در حسرت و آرزو …

در شهر زشت ما،

اين‌جا که فکر کوته و ديواره ي بلند،

افکنده سايه بر سر و بر سرنوشت ما،

من سال‌هاي سال،

در حسرت شنيدن يک نغمه‌ي نشاط،

در آرزوي ديدن يک شاخسار سبز،

يک چشمه، يک درخت،

يک باغ پرشکوفه، يک آسمان صاف،

در دود و خاک و آجر و آهن دويده‌‌‌ام …

فريدون مشيري

نویسنده: علی نعمتی شهاب

ـ این‌جا دفترچه‌ی یادداشت‌ آن‌لاین یک جوان (!؟) سابقِ حالا ۴۰ و اندی ساله است که بعد از خواندن یک رشته‌ی مهندسی، پاسخ سؤال‌های بی پایان‌ش در زمینه‌ی بنیادهای زندگی را در علمی به‌نام «مدیریت» کشف کرد! جوان‌دلی که مدیریت را علم می‌داند و می‌خواهد علاقه‌ی شدیدش به این علم را با دیگران هم تقسیم کند!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

خروج از نسخه موبایل