نگاهي به “هيچ”

امروز بالاخره بعد از چند هفته که به دلايلي نمي‌شد، فيلم “هيچ” را به تماشا نشستم. من کار قبلي عبدالرضا کاهاني ـ يعني بيست ـ را نديده‌ام بنابراين نمي‌توانم “هيچ” را با آن مقايسه کنم. فعلا هم خيلي حوصله نقد نوشتن ندارم؛ پس براساس نگاه خود کاهاني، در اين‌جا “نگاه‌”‌هايي دارم به اين فيلم:

1- راست‌اش بيش از هر چيز نگاه عجيب کاهاني به مردان جامعه براي‌ام جالب بود که به شکلي غريب با حرف‌هاي اين روزهاي خانم شادي صدر هم‌سويي داشت! مرداني که يا بظي‌غيرت‌ و بي‌عرضه‌اند (عادل ـ احمد مهران‌فر) يا بي‌تفاوت نسبت به دنياي ديگران (نادر ـ مهدي هاشمي) يا در ظاهر غيرتي و مرد خانواده هستند و در خلوت‌شان دنبال فيلم “نرم” (!) و از آن بدتر همين که بوي پول به مشام‌شان رسيد سريعا دنبال تجديد فراش مي‌روند!

2- زنان فيلم هم جملگي زناني مظلوم و درد کشيده هستند که تحت ظلم و ستم بي‌پايان مردها قرار دارند. در اين ميان ليلا (نگار جواهريان) که دختري تقريبا امروزي و مستقل است وصله ناجوري است ميان زنان داستان!

3- نگاه به شدت اغراق‌آميز کاهاني به زندگي پايين‌ترين سطوح جامعه را ـ به‌ويژه در سطح گفتار و رفتار ـ اصلا دوست نداشتم. به نظرم اغراق و نگاه کاريکاتوري هم بالاخره حدي دارد که از آن بالاتر، داستان را غيرقابل باور مي‌کند. و اين يکي از نقايص عمده داستان “هيچ” است.

4- شروع و ميانه داستان “هيچ” از آن داستان‌هاي کاروري است که آخرش آدم به خودش مي‌گويد: خوب که چي؟ اما از نظر من پايان‌بندي داستان هيچ اصلا خوب نيست. يکي از دلايلي اصلي که “به همين سادگي” ميرکريمي را دوست داشتم پايان باز داستان‌اش بود. اما کاهاني يک پايان به شدت تلخ و در عين حال باز را انتخاب کرده است؛ در حالي که من وقتي “نادر” شناسنامه و دفترچه بانک به دست از خانه خارج شد، فکر کردم داستان تمام شده است (و به‌ترين نقطه پايان هم همين‌جا بود.) اما يک اشکال ديگر در اين پايان‌بندي به ظاهر روشن وجود دارد: اگر پايان فيلم، باز نيست چرا تماشاگر فقط فرجام يکتا (باران کوثري) را در فيلم مي‌بيند؟ از آن بدتر اين‌ سؤال است که چرا در خانواده‌اي از قشر پايين و سنتي جامعه که در آن نشانه‌هاي غيرت‌مندي به شدت مشاهده مي‌شود (تذکرات مکرر مادر خانه يعني عفت به دخترش ليلا در مورد حجاب را به ياد بياوريد)، وقتي اعضاي خانواده شب به خانه مي‌آيند و غيبت‌ دخترشان را مي‌بينند، هيچ واکنشي نشان نمي‌دهند؟ اصلا من نمي‌فهمم براساس چه منطقي ليلا نامزدش را از خود مي‌راند و به راحتي هر چه تمام‌تر بدون توجه به تلاش‌هاي مادر و برادرهاي‌اش، براي امرار معاش به تن‌فروشي روي مي‌آورد؟ از آن گذشته چه بر سر محترم (پانته‌آ بهرام) که شوهر هوس‌ران‌اش او را از خانه بيرون کرده مي‌آيد؟

براساس همين سؤال‌هاي بي‌پاسخ است که من واقعا منطق داستان “هيچ” را نفهميدم. شايد منظور کارگردان هماني بوده که جايي از فيلم عفت مي‌گويد: “هيچ” نداشتن خانواده عفت در اول فيلم با “هيچ”  نداشتن‌شان در آخر فيلم از زمين تا آسمان متفاوت است! (نقل به مضمون)

5- چقدر تعداد صحنه‌هايي که در حالت عادي در سينماي ايران شايد 10 درصدش هم قابل نمايش نيست در اين فيلم زياد بود. تأکيد چند باره بر خاموش کردن چراغ‌ها در شب توسط هم‌سران چند خانواده مختلف فيلم (!)، تعبير فيلم “نرم” (که من نفهميدم چرا معادل آن واژه معروف گرفته شده است) و بازي کردن صابر ابر با موهاي نامزدش ليلا فقط چند نمونه بود! کاهاني هم مثل ده‌نمکي رانتي دارد؟

6- بازي‌هاي بازي‌گران واقعا عالي است؛ مخصوصا مهدي هاشمي، مهران هاشمي (بيک) و به‌ويژه پانته‌آ بهرام (محترم) که واقعا استثنايي است (درآوردن لکنت‌زبان “محترم” واقعا فقط کار بازي‌گري چون خانم بهرام بود.) تصويربرداري کار ـ مخصوصا استفاده از کرين در لوکيشن بسيار کوچک فيلم ـ نيز بسيار عالي بود. موسيقي کارن همايون‌فر هم بسيار خوب بود.

7- خانه‌اي که لوکيشن فيلم بود واقعا دوست‌داشتني بود. حسرت چنين خانه‌اي را دارم …

دوره آموزشي راهبري و مديريت فاوا

شرکت حاسب سيستم به زودي اولين دوره‌ آموزشي جامع راهبري و مديريت فاوا را مبتني بر استانداردهاي COBIT ، ITIL و ISO 20000 برگزار مي نمايد. جزييات دوره اين‌جا.

توصيه‌هايي به مديران از زبان يک کارشناس

چند روز پيش مطلبي ترجمه کردم در مورد نحوه کار کردن با يک مدير بد. حالا در اين پست مي‌خواهم براساس تجربه خودم در اين چند سال توصيه‌هايي را براي مديران از زبان يک کارشناس بنويسم. در واقع در اين پست مي‌خواهيم ببينيم مديران چه کارهايي را به‌تر است انجام دهند و چه کارهايي را نه. طبعا اين نوشته براساس مباحث رفتار سازماني و اصول ارتباطي نوشته نشده و ادعايي هم در مورد علمي بودن ندارد. صرفا مجموعه‌اي است از تجربيات من در مورد کار کردن به‌عنوان يک کارشناس و دقت در رفتارهاي مديراني که با آن‌ها  کار کرده‌ام و مطالبي که اين‌ور و آن‌ور خوانده‌ام. خوب برويم سر اصل مطلب:

1- ياد بگيريد که چطور درست تصميم بگيريد و مسئوليت تصميم‌تان را هم به‌عهده بگيريد: براي اولي مهم‌ترين و اصلي‌ترين راه ياد گرفتن اصول روان‌شناسي تصميم‌گيري و شناخت خطاهاي تصميم‌گيري است. حتي اگر مدير نيستيد ياد گرفتن اين مباحث از نان شب براي‌تان واجب‌تر است! (بعضي‌هاي‌اش را در ادامه مي‌نويسم.) دومي هم بيش‌تر يک تعهد اخلاقي است.

2- هيچ وقت يک تصوير ثابت از فرد در ذهن‌تان نسازيد: آدم‌ها هر روز تغيير مي‌کنند. از آن بدتر اين است که شما در روزهاي کار اول فرد يا براساس يک عملکرد نسبتا خوب يا حتي عالي در يک مقطع زماني تصويري بسازيد و بخواهيد هميشه بر مبناي آن در مورد فرد قضاوت کنيد. (حالا توهم زدن در مورد فرد را فاکتور گرفتم!) حواس‌تان باشد آدم‌ها نقاط ضعف و قوت دارند. هنر شما به‌عنوان مدير استفاده اثربخش از نقاط قوت آدم‌ها است و بازخور دادن در مورد نقاط ضعف فرد است.

3. هيچ وقت احساسات را در تصميم‌گيري دخالت ندهيد: از اين يکي بيش از هر چيزي در دوران کاري‌ام ضربه خورده‌ام. احساس شما در مورد من کارشناس، احساس شما در مورد يک موضوع يا احساس شما در مورد فرد ديگر ربطي به تصميمي که مي‌خواهيد بگيريد ندارد. خيلي روراست مي‌گويم که بيش‌ترين نمودش اين است که وقتي فردي بايد سازمان را ترک کند و شما دل‌تان به حال‌اش مي‌سوزد؛ چون ممکن است دودش به چشم همه برود و تنها يک نفر قرباني نشود (همان چيزي که احسان اين‌جا نوشته.)

4. هميشه براي دريافت خروجي کار فرد با توافق خودش زماني را مشخص کنيد: اگر اين کار را نکنيد، ممکن است هيچ وقت خروجي را نگيريد! ترجيح شخصي من اين است که در اين فاصله زماني مديرم مدام از من نپرسد که کار به کجا رسيد.

5. انتظارات‌تان چه از نظر رفتاري و چه از نظر کاري به صورت شفاف براي فرد مشخص کنيد و مطمئن شويد فرد منظورتان را دقيقا درک کرده است: من نمي‌توانم بپذيرم مديري که با ايشان کار مي‌کنم بدون اين‌که به من بگويد از من چه مي‌خواهد، از من ايراد بگيرد که شما آن‌جوري که من مي‌خواهم نيستي.

6. مختصر و مفيد حرف بزنيد! لازم نيست يک موضوع را از هزار ديدگاه مختلف توضيح دهيد يا براي‌اش صد تا دليل بياوريد. ساده و مؤثر و کوتاه حرف بزنيد! حوا‌س‌تان باشد که طرف مقابل‌تان هم از درک و شعور برخوردار است!

7. در انتخاب واژه‌هاي‌تان دقت کنيد: گاهي يک واژه از نظر شما اشکالي ندارد، اما در عمل عکس‌اش رخ مي‌دهد! اين موضوع خيلي حساس است. پيشنهاد مي‌کنم براي درک اين موضوع ادبيات داستاني را خيلي دنبال کنيد تا بتواني موقعيت‌هاي مختلف مواجهه انسان‌ها با يکديگر را به‌تر درک کنيد.

8. ادب آداب دارد: باور کنيد ياد گرفتن و عمل کردن به اصول ابتدايي آداب معاشرت اصلا بد نيست!

9. بين آدمي که خوب کار مي‌کند و بقيه فرق بگذاريد و اجازه بدهيد همه اين را بفهمند: بدون شرح!

10. نقد عملکرد کنيد و نه نقد شخصيت: نقد شخصيت رفتار تهاجمي فرد و نهايتا دعوا را در پي دارد!

11. ياد گرفتن اصول علمي مديريت: هر چند شايد مديران براساس نظريه مهارت‌هاي سه گانه مديريت براساس سطح سازماني‌شان نياز به سطوح متفاوتي از مهارت فني، انساني و نظري دارند؛ اما اين بدان معنا نيست که نبايد از اصول و ابزارهاي مديريت سر در بياورند. به‌ خصوص در يک شرکت مشاوره مديريت، آشنايي علمي با مديريت ضروري است. پس به‌روز بودن را فراموش نکنيد!

12. هيچ وقت پشت کارشناس‌تان را در برابر کارفرما يا افراد بالادست خالي نکنيد: باور کنيد کوچک‌ترين حمايت شما، در عملکرد افراد زيردست شما بسيار تأثيرگذار است.

13. يادتان باشد که فقط شما زندگي شخصي و مشکلات آن را نداريد: زيردستان‌تان هم زندگي خارج شرکت دارند. البته اين به معناي آن نيست که به افراد اجازه دهيد هميشه هر ضعف، اشتباه يا تأخيري را به بهانه مسائل شخصي توجيه کند.

14. مرز صميميت و رفتار حرفه‌اي را براي زيردستان‌تان مشخص کنيد: يکي از عوامل اصلي پاره‌پاره شدن سازمان و ايجاد گروه‌هاي غيررسمي همين است.

فعلا همين‌ها به ذهن‌ام مي‌رسد. اگر چيز ديگري به ذهن‌ام رسيد همين‌جا اضافه مي‌کنم.

من و کوله‌پشتي‌ام

آيدا در اين پست درباره اين نوشته که اگر خداي نکرده زلزله بيايد و بخواهد از بين کل وسايل‌اش چند تا را انتخاب کند و بريزد توي کوله‌پشتي کوچک همراه‌‌اش چه چيزهايي را انتخاب مي‌کند. من پيشنهاد کردم که اين موضوع يک بازي وبلاگي شود. حالا خودم شروع مي‌کنم به اين اميد که بقيه ادامه دهند!

خوب اگر يک روز قرار باشد از بين وسايل‌ام چند تايي را انتخاب کنم چه مي‌کنم؟ فکر کنم اول از همه قرآن جيبي و حافظ و گلستان سعدي‌ام را بردارم. بعدش مي‌روم سراغ دفترچه‌هاي يادداشت‌‌ام که هر چيزي را که جالب باشد يا ايده‌هايي که به نظرم مي‌رسد را در آن‌ها مي‌نويسم و حالا چند جلدي شده‌اند! موسيقي هم که حتما در آن شرايط لازم است؛ پس ام پي تري پليرم را هم بر مي‌دارم تا با موسيقي‌هاي استاد شجريان از داخلي‌ها و ياني از خارجي‌ها آرام شوم. بعد آلبوم عکس کوچک‌ام را گوشه‌اي مي‌گذارم تا هميشه از ياد روزهاي خوش دور و نزديک انرژي بگيرم. نمي‌دانم امکان برداشتن لپ‌تاپ‌ام را هم دارم يا نه؛ ولي خوب اگر باشد که عالي است!

خوب همين‌ها ديگر براي من کافي است. حالا تمام آن‌چه در زندگي‌ام مهم است توي کوله‌پشتي‌ام هست!

از دوستان وبلاگ‌نويسي که اين‌جا را مي‌خوانند خواهش مي‌کنم که اين بازي را ادامه دهند. مثلا سماع، شيث، در جستجوي معنا، امين، علي‌رضاي پرنده پرواز، علي رضاي آن يار خواهد آمد، احسان، امير، آزاده و هر کسي که تمايل داشته باشد.

پي‌نوشت 1 ـ از همه دوستان عزيزي که حضورا و مجازا تولد اين‌جانب را تبريک گفتند، تشکر مي‌کنم. ايشالا در تولدهاي‌تان جبران مي‌کنم!

پي‌نوشت 2 ـ خانم اکبري به‌عنوان اولين نفر در مورد کوله‌پشتي‌شان نوشته‌اند. از اين‌جا بخوانيد.

پي‌نوشت 3ـ نوشته امين عزيز را در اين مورد از اين‌جا بخوانيد.

پاره‌هايي در باب يک تولد 26 سالگي

1. به همين زودي و به همين سادگي يک سال ديگر هم گذشت و فقط چند ساعتي مانده تا وارد 26 سالگي شوم. اين يک سال گذشته مثل برق و باد گذشت و چه گذشتني! فکر مي‌کنم در اين يک سال، بيش از يک سال‌هاي قبل از آن بزرگ شدم و البته بيش از همان يک سال‌هاي مذکور (!) نزديکي پيري و مرگ را احساس کردم …

2. اين يک سال همراه بود با تجربه‌هاي شيرين و تلخ؛ پر از دغدغه‌ها و مسئله‌ها، بيش‌تر رنج بود و درد و در کنارش، خوشي و شادکامي‌هايي هر چند اندک! و مگر زندگي انسان چيزي غير از اين‌ها است!؟

3. هر سال که مي‌گذرد وقتي به شب و روز تولدم مي‌رسم تمام ذهن‌ام معطوف اين مي‌شود که چه‌ها نکرده‌ام و چقدر فرصت پيش‌ رو در زندگي محدود است! چه کتاب‌هايي که نخوانده‌ام، چه فيلم‌هايي که نديده‌ام، چه کارهايي که نکرده‌ام و چه لذت‌هايي که از زندگي‌ام نبرده‌ام! خوب چه مي‌شود کرد؟ حسرت‌ها و فرصت‌ها دو روي يک سکه‌اند که هر وقت يکي باشد ديگري نيست و نهايت‌اش هم اين است که آدم شانه‌اش را بالا بياندازد و به اين فکر کند که خيالي نيست؛ هنوز فرصت هست!

4. دو سال پياپي است که دوستي را از دست مي‌دهم. از دست دادني که هنوز براي‌ام باور کردني نيست! تلخي و دردي که سوزش آن تا ته ته قلب آدم را براي هميشه آزار مي‌دهد. ونتيجه‌اش هم باز ياد اين‌که چه‌ها نکرده‌ام و چقدر فرصت پيش رو اندک است …

5. آيا زندگي تنها تلخي و رنج است؟ خوب مسلما نه! يادم هست که پارسال با يک واسطه سؤالي براي‌ام مطرح شد: آيا از زندگي‌ات لذت مي‌بري؟ آن آدمي که اين سؤال را پرسيده بود سبک زندگي من براي‌اش عجيب بود و لابد، از همين جهت اين‌گونه فکر کرده بود كه من از زندگي‌ام لذت نمي‌برم! مدتي اين مسئله ذهن‌ام را به خودش مشغول کرده بود تا بالاخره جواب‌اش را يافتم: خوشبختي در زندگي يعني همين لذت‌هاي کوچک روزمره زندگي آدم در کنار هم: لذت همراهي با خانواده، لذت دوستي، لذت کتاب خواندن، لذت فرهنگ و ادب و شعر و قصه و موسيقي، لذت درس خواندن و دانش‌جو بودن و البته اگر شرايط بگذارد، لذت کار کردن!

6. در زمان نااميدي‌ها و دردها و رنج‌ها هميشه خدا را پشتيبان خود ديده‌ام. اين يک سال تجربه خوبي بود از حضور هر روزه خداوند در زندگي‌ام. فهميدم که راه نجات، ايمان و توکل به اوست و زندگي هر انسان، مملو است از معجزاتي که اغلب چنان کوچک‌اند که آدم نمي‌بيندشان!

7. مدت‌ها است دل‌داري‌ام به خودم در لحظات سخت زندگي اين دو بيت شعر حافظ است:

هر دم از اين نالم که فلک هر ساعت / کندم قصد دل ريش به آزار دگر

باز گويم نه در اين حادثه حافظ تنها است/ غرقه گشتند در اين باديه بسيار دگر …

باور کنيد جواب مي‌دهد!

8. خوش باشيد و از زيباترين و بهشتي‌ترين ماه‌ سال ـ اردي‌بهشت ـ لذت ببريد! ببخشيد که اين‌قدر تلخ نوشتم.

شکست

هميشه شکست‌هايي را که به آدم يادآوري مي‌کنند کيست و کجاست و با امکانات و توانايي‌ها و محدوديت‌هاي‌اش بايد چه انتظاري از زندگي داشته باشد دوست داشته‌ام؛ اما چه مي‌شود کرد که اغلب شکست‌ها از گونه‌اي ديگرند …

وقتي تو نيستي …

امروز دوم ارديبهشت ماه، سالروز تولد شاعر دلتنگي‌ها و عاشقانه‌ها قيصر امين‌پور است؛ شاعري که در ميان شاعران معاصر بيش‌ترين دلبستگي را در من ايجاد کرده است. کسي که هر چند عمر کوتاه او حسرت هميشگي را بر دل دوست‌داران‌اش گذاشت؛ اما آثارش آن چنان زيبا و دل‌انگيزند که گذشت زمان هيچ‌گاه آن‌ها را و ياد خود قيصر را کهنه نخواهد کرد.

به مناسبت اين روز قطعه‌اي از شعرهاي‌اش را با صداي زيباي خودش از آلبوم فاصله دکتر محمد اصفهاني تقديم‌تان مي‌کنم. روح‌اش شاد و يادش گرامي باد.

وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم
عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم
باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند
نه باید ها
هر روز بی تو روز مباداست
آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آیینه ها که دعوت دیدارند
دیدارهای کوتاه
از پشت هفت دیوار
دیوارهای صاف
دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو
دیوارهای من
دیوارهای فاصله بسیارند
آه..
دیوارهای تو همه آیینه اند
آیینه های من همه دیوارند

گوگل ريدر چگونه فيدهاي صفحه اول را انتخاب مي‌کند؟

گوگل ريدر را که مي‌شناسيد؟ سرويس فوق‌العاده گوگل براي خواندن خوراک‌ سايت‌ها و وبلاگ‌ها که اين روزها با ويژگي‌هاي اجتماعي‌اش ـ به خصوص قابليت‌هاي به دوست‌يابي، اشتراک‌گذاري نوشته‌ها و کامنت‌گذاري ـ حسابي علاوه بر کارکردهاي معمول‌اش حسابي دارد جاي شبکه‌هاي اجتماعي فيلتر شده در ايران ـ به‌ويژه فيس‌بوک ـ را مي‌گيرد. در مورد اين سرويس نکات جالبي به نظرم مي‌آيد که بعدا در مورد آن‌ها بيش‌تر خواهم نوشت.

اما موضوع اين پست همان سؤالي است که عنوان آن است. اين سؤال مدت‌ها است براي من به‌عنوان يکي از عشاق و معتادان اين سرويس فوق‌العاده گوگل مطرح است که بر چه اساسي فيدهايي که در صفحه اول نمايش داده مي‌شوند توسط گوگل ريدر برگزيده مي‌شوند؛ چون دقيقا با يک تولرانس کم همان وبلاگ‌ها و سايت‌هايي را که من مي‌خواهم حتما از به‌روز بودن‌شان با خبر باشم هميشه درصفحه اول‌ام ديده مي‌شوند. براي پيدا کردن پاسخ اين سؤال اول وب فارسي و انگليسي را گشتم و جواب‌ام را نيافتم. بنابراين آستين‌هاي‌ام را بالا زدم و در يک دوره زماني چند ماهه رفتار گودرم را زير نظر گرفتم تا ببينم چه اتفاقي دارد مي‌افتد. خوب حالا نتايج مطالعات (!) خودم را در اين‌جا منتشر مي‌کنم.

به نظر مي‌رسد گودر براساس سه معيار فيدهاي صفحه اول را انتخاب مي‌کند:

1- فرکانس مطالعه يک فيد توسط شما: طبيعي است که وقتي شما به وبلاگ يا سايتي علاقه داريد بيش‌تر به آن فيد مراجعه مي‌کنيد. بنابراين هر چقدر تعداد مراجعات شما به يک فيد در يک بازه زماني (احتمالا ماهانه؛ حدس‌ام اين است که شايد دقيق نباشد) بيش‌تر باشد، احتمال راه يافتن آن فيد به صفحه اول بيش‌تر است.

2- زمان اضافه شدن يک فيد به گودر شما: وقتي يک فيد جديد را به گودرتان وارد مي‌کنيد؛ فرض بر اين گذاشته مي‌شود که شما آن فيد را دوست داريد. بنابراين تا حدود يک هفته (اين يکي را مطمئن‌ام!) به‌روز شدن آن فيد در صفحه اول نمايش داده مي‌شود و اگر شما در آن يک هفته به آن فيد التفات بفرماييد، گودر آن فيد را در دسته فيدهاي شماره يک (فيدهاي مورد علاقه شما) طبقه‌بندي مي‌کند.

3- فرکانس به‌روز شدن فيد: هر چقدر فيد با فاصله زماني کم‌تري (يا به عبارت به‌تر سرعت بيش‌تري) آپديت شود، گودر فرض را بر اهميت بيش‌تر آن فيد مي‌گذارد و آن را در صفحه اول نمايش مي‌دهد. البته اين در صفحه اول ماندن در صورت تداوم مي‌يابد که آن فيد پرآپديت (!) براي شما هم به همان اندازه‌اي که گودر فکر مي‌کند، مهم باشد!

خوب دانستن اين الگوريتم به چه دردي مي‌خورد؟ متأسفانه گوگل اين امکان را به کاربران نداده که خودشان فيدهايي را که مي‌خواهند در صفحه اصلي نمايش داده شوند، انتخاب کنند. بنابراين يک راه خوب براي از دست ندادن به‌روز شدن وبلاگ‌ها و سايت‌هاي مورد علاقه‌مان ـ مخصوصا وقتي گودر شلوغي داريم که صدها فيد را در بر مي‌گيرد ـ تغيير فرکانس مراجعه‌مان به فيد آن‌ها است.

پي‌نوشت ـ بعد از نوشتن اين پست از طريق کامنت يک دوست ناشناس فهميدم که اتفاقا گوگل اين امکان را فراهم کرده که فيدهاي صفحه اول را انتخاب کنيم. اگر وارد صفحه تنظيمات گودر شويد و در همان تب اول ـ يعني Preferences ـ در قسمت Start Page مي‌توانيد تعيين کنيد که کدام پوشه (يعني همان پوشه‌هايي که فيدهاي‌تان را در آن دسته‌بندي کرده‌ايد) به‌عنوان صفحه اول نمايش داده شود. اگر Home را انتخاب کنيد، اين پست هم‌چنان معنادار است؛ ولي مي‌توانيد فيدهاي مورد نظرتان را در يک پوشه خاص جمع کنيد و آن را به‌عنوان صفحه اول برگزينيد! من که خودم Home را تغيير نمي‌دهم!

چگونه يک رئيس بد را تحمل کنيم؟

احتمالا همه ما در زندگي کاري‌مان با رؤساي بد روبرو شده‌ايم؛ کساني که انگار زاده شده‌اند براي اذيت و آزار قشر مظلوم کارمندان و کارشناسان بي‌پشت و پناه! يک رئيس بد لزوما يک آدم اخموي بداخلاق نيست. در واقع مي‌توان گفت عموما يک رئيس بد يکي يا چند تا از ويژگي‌هاي زير را دارد:

  • علاقه شديدي به کنترل کردن آدم‌هاي زير دست‌اش دارد و نمي‌خواهد به آن‌ها در کارشان آزادي بدهد؛
  • رفتاري زشت و زننده دارد؛
  • کارهاي محوله به زيردستان‌اش را با شيوه‌اي پرخاشگرانه عوض مي‌کند؛
  • به شيوه‌اي سرد، با حفظ فاصله و غيردوستانه با ديگران رفتار مي‌کند؛
  • تصوير شما و سازمان را در ذهن ديگران خراب مي‌کند؛
  • کم‌مايه و ضعيف است؛
  • ساکت نمي‌شود! (واي واي واي از اين يکي!)
  • براي شغلي که در آن قرار گرفته يا چالش پيش رو آدم مناسبي نيست.

حالا اگر با رئيس بدي مواجه شديم چه بکنيم؟ شايد اولين راه‌حل اين باشد که سازمان را ترک کنيم و ترجيح بدهيم از دست جناب رئيس فرار کنيم! اما از آن‌جايي که خيلي از رئيس‌ها شبيه هم هستند و البته آمار رؤساي بد هم در “مملکتي که داريم” کم نيست؛ شايد خيلي وقت‌ها فرار کردن باعث بدتر شدن وضع شود! بنابراين به‌تر است برخي تکنيک‌ها و تاکتيک‌هاي مواجهه و مديريت رؤساي بد را ياد بگيريم تا در جاي خودش از آن‌ها بهره بگيريم:

  • صبر و حوصله و سعه صدر خود را بالا ببريد! (خدا کمک‌تان کند!!!) نگذاريد مسائل بي‌اهميتي مثل رفتار جناب رئيس شما را درگير خود کند. شما که بر مبناي سوابق او مي‌دانيد در اغلب موقعيت‌ها چطور رفتار خواهد کرد چرا در عمل عصباني و شگفت‌زده مي‌شويد؟
  • حجم مناسبي از اطلاعات را با کيفيتي مناسب فراهم کنيد که واکنش‌هاي نامطلوب را کاهش دهد؛
  • روي همکاري‌هايي که مي‌توانيد انجام دهيد و تفاوت‌هايي که مي‌توانيد در کار ايجاد بکنيد تمرکز کنيد (البته يادتان باشد اين کار را با شيوه‌اي انجام دهيد که رئيس‌تان سوء استفاده نکند و کارتان سخت‌تر نشود!)
  • خودتان را با درک اين موضوع که همان‌ قدر که شما رفتار بد او را مي‌شناسيد، بقيه هم از بدرفتاري او خبر دارند، راحت کنيد! اين جور چيزها پنهان نمي‌مانند. اما اگر ديگران رفتارهاي جناب مدير را مسئله‌ساز نمي‌دانند، آن وقت نتيجه بگيريد که واقعا اشکال از محل کارتان است و به‌تر است همان گزينه “فرار” را در برابر “قرار” برگزينيد!
  • روشي را براي لذت بردن از کارهايي که انجام مي‌دهيد بيابيد. اگر اجازه بدهيد که رفتار بد رئيس‌تان روي شور و شوق، تمرکز و روحيه شما تأثير منفي زيادي بگذارد، بايد کم‌کم به فکر “نقشه ب” باشيد. و حتي اگر تصميم گرفتيد به دنبال کار ديگري بگرديد، تا وقتي که کار جديد را پيدا کنيد راحت و خوشحال باشيد و از کارتان لذت ببريد.

موفق باشيد!

منبع

درس هایی از شرکت Infosys

مطلب‌ام به‌عنوان نويسنده مهمان وبلاگ امير مهراني عزيز درباره شرکت اينفوسيس هند.

پي‌نوشت: مدتي است که نوشتن در زمينه مشاوره فناوري اطلاعات با رويکرد مديريتي به دغدغه‌ام تبديل شده است. از آن‌جايي که وبلاگ‌ها و سايت‌هاي زيادي در اين زمينه در دنياي وب فارسي زبان در حال فعاليت نيستند، سعي مي‌کنم از اين پس بيش‌تر در اين حوزه‌ها بنويسم.
خروج از نسخه موبایل