با وجود تمامي لذتي که پيکسار به جابز بخشيد، اين نکست بود که او را به اپل بازگرداند. در سال 1996 و در پي شکست در طراحي يک معماري جديد نرمافزار براي مک و از بين رفتن يک همکاري مشترک با آيبيام، اپل در حال کشيدن نفسهاي آخرش بود. نکست يک سيستمعامل مدرن و قدرتمند و البته يک داستانگوي متقاعدکننده در اختيار داشت که توانست مديرعامل اپل جيل آمليو را راضي کند که اين شرکت فرزندخواندهي اپل ميتواند قايق نجات اپل باشد. در اواخر سال 1996 جابز نکست را بهقيمت 400 ميليون دلار به اپل فروخت و از اين پول براي بازپرداخت سرمايههاي دريافت شده از پروت، کانون و چند سرمايهگذار اوليهي ديگر استفاده کرد. شش ماه بعد، جابز در طي يک توطئهي از پيش برنامهريزي شده تبديل به “آيمديرعامل” (iCEO) اپل شد که در آن حرف آي نماد چيزي بود که بعدها ثابت شد کاملا نادرست است: جابز مديرعامل “موقت” (Interim) اپل شد.
داستانِ پس از آن ـ يعني روايت حماسهي اپل نوين ـ بهسادگي داستان مردي است که از 11 سال تحصيل در مدرسهي مديريت بازگشت و درسهايي را که در دوران تحصيلش فرا گرفته بود در اپل پياده کرد. البته درست مثل زمان راهاندازي پيکسار و نکست، جابز در ابتداي بازگشت به اپل هم در مورد جزئيات اشتباه کرد. او تصور ميکرد که کسب و کار شرکت همواره فروش رايانه خواهد بود. او فکر ميکرد آن چيزي که بعدها “بزرگراه اطلاعاتي” ناميده شد، زمينهي اصلي مورد علاقهي کسب و کارها خواهد بود. او اين ايده را که شبکههاي رايانهاي ميتوانند حجم عظيمي از ويدئو را جابهجا کنند رد ميکرد.
اما سالهاي دشوار نکست و پيکسار که به او آموخته بود چگونه منابع مالي سازمان را توسعه دهد به او کمک کرد تا مشکلات دو سال اول بازگشتش به اپل را تاب بياورد ـ زماني که اپل هنوز بر يک مجموعهي محصولات ضعيف تکيه داشت. در چارچوب نظم جديد، او بهسرعت خطوط محصول شرکت را ساده اما اثربخش کرد. و همانند پيکسار، تمام شرکت را در راستاي اين پروژهها متحد کرد. در چارچوب روشي که پيش از اين در يک شرکت فناوري امتحان نشده بود ـ و شبيه سازماندهي يک استوديوي انيميشن براي عرضهي يک فيلم در هر سال بهنظر ميرسيد ـ جابز سازماني قدرتمند بنا کرد که بتواند به موفقيتي در پي موفقيت ديگر دست يابد. موفقيتهايي که هر يک جايگاه اپل را بهعنوان يک قطب محصولات مصرفي ديجيتال ارتقا بخشيدند و هر يک بهخوبي موفقيت قبلي بودند. تنها چيزي که ميتواند با موفقيتهاي اپل در طول دههي گذشته ـ شامل: آيمک، پاوربوک، آيپاد، آيتونز، آيفون و آيپد ـ برابري داشته باشد، فيلمهاي پرفروش و برندهي اسکار پيکسار ـ شامل: داستان اسباببازي، شرکت هيولاها، پيدا کردن نمو، شگفتانگيزان، والاي و بالا ـ هستند. اين محصولات واقعا عالي تنها ميتوانستند از شرکتهايي واقعا عالي بيرون بيايند. جابز ياد گرفته بود که چطور چنين شرکتهايي را بسازد.
جابز ياد گرفت چگونه با افراد مستعد پيکسار رفتار کند. او دربارهي همکارانش در پيکسار در مقايسه با همکارانش در نکست بهگونهي متفاوتي سخت ميگفت. زماني که به اپل بازگشت؛ در مورد تيم مديريت ارشد خودش بههمان هيجان صحبت ميکرد (البته هميشه استثنا وجود دارد!) همانطور که او انيماتورها و برنامهنويسان را در پيکسار با هم متحد کرد، در اپل نيز طراحان و متخصصان فناوري را در کنار هم قرار داد. او تيمي را ايجاد کرد که ميتوانست روي آنها حساب کند. تيمي که رهبري آن برعهدهي طراحي بزرگ بهنام جاناتان آيو بود؛ کسي که در اپل نقشي همانند لستر در پيکسار را ايفا ميکرد. جابز به من گفت: “بعد از توليد خيلي از محصولات سختافزاري جاني و من به هم نگاه مياندازيم و ميگوييم: «ما نميدانيم چطور بايد بهتر از اين ميساختيمش. واقعا نميدانيم بايد چطور اين کار را انجام ميداديم.» اما ما هميشه اين کار را انجام ميدهيم و برايش راهي پيدا ميکنيم. و کمي از عرضهي محصول جديد نگذشته که به محصول قديميتر نگاهي مياندازيم و ميگوييم: « چطور توانستيم اين کار را انجام دهيم؟»”
زماني که ماه قبل دوباره به اين حرفهاي جابز گوش دادم، تحت تأثير چيز ديگري هم قرار گرفتم: ترکيب انعطافپذيري با کشف و شهود که بعدها ثابت شد براي بهپاخاستن اپل حياتي بودهاند. جابز ممکن است زمانهايي عجولانه عمل کرده باشد؛ اما او هميشه روشمند کار ميکرد. اين نوع طبيعت مناسب فردي خودآموخته با ذوقي سختگيرانه است. نيرويي دروني که او را همانند يک مهندس مجبور به خودآزاري بيصبرانه براي حل يک مشکل مربوط به فشار دادن يک چيز ـ که بايد به سرعت حل شود ـ ميکرد يا به او اين امکان را ميداد تا به يک ايده اجازه دهد بهاندازهي کافي خيس بخورد و رشد کند تا زمانش فرا برسد. به اين دليل است که جابز اغلب تصور درستي در مورد تصوير بزرگتر ماجرا داشت؛ حتي زماني که در مورد جزئيات اشتباه ميکرد. حقوقهاي شفاف يک مسئلهي احمقانهي مربوط به جزئيات سازمان باز بود, اما ايدهي اصلي او يعني محل کاري که در آن هر فرد اهداف کلان شرکت را بفهمد چيزي است که اغلب سازمانها در مورد آن اشتباه ميکنند و اپل براي بيش از يک دهه بهکمک آن پيش رفته است. اگر جابز در ابتدا در مورد ورود اپل به بازار تلفن و دستگاههاي دستي (Handheld devices) اشتباه کرده بود؛ ايدهي بزرگ او در مورد لزوم قرار گرفتن رايانه در مرکز کهکشان فناوري ديجيتال درست بود. در نتيجه اپل توانست پس از عرضهي آيپد يک فروشگاه عالي مثل آيتونز ايجاد کند؛ با وجود اينکه در مورد آيتونز از قبل برنامهريزي خاصي نشده بود. بههمين ترتيب “آيفون” هم ـ بدون توجه به رد شدن ايدهي دستگاههاي همه کارهي ديجيتال بهمثابه “چاقوي ارتش سوئيس” توسط جابز ـ عالي عمل کرد.
او از ماجراجوييهايش در هاليوود درس بزرگ ديگري هم آموخت: آدمها داستانها را بيشتر از محصولات به ياد ميآورند. يک بار به من گفت: “فناوري که ما در طول 20 سال گذشته روي آن کار کردهايم، جزو رسوبات ذهني آدمها شده است. در حالي که زمان عرضهي سفيد برفي (در سال 2001 روي ديويدي) ما يکي از 28 ميليون خانوادهاي بوديم که بيرون رفتيم و يک کپي از آن را خريديم. اين انيميشن 60 سال دارد؛ اما پسر من آن را ميبيند و عاشقش است. من فکر نميکنم هيچ کسي 60 سال بعد مکينتاش را يادش بيايد.”
زماني که متوجه شد واقعا در حال مرگ است؛ بهسرعت شروع به فکر کردن دربارهي داستان زندگيش و مخلوقاتش کرد. در مراسم ياد بود او لورن اشاره کرد چيزي که واقعا در شناخت شخصيت واقعي جابز او را بيش از هر چيز تحت تأثير قرار داد، “حس زيباييشناختي کاملا شکل گرفته”ي او” بود. جابز دقيقا ميدانست که چه چيزي را دوست دارد و ميتوانست آن چيز را اينقدر تحليل کند تا مختصر و مفيد به تو بگويد چرا دوستش دارد. جابز اغلب احساس ميکرد پايدارترين تأثير زيباييشناسي يک فرد در سبک معماري او تجلي مييابد و بدين ترتيب آن فرد از مرزهاي زندگي خودش فراتر ميرود. بنابراين عجيب نبود که آخرين حضور او در انظار عمومي در جلسهي شوراي شهر کوپرتينو براي پردهبرداري از طرح ساخت يک ساختمان نفسگير چهارطبقه با شکلي شبيه بشقابپرنده بود که نزديک نيم مايل قطر داشت و روزي دفتر مرکزي اپل خواهد شد.
البته جابز دوست داشت که داستان زندگي خودش هم داستاني در خور خود او باشد. بنابراين از والتر ايساکسون ـ نويسندهي زندگينامههاي پرفروش بنجامين فرانکلين، آلبرت انيشتين و هنري کسينجر ـ خواست تا داستان او را هم تعريف کند. همانند آن غولها جابز نيز مردي است که تاريخ بارها و بارها در موردش قضاوتها و گزارشهايي جديد خواهد داشت. در بازگويي اين داستانها درسهاي زندگي “فراموششده”ي او در ساليان “وحشتآور” زندگيش از همه جذابتر بهنظر ميرسند.
