان چيزهايي است که اين روزها در زندگيام به شدت به آنها نيازمندم!
خدايا رحمت و راه نجاتات را از ما دريغ نفرما!
خيلي وقتها سکوت پرده زيبايي است که روي زشتيها کشيده ميشود و واي به آن وقتي که اين پرده پاره شود …
امشب داشتم شعر «حافظ» فريدون مشيري عزيز را در وصف آن بزرگمرد راه عشق ميخواندم. خواندن اين بخش از شعر اين استاد فقيد که در آن در هر بيت مصرعي را از حافظ تضمين کرده است آن قدر لذتبخش بود که گفتم اينجا هم بنويسماش (بخشهاي داخل پرانتز از حافظ است):
اي خوشا دولت پايندهي اين بندهي عشق،
که همه عمر بود بر سر او فرّ هماي.
«خشت زير سر و بر تارک هفت اختر پاي»
بندهي عشق بود همدم خوبان جهان:
«شاه شمشادقدان، خسرو شيريندهنان»
بندهي عشق چه داني که چهها ميبيند:
«در خرابات مغان نور خدا ميبيند»
بندهي عشق، چنان طرح محبت ريزد:
«کز سر خواجگي کون و مکان برخيزد»!
باده بخشند به او، با چه جلال و جبروت،
«ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت»!
بندهي عشق، ندارد به جهاني سودايي،
«از خدا ميطلبد: صحبت روشنرايي»!