لينک‌هاي هفته (2)

خوب ديشب کمي تنبلي کردم و به جاي‌اش ام‌روز لينک‌هاي هفته را مرور مي‌کنيم:

6 کليد براي موفقيت در هر کاري

منتخبي از جملات استيو جابز

کارگاه‌هاي پاييزه‌ي فانتازيو در مجتمع فني تهران

بحث و گفتگو: آيا خانم‌ها در بحث‌ها و فعاليت‌هاي تخصصي کم‌رنگ هستند؟

بازي وبلاگي (احسان اردستاني سه نوشته‌ي خوب خودش را انتخاب کرده)

BPMN استاندارد مدل کردن فرايندهاي کسب و کار

پراجکت 2010

10 حادثه‌ي مهم در فناوري اطلاعات

چگونه ویدئوی بهتری برای بلاگمان بسازیم؟

خبرخوان‌هاي مديريتي (فيد مجموعه‌ي وبلاگ‌هاي تخصصي مديريتي فارسي)

شمسي‌ کردن تاريخ‌ها در پراجکت

ويدئوي معرفي کتاب: رهبر 360 درجه

خوب براي خالي نبودن عريضه چند لينک مهم گودر گزاره‌ها را هم مرور مي‌کنيم:

بهبود مستمر فرايندها به روايت اکسنچر

پيمايش شرکت مشاوره‌ي ديلويت در مورد وضعيت صنعت آي‌تي در سال 2009

ساختن فرايندهاي ساده‌تر و اثربخش‌تر منابع انساني

قسمت‌ قبل:

برای دیدن لینک‌های کلیه‌ی قسمت‌ قبل، می‌توانید به این‌جا مراجعه بفرمایید.

 

لينک‌هاي هفته (1)

قبلا اين‌جا از وضعيت بد خواندن نوشته‌هاي تخصصي در دنياي وب فارسي نوشتم. براساس مطالب آن‌ پست، فکر مي‌کنم که معرفي همين اندک نوشته‌هاي تخصصي، يکي از وظايف اصلي مايي است که در اين زمينه ادعا داريم. بر همين اساس پنج شنبه شب‌ها لينک‌‌هاي مطالب خوبي را که در طول آن هفته خوانده‌ام، در يک پست مرور مي‌کنم. اين هم قسمت اول:

معرفي کتاب سازمان 2.0

روش قيمت‌گذاري براساس مدل ون وستندورپ (وبلاگ آقاي پرويز درگي از اساتيد به نام بازاريابي)

مزيت رقابتي شرکت‌هاي معروف IT

اينترنت در سازمان

پارتي‌بازي 2.0

کنفرانس Agile 2010

قسمت‌های بعد (!):

برای دیدن لینک‌های کلیه‌ی قسمت‌های بعد، می‌توانید به این‌جا مراجعه بفرمایید.

 

مفاهيم مديريتي به زباني تازه!

اين سازماني که ما الان داريم در آن‌جا پروژه اجرا مي‌کنيم پر است از آدم‌هاي بانمک. حرف‌ها و ديدگاه‌هاي مديران‌ و کارشناسان‌اش جالب است. قبلا اين‌جا و اين‌جا به دو موردش اشاره کردم. هفته‌ي پيش با يکي از مديران‌شان صحبت مي‌کرديم که مفاهيم و اصطلاحات مديريتي را به زبان تازه‌اي بيان مي‌کرد و براي‌شان معادل‌هاي جالبي مي‌آورد. اين هم چند نمونه‌اش:

  • استراتژي: قرآن مجيد سازمان!
  • مديرعامل: قبله‌ي عالم!
  • واحد برنامه‌ريزي: پيامبر سازمان!
  • تبعيض سازماني: آپارتايد سازماني.
  • مشاوران سازمان: 118 سازمان!
  • شناخت وضع موجود: تاريخ‌نگاري و تحليل تاريخ.

اولي شخصا براي من خيلي خيلي جالب بود!

مخاطب متخصص يا عام؟

پژمان اين‌جا از اين نوشته که چرا نوشته‌هاي تخصصي در فضاي وب فارسي چندان مورد استقبال واقع نمي‌شوند. راست‌اش اين نکته از مدت‌ها قبل دغدغه‌ي من بوده و درباره‌اش خيلي فکر کردم.  چند نکته در اين زمينه به نظرم مي‌رسد که اين‌جا مي‌نويسم.

اول بگويم منظورم از تخصصي نوشته‌هايي است که به نوعي به جنبه‌هاي فني و تکنيکي يک کار اشاره مي‌کنند، به صورت جدي به نقد و تحليل يک موضوع مي‌پردازند يا دستورالعمل‌هايي براي اصلاح رفتارها يا عملکرد به‌تر ارايه مي‌کنند و … بديهي است که از نظر من وبلاگ‌هايي که آموزش‌هاي عمومي و ترفندهاي رايانه‌اي ارايه مي‌کنند، از اخبار عمومي دنياي آي‌تي مي‌نويسند و … وبلاگ تخصصي محسوب نمي‌شوند.

خوب با اين مقدمه مي‌رسيم به نکات مورد نظر من:

1. اول از همه بايد مخاطب نوشته‌هاي‌مان را مشخص کنيم. پژمان که در مورد آي‌تي و کارآفريني مي‌نويسد، امير که در مورد کاربردهاي سازماني آي‌تي مي‌نويسد، من که در مورد آي‌تي و مديريت مي‌نويسم؛ بايد فکر کنيم مخاطب ما کيست؟ به نظرم خيلي نبايد انتظار داشته باشيم که مخاطبان نوشته‌هاي ما چندان گسترده باشند. چرا؟ به چند دليل:

  • مخاطبان براي چه دنبال نوشته‌هاي تخصصي مي‌روند؟ معلوم است ياد گرفتن. چه تعدادي از ماها نياز به ياد گرفتن را در خودمان احساس مي‌کنيم؟ چند نفر از ما فکر مي‌کنيم که همين که از دانشگاه فارغ‌التحصيل شديم ديگر همه‌چيزدان شده‌ايم و لازم نيست چيز جديدي ياد بگيريم؟ چند نفر از ما حتي به خودمان زحمت مي‌دهيم که در مورد موضوع کارمان لااقل هفته‌اي يک مقاله بخوانيم؟ آمار فاجعه‌بار کتاب‌خواني و از آن بدتر، مطالعه‌ي کتاب‌هاي تخصصي خيلي در اين زمينه حرف براي گفتن دارد.
  • اينترنت هنوز براي تقريبا همه‌ي ما يک محل تفريح است و نه محلي براي کار و مطالعه‌ي جدي. همين گودري که پژمان گفته را نگاه کنيد. در ميان هم‌گودري‌هاي من تعداد کساني که مطالب تخصصي مي‌خوانند و هم‌خوان مي‌کنند به انگشتان يک دست هم نمي‌رسد. اين صفحه را هم ببينيد: پرطرف‌دارترين وبلاگ‌هاي گودر ايراني. انتظار ندارم يک وبلاگ تخصصي را در اين صفحه ببينم، ولي به شکل جالبي وبلاگ‌هاي پرطرف‌دار يا مينيمال هستند يا سياسي‌نويس (و بعضي‌هاشان مثل مکتوب آقاي مهاجراني هم که به دليل نويسنده‌اش اين‌قدر پرطرف‌دار هستند.) در اين فهرست تنها وبلاگي که به نوعي مي‌توان آن را تخصصي دانست وبلاگ يک پزشک آقاي دکتر مجيدي است که البته در مورد آن بعدا به نکته‌اي اشاره خواهم کرد. نکته‌ي جالب‌تر اين‌جا است که من افراد متخصصي را مي شناسم که اصلا دنبال نوشته‌هاي تخصصي نمي‌روند!
  • پرطرف‌دار بودن مينيمال‌ها مخصوصا نکته‌ي بسيار جالبي است و نشان از اين دارد که آدم‌ها اغلب حوصله‌ي خواندن يک متن طولاني‌تر از يک خط و دو خط را ندارند! من مينيمالي نوشته‌ام که بالاي 300 تا لايک خورده و مطلب تخصصي را هم با ساعت‌ها وقت گذاشتن نوشته‌ام که دريغ از حتي يک دونه لايک!
  • کساني هم هستند که مي‌خوانند ولي به دلايلي که خودشان مي‌دانند خيلي نمي‌خواهند اثري در فضاي مجازي از خودشان به جاي بگذارند (من چند نفري را مي‌شناسم.) اين دسته هم مي‌شوند مخاطبان خاموش!

2. غير از کم بودن يا خاموش بودن مخاطبان وبلاگ‌هاي تخصصي يک نکته‌ را نبايد فراموش کنيم. تخصصي نوشتن در دنياي وبلاگ‌هاي فارسي به نسبت ساير ژانرهاي وبلاگ‌ها، سابقه‌ي چنداني ندارد. خود پژمان جزو قديمي‌هاي اين عرصه است، اما اغلب وبلاگ‌هاي تخصصي که من بنابر حوزه‌ي تخصص و علاقه‌ام مي‌شناسم سابقه‌شان به دو سه سال مي‌رسد. بنابراين با توجه به قديمي‌تر بودن وبلاگ‌هاي عمومي مثل وبلاگ‌ يک پزشک نبايد انتظار داشته باشيم که مخاطبان زيادي وبلاگ ما را بشناسند.  همين سابقه‌ي کم، شناخته شده نبودن و جا نيفتادن تخصصي نوشتن و خواندن براي فعالان وب فارسي معضلي است که خودش جاي بحث زيادي دارد. ضمنا اين را هم بگويم که من خودم به وبلاگ‌هاي به نظر خودم عمومي علاقه‌ي زيادي دارم و مخصوصا نوشته‌هاي دکتر مجيدي را هميشه مي‌خوانم، هم‌خوان مي‌کنم و لايک مي‌زنم. حرف‌ام در اين‌جا چيز ديگري است.

3. نگاهي به همين گودر بياندازيم. فکر مي‌کنيم ضريب نفوذش در ميان کاربران ايراني وب چقدر است؟ از اين بين چند نفر فعال هستند؟ راست‌اش هيچ راهي براي برآورد اين تعداد وجود ندارد جز تخمين زدن.

  • براي تخمين زدن کل کاربران اين صفحه (پرطرف‌دارترين فيدها) به ما کمک مي‌کند. پرطرف‌دارترين فيد، وبلاگ دکتر مجيدي است که با 12512 دنبال‌کننده. خوب مني که در زمينه‌ي رشته‌ام مديريت يا در مورد کاربردهاي سازماني آي‌تي مي‌نويسم بايد انتظار داشته باشم چند نفر از اين آدم‌ها مديريت‌خوانده يا آي‌تي خوانده يا حتي مدير باشند که به نوشته‌هاي من علاقه نشان بدهند؟
  • تازه اين کل کاربران است. تعداد کاربران فعال به نظرم نبايد حتي به هزار نفر برسد. من معمولا نوشته‌هاي پرلايک را چک مي‌کنم ببينم چند تا لايک خورده‌اند. بيش‌ترين تعداد لايکي که من تا الان ديده‌ام، حدود 700 لايک خورده بود. راه ديگر تخمين کاربران فعال، دقت به اسامي کاربران کامنت‌گذار است. اسم‌هاي مشابه در آيتم‌هاي هم‌خوان شده فراوان هستند. باز هم همان سؤال بالايي: انتظار داريم از اين کاربران فعال، چند نفر مخاطب مطلب تخصصي باشند؟

4. شخصا معتقدم که کيفيت خوانندگان مهم است نه تعدادشان. براي من مهم است چند متخصص نوشته‌ام را بخوانند تا هزار تا کاربر عادي. البته به اين هم معتقدم که نوشته‌ي خوب و کاربردي خوانده مي‌شود. در همين وبلاگ نه چندان شناخت شده در سطح وب، چند نوشته هيت بالاي 2000 داشته‌اند. بنابراين مي‌نويسم و هم‌چنان مي‌نويسم تا همان چند مخاطب معدود اما دوست‌داشتني، وبلاگ‌ام را بخوانند!

5. با همه‌ي اين اوصاف يک چيزي حسابي حرصم را مي‌آورد. نکته‌اي که امير هم يک بار در موردش نوشته بود: اين‌که نوشته‌‌اي را با زحمت تمام بنويسي و بقيه به راحتي هر چه تمام‌تر کپي پيست کنند بدون اشاره به منبع‌اش. يک وقت‌هايي مطالب داراي هيت بالاي‌ام را گوگل مي‌کنم و غير از آدم‌هاي بي‌اخلاقي که در مثلا وبلاگ‌هاي‌شان کارم را کپي پيست کرده‌اند (و بامزه يکي‌شان با پررويي‌ تمام نوشته بود اين مطلب نياز به ويرايش داشت و ويرايش کردم!!!)، از کساني به شدت شاکي هستم که مطلب را در فوروم‌ها کپي پيست مي‌کنند و شونصد تا تشکر هم در آن فوروم بابت کپي پيست مطلب ديگري مي‌گيرند!

6. نکته‌ي آخر هم معرفي چند وبلاگ تخصصي که من دنبال مي‌کنم:

شهرام کريمي در يادداشت‌هاي صنايعي که متأسفانه تعطيل شده در مورد مديريت منابع انساني؛

دکتر حامد قدوسي که البته بيش‌تر در مورد فاينانس مي‌نويسد ولي خوب مطالبي که در حوزه‌ي مديريت مي‌نويسد هميشه خواندني و آموزنده است؛

احسان اردستاني در مورد مشاوره‌ي مديريت به‌ويژه استراتژي؛

دکتر علي سرزعيم که در زمينه‌ي اقتصاد و گاهي مديريت مي‌نويسد؛

امير مهراني در مورد تکنولوژی، مدیریت، خلاقیت و سوشیال مدیا؛

پانته‌آ ديداري در مورد کارآفريني و مسائل مديريتي يک شرکت تازه تأسيس؛

احمد شريفي در مورد آي‌تي و مهندسي صنايع؛

پژمان در مورد آي‌تي و کارآفريني؛

دکتر نويد غفارزادگان در مورد ديناميک سيستم‌ها؛

به‌انديش در مورد روان‌شناسي سازماني و مديريت منابع انساني؛

مجيد آواژ (روزنوشت‌هاي بهساد) در مورد مديريت يک شرکت مشاوره‌ي آي‌تي؛

افشين دبيري در مورد مديريت منابع انساني؛

پروفايل برنامه‌ريزي نادر خرامي‌راد در مورد مديريت و کنترل پروژه؛

دکتر علي دادپي هم که اقتصادي‌نويس است ولي از نوشته‌هايي که گه‌گاه در مورد مديريت مي‌نويسد بسيار بهره برده‌ام.

دکتر حجت قندي هم که اقتصادي‌نويس است و عالي مي‌نويسد!

علي رضا اسم رام که در مورد کاربردهاي سازماني آي‌تي و مهندسي نرم‌افزار مي‌نويسد؛

دکتر صادق روزبهي که در مورد مديريت پروژه مي‌نويسد (بسيار وبلاگ خوبي است و من دارم آرشيوش را مي‌خوانم و چيز ياد مي‌گيرم.)

فعلا همين‌ها به ذهنم مي‌رسد. اين مطلب به دنبال تحليل رفتار خوانندگان وبلاگ‌هاي تخصصي بود. حتما در يک مطلب جداگانه به تخصصي نوشتن خواهم پرداخت.

سيستم‌ها و آدم‌ها

جلسات ما در سازماني که ديروز در مورد ايده‌هاي مديرعامل‌اش نوشتم ادامه دارد و نکات جالبي را از مديران سازمان مي‌شنويم. از جمله امروز يکي از مديران سازمان به نکته‌ي جالب و عجيبي اشاره کرد (چيزي که به نظرم بيماري بسيار شايعي در سازمان‌هاي ايراني است.) او مي‌گفت زماني در سازمان ما سيستم مديريتي درستي براي فلان کار طراحي شد، اما آدم‌هاي مناسبي مسئول اجراي آن سيستم نشدند. نتيجه اين شد که آن سيستم در عمل شکست خورد. مديران ارشد سازمان در تحليل علت شکست سيستم به اين نتيجه رسيدند که سيستم اشتباه بوده و بنابراين براي حل مشکل، سيستم را به صورت کلي کنار گذاشتند!

ايده‌هاي يک آقاي مديرعامل

يکي از جذاب‌ترين بخش‌هاي کار مشاوره براي من، نشستن پاي حرف‌هاي مديران کهنه‌کار سازمان‌ها است؛ به‌ويژه مديراني که رشته تحصيلي‌شان مديريت نيست و به‌ويژه‌تر (!) آن‌هايي که رشته‌شان فني مهندسي است. اين افراد گاهي براساس تجربيات‌ و امتحان‌ها و خطاهايي که در مديريت خود داشته‌اند، به نکاتي اشاره مي‌کنند که در هيچ کتاب مديريتي پيدا نمي‌شوند. امروز شانس اين را داشتم که پاي صحبت‌هاي يک مديرعامل کهنه‌کار بنشينم و ايده‌هاي جالب ايشان را در مديريت شرکت‌شان بشنوم. چند تا از جالب‌ترين‌هاي‌اش (که البته طبعا بيش‌تر به درد مديران عامل مي‌خورد!) اين‌ها است:

ـ سيستم خوب / بد با هر کيفيتي وقتي ايجاد شد، بايد حتما اساس کار قرار گيرد و خارج از محدوده‌ي آن کاري انجام نشود.

ـ وقتي مدير جديدي وارد يک سازمان مي‌شود، براي موفقيت نيازمند سيستم‌ها و ساختارهاي مديريتي و پشتيبان است.

ـ براي مديري که از ابتداي عمر يک سازمان همراه آن بوده، با سيستم يا بدون سيستم کارش را پيش مي‌برد. اما با اين حال باز هم براي موفقيت بلند مدت سازمان ـ به‌ويژه وقتي که ديگر آن مدير در سازمان نباشد ـ چاره‌اي جز ايجاد و به‌کارگيري سيستم‌هاي مورد نياز نيست!

ـ براي موفقيت يک مدير در سازمان نياز به شرايط زير است:

  • مدير بايد درآمد مناسبي داشته باشد؛
  • مدير بايد ابزارهاي مناسبي را در اختيار داشته باشد؛
  • مدير بايد حداکثر وقت ممکن را صرف سازمان کند؛
  • مدير بايد افراد درست را در آغاز کار انتخاب کند و سپس هم‌واره ـ به‌ويژه در بدترين شرايط ـ از آن‌‌ها حمايت کند؛
  • مدير بايد نسبت به رعايت اصول اخلاق حرفه‌اي توسط خودش و کارکنان سازمان به شدت حساس باشد.

ـ براي نجات شرکت‌هاي بحران‌زده مدير بايد ابتدا سنسورهاي مناسبي را تعريف کند و سپس از اين سيستم کنترلي استفاده نمايد؛ اما در نهايت کنش‌ها و واکنش‌هاي درست مدير است که پيروزي را در پي خواهد داشت.

ايده‌هاي جالبي است که مي‌شود روي‌شان فکر کرد. به نظرم نکات اول تا سوم خيلي قابل تأمل هستند. نظر شما چيست؟

رقص فيل‌ها ـ يک نگاه کلي

در اين يک ماه و اندي اخير که مشغول مطالعه‌ي کتاب عالي رقص فيل‌ها بوده‌ام چندين بار در مورد چيزهايي که از اين کتاب آموخته‌ام نوشته‌ام. اين بار مي‌خواهم از يک ديدگاه کلي به اين کتاب نگاه کنم و بگويم که چرا از نظر من، خواندن اين کتاب براي همه‌ي مديران و کارشناسان رشته‌هاي مديريت و آي‌تي و رايانه ضروري است.

لويي گشنر مي‌خواهد در اين کتاب به ما نشان بدهد که فيل‌ها هم مي‌توانند برقصند! يعني چه؟ يعني تحول در هر زماني و در هر سازماني با هر اندازه‌اي (حتي در شرکتي جهاني مثل آي‌بي‌ام) امکان‌‌پذير است. روح کتاب گشنر همين است و بس؛ اما بيش از آن چگونگي ايجاد اين تغيير استراتژيک براي نجات آي‌بي‌ام است که اهميت دارد.

گشنر بعد از گرفتن MBAاش، کار را در شرکت مشاوره‌ي معروف مک‌کنزي شروع مي‌کند؛ اما پس از مدتي به اين نتيجه مي‌رسد که مي‌خواهد کارش نتيجه‌اي عملي داشته باشد (قابل توجه ما مشاورها؛ در مورد شرکتي به عظمت مک‌کنزي اين حرف را مي‌زند) و در نتيجه وارد کار اجرايي مي‌شود. در طول سال‌ها در سمت‌هاي مديريتي به‌ويژه مديرعاملي شرکت‌هاي کوچک و بزرگي ايفاي نقش مي‌کند تا بالاخره، نجات آي‌بي‌ام به او محول مي‌شود.

گشنر وقتي وارد آي‌بي‌ام مي‌شود، از رايانه و صنعت فناوري اطلاعات هيچ نمي‌داند ـ چيزي که البته براي او ضرورتي هم ندارد؛ چرا که او به جاي آن مي‌داند که چطور بايد فيل بزرگ آي بي‌ام را به رقص درآورد! خوب او چطور اين کار را انجام مي‌دهد؟ گشنر سه گام اساسي را براي تحول آي‌بي‌ام بر مي‌دارد:

1- ارزيابي وضع موجود: به محض انتصاب به سمت مديرعامل و رئيس هيأت مديره، گشنر از مديران ارشد آي‌بي‌ام مي‌خواهد که گزارشي را در مورد وضعيت موجود واحد تحت هدايت خود تهيه کنند. اين گزارش شامل مواردي چون: اقدامات در دست انجام، حوزه‌ي محصولات يا خدمات ارايه شده به مشتريان، وضعيت مالي واحد مورد نظر، پيش‌بيني در مورد آينده‌ي آن، مشکلات و مسائل موجود واحد و … بود. اين گزارش‌ها در کنار يکديگر تصويري نسبتا کامل را از وضعيت موجود آي بي‌ام پيش روي آقاي گشنر مي‌گذارند. در کنار اين خود گشنر نيز دست به کار مي‌شود و با ملاقات با مشتريان و حتي رقبا و بازديد از بخش‌هاي مختلف شرکت، سعي مي‌کند تصوير کامل‌تري را از وضعيت موجود براي خودش بسازد.

2- تدوين استراتژي: شاه‌کار گشنر به نظر من اين‌جا است. اين نقطه‌اي است که گشنر تمام تجربه‌ي مديريتي خود را به کار مي‌گيرد تا جهت‌گيري‌هاي شرکت‌اش را اصلاح کند. گشنر مي‌گويد که تا قبل از ورود وي به آي‌بي‌ام، راه‌کار نجات اين شرکت تجزيه‌ي آن به شرکت‌هاي کوچک‌تر و فروش آن‌ها بود. واحدهاي مختلف که هر يک بخشي از سبد محصولات  آي‌بي‌ام را تأمين و ارايه مي‌کردند، به صورت جزيره‌اي به فعاليت مي‌پرداختند. هيچ‌کس، از خروجي کار ديگري با خبر نبود و حتي بدتر اين‌که، اصلا اهميتي هم به آن نمي‌داد. گشنر در برابر اين چالش چه کرد؟ دو تصميم اساسي گرفت:

الف ـ مزيت رقابتي آي بي‌ام در ارايه‌ي محصولات و خدمات جداگانه‌اي نيست که هر يک ممکن است توسط تأمين‌کنندگان بزرگ و کوچک با کيفيت به‌تري تأمين شوند. آي‌بي‌ام در يکپارچه‌سازي اين محصولات و خدمات و ارايه‌ي راه‌حل‌هاي واقعي براي مشکلات مشتري تخصص دارد و بايد از تجزيه‌ي آن خودداري کرد. در عين حال بايد ارتباط واحدهاي مختلف سازماني را به خوبي برقرار نمود تا همه در چارچوب زنجيره‌ي ارزش کلان شرکت به فعاليت بپردازند.

ب ـ انتخاب پورتفوليوي درست محصولات: جذاب‌ترين بخش کتاب براي من همين بخش بود. حدود دو ماه پيش در کلاس درس استراتژي‌مان دو جلسه به بررسي چگونگي انتخاب پورتفوليوي محصولات در شرکت‌ها با بررسي ماتريس معروف BCG گذشت. دست آخر نتيجه‌ي همه‌ي ما همراه با استاد بسيار نازنين درس اين بود که اين ماتريس در عمل کاملا وابسته به بينش افراد استفاده‌کننده از آن دارد و نمي‌توان براساس آن براي همه‌ي موقعيت‌ها نسخه‌ پيچيد. کيس خاصي هم در اين زمينه در دسترس‌مان نبود تا آن را بررسي کنيم. اين مشکل باقي بود تا وقتي که گشنر در اين بخش به من ياد داد که انتخاب پورتفوليوي محصولات يعني چه. او ابتدا ساختار کلي سبد محصولات صنعت IT را مشخص مي‌کند و در مرحله‌ي بعد، به سه سؤال پاسخ مي‌دهد:

ـ  آي‌بي‌ام در کدام بخش‌ها داراي مزيت رقابتي است؟؛

ـ  آي‌بي‌ام در کدام بخش‌ها نبايد دست به فعاليت بزند؟ (يا مزيت رقابتي ندارد يا براي‌اش به صرفه نيست)؛

ـ جايگاه بخش‌هاي منتخب در ايجاد زنجيره‌ي يکپارچه‌ي خدمات و محصولات آي‌بي‌ام کجاست؟

پاسخ اين سه سؤال در کنار هم به گشنر و مديران آي‌بي‌ام مي‌گويد که چه تغييراتي را بايد در کجاي آي‌بي‌ام ايجاد کنند. يکي از خروجي‌هاي جالب اين فرايند تصميم‌گيري استراتژيک، فروش برخي از واحدهاي آي‌بي‌ام به شرکت‌هاي رقيب است که گشنر با وجود تمامي فشارها اين کار را مي‌کند. به نظرم کيس آي‌بي‌ام در زمينه‌ي انتخاب پورتفوليوي محصولات آن‌قدر جالب و کاربردي است که بايد حتما در کلاس‌هاي درس برنامه‌ريزي استراتژيک مورد بررسي قرار بگيرد.

3- تحول فرهنگي: فرهنگ آي‌بي‌ام فرهنگي بسيار خاص با ويژگي‌هاي جالب و عجيبي است. سومين گام گشنر براي تحول آي‌بي‌ام ايجاد تغيير در فرهنگ اين شرکت است. از آن‌‌جايي که اين بخش کاملا خاص آي‌بي‌ام است من خيلي به اين قسمت نمي‌پردازم و به نظرم بايد در اين زمينه در هر شرکتي مطابق با شرايط آن عمل نمود.

اين سه گام، سفر تحول سازماني آي‌بي‌ام به سمت و سويي است که بتواند در عين حفظ ماهيت فيل‌گونه‌ي خود، همانند يک آهوي گريزپاي در صحنه‌ي ميدان صنعت IT برقصد و پيش برود. گام‌هايي بسيار ساده و در عين حال جذاب و کاربردي.

در کنار يادگيري تحول سازماني، سبک رهبري گشنر نيز نکات بسيار جالبي براي آموختن در خود دارد که به چند نکته از آن‌ها اشاره مي‌کنم:

1. اعلام اعتماد شرکت به کارکنان: گشنر از هر فرصتي براي اعلام اين موضوع استفاده مي‌کند؛ چه در سخنراني‌هاي‌اش، چه در نامه‌هاي‌اش به کارکنان، چه در مصاحبه‌هاي مطبوعاتي‌اش و خلاصه در هر جا و هر مکان (عجيب اين‌که حتي به پرسنل تعديل شده نيز گفته مي‌شود ما به شما اعتماد داريم، ولي الان براي شما کاري نداريم!)

2. هميشه کارکنان بايد اول باخبر شوند: گشنر در تمام طول دوران کاري‌اش در آي‌بي‌ام به اين اصل متعهد بود که هميشه هر خبر و اطلاعاتي در مورد شرکت، بايد حتي اگر شده يک ثانيه زودتر از افراد بيرون سازمان به گوش کارکنان سازمان برسد.

3. مديريت ارشد به صورت مستقيم در دسترس همه‌ي کارکنان است: اين يکي هم واقعا از آن بخش‌هايي بود که از آن به شدت لذت بردم. گشنر از همان روز اول کاري‌اش، از طريق اي‌ميل با تمام پرسنل شرکت ارتباط مستقيم برقرار مي‌کند و ديدگاه‌هاي‌ مديريتي‌اش، اخبار شرکت و ساير اطلاعات مهم را از اين طريق به اطلاع همه‌گان مي‌رساند؛ بدون اين‌که کوچک‌ترين مانعي اين ارتباط را مخدوش سازد. بخشي از اين‌ نامه‌ها، در پيوست يک کتاب به صورت دسته‌بندي شده آمده‌اند‍. اين دسته‌بندي نشان مي‌دهد که از نظر گشنر، کاربردهاي مکاتبات مديريت ارشد با درون سازمان خود چيست. در عين حال بخش‌هاي بسيار جذابي در اين نامه‌ها هست که واقعا خواندن‌شان براي من تکان‌دهنده بود؛ از جمله تقدير از يک همکار تازه در گذشته و بخش مهمي از نامه‌ها که به فعاليت‌هاي آي‌بي‌ام در روزهاي بعد از واقعه‌ي يازدهم سپتامبر مي‌پردازد و روح بزرگ انسان‌هايي را نمايش مي‌دهد که حاضر بودند براي کمک به ديگران، دست به چه کارهايي بزنند.

4. ره‌بر نقش مربي را در سازمان دارد: گشنر يک جمله‌ي بسيار جالب در اين زمينه دارد که مضمون آن اين است: ره‌بر بايد بگذارد زيردست‌ خودش توپ را در ميدان بازي به دست آورد؛ آن وقت به او بگويد: «خوب حالا توپ در دست توست؛ من چه کمکي مي‌توانم به تو بکنم تا توپ را گل کني!؟»

مطالعه‌ي اين کتاب را به همه‌‌ي شما توصيه مي‌کنم.

فرمول‌هاي سازنده‌ي عمل‌کرد انسان‌ها

فرقي نمي‌کند در يک سازمان مشغول کار باشيد، دانش‌جو باشيد يا در خانواده‌ نقشي را برعهده داشته باشيد. همه جا شما مشغول انجام کارهايي هستيد که خروجي‌هايي دارند. عملکرد چيست؟ خروجي کار شما! و هر جا خروجي وجود داشته باشد بحث سنجش و ارزيابي آن هم پيش مي‌آيد: ارزيابي عملکرد، سنجش ميزان فاصله‌ي اين خروجي‌ها است با هدف‌ها و بايدها (وضعيت واقعي در برابر وضعيتي که بايد به وجود مي‌آمده.)

من اين‌جا خيلي با روش سنجش عملکرد کاري ندارم. مي‌خواهم به شما نشان بدهم که عمل‌کرد از چه اجزايي تشکيل مي‌شود تا بتوانيد با تغيير آن‌ها، عمل‌کرد خودتان را به‌بود بخشيد. اين‌جا ما سه فرمول ساده داريم:

عمل‌کرد = توانايي × انگيزش (به معناي تلاش)

در اين فرمول داريم:

توانايي = استعداد × آموزش × منابع

انگيزش = تمايل × تعهد

جالب است که از اجزاي عمل‌کرد، تنها دو عامل از دست ما بيرون است: استعداد و منابع؛ و ساير اجزا، تا حدود زيادي در اختيار خود ماست. هر چند تمايل را ممکن است بتوان به عوامل انگيزشي سازمان نيز مرتبط کرد، اما به نظرم اگر واقعا کارمان را دوست داشته باشيم تمايل هم خود به خود پديد مي‌آيد. تعهد هم کاملا يک موضوع اخلاقي است. مي‌ماند آموزش که به نظر مي‌رسد مهم‌ترين شاخص به‌بود عمل‌کرد انسان باشد: ياد گرفتن!

خيلي وقت‌ها فکر مي‌کنم که بزرگ‌ترين دليل عمل‌کرد ضعيف من در بخش‌هايي از زندگي کاري‌ام ندانستن است و بس! من نمي‌دانم که چطور بايد کاري را انجام داد، تئوري مربوط به موضوعي را نمي‌دانم، کارفرما از من انتظاري دارد که يا بلد نيستم انجام بدهم‌‌اش و يا بدتر از آن اصلا آن موضوع را نشنيده‌ام! و … اين اواخر براي کاري مشغول جمع‌آوري ليستي از دانش‌هاي مورد نياز يک مشاور مديريت بوده‌ام و مدام دراين حيرت که: تا بدين جا رسيد دانش من / که بدانم همي که نادانم!

براي به‌بود عمل‌کردمان چاره‌اي نداريم جز اين‌که ياد بگيريم و ياد بدهيم، کتاب و مجله و مقاله مرتبط با کارمان را بخوانيم واز اينترنت به جاي گودربازي (رونوشت به خودم) استفاده‌ي مفيد بکنيم. اين عملي‌ترين راه‌حل به‌بود عمل‌کرد ما در زندگي‌مان است. خلاصه اين‌که بايد ياد بگيريم تا به‌روز باشيم!

توليد محتوا براي!؟

هر کسي حتي اگر مديريت هم نخوانده باشد حتما اصطلاح «مشتري ـ مداري» به گوشش خورده است. در دنياي رقابتي امروز، توليد در هر بازاري بدون توجه به خواسته‌ها و نيازهاي مشتري محکوم به شکست است؛ البته طبعا نه در ايراني که به دليل انحصار در بسياري از بازارها، اصلا مشتري اهميتي ندارد! اما حداقل در دنياي مجازي که تا حدودي بازار رقابت براي ديده شدن و خوانده شدن داغ است، مي‌شود به اين موضوع توجه کرد. بسياري از ما هر روز چيزهايي مي‌نويسيم و مي‌خوانيم و از طريق وبلاگ نوشتن و «هم‌خوان کردن» در گودر آن‌ها را انتشار مي‌دهيم. اما يک سؤال اساسي اين است که خوب دليل اين همه نوشتن و گودربازي چيست؟ چند پاسخ براي اين سؤال به ذهنم مي‌رسد:

1. دوست داريم اثري از خودمان به جا بگذاريم! (جاودانگي کوندرا را بخوانيد حتما!)

2. دوست داريم ديگران را در لذت خوانده‌ها و شنيده‌ها و ديده‌ها و انديشه‌هاي‌مان شريک کنيم.

3. دوست داريم که با نوشتن در حوزه‌ي تخصصي‌مان، دانسته‌هاي‌مان را به ديگران ياد بدهيم.

4. اصلا فقط دوست داريم خودمان را در دنياي بي در و پيکر آن‌لاين خالي کنيم و لاغير و اصل هم مهم نيست که محتواي توليد شده توسط ما براي سايرين هم مفيد يا لذت‌بخش است يا خير (خوب گاهي آدم واقعا دلش مي‌خواهد يک چيزي بنويسد و خودش را خالي کند.)

5. ترکيبي از موارد فوق.

براي خودم گزينه‌ي 5 پاسخ درست است؛ هر چند روي 2 و 3 خيلي تأکيد دارم. اين دو گزينه کاملا بر لزوم مشتري داشتن محتواي توليد شده توسط من وبلاگ‌نويس و آن ديگري گودر‌نويس (!) و هر کس ديگري که مي‌نويسد و در فضاي آن‌لاين و آفلاين منتشر مي‌کند (از جمله: روزنامه‌نگاران محترم) تأکيد دارند. اما دريغ که بسياري از ما اصلا به اين موضوع توجه نمي‌کنيم و به اين فکر مي‌کنيم که اين‌که من از چيزي لذت مي‌برم يعني لزوما بقيه هم بايد از آن لذت ببرند (رونوشت به خودم در مورد گودر!) و از آن بدتر اين‌که بقيه بي‌خود مي‌کنند خوش‌شان نيايد و اصلا براي من مهم نيست و اين‌جور استدلال‌هاي مزخرف.

و همين مي‌شود که مخاطب بسياري از وبلاگ‌ها و نوت‌هاي گودر و از آن بدتر نشريات دنياي واقعي خود من نويسنده‌اش هستم و حداکثر چند تا از دوستانم که شايد آن‌ها هم فقط به خاطر روي‌دربايستي مي‌خوانند!

شايد کمي بد نباشد به اين فکر کنيم که هدف از توليد محتواي ما چيست!؟‍

سيستم موجود در برابر سيستم ناموجود!

هميشه پروژه‌هاي بهبود سيستم‌ را به پروژه‌هاي طراحي سيستم جديد ترجيح مي‌دهم. چرا؟ چون وقتي در جايي يک سيستم با بهره‌وري (کارايي+اثربخشي) پايين وجود دارد، معمولا صاحب سيستم در مورد اين‌که چرا بايد سيستم را داشت و محدوده‌ و مرز سيستم کجاست شکي ندارد و بنابراين دعوا (!)‌ سر نقاط نيازمند بهبود و روش بهبود است. يعني حداکثر به يک مهندسي مجدد وضع موجود نيازمنديم. اما وقتي سيستمي وجود ندارد و قرار است طراحي شود، اول از همه بايد اين چالش‌ها را حل کرد که چرا اصلا به سيستم نياز داريم، چرا با اين تعريف، اهداف سيستم جديد چيست، محدوده‌ي اين سيستم کجاست و …

تفاوت در اين‌جا است که در اولي يک مسئله‌ي مشخص وجود دارد که شما به‌عنوان مشاور بايد براي‌اش راه‌حل پيدا کنيد و در دومي، بايد مشکل را بشناسيد و بعد براي‌اش راه‌حل ارايه بدهيد.

طبيعتا دومي براي يک مشاور و تحليل‌گر سيستم بايد جذاب‌‌تر باشد؛ اما در فضاي کاري ايران که هر کسي با هر سطح دانش و مهارت و تجربه‌اي، خود را محق مي‌داند درباره‌ي هر موضوعي اظهارنظر کند، ترجيح من اين است که يک مسئله را براي حل به من بدهند تا اين‌که خودم مسئله را پيدا کنم و حل کنم؛ دومي به دردسرش نمي‌ارزد!

البته اين را هم بگويم که اصولا تا الان هميشه در پروژه‌هاي نوع دوم مشغول به کار بوده‌ام!

خروج از نسخه موبایل