۳ فکر کشنده که همین امروز باید ترک‌شان کنید

عادت‌ها شامل افکار و کارهایی هستند که بدون انرژی و تمرکز خیلی بالا در ذهن و زندگی ما جریان دارند. نکته‌ی کلیدی است که عادت فقط شامل فعالیت‌های زندگی ما نمی‌شود؛ بلکه بخش مهمی از عادت‌های ما در واقع چیزی فراتر از افکار و احساسات و درونی‌مان نیستند!

یکی از رازهای عمل‌کرد برتر افراد موفق ایجاد عادت‌های درست از یک سو و حذف عادت‌های نادرست از سوی دیگر است. در این‌جا چند فکر اشتباه را با هم بررسی می‌کنیم:

  1. «می‌دانم که نمی‌توانم و به خودم باور و اعتماد ندارم»: «گفتگو با خود» یک نیروی درونی بسیار قدرتمند است که روی فعالیت‌ها و تصمیمات ما در زندگی تأثیر مستقیم دارد. می‌توانید در این گفتگوی درونی با خودتان مهربان‌تر باشید و در کنار سعی و تلاش، اشتباهات و ضعف‌های‌تان را بپذیرید یا این‌که گوشه‌ای بنشینید و همیشه خودتان را سرزنش کنید که چرا موفق نمی‌شوم؟ (و چه بسا پس از مدتی صدای‌ درونی‌تان را ساکت کنید!) نقدِ خود اگر چه ضروری است؛ اما نباید منجر به زیر سؤال بردن خودمان شود. پس خودتان را دست‌کم نگیرید و اجازه بدهید نتیجه‌ی تلاش‌تان آینده‌تان را بسازد، نه افکار منفی‌ درونی‌تان!
  2. «من خودم را دوست ندارم، کاش می‌توانستم مثل آن دیگری باشم»: هر فردی دارای ویژگی‌های اختصاصی خودش است، چیزی که از آن با عنوان «شخصیت» یاد می‌کنیم. وقتی درک کنیم این ویژگی‌های اختصاصی وقتی بدانیم چگونه و کجا از آن‌ها بهره بگیریم، چقدر ارزشمند هستند، آن‌وقت دیگر آرزوی این را نخواهیم داشت که مانند دیگران باشیم. زندگی اجتماعی بخش مهمی از زندگی ما انسان‌ها است؛ اما در واقع هم فقط یکی از اجزای زندگی ما است و نه همه‌ی زندگی ما!
  3. «دنیا جای تیره و تاری است و من هیچ جنبه‌ی مثبتی در آن نمی‌بینم»: بله. اما خبر خوب‌ این است که امروز، تنها دوران سخت زندگی ما نیست. اگر بارهای قبل توانسته‌ایم بر چالش‌ها پیروز بشویم و یا حداقل، دوام بیاوریم، چرا امروز نتوانیم؟ از آن گذشته گر نیک بنگریم، در همین دنیا هم چیزهایی وجود دارند که حال ما را خوب می‌کنند: عشق، خانواده و دوستی‌ها تنها یک نمونه‌ از آن چیزهایی هستند که اهمیت‌شان را دست‌کم‌ می‌گیریم. این در حالی است که ما به‌جای گرفتن انرژی مثبت از روابط انسانی‌مان، آن‌ها را با غرولند کردن، تلخ می‌کنیم.

منبع (ترجمه و اقتباس)

دوست داشتم!
۲

قدرت عادت: ۵ عادت تأثیرگذار زندگی من

تقریبا یک ماه از شروع سال جدید می‌گذرد و حالا کم‌کم زندگی دارد به‌سمت و سوی عادی شدن و ملال‌ پیش می‌رود. این نوشته قرار بود نوشته‌ی عیدانه باشد؛ اما با تنبلی و چیزهای دیگر (!) ماند تا امشب منتشر شود.

سالی گذشت و دوباره سال نو از راه رسید. روزهایی چند از لحظه‌ی تحولی دیگر گذشته است و اندکی است که روزگاری نو آغاز شده است. تعارف که نداریم: سالی که گذشت گویی دریغ از سال‌های گذشته بود. سالی سرشار از لحظات سخت برای تک تک ما. سالی که انگار می‌خواست ثابت کند غم و در هم‌پیچیدگی روزگار جزئی جدا نشدنی از زندگی ما هستند با این حال زیبای نوروز در همین است که هرچند برای مدتی کوتاه، “سبکی تحمل‌ناپذیر هستی” که چاشنی واقعی زندگی است را به فراموشی می‌سپارد و لبخند و امید را به زندگی باز می‌گرداند.

سال ۹۶ برای من در ادامه‌ی مسیر آزمون و خطای سه سال گذشته در جستجو و سرگردانی و تلاش بی‌وقفه گذشت. شاید بتوانم بگویم که بزرگ‌ترین دستاورد این سال، دست کشیدن حرکت در برخی مدارهای کاری اشتباه بود. دو ماه پایانی سال به بازسازی ایده‌ها تیم همکاران و طراحی نقشه‌ی حرکتی آینده گذشت و ماه فروردین به فراهم آوردن مقدمات این آینده‌ی نو در سال جدید. خوش‌حال‌م که مجموعه‌ی اتفاقات از عید نوروز تا به‌امروز این یقین را در من ایجاد کرده که مسیر کاری سال جدید سرشار از اتفاقات هیجان‌انگیز خواهد بود.

وقتی به این فکر کردم که برای نوشتن پست عیدانه چه موضوعی را انتخاب کنم، پس از مدتی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که به‌تر است از برخی از عادت‌های خوبی را که با تحمل چندین سال مرارت در زندگی ایجاد کرده‌ا‌م، بنویسم. عادت‌هایی که این روزها بخش ثابتی از سبک زندگی من محسوب می‌شوند. عادت‌هایی که باعث شدند تا من به نتایج شگفت‌انگیزی در زندگی دست پیدا کنم. چه کسی است که نداند ره‌رو آن است که آهسته و پیوسته رود؟ راز این نوعِ رفتن چیزی جز ساختن عادت‌های بزرگ در زندگی‌مان نیست.

حال این شما و ۵ عادت تأثیرگذار زندگی من:

اول ـ تخصیص زمان ثابت روزانه برای مطالعه‌ی اخبار و مقالات کاری: بیش از ۶ سال است پست هفتگی لینک‌های برتر هفته به‌انتخاب من در گزاره‌ها به صورت مستمر منتتشر می‌شود. برای انتخاب لینک‌های این پست، من مجبور هستم هر روز اخبار و مقالات حوزه‌‌های کاری و مورد علاقه‌ی خودم (یعنی حوزه‌های کسب‌و‌کار، مدیریت، اقتصاد، فناوری و مهارت‌های زندگی) را مطالعه کنم. می‌توانم بگویم این کار در زندگی من سه تأثیر مشخص داشته است:

  1. همیشه از آخرین تحولات و روندهای مربوط به حوزه‌های تخصصی کاری خودم مطلع هستم.
  2. با مسائل و راهکارهای موجود در حوزه‌های کاری‌ام آشنا هستم و این آشنایی گاه به خلق ایده‌های نوآورانه جذابی برای مسائل و چالش‌های کاری می‌انجامد.
  3. این مطالعات به من کمک کردند تا بتوانم روی رشد شخصی خودم هم متمرکز باشم و در این زمینه نیز خوشه‌چینی داشته باشم.

دوم ـ پیاده‌روی: اساسا اگرچه به ورزش و به‌ویژه فوتبال علاقه فراوانی دارم (همین گزاره‌ها را که دیده‌اید!)؛ اما هیچ وقت ورزش‌کار حرفه‌ای یا حتی آماتور نبوده‌ام. با این حال سال‌هاست به‌لطف نداشتن خودروی شخصی در تهرانِ پر از ترافیک برای رفت‌و‌آمد تا جایی که می‌شود بخشی از مسیر را با پای پیاده طی می‌کنم (اتفاق جالب این‌که اخیرا دفترمان هم به‌فاصله‌ی نزدیکی از منزل منتقل شده و می‌توانم هر روز پیاده به دفتر بروم و بازگردم.) پیاده‌روی فارغ از تأثیرات‌ش روی سلامتی فیزیکی، برای من فرصتی برای فکر کردن و فکر نکردن است! روزهایی که ناراحت‌م، پیاده‌روی در سکوت همراه با گوش دادن به موسیقی باعث تخلیه‌ی حس‌های بد از درون‌م می‌شود. روزهایی هم که سردرگم هستم، پیاده‌روی باعث تا به مشکلات و چالش‌ها فکر نکنم و ذهن‌م را از استرس آینده‌ای که در دستان من نیست، آزاد کنم. سرانجام این‌که در زمان مواجهه با مسائل سخت کاری، پیاده‌روی باعث می‌شود تا زمان مفصلی برای فکر کردن به‌دور از عوامل حواس‌پرت‌کن محیط کار داشته باشم که گه‌گاه به کشف‌ها و ایده‌پردازی‌های جالبی هم می‌انجامد!

سوم ـ فکر نکردن به گذشته: نمی‌گویم آدم نوستالژیکی هستم؛ اما همیشه درد از دست رفتن‌ها و نشدن‌های روزهای گذشته چون باری سنگین روی دوش من در مسیر زندگی همراه‌م بوده است. سوگواری برای گذشته‌ها اگر چه خیلی وقت‌ها بی‌اختیار اتفاق می‌افتد؛ اما خوب باید اعتراف کنم فارغ از تأثیرات ویران‌گرش روی حس و حال‌م، کار بسیار بی‌هوده‌ای است؛ چون گذشته تغییری نمی‌کند! در سالی که گذشت تلاش کردم تا به گذشته‌ها تا حد امکان فکر نکنم. سخت بود؛ اما با ریاضت ذهنی بسیار ممکن شد. و حالا می‌بینم که حداقل گذشته‌ها دیگر کنترلی روی زندگی و احساس امروزم ندارند ( در این زمینه کتاب “وقتی نیچه گریست” شاه‌کار اروین یالوم به من بسیار کمک کرد. همه‌جوره پیشنهادش می‌کنم!)

چهارم ـ پی‌گیری کار تا تعیین تکلیف نهایی: اگر چه می‌دانم که کار را آنی کرد که تمام کرد؛ اما در طول سالیان اخیر من آدمی نبودم که کاری را تمام کنم. کارهای بسیاری را در زمان مناسب شروع کردم؛ اما چون حس و حال دنبال کردن‌شان تا به نتیجه رسیدن را نداشتم، فرصت بزرگی از کف‌م رفت. در مقابل روی کارهای بی‌نتیجه‌ی بسیاری وقت بیش از اندازه گذاشتم. نیمه‌ی دوم سال گذشته زمانی بود برای تمرین تمرکز روی کارهایی که باید تمام می‌شدند و وانهادن کارهای بی‌نتیجه و پذیرش شکست (که خودش نوعی به‌نتیجه رساندن کار محسوب می‌شود!) بخشی از این داستان اجباری بود: سال ۹۵ مسئولیت پروژه‌ای بسیار پردردسر را پذیرفته بودم و چاره‌ای جز مدیریت دعاوی طرفین پروژه (شامل ۴ سازمان کارفرمای مختلف و دو پیمانکار) نداشتم ( و خدا را شکر که کار با به‌ترین وضعیت به‌پایان رسید.) اما بعضی دیگر از کارها هم انتخابی بود: مثلا یک تجربه‌ی دل‌نشین روزهای آخر سال خریدی بود که انجام داده بودم و کالای نقص‌دار تحویل گرفتم. برای اولین بار در عمرم تصمیم گرفتم ترس‌م از پی‌گیری مشکل‌م در خرید را کنار بگذارم و از فروشنده آن‌قدر پی‌گیری کردم تا کالای سالم را تحویل‌م داد. لذت به‌نتیجه رساندن کار، مهم‌ترین عامل انگیزشی در ادامه دادن به این مسیر است!

پنجم ـ تلاش برای گفتگو و درک متقابل همراه با حفظ حریم شخصی: اعتراف می‌کنم که همیشه از دیالوگ فراری بوده‌ام. بخشی از ماجرا به ویژگی‌های شخصیتی‌ام برمی‌گردد: این‌که در برابر نظر مخالف به‌‌صورت غیرارادی مکانیسم‌های دفاعی درونی‌ام فعال می‌شوند! بخشی از داستان اما به پیش‌زمینه‌های اشتباه ذهنی من در مورد دیگران، نیت‌شان از بیان نقد یا نظر مخالف و محق بودن یا نبودن آن‌ها برای اظهارنظر در مورد موضوع مورد بحث برمی‌گردد. چیزی که سال گذشته با تمرین کردن یاد گرفتم این بود که شنیدن حرف‌های دیگران فارغ از هر تفسیری می‌تواند مفید باشد (چه بسا که من خیلی وقت‌ها در نظرم محق نباشم)؛ هر چند هم‌چنان استراتژی “گوشِ در و دروازه” هم استراتژی بسیار مفیدی در روابط با دیگران است! بنابراین با تمرین کردن تلاش کردم تا حداقل برای خودم مرزهای شنیدن و نشنیدن سخنان دیگران را مشخص کنم تا برای حفظ حریم شخصی‌ ـ و آرامش و انرژی‌ام ـ بسته به موقعیت از میان سه استراتژی “جدال”، “گفتگو” و “سکوت و نادیده‌انگاری” یکی را در مواجهه با دیگران برگزینم. چیزی که فعلا می‌توانم بگویم این است که در حال حرکت از الگوی جدال به الگوی سکوت و نادیده‌انگاری‌ام حرکت می‌کنم؛ اما تلاش می‌کنم تا نقطه‌ی تعادل گفتگو را هم در این میان کشف کنم.

ایجاد این عادت‌ها روی آرامش و انگیزه‌ و حتی موفقیت‌های من تأثیرگذار بوده‌اند. حالا با این تجربه‌ی شیرین امسال هم برای خودم چالش‌هایی را در نظر گرفته‌ام که امیدوارم در روزهای انتهای سال از آن‌ها برای‌تان بنویسم.

شما چه عادت‌های مفیدی را در زندگی‌تان ایجاد کرده‌اید؟ برای‌م بنویسید.

دوست داشتم!
۱۱

پنج چالش شخصی برای ایجاد تغییر در زندگی

رقابت در طول تاریخ همواره برای انسان‌ها جذاب است: حس خوبِ برتری بر دیگران و رسیدن به قله، محرک بسیاری از اتفاقات خوب و بد تاریخ بوده است. رقابت در ذات خود در عین این‌که باعث پیش‌رفت و حرکت به‌سوی تعالی است، از نظر حسی هم بسیار تأثیرگذار است و برای همین است که انسان‌ها بدون رقابت نمی‌توانند زندگی با کیفیتی داشته باشند!

اما رقابت همیشه در تعامل با دیگران معنادار نمی‌شود. ما با خودمان نیز همواره در حال رقابت هستیم! 🙂 به این فکر کنید که در شبانه‌روز چگونه وقت خودتان را به چه کارهایی تخصیص می‌دهید؟ افکار و احساسات و اولویت‌های مختلف زندگیمان برای گرفتن وقت از ما در حال رقابت با هم هستند و چه کسی می‌تواند بگوید که “من”ِ وجودی ما چیزی جز همین‌ها است؟ مثال دیگر: حس رضایت بعد از انجام یک کارِ بزرگ، حل یک مسئله‌ی سخت، رسیدن به یک آرزوی دست‌نیافتنی و اتفاقات دیگری از این دست را به‌یاد بیاورید؛ مخصوصا زمانی که همه و حتی خودتان امیدی به رسیدن موفقیت نداشته‌اید. اما آیا تاکنون به این فکر کرده‌اید که ما می‌توانیم با خودمان به‌صورت برنامه‌ریزی شده هم رقابت کنیم؟ بله. رقابت با خود برای به‌تر شدن و رسیدن به رؤیاهای بزرگ زندگی.

احتمالا همگی می‌دانیم که یکی از مهم‌ترین عوامل یاری‌بخش ما در راهِ دشوارِ رسیدن به مقصد، داشتن عادت‌های درست است، عادت‌هایی که به ما کمک می‌کنند تا همان کارهایی را که لازم است را انجام دهیم، وقت‌ محدودمان را درست تخصیص بدهیم و البته مهارت‌های لازم را برای طی این مسیر به‌دست بیاوریم. اما رقیب‌ عادت‌های درست، تنبلی و وقت‌گذرانی و بی‌انگیزگی و سایر عوامل درونی منفی شبیه این‌ها هستند. این عوامل درونی منفی آن‌قدر قدرت‌مند هستند که افراد موفق همواره درصد محدودی از جامعه را تشکیل می‌دهند. بنابراین برای غلبه بر آن‌ها باید تلاش کرد و عرق ریخت و مرارت کشید. و شاید بتوان گفت که یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های میان موفق‌ها و ناموفق‌ها همین شجاعت تحمل رنج و مرارت‌ها تا رسیدن به مقصد است.

در این‌جا به پنج چالش مهم اشاره می‌کنم که غلبه بر آن‌ها موجب ایجاد عادت‌هایی بسیار حیاتی برای دست‌یابی به موفقیت خواهند شد. چالش‌هایی که همگی ما در زندگی با آن‌ها مواجهیم؛ اما احتمالا آن‌ها را لاینحل و حتی عادی می‌دانیم:

۱- مقایسه کردن خود با دیگران: عزت نفس از آن اصطلاحاتی است که زیاد می‌شنویم‌ش و فکر می‌کنیم آن را به‌اندازه‌ی کافی هم داریم. اما متأسفانه در زندگی اجتماعی‌مان وقتی جایگاه و شخصیت خودمان را با سنگ محک “نظر دیگران” و “داشته‌های دیگران” می‌سنجیم، در واقع در حال زیر سؤال بردن عزت نفس‌مان هستیم. هر یک از ما انسانی ارزش‌مند است؛ آن‌گونه که لایق پوشیدن لباس حیات از سوی خدای مهربان شده است. فراموش نکنیم که مرز باریک میان تواضع اجتماعی و تحقیر خود تا چه اندازه باریک است.

۲- سرزنش کردن خود: در اغلب اوقات هیچ فردی از روی عمد در زندگی‌اش مرتکب اشتباه نمی‌شود، حتی اگر آگاهانه اشتباه کند (و البته چه کسی است که دیوانگی‌های خاص خودش را نداشته باشد؟) متأسفانه اغلب ما از این مرحله هم گذر کرده‌ایم و خود را برای چیزهایی که در اختیارمان نبوده است هم مقصر می‌دانیم و سرزنش می‌کنیم. پذیرشِ خویش‌تنِ خویش همان‌طور که هستیم در کنار تلاش برای به‌تر شدن، یکی از شاه‌کلیدهای خوش‌بختی است.

۳- مطالعه نکردن: همه می‌دانیم وقت و حوصله نداشتن بهانه‌هایی هستند که برای توجیه مطالعه نکردن پیش وجدان‌مان می‌آوریم. روزی یک صفحه کتاب و مقاله خواندن، نهایتا ۵ دقیقه زمان بیش‌تر از ما نمی‌گیرد. نه؟ اما همین ۵ دقیقه ما را انسان بهتری می‌کند.

۴- وقت نگذاشتن برای بطالت: خنده‌دار است، نه؟ اما ذهن همه‌ی ما در میان روزها و شب‌های شلوغ زندگی نیاز به آن دارد که دمی استراحت کند و به‌هیچ چیز فکر نکند تا خود را بازیابی کند. بطالت آن‌قدرها هم چیز بدی نیست؛ به شرط آن‌که تمامِ وقت زندگی را به خود اختصاص ندهد!

۵-  انجام ندادن کارهای بزرگ از بیم شکست: حسِ درونیِ “تلاش کردم اما نشد” با حسِ درونیِ “چون مطمئن بودم کاری نکردم” خیلی متفاوت‌اند. دومی را که همه در زندگی‌مان تجربه کرده‌ایم؛ حداقل یک بار هم اولی را تجربه‌ کنیم.

غلبه بر چالش‌های فوق باعث نمی‌شود که یک شبه انسان کاملا موفقی شوید و البته حتی باعث هم نمی‌شود که تمامِ ضعف‌های شما برطرف شوند؛ اما به شما کمک می‌کنند تا اندکی انسان به‌تری شوید. 🙂 ارزش‌اش را ندارد؟

دوست داشتم!
۱۰

۹ عادت انسان‌های ناموفق

موفقیت، نه یک لحظه‌ی خاص که یک مسیرِ طولانی است که در آن تنها لحظاتی را برای جشن گرفتنِ تحقق هدف‌های‌مان می‌ایستیم و بعد دوباره برای رسیدن به هدف‌های بعدی به راه می‌افتیم. در این مسیر طبیعتا نیازمند ره‌توشه‌ای هستیم که یکی از مهم‌ترین اجزای آن، داشتن عادت‌های درست است. عادت، یعنی کاری که بدون فکر و انگیزه‌ در لحظه و به‌صورت مستمر آن را انجام می‌دهیم. تکرار عادت‌های درست، باعث می‌شوند تا حرکتِ ما به‌سوی هدف‌های‌مان تسریع و تسهیل شود؛ چرا که در واقع رسیدن به هدف‌ها نیازمند به انجام کارهایی هستند که چیزی جز همین عادت‌های درست نیستند! اما این سکه روی دیگری هم دارد. بسیاری از عادت‌های نادرست هم وجود دارند که ما خواسته و ناخواسته گرفتار آن‌ها هستیم و در مسیرمان به‌سوی اهدافِ بزرگ زندگی، مانع ایجاد می‌کنند. بنابراین هر چقدر لازم است که عادت‌های درست را بشناسیم و آن‌ها را تقویت کنیم، به‌همان اندازه لازم است که عادت‌های بد را هم بشناسیم و برای حذف آن‌ها از زندگی‌مان تلاش کنیم.

آین کاین این‌جا در بیزینس اینسایدر به نمونه‌هایی از این عادت‌ها اشاره کرده که معمولا میان انسان‌های ناموفق مشترک‌اند. با کمی ویرایش، در این‌جا با هم این عادت‌ها را مرور می‌کنیم:

  1. پرحرفی و حرف زدن بدون فکر: یادتان که نرفته “هر سخن جایی و هر نکته‌ مکانی دارد؟”
  2. بی‌قراری: طبیعتا کسی با گوشه‌نشینی و هیچ کاری نکردن به هیچ جایی نخواهد رسید؛ اما برعکس ماجرا هم همین است: شلوغ‌کاری تنها باعث می‌شود استرس خودتان و اطرافیان‌تان بالاتر برود!
  3. تأخیر داشتن: طبیعتا کسی از آدمی که همیشه تأخیر دارد خوشش نمی‌آید. نه؟
  4. گارد گرفتن و در خود بودن: طبیعی است که شما از برخی آدم‌ها خوش‌تان نیاید. اما آیا لزومی به بیان و نمایش آن هست؟ آیا با انتقال انرژی منفی‌تان به دیگران، حال شما بهتر می‌شود؟ آیا غرق شدن در افکار خودتان در یک جمع یا جلسه اساسا کار مؤدبانه‌ای است؟ اگر با همه‌ی “آن دیگران” مشکل دارید، شاید بد نباشد کمی درون خودتان را بیش‌تر بکاوید!
  5. سازِ همیشه موافق بودن: یکی از موفق‌ترین استراتژی‌های پرهیز از تنش در روابط انسانی، موافقِ همه چیز بودن است! اما فراموش نکنید که همیشه موافق‌ها نه به‌یادماندنی‌اند و نه دوست‌داشتنی و نه حتی متمایز و در مقابل، همواره دنباله‌روی دیگران هستند. بنابراین خودتان باشید؛ هر چند لازم باشد هزینه‌هایی را بپردازید.
  6. ول‌خرجی: بدون شرح!
  7. به‌عقب انداختن کارها: شاید این کلیشه باشد که: “امروز همون فردایی است که دیروز کارت را به آن موکول کردی!” ولی متأسفانه واقعیت به‌همین تلخی است که ممکن است فردایی در کار نباشد …
  8. دروغ‌گویی و شایعه‌بازی: جنبه‌ی اخلاقی ماجرا به‌کنار، آیا این‌قدر باهوش هستید که دروغ‌های‌ خودتان و دیگران یادتان بمانند؟
  9. غر زدن: این یکی از جذاب‌ترین کارهای دنیا است؛ هر چند تا الان با آن هیچ مشکلی حل نشده است! اگر برای مشکلی راه‌حلی دارید، به‌جای نقدِ زیاده از حد، سریع سر وقت حل آن مسئله بروید!

توجه کنید که این عادت‌ها خاصِ انسان‌های ناموفق نیستند و از آن مهم‌تر، عادت‌های ذاتی محسوب نمی‌شوند! بلکه با تقریب خوبی می‌شود گفت اگر چندین عادت از میان این‌ها در فردی وجود داشته باشند، احتمالا زمینه‌ساز ناموفق بودن او خواهند شد. طبیعتا عادت‌های بد بسیار زیاد دیگری وجود دارند که باید آن‌ها را کشف و درمان کنیم. پس زندانیِ عادت‌های‌مان نباشیم؛ همان‌طور که استاد شفیعی کدکنی در غزل معروف‌ش سروده است که:

ز برون کسی نیاید چو به یاری تو، این‌جا
تو ز خویشتن برون‌آ سپه تتار بشکن

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن …

دوست داشتم!
۵

زندگی منهای روزمرگی (۸)

افرادی که از هوش درون‌فردی بالایی بهره می‌برند این توانایی را دارند تا تمایلات بخش نیمه خودآگاه مغز برای مبارزه، فرار یا بی‌تحرک ماندن را کنترل کنند. آن‌ها ممکن است به‌جای فرار تشخیص دهند که بهترین اقدام در آن لحظه بی‌حرکت ماندن است. ممکن است جایی هم ترجیح دهند بی‌حرکت بمانند یا به مبارزه ادامه دهند. در هر صورت آن‌چه مهم است این است که آن‌ها هوش لازم برای انتخاب واکنش نیمه خودآگاه مناسب را دارند. اگر عصبانی شوند می‌توانند به آرامی صحبت کنند. اگر بترسند می‌توانند با ترس‌شان مقابله کنند.

هنگامی که ذهن نیمه‌ خودآگاه افراد تحت تأثیر ترس قرار دارد، طرز تفکر افراد متفاوت می‌شود. اگر ترسیده باشند ممکن است بگویند: “نمی‌توانم این کار را انجام دهم. اگر شکست بخورم چه می‌شود؟” یا “این کار بسیار مخاطره‌آمیز است.” این شخص را با فرد دیگری مقایسه کید که به‌طور ناخودآگاه در شرایط مبارزه قرار گرفته است و احتمالا می‌گوید: “به آن‌ها نشان می‌دهم. این کار را انجام خواهم داد فقط به این خاطر که ثابت کنم می‌توانم.”

بسیار مهم است که پیش از فکر کردن و تصمیم‌گیری، بیاموزیم که چگونه وضعیت نیمه خودآگاه ذهن را انتخاب کنیم. در ویتنام هر گاه که به‌طور نیمه خودآگاه ذهنم را برای جنگیدن آماده می‌کردم، احساس بهتری داشتم، بهتر پرواز می‌کردم و اعتماد به‌نفس بیش‌تری داشتم. هنگامی که در شرایط فرار و ترس قرار داشتم، افکارم وحشت‌زده بود. بنابراین پیش از آن‌که از بخش چپ و راست مغزتان استفاده کنید، ابتدا وضعیت بخش نیمه خودآگاه ذهن خود را مشخص کنید. (هوش مالی خود را افزایش دهید؛ نوشته‌ی: رابرت کیوساکی؛ مترجمین: سید محمد حسینی بهشتیان و امیر کامکار؛ ناشر: نوآور؛ ص ۲۴۳)

این کتاب جذاب رابرت کیوساکی جدا از آموزه‌های ساده، اثربخش و شگفت‌انگیزی که در مورد سرمایه‌گذاری و مدیریت مالی زندگی دارد، سرشار است از نکته‌های جذابی از این دست. از دست‌ش ندهید!

دوست داشتم!
۴

زندگی منهای روزمرگی (۶)

“… این موضوعی است که من خیلی با آن درگیرم. مثلا تو می‌روی سرکار و در محیط کار خیلی آدم محترم و معقولی هستی بعد توی تاکسی یک اتفاقی می‌افتد که اصلا فراموش می‌کنی کی هستی. درواقع آدم‌ها در موقعیت‌هایی خاص که برایشان پیش می‌آید جوهره‌شان را نشان می‌دهند، چون آن موقعیت خاص و نامتعارف عادت‌های تو را می‌شکند. تو طبق عادت آدم خوبی هستی اما به محض اینکه یک موقعیتی پیش می‌آید و این عادت را می‌شکند آن‌وقت معلوم می‌شود واقعا چه‌کاره‌ای. آن عادت به نظر من رمز ماشین‌شدن ماست. عادت، زندگی ما را تبدیل به ماشین کرده و باعث شده قابل پیش‌بینی بشویم و این قابل پیش‌بینی‌بودن خیلی بد است. بدترین اتفاق هستی به نظر من همین است که عادت‌های تو، تو را قابل پیش‌بینی کنند. این فاجعه است و تا جایی که من می‌بینم ما همه دچار این مسئله عادت هستیم و چقدر خوب است که یکی به هر وسیله‌ای که شد این عادت‌ها را بشکند.” (از گفتگوی شرق با منیرالدین بیروتی؛ این‌جا)

دوست داشتم!
۹

۱۲ عادت کوچک امروز برای دست‌یابی به موفقیت‌های بزرگ فردا

تجربه ثابت کرده که یکی از مهم‌ترین رازهای موفقیت همان ضرب‌المثل معروف “ره‌رو آن است که آهسته و پیوسته رود” است. این‌که هر روز حتما کاری کوچک در راستای رسیدن به موفقیت بزرگ و پایدار انجام دهی تا بدین شکل، کم‌کم به هدف مورد نظرت نزدیک شوی. این کار یعنی عادت کردن به انجام کارهای درست و انجام درست کارها؛ اما نه آن‌طور که ما فکر می‌کنیم: عادت‌ کردن یعنی ملال‌آور شدن زندگی. اتفاقا عادت‌های زیادی هستند که اگر سختی ابتدای مسیر عادت کردن به آن‌ها را بپذیریم، به ما هر روز حس سرشاری از انرژی و شور درونی می‌بخشند و همین حسِ درونی زیبا، عاملی است برای افزایش احتمال تکرار رفتار و عمل‌کردهای درست که در بلندمدت نتیجه‌ی آن تحقق رؤیاها و آرزوها است. خلاصه این‌که “قدرت عادت‌ها” را برای موفقیت را هیچ‌وقت دست کم نباید گرفت.

اما عادت‌های درست کدام‌اند؟ در حالت کلی پاسخ به این سؤال بستگی به خود شما و رؤیاها و آرزوهای‌تان دارد؛ اما برخی عادت‌های کوچک اما اثرگذار هستند که به‌کار همه‌ی ما برای حرکتِ اثربخش در مسیر رؤیاهای‌مان کمک می‌کنند. در این مطلب توضیحاتی درباره‌ی ۱۲ عادت از این‌گونه عادت‌‌ها (که فهرست‌شان را از  این‌جابرداشته‌ام)برای‌تان براساس تجربیات شخصی‌ام ارائه می‌کنم:

۱- خوش‌بینی: افراد خوش‌حال، معمولا افراد خوش‌بینی هستند. خوش‌بینی تمرین کردنی است!

۲- مراقبت از سلامتی: عقل سالم در بدن سالم است! تعارف که نداریم: همه‌ی ما عادت‌های نادرستی داریم که زمینه‌ساز مشکلات فیزیکی ما هستند؛ چیزهایی مثل: دیر خوابیدن، ورزش نکردن و … خوب است هر از گاهی کمی هم به فکر “سلامتی” این نعمت بزرگ خدای مهربان باشیم!

۳- ایجاد تعادل میان کار و زندگی: تجربه‌ی من می‌گوید که در اغلب مواقع ما برای فرار از انجام کارهای سخت به اتلاف وقت رو می‌آوریم و بعد، زمان استراحت‌مان را مجبوریم کار کنیم! نتیجه این‌که همیشه شلوغ و در حال کار هستیم. در بلندمدت این عادت‌ نادرست فرار از کار که وقت تفریح و با خانواده بودن و کتاب خواندن و فیلم دیدن و … را می‌گیرد نتیجه‌ای جز فرسودگی روحی و روانی و حتی جسمی ندارد.

۴- با دیگران همان‌گونه رفتار کن که دوست داری با خودت رفتار کنند: بدون شرح!

۵- بخشیدن دیگران را تمرین کن: می‌دانم که بسیار سخت است‌؛ اما کینه به‌دل گرفتن و ناراحتی باعث تغییر رفتار دیگران یا دنیای بیرونی نمی‌شود. با این سبک زندگی تنها خودمان را از بین می‌بریم.

۶- متنوع‌ کردن و عمق‌بخشی به روابط انسانی: آدم‌های اطراف شما روی تفکر و تصور شما و روی رفتار و عمل‌کرد شما و از همه مهم‌تر روی روحیه‌ی شما تأثیر مستقیم دارند. اگر فقط با آدم‌هایی شبیه به خودتان در ارتباطید، اگر آدم‌هایی منفی‌باف و منفی‌نگر در اطراف‌تان زیاد هستند و ده‌ها “اگر” دیگر از این نوع، حواس‌تان باشد که این‌ها نشانه‌های خطری بزرگ در مسیر موفقیت شما به‌ویژه در حوزه‌ی شغلی و حرفه‌ای هستند.

۷- نماد آن چیزی باشید که به آن معتقدید: دیگران چگونه می‌توانند به درستی افکار شما اعتماد کنند وقتی حتی خودتان به آن‌ها در عمل متعهد نیستید؟

۸- آن‌چه هستید را بپذیرید و برای به‌تر شدن تلاش کنید: شما با شخصیت و اثرگذاری‌تان روی زندگی دیگران ارزش‌گذاری می‌شوید. به‌تر نیست با خوبی و مهربانی‌تان در یادها بمانید؟ فراموش نکنید که بخش مهمی از جایگاه امروزی شما، نتیجه‌ی انتخاب‌ها و تصمیمات دیروز شما است. امروز، گذشته‌ی فردا است؛ از دست‌ش نده!

۹- از ایده‌ها و چالش‌های جدید استقبال کنید: تجربیات جدید ـ چه لذت‌بخش باشند و چه دردناک ـ زندگی را از مسیر روزمرگی خارج می‌کنند. خیلی وقت‌ها ما با پذیرش ایده‌ها و چالش‌های نو، هدف‌های نویی پیدا می‌کنیم، متوجه اشتباهات‌مان می‌شویم و یا مسیر جدیدی را برای حرکت به‌سوی اهداف‌مان کشف می‌کنیم.

۱۰- شور درونی‌ات را بیدار نگه دار: به ما زمان اندکی برای زندگی در این دنیای خاکی و فانی داده شده است. به‌تر نیست همین یک باری که قرار است زندگی کنیم، عمرمان را صرف خودمان و رؤیاهای‌مان کنیم؟

۱۱- شکرگذار باشید: متأسفانه ما آن‌قدر که حسرت نداشته‌ها و نشدنی‌ها را می‌خوریم، شکرگذار داشته‌ها و خوبی‌ها نیستیم. کشف جنبه‌های خوب زندگی، دل‌گرم‌کننده است. از قدرت آن غافل نشوید!

۱۲- مسیر موفقیت‌ات را خودت بساز: چرا که در غیر این‌صورت دیگری آن را خواهد ساخت!

دوست داشتم!
۱۳

به بی‌عادتی کاش عادت کنیم!

در سلسله درس‌های موفقیت شخصی و شغلی گزاره‌ها هفته‌ی پیش به این‌جا رسیدیم که ۵ اشتباه کلیدی در مسیر موفقیت ما کدام‌اند. اما یک اشتباه بسیار بزرگ باقی ماند که به‌دلیل اهمیت آن تشریح آن را به نوشته‌ی این هفته موکول کردم.

در مسیر موفقیت،”کی‌ام من؟” سؤالی کلیدی است که به‌واسطه‌ی اهمیت آن، چند هفته‌ای است که در این سلسله یادداشت‌ها روی آن گیر کرده‌ایم. سؤالی که همواره و از اولین روزهای خلق بشر در این کره‌ی خاکی، جزو بزرگ‌ترین سؤالات بشر در زندگی بوده و هنوز لاینحل باقی مانده است. شاهد این مسئله، عرضه‌ی هر روزه‌ی ده‌ها کتاب و دوره‌ی آموزشی و مقاله و … برای خودشناسی است. این تازه در صورتی است که پیش‌فرض “لزوم خودشناسی” را پذیرفته باشیم. چیزی که معمولا فراموش می‌شود! چه بسیار افرادی که با سودای رسیدن به موفقیت‌های یک شبه و کوتاه‌مدت، به‌سراغ راه‌حل‌هایی رفته‌اند که از پیش محکوم به شکست‌اند. شرکت در انواع و اقسام دوره‌های موفقیت، مصرف مداوم کتب و مجلات مرتبط با موفقیت و در بهترین حالت، امتحان مداوم قرص‌ها و کپسول‌های تجویز شده توسط آن‌ها، شکل‌های ظاهرا عاقلانه‌ی ماجرا هستند. در عمل متأسفانه می‌بینیم و می‌شنویم که توسل به سحر و جادو فال‌بینی و کف‌بینی و دعا گرفتن و چیزهایی شبیه آن‌ها چقدر در جامعه تبدیل به یک راه معمول برای رسیدن به هدف شده است. تازه گذشتم از شکل‌های معمول‌تر و سخیف‌تری مانند دروغ، تهمت، ریا، کلاه‌برداری و دیگر روش‌های غیراخلاقی برای رسیدن به هدف که خیلی از آن‌ها به اجبار یا آگاهانه به یک گزینه‌ برای موفقیت افراد و کسب و کارها تبدیل شده‌اند.

بگذریم. برگردیم به سراغ بحث اصلی‌مان. همیشه یکی از دغدغه‌های من این بوده که چرا در حوزه‌ی موفقیت (چه برای مدیران و سازمان‌ها و چه برای افراد) مطالب سطحی تا این حد پرطرف‌دارند و در مقابل مطالب عمیق چندان جدی گرفته نمی‌شوند. یک دلیل‌‌اش می‌تواند این باشد که مطالب جدی دیریاب‌اند و درک‌شان نیازمند تفکر و تأمل است و می‌دانیم که این دو از سخت‌ترین کارهای روزگار ما هستند

مدتی پیش اتفاقی متوجه موضوع دیگری شدم. وقتی برای خرید یک هفته‌نامه به‌کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی رفته بودم و همین‌طور که منتظر بودم نوبت‌م شود، شاهد خریدهای دیگران بودم: انواع و اقسام مجلات موفقیت. کمی به چهره‌ی آدم‌ها خیره شدم: آدم‌هایی در ظاهر خسته و ناشاد و نه‌چندان موفق. این قضاوت البته قطعا دارای اشکالاتی است؛ اما مرا به‌یاد چند سال قبل انداخت. زمانی که چند نفر دوست کاملا ناموفق داشتم که مشتری دائمی این نشریات بودند. همیشه با خودم فکر می‌کردم که وقتی خواندن این نشریات برای این آدم‌ها فایده‌ی عملی ندارد؛ چرا همیشه در حال این کار هستند؟ و حالا پاسخ آن “چرا” را فهمیده‌ام. این ماجرا دو علت دیگر هم دارد که در ظاهر خیلی هم مشخص نیستند:

  1. ما در زندگی‌مان این‌قدر زخم‌های نشدن و نرسیدن را خورده‌ایم که “امید” واژه‌ی ناآشنایی برای ماست. برای همین نیاز داریم که یک عامل خارجی مدام ما را قلقلک بدهد که “می‌شود و می‌توانیم؛ چون شد و توانستند!”
  2. از جایی به‌بعد هم به‌مصرف این چیزها عادت می‌کنیم؛ صرف نظر از این‌که چقدر برای‌مان مفیدند.

و همین دو علت پنهان هستند که مصرف بی‌رویه‌ی ادبیات موفقیت را برای ما خطرناک می‌کنند: این‌که صرفا بخوانیم و در عمل هیچ تأثیری از خواند‌ه‌های‌مان در زندگی‌مان نبینیم. این البته خودش می‌تواند یک نشانه هم باشد: اگر از این دست مطالب زیاد می‌خوانیم و تأثیری نمی‌بینیم، شاید لازم باشد تجدید نظری داشته باشیم.

حقیقت این است که هدف از یاد گرفتن اصول و مهارت‌های موفقیت، مدیریت، کار حرفه‌ای و هر چیز دیگری در زندگی ما این است که از آن‌ها در عمل استفاده کنیم. این‌که هفته‌ای یک بار یا ماهی یک بار یا سالی یک بار، کتاب و مجله‌ای را به‌دست بگیریم یا در سخنرانی یا کلاسی شرکت بکنیم، نباید صرفا برای تسکین دردهای‌مان باشد. باید تأثیری در عمل هم داشته باشد؛ و گر نه نه‌تنها زمان و هزینه (دو منبع کمیاب زندگی این روزها!) را صرف چیز بی‌هوده‌ای کرده‌ایم و در نهایت چیزی به‌دست نیاورده‌ایم. حالا اگر دوست دارید که این هزینه را بکنید و چیزی به‌دست نیاورید، اختیار با خود شماست. اما لطفا به صرف این هزینه بدون دست یافتن نتیجه عادت نکنید!

نکته‌ی مهم ماجرا این‌جاست که ما باید بین سه‌ گانه‌ی هزینه / لذت / نتیجه تعادلی برقرار کنیم تا بتوانیم خودمان را در مسیر درست موفقیت قرار دهیم. چقدر هزینه به چقدر لذت و چقدر نتیجه می‌ارزد؟ نقطه‌ی بهینه‌ی این تعادل در زندگی شما کجاست؟ یکی دیگر از کلیدهای موفقیت شما، یافتن پاسخ این سؤالات است. هفته‌ی آینده بیش‌تر در این مورد صحبت خواهیم کرد.

دوست داشتم!
۶

مقاله‌ی هفته (۳۴): هفت عادت صاحبان برجسته‌ی کسب و کارهای کوچک

ترجمه: علی نعمتی شهاب

زمانی که به‌ بازیگران فعال در هر صنعتی نگاه کنیم، عموما تعداد انگشت‌شماری از آن‌ها عملکردی فراتر از حد معمول دیگران دارند. دقیقا چه چیزی باعث می‌شود آن‌ها از از دیگران موفق‌تر باشند؟ در اغلب موارد، آن چیزی که این کسب و کارها را از دیگران متمایز می‌کند، کارهایی است که مدیر آن‌ها برای هدایت کسب و کارش انجام می‌دهد. بدیهی است که تبدیل شدن به یک صاحب کسب و کار برجسته بسیار مشکل است؛ چون هیچ دستورالعمل مخفی برای آن وجود ندارد. اما اگر یک روش تضمینی برای تبدیل شدن به یک صاحب کسب و کار کوچک موفق وجود داشته باشد؛ بدون شک شامل ۷ مورد زیر خواهد بود:

۱- آن‌ها مراقب خودشان هستند: صاحبان هوشمند کسب و کار، می‌دانند که عقل سالم در بدن سالم است. بنابراین به خوردن غذای سالم توجه زیادی دارند و زمان کافی را هم برای تحرک فیزیکی در نظر می‌گیرند. آن‌‌چه توسط بازنده‌گان دنیای کسب‌وکار، زیاده‌روی محسوب می‌شود؛ برای مدیران زیرک، ابزاری است برای نگهداری حیاتی‌ترین ابزارشان: ذهن‌شان.

۲-  آن‌ها خارج از کسب و کارشان هم زندگی دارند: صرف زمان بیش از حد برای تمرکز روی یکی از علاقه‌مندی‌ها اغلب به اصطکاک میان دیوارهای ذهن می‌انجامد (و می‌دانید که اصطکاک چقدر دردناک است! م.) پیش بردن متوازن جریان زندگی ـ یعنی کنار گذاشتن زمانی برای پرداختن به علائق غیرکاری ـ به‌معنای قرار دادن خودتان در معرض انگیزش‌های متنوع ذهنی است (که نمی‌دانید کدام‌شان ممکن است یک ایده‌ی بزرگ را در ذهن شما جرقه بزند) و به ذهن کاری شما هم استراحتی که پیش از تمرکز دوباره به آن نیازمند است را می‌دهد.

۳- آن‌ها چشم به آینده دارند: مدیران برتر کسب و کارهای کوچک، رهبران بزرگی نیز هستند. یک رهبر بزرگ بودن، نیازمند داشتن تفکری به‌اندازه‌ی کافی ژرف‌اندیش و رو به آینده است که بتواند خودش را به نقطه‌ای فراتر از دنباله‌روی از کسب و کارهای اثبات شده و روندهای بازار برساند. بهترین مدیران کسب و کارهای کوچک همواره ـ حتی در مسیرهای کوتاه و گام‌های کوچک ـ افرادی پیش‌گام هستند و اغلب، در طول مسیر کارشان چشمان‌شان را برای یافتن روش‌های جدیدی برای دستیابی به نتایج باز نگاه می‌دارند. منظور این است: شانس‌ها را بقاپید؛ اما حواس‌تان باشد که اگر تنها یک عامل برای اداره‌ی موفق یک کسب و کار کوچک وجود داشته باشد، همان اصل معروف “خواستن توانستن است” خواهد بود.

۴- آن‌ها منظم هستند: بعضی وقت‌ها داشتن ذهنی مملو از ایده‌های نوآورانه‌ی کسب و کار می‌تواند به پریشانی ذهنی بیانجامد. تفاوت میان افراد باهوشی که در اداره‌ی اثربخش کسب و کار خودشان نیز درمی‌مانند با کسانی که کنترل صنعت خودشان را به‌دست می‌گیرند، در داشتن ایده‌های عالی نیست؛ بلکه در این است که افراد دسته‌ی دوم به‌اندازه‌ی کافی منظم هستند تا دنبال اجرای این ایده‌ها را بگیرند. تدوین و رعایت یک برنامه‌ی زمان‌بندی دقیق برای برگزاری جلسات، دستیابی به فرجه‌های زمانی و اجرای طرح کسب و کار، همان چیزی است که شما را از دیگر صاحبان کسب و کارهای کوچک متمایز می‌کند؛ کسانی که بی‌نظمی آن‌ها را کور کرده است.

۵- آن‌ها روابط را رشد می‌دهند: زمانی که از بیرون به مدیریت یک شرکت نگاه کنیم، متوجه می‌شویم گیر افتادن در کارهای روزمره آن‌قدر آسان است که ممکن است حتی باعث شود سرتان را از روی میزتان بلند نکنید. اهمیت اختصاص دادن زمانی برای در ارتباط بودن با دیگران و داشتن تعاملات و بده‌بستان‌های حساب شده با مشتریان و اتحادیه‌های حرفه‌ای صنعت خودتان نمی‌تواند ارزش‌گذاری شود.

۶- آن‌ها تصمیم‌گیری می‌کنند: مدیران کسب و کارهای کوچک باید قاطع باشند. این امر، انتخابی نیست. درگیر هر کاری باشید ـ از مدیریت عملیات روزمره‌ی کسب و کار تا انتخاب اعضای هیأت مدیره ـ شغل شما به‌عنوان مدیر کسب و کار، راهبری و هدایت شرکت‌تان است؛ چیزی که معنای‌اش این است: تردید در تصمیم‌گیری کار نمی‌کند. توانایی تصمیم‌گیری به صورت مستقیم با حس اعتماد به‌نفس شما در ارتباط است؛ بنابراین اگر درگیر موقعیتی شدید که نمی‌توانید تصمیم بگیرید، ابتدا به خودتان یادآوری کنید که شما در آن حوزه یک متخصص برجسته هستید و بعد به شهود خودتان اعتماد کنید. اگر تصمیم خاص روی میز شما به بخش‌هایی از کسب و کارتان مربوط است که تخصصی در آن‌ها ندارید، تصمیمی که باید بگیرید، انتخاب مشاوری است که از شما در آن زمینه آگاهی بیش‌تری دارد.

۷- آن‌ها چربی‌های اضافی را می‌سوزانند: مالکان فعال کسب و کارها کسانی هستند که به‌صورت دائمی در حال ارزیابی بخش‌های مختلف کسب و کارشان هستند: کدام بخش می‌تواند ساده‌تر و سرراست‌تر شود؛ از جمله این‌که کدام تأمین‌کننده یا فروشنده‌ی مواد اولیه و تجهیزات را می‌شود کنار گذاشت تا جا برای تأمین‌کنندگان بهتر باز شود یا کدام کارها را می‌شود به کارهای کوچک و ساده‌تری شکست. دانستن این‌که چگونه زمان، نیروی انسانی و منابع مالی شرکت‌تان در سازمان توزیع می‌شود ـ و توجه دائمی به اثربخش نگاه داشتن این توزیع منابع تا حد امکان ـ یکی از مهم‌ترین ابزارهای مدیران کسب و کارهای کوچک برای برنده شدن در بازار رقابتی است.

منبع

دوست داشتم!
۸
خروج از نسخه موبایل